دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

دیروز رفته بودم خونه ی یکی از اقوام نزدیک تا به اصطلاح جهیزیه اش رو بچینیم ... و من با روبان و گل، بعضی چیزها رو تزئین کنم.

یک رسم قدیمی ای هست به اسم جهازبینون که مثلا" خانواده ها (فکر کنم خانواده داماد) میان جهیزیه رو میبینن و میرن، تمام مدتی که اونجا بودم هی خدارو شکر میکردم که برای ِ من همیچین برنامه هایی نبود و خبری از جهاز دیدن و پاتختی و عروس کشون نبود! انقدر تابلو از این موضوع خوشحال بودم که دیروز با قیافه ی خوشحالم بچه ها بهم میخندیدن.

تا جایی که اطلاع دارم، در اصل این رسم برای این بوده که خانواده هایی که دختر دم بخت داشتن میومدن و از تجربیات خانواده عروس برای تهیه جهیزیه استفاده میکردن و این روزها بهانه ای شده برای فضولی خانوما تو وسایل عروس و بعضا" حرف حدیث هایی که بعدش پیش میاد.

مادر عروس میگفت میخوام بعد اینکه اومدن خونه رو دیدن، به مادر داماد بگم تورو خدا این رسم ها رو بردارین ممکنه کسی دستش تنگ باشه و خجالت بکشه یا تو زحمت بیافته.

اونوقت من هی تو خونه میچرخیدم و هی میگفتم، اووووه چه خبره؟؟؟ خب یه خورده اشو میزاشتین خودشون بعدا" تو زندگی خرید میکردن ... با دیدن کابینت قابلمه ها، همون ماهیتابه رو زدم تو سرم که آخه مگه این ریقو از پس سی چهل تا مهمون تو این خونه برمیاد که دو دست کامل قابلمه براش گرفتین؟!!! و هرچی قسم و آیه میاوردم که به خدا من نصف اینا رو هم نخریدم و هیچ مشکلی هم ندارم باورشون نمیشد ...

خونه ی ما به نسبت از خونه ی نو عروس فامیل بزرگ تره، از لحاظ وضعیت مالی هم خب دست ما تو خرج و مخارج به نسبت، خیلی بازتر بود اما من واقعا" نمیخواستم دور و برم رو با وسایل اضافی پر کنم.

به جز وسایل مورد نیاز، برای هر خرید کلی با مامان و بابا کل کل میکردم که لازم ندارم  .. راستش ته دلم هم قرص بود که هیچ حرف و حدیثی تو این موارد پیش نخواهد اومد و اگر هم بر فرض محال کسی بپرسه که فلان چیز رو دارم یا نه، میتونم صادقانه و بدون خجالت جواب بدم که بهش احتیاجی ندارم ویا چرا لازم دارم اما برای اون وسیله جایی ندارم.

از دیروز دارم به این فکر میکنم که همه ی ما دلمون میخواد همیشه بهترین ها رو داشته باشیم، اما حداقل تو خرید وسایل خونه ببینیم همه ی وسایلی که تو لیست خریدمون هستن، واقعا" لازمن؟

موقع خرید وسایلم، تو اینترنت خیلی جستجو کردم و یه جا یه عروسی توصیه خیلی خوبی به دخترا کرده بود، که ببینیند تو خونه ی مادریتون چه وسیله ای استفاده میشد همونو بگیرین چون معمولا" مدل زندگی کردن دخترا خیلی به مادرشون شباهت داره، و اگه وسیله ای حکم دکوری پیدا کرده پس احتمال اینکه شما هم ازش استفاده کنید خیلی زیاد نیست. اگه تو خونه خودتون سالی یه بار میوه خشک نمیخورین، خرید خشک کن میوه هم به کارتون نمیاد! 

تو همین وبلاگهایی که میخونم، خیلی ها هستند که لیست جهیزیه اشونو به ریز مینویسن که مثلا" به بقیه تو قیمت و انتخاب مارک ها کمک کنند، اما من ته دلم میگیره ... همش فکر میکنم که کسی که دارا هست، اگه چیزی رو هم نخره چون حس میکنه هر وقت لازم داشته باشه از پس خریدش برمیاد، از کنار این موارد میگذره، اما کسی که دستش تنگه، هی مقایسه میکنه و فکر میکنه همه ی اینا رو باید داشته باشه واگرنه حس کمبود بهش دست میده ...

نظر شخصی منه که تمام این موارد واقعا" لازم نیست تو هر خونه ای باشه، مگه اینکه به فراخور نیازشون ضروری باشه: مثلا" میوه خشک کن، قهوه جوش/ قهوه ساز، چرخ گوشت، در قوطی باز کن برقی! ، آسیاب کن برقی، اتو پرسی، بخارپز، هوا پز (من نمیدونم فرق بخارپز و هوا پز در چیه؟)، اسپندان برقی!،  تخم مرغ پز! و چه اجباری هست که هم ست قابلمه چدن، هم مس هم تفلون دور خودمون جمع کنیم؟ مگه اول زندگی قراره به هیئت شام بدی؟؟ یا وقتی اصرار دارین که چای ساز داشته باشین، خرید کتری و قوری در انواع و اقسام سایزها و رنگ ها مورد استفاده نخواهد بود.

کمد دکوری از نظر من منفور ترین وسیله تو خونه هست، چون تنهاکاربردش اینه که کاسه بشقاب رو توش بچینی و بکنی تو چشم میهمانان و سالی دو سه بار هم تمیزشون کنی و دوباره بزاری تو دید، جز اینکه بخصوص تو خونه های کوچیک جاگیر هست، کاربرد دیگه ای نداره و ما میشیم خدمه ی کاسه بشقاب ها!

خلاصه حرفم اینه که یه کمی حواستون به پولی که خودتون یا از جیب خانواده خرج میکنید باشه ...  بخاطر دیگران زندگی نکنید و تو خونه های خوشگلتون یه کمی جای خالی، برای خرید های دونفرتون کنار بگذارید

نمونه اش این که ما الان دو سه ماهه میخوایم یه آباژور بلند برای پذیرایی و یه ساعت شب رنگ خوشگل برای اتاق خواب بخریم و تنبلی مون میشه! :)))

  • دیروز از ساعت شیش و نیم تا نه شب با پرتقال فروش مونوپولی بازی میکردیم ... اول بازی کلی خیابون و خونه و هتل داشتم و جولان میدادم! ... اما آخرای بازی تمام خونه هام تو رهن بانک بود، یکی دوتایی هم که مونده بود رو هم پرتقال فروش به اقل بها از چنگم درآورد ... بهش میگم نکنه فکر کردی برای خونه ی خودمون رفتیم محضر داری چونه میزنی؟؟؟ من همسرتم، الان باید بخاطر رفاقتم شده از جریمه ها بگذری یه چیزی هم بهم پرداخت کنی!  میگه خانوم تو معامله های مهم، پای عشق و عاشقی رو نکش وسط :))) شرمنده ات میشم!
  • بهش میگم خب دیگه پولی برام نمونده ، به جز یه خونه همشونو یا فروختم یا تو رهن بانک هستن،الان خوشحالی منو ورشکست کردی؟؟ میگه خب اون خونه آبیه رو ازت "مجانی" میخرم، بعدشم هندونه بخوریم، پیروزی منو جشن بگیریم :)))
برچسب‌ها: جهیزیه
نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:47 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • شب های قدر، شاید با بقیه شبهای سال فرقی نداشته باشه، اما همین که فکر میکنم این سه روز فرصت هست تا هرچی که دلم میخواد رو بدون خجالت ازش درخواست کنم و بدم دست فرشته ها تا بره بالا تا تو بخونیشون ، احساس خوبی بهم میده ... راستش من خیلی وقته تو خونه احیا میگیرم، دلم نمیخواد با زور نوحه خونی، یاد مشکلاتم بیافتم و گریه کنم، اعتقاد ندارم حتما باید گریه کنم و دلم شکسته باشه که حاجت هام براورده بشه.

    خیلی شیک و مرتب میشینم و دعاهام رو میخونم و خواسته هامو از خدا میخوام ... ازش میخوام سایه ی بزرگتر ها رو بالای سرم نگه داره،هوامو داشته باشه تا باعث افتخار خانواده ام باشم و خانواده ام سلامت باشن، محتاج نامرد نشیم ، سلامت باشیم ، روزی حلال داشته باشیم، زندگیمون آرامش داشته باشه ،آبروی مارو خودش حفظ کنه و همزمان که بهمون رزق و روزیشو روونه میکنه، فرهنگ استفاده از اونو همون بده، دستمون برای کار خیر نلرزه ، کمکم کنه کمتر قضاوت کنم ، حواسم به رفتارم باشه ، قبل اینکه هر نعمتی رو بهم بده جنبه ی اونو هم بهم بده ، عاقبت بخیر بشیم ، کمکم کنه آروم باشم و با آرامش با دیگران صحبت کنم،هر لحظه عشق تو زندگیمون جاری باشه، همیشه مارو زیر بال و پر محبت و حمایت اش بگیره و تمام دختران و پسرهای دم بخت رو خودش خوشبخت کنه و همسر نمونه ای سر راهشون قرار بده و هیچ کسی رو تو راه دوا و درمون تنها نزاره.

    زیبا! من از اینکه خانواده ام را از دست بدهم میترسم ... سایه ی آنها را بالای سرم نگه دار ...

    مهربان! میدانی که که چقدر مرا از شب اولی که به دیدنت میایم ترسانده اند ... همان شب، دستم را بگیر و به کرامت خودت ببخش.

    خدا جانم، من یادم هست اون سالهایی که شب های قدر، حالم هیچ خوب نبود ... یادم هست که چقدر به پرو پات پیچیدم و تو در ظاهر منو نمیدیدی! ... یادم هست همان سالها که لج کردم و هیچ چیزی نخواستم ... و یادم نمیرود مهربانی ات و صبری که صبرم را لبریز میکرد ... یادم نمیرود که چه زیبا هوایم را داشتی ... که چه خطر ها را از سرم گذراندی ... تا ابد در خاطرم هست که چه قشنگ زندگی ام را نقاشی کرده ای و چه زیبا حواست به تک تک جزئیات زندگی ام هست ... دوست دارم خدا جانم و روی ِ ماهت را میبوسم.

    امسال حاجت های ِ ویژه ام هیچ کدام - به جز یکی - برای خودم نیست ... به دستهای گره گشای خودت می سپارمشان.

    نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:46 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • کفش های آهنین ...

    همچنان مشغول گشتن برای خرید خونه هستیم ...  گاهی روزها که بعد اداره میرم شرکت و بعد از اونجا میریم دنبال خونه رسما" له میشم و از خستگی نمیتونم تکون بخورم، بعد خیلی شانسکی همون روز هم میشه روز دوش گرفتن من!

    این روزها شام برای دو وعده درست میکنم که یه همچین روزهایی مشکل شام رو نداشته باشیم.

    پرتقالی جان هم طی یک عملیات جوگیرانه یک بسته کامل ماکارونی درست کرده اند که از بس زیاده اصلن تمام نمیشود و ما یک روز درمیان  داریم ماکارونی نوش جان مینماییم ! :))))  

    *

    جیب های قلمبه...

    ما دو تا حساب باز کردیم که یکیش مشترک هست و خرج های ماه رو از اون انجام میدیم و یه حساب هم بنام من هست که  پس انداز ها و ته مونده ی حساب مشترک و آخر هر ماه میریزم به حساب پس اندازمون و مثل عقاب حواسم به حساب هست که اگه پول اضافه ای تو حساب مشترک باشه سریع انتقالی بزنم ...

    پرتقال فروش از موجودی حساب پس انداز خبر نداره و حدس نمیزنه چقدر پس انداز کردیم، یکی دوماه قبل پرتقالی یه معامله ای رو انجام داده بود یه پول خوبی تو حساب مشترک بود که من حتی برای سودش هم نقشه کشیده بودم و تا وقتی همشو برداشت نکردم آسایش نداشتم :)))

    بعد از انتقال وجه هم دیگه دومتر بالاتر از سطح زمین قدم میزدم و حس خرم سلطانی بهم دست داده بود و تو رویاهام تمام کشورها رو با اون پول گشته بودم و حسابی رویا میبافتم و ارقام کمتر از میلیون هم به چشمم پول خورد میومد. حالا خوبه این پول موقت تو حساب بود و براش برنامه ریخته بودیم :))

    دیروز رفته بودیم دنبال خونه و آخر شب هوس بستنی کردم، پرتقالی میگه: تو که پولداری برو یه بستنی بگیر و بیا حداقل شیرینی شو بده! چشام گرد شد و رنگم سفید شد و فشارم افتاد پایین و قیافه کودکان کار رو به خودم گرفتم که: پول؟ من؟؟؟

    خولاصه ایشان یک بستنی یخی و خرم سلطان بستنی مگنوم نوش جان نمودند ...

    همینطور که بستنی مو میخوردم میگفت: یه مثلی هست که میگه: از نخورده بگیر، بده به خورده !

    ببین تورو خدا، بستنی من سیصد تومن مال تو دو هزاااااار تومن!!!  اونوقت از شکلاتی که به چوب بستنی چسبیده هم نمیگذری، تازه چشمت دنبال بستنی یخی منم هست!:)))

    *

    صبح میخواست بره اداره مالیاتی، مسیج زده که: عزیزم یک میلیون بریز به حساب.

    سریع زنگ زدم بهش که: منظورت همون یک میلیون ریاله دیگه؟؟؟ :))))

    *

    جمعه صبح نشسته بودم و هی در و دیوار خونه رو نیگا میکردم که خب، جاروبرقی و گردگیری و تی کشی انجام شده، آشپزخونه هم که مرتبه ، ناهار هم که داریم و درس هم که ندارم به حمدالله... پس چه کار کنیم؟؟؟؟

    رفتم سروقت پرتقال فروش که داشت رو تزش کار میکرد خیلی زیر پوستی گفتم: اگه حوصله ات میشه، پرده های خونه رو باز کن، بندازیم تو ماشین ... برای عید که خونه تمیز بود نشستیم و الان دیگه وقتشه!  کاری هم نداره ، میندازیم تو ماشین و چون تور هستن اتو نمیخوان، همینطوری فرت فرت آویزون میکنیم و تمام!!

    نیم ساعت بعد پرتقالی مشغول باز کردن پرده ها بود  و پرده های اتاق خواب و پشت دری هم بهش اضافه شد ...  پایین پرده ها یه چیزی مثل طناب سنگین (اسمش الان یادم رفته) بود که باید بازش میکردیم و پدری از ما درآورد، سری اول پرده ها که شسته شد گفتم، بیا تا اینا هنوز نم دارن یه اتوی ساده! هم بزنیم که مرتب بایستن!

    برای تمیزی بیشتر پرده ها،بعد اینکه پرتقال فروش که مایع شستشو رو تو ماشین ریخته بود، بنده هم یه سری مایع اضافه کردم و بعد تموم شدن کار ماشین هنوز کلی کف به پرده ها مونده بود و مجبور شدیم یه سری دیگه هم برای آبکشی بندازیم تو ماشین چرخ بخورند :))))

    تا پرده های پذیرایی و اتاق خواب رو نصب کنیم سری دوم پرده ها هم شسته شد و به ظاهر ساده ترین قسمت که همانا نصب دو تا پشت دری بود باقیمونده بود ... 

    همینطور که ناهار رو آماده میکردم دیدم این پرتقالی خیلی بیش از حد معمول سر این پرده ها داره وقت میزاره ها، دوزاریم نیافتاد یه سرکشی ای انجام بدم ببینم اوضاع چطوره ... پشت دری اول که تموم شد دیدم عه! این پرده چرا شل و ول وایستاده؟؟

    خلاصه اینکه همین دو تا پشت دری، دقیقا" شیش بار نصب شد، باز شد و دوباره از اول نصب شد ...  یه بار جابجا نصب کرده بود ... یه بار چوب پشت دری رو به جای اینکه از محل اصلیش رد کنه، از قسمت خیلی سخت ِ چین های بالا و پایین پرده به زووور رد کرده و طبیعتا" هر دو پرده باید باز میشدن! ... دور آخر هم وقتی پرده ی نهایی رو داشت نصب میکرد دید به چوب پرده نمیرسه و بلنده رو به جای کوتاه نصب کرده و دوباره روز از نو .... نمیدونستیم بخندیم یا گریه کنیم!

    اینطور که بوش میاد فعلا" تا اواخر پاییر نباید حرفی از شستشوی پرده ها بزنم.

    فرداش برای اینکه بهش روحیه و انگیزه بدم، میگم ولی پرده ها خیلی شفاف و برراق شدناااا ....

    تو چشمای من نیگا میکنه و میگه: من دیگه گول تورو نمیخورم!

    نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:43 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • دو شنبه هفته ی قبل مامان مامان زنگ زد محل کارم که ما آخر هفته میخوایم بریم لاهیجان .... هنوز حرفش تموم نشده بود که  گفتم خیلی خوبه، بریم!

    بعد کمی شک کردم که مامان میخواسته اطلاع رسانی کنه و یا میخواسته بگه که من و پرتقالی هم بریم ... خب ما یه کمی خانوادگی باهم رودربایستی داریم انگار!

    چهارشنبه عصر هم خواهر کوچیکه زنگ زد که، دلت آآآآب! ما امشب میخوایم بریم لاهیجان!! گفتم خب ماهم میایم، سر راه دنبال ما هم بیاین ... بعد سکوت سنگینی حکمفرما شد و خواهر کوچیکه گفت پس چرا هیشکی به من نگفت شماها میاین؟؟

     

     

    ساعت ده شب، زنگ زدم خونمون که مسافران محترم کی قراره حرکت کنیم؟ که مامان گفت ساعت سه صبح.

    پرتقالی میگفت به جان خودم اینا نمیخواستن مارو ببرن، ما مثل چترباز ها سرشون خراب شدیم   :))))  

    من همچنان خودمو دختر خونه میدونم و وقتی یه روز دیدم مسواک و حوله حمام رو گذاشتن تو کمدم، کلی گریه کرده بودم و همه کلی بهم خندیده بودن! ... اصلا" از وقتی عروسی کردیم هی میخوام بچسبم بهشون و یادآوری کنم که من هنوز دخترتون هستم و منم همه جا باهاتون هستم!

     

    وسایل رو جمع کردیم و ساعت رو گذاشتم برای یه ربع به سه که مثلا" مامان اینا میان آماده باشیم ... ساعت که زنگ خورد، زورکی پرتقالی رو بیدار کردم که پاشووووو ... الان مامان اینا میان، تو برو صورتت رو بشور و تا بیای منم بیدار شدم! طفلک هی میگه زوده و مامان اینا تازه سه صبح میخوان حرکت کنن ، منم حس میکردم اگه پرتقالی از رختخواب بلند شه، من میتونم بیشتر تر بخوابم و نگران ِ اینکه خواب بمونم نباشم ... خولاصه ایشان به هوای آماده شدن رفتن و روی مبل دوباره خوابیدند!!! زنگ زدم خواهر کوچیکه که کی راه میافتین؟ میگه بعد اذان، بابا میخواد روزه بگیره و صبر میکنیم سحری بخوره بعد راه میافتیم.

     

    خوشبختانه هوا ابری بود و اصلا" به گرما نخوردیم و خیلی زود به مقصد رسیدیم ... جای همگی خالی!

    هر چقدرم به بابا گفتیم که تو سفر هستیم و روزه رو بیخیال شو و اصلا" روزه باعث شده صدات روباره خراب شه و برات ضرر داره .... گفت دلم میخواد روزه بگیرم و با من بحث نکنید! الله اکبر ...

    پنج شنبه شب رفتیم بام سبز و یه بستنی لواشک خوردم که هووووم تیکه های لواشک توش بود و حسابی ترششششش .... من یه اسکوپ شاه توت هم گرفتم و از بس ترش بود ترکیبی میخوردم که فشارم نیافته! خوانندگان محترم، لطفا" آب دهانتون رو قورت بدین! :))))

    روز جمعه هم رفتیم یه گشت کوچولو تو شهر زدیم و بعد رفتیم موزه روستایی گیلان!

    وااای معرکه بود ... راستش رو بگم انقدری که من اینجا کیف کردم و لذت بردم،از موزه ی لوور خوشم نیومد!

    یه عالمه مناظر بکر و خونه های قدیمی که بدون هیچ محدودیتی اجازه داشتی بری توی خونه ها رو ببینی و همشون هم به شیوه سنتی چیدمان شده بودند ... راهنما ها خیلی خوش رو و محترم و البته با حوصله ... روزهای جمعه بهترین روز برای بازدید هست و تو هر خونه یه راهنما هست که برامون توضیح میداد و البته تاریخچه خونه ها هم روی یه تابلو نوشته شده بود. تمیزی محیط از مواردی بود که کاملا" به چشم میومد ...

    بعضی خونه ها نزدیک دویست سال سن داشتن و ویژگی منحصر به فردشون این بود که خونه ها رو تیکه تیکه کرده بودن و آورده بودن توی موزه و بازسازی و سرهم کرده بودن.

     

    حس میکردی داری توی یه روستا قدم میزنی و نه موزه ... افتخار میکردم به این همه سلیقه و هنر ... حدود بیست ، سی تا خونه  اونجا هست که ما نزدیک چهار ساعت پیاده روی کردیم و خونه ها رو دیدیم و اصلا" متوجه گذر زمان نشدیم ...

    داخل اکثر خونه ها بخاطر نوع ساخت و مصالحی که داشتن خیلی خنک بود ...

    بخاطر ماه رمضون، قهوه خونه و رستوران محلی اونجا تعطیل بود ولی نون سنتی، پیراشکی و خوراکی ها محلی رو جلوی خونه ها میفروختند و موزیک شمالی هم تو محیط پخش میکردن.

     

     بعدش رفتیم یه جا لباس محلی پوشیدیم و عکس گرفتیم ... خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ... قیافه ها به قدری عوض شده بود که من بابا و پرتقالی رو نشناختم و تمام مدت داشتیم میخندیدیم....

    پرتقالی با اون کلاه و جلیقه و دستمالی که مثلا" زیر شکمش بسته بودن عینهو مش باقر از ده پایین شده بود و وقتی با اون لباس از رختکن اومد بیرون بابام بهش گفت، نکنه اینا لباس های واقعیت هستن و اون شلوار جین رو الکی میپوشی؟؟؟

    یعنی اگه پرتقالی تو روستا زندگی میکرد، عمرا" کسی بهش دختر میداد! فقط یه سیبیل کم داشت ... اسم منم گذاشته بود ربابه و هی میمود زیر گوش دختر کدخدا میگفت: ربابه! بیا زن من بشو ببرمت شهر ... :))))

    شب که برگشتیم خونه، دم ِ در میگه: وقتی میایم شهر، بهم نگو مش باقر، بگو مش بیژن کلاسش بالاتره!

     

     

     

    • اون استوانه ی چوبی، درخت های تنومندی هستن که توی تنه رو خالی میکردن و ازش بعنوان انبار برنج استفاده میکردن.
    نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:40 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • از بعد امتحانات ، دنبال خونه میگردیم که ایشالا بتونیم یه خونه ی مناسب پیدا کنیم و بعد مدتی خودمون بریم اونجا ساکن بشیم ... قبل اینکه اقدام کنیم فکر میکردم پولمون اونقدری هست که به راحتی خونه ببینیم و انتخاب های زیادی داشته باشیم، این بنگاهی ها هم که ماشالا ... مثلا" میری میگی من صد تومن پول دارم، میگن اگه  صد و پنجاه داشتی، مورد خیلی اکازیونی داشتم!

    میگی صد و پنجاه دارم، خونه های دویستی نشونت میدن! و همینطور مجبوری بری بالا ...

    دیروز یه بنگاهی میگفت: گاهی بنگاهی ها میرن یه خونه ای رو نشونت میدن که اصلا" با بودجه ات نمیخونه و بعد از اون، دیگه خونه های ِ با بودجه ی خودت به چشمت نمیاد ... و البته خونه های گرون تر ، کمیسیون بالاتری هم دارن...

     

    یه روز حسابی دپ زده بودم و بنای نق نق گذاشته بودم که یعنی چی آخه؟ ما پولمون کم نیست و چرا خونه ی مناسب پیدا نمیکنیم؟ 

    پرتقالی گفت تو مطمئن باش ما اگه پول بیشتری هم داشتیم، انتظاراتمون میرفت بالاتر و و بازهم همین حرف ها رو میشنیدیم ... نباید نا امید بشیم اصلن.

    حرفش منطقی بود ...

    ...

    تو این مدت که هی میرفتیم خونه ی مردم رو میدیدیم، همش فکر میکردم که خونه و زندگی مردم کاملا" شخصیت و فرهنگشون رو نشون میده ... مثلا" یه خونه به قدری کثیف بود و بوی نم میداد که فقط تو رودربایستی الکی یه نگاهی بهش انداختیم ...

    یا حتی دلم میخواست درب سرویس بهداشتیشون رو با دستمال کاغذی باز کنم از بس که چندش بودن!

    بعضی از خونه ها بسیار شلخته هستن و سینکشون پر از ظرف های نشسته! روی مبلمانشون پر از لباس و ....

    یه خونه رفتیم عینهو بیمارستان، دیوارهای ِ داخل خونه رو سنگ مشکی کرده بود و خیلی هم با افتخار در موردش صحبت میکرد :))))

    و یکیشون که هرچی کاغذ دیواری با ربط و بی ربط پیدا کرده بود چسبونده بود به خونه و خیلی تابلو بزکش کرده بود ... آشپزخونه کاغذ دیواری! روی در ِ کابینت ها کاغذ دیواری قهوه ای که مثلا" کابینت ها چوبی هستن!!!! دیگه وقتی دیدم داخل سرویس بهداشتی ها رو کاغذ دیواری کرده، از همونجا اومدم بیرون! ملت عقل ندارن، یا دیگرانو احمق فرض میکنن؟؟؟

    اصلن ما هیچی، خب لامصب تو خودت داری تو این خونه زندگی میکنی، یه کم سلیقه به خرج بده، یه کم مرتب و تمیز باش!

    *

    یه موردی دیدیم که به نظر خوب میاد، حالا بایدبازهم بگردیم و ببینیم خونه ی بهتری پیدا میکنیم یا نه ....  البته باید ریسکش رو هم بپذیریم که ممکنه تو این فاصله خونه هه فروش بره ...

    یعد رفتیم سرکار ِ جوجه تیغی و سه تایی اومدیم خونه ... از ایام امتحانات دیگه ندیده بودمش و حسابی چاقال شده بود! تازه وقتی بهش میگفتم چاقال به جای اینکه بهش بر بخوره، کلی هم خوشش میومد :)))

    اولش تصمیم داشتم برای شام استامبولی درست کنم ... سر راه پرتقال فروش رو فرستادم کمی گوجه بگیره، بعد ده دقیقه آقا با گوجه فرنگی و حدود سه کیلو ریحون اومد!!! میگم، مادرت خوب، پدرت خوب آخه من کی اینا رو پاک کنم؟؟؟

    جاتون خالی، همینطور که هر دو مشغول تماشای ِ همزمان فوتبال و والیبال بودن، بساط سبزی رو جلوشون پهن کردم و دوتایی مشغول شدن :)))) وااای آخرای سبزی دیدم اوه اوه! از یه جمله ی از فلانی چه خبر شروع کردن و همچین افتادن رو دور ِ غیبت که نگو ... خیلی خنده دار بود ... تند تند سبزی پاک میکردن و یه چشمشون به تلویزیون بود و ریز ریز حرفای خاله زنکی میزدن!  

    *

    این روزهایی که میریم دنبال خونه و ساعت نه و ده شب میایم خونه، گاهی واقعا" نا ندارم از جام بلند شم ... دیروز بعد از اداره ، رفتم شرکت و تا ساعت هفت اونجا بودم بعدم تا ساعت نه و نیم دنبال خونه ... دیگه فکرم برای ِ شام نمیکشید ...

    این جور موقع ها در فریزر رو باز میکنم و از روی ِ اندوخته ی غذاییمون یه چیزی انتخاب میکنم و درست میکنم ... مثلا" دیشب کشک بادمجون درست کردم ...

    مامانم همیشه میگفت فریزر یه خانم کارمند باید برای حداقل یک ماه پر باشه ...

     

    پرتقال فروش میگفت: از این به بعد وقتی خسته ای شام درست نکن ... اما به شرطی که هر روز خسته نباشی! :))))

    با تشکر از پرتقال فروش که برای ِ جذاب نگه داشتن ِ زندگیمون، آپشن های ِ ویژه ای قائل میشوند!

     

    نوشته شده در سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:40 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • تو همین ایام الله امتحانات یه روز هم به مناسبت تولد رئیس جون رفتیم خونشون ... بعد فکر کن درست شب امتحان!  چه خجسته ای هستم من ...

    مهمونی خیلی خیلی خودمونی بود ... کلا" ده نفر بیشتر نبودیم ... از شرکت هم من و خواهر کوچیکه و پرتقالی فقط.

    تو مراسم ختم بابای رئیس جون، با خانومش بیشتر نزدیک شدیم و چون اصلا" اهل فیس و افاده نیست خیلی ازش خوشم اومد. وقت پذیرایی دست و پاش میپیچید توهم دیگه و من با خودم گفتم خب این خیلی هم تو خونه کار نمیکنه و حق داره الان گیج بشه و خودمون کارها رو انجام میدادیم.

    بعد شب که رفتیم دیدم، یا خدااااا روی گاز و توی ِ فر پر از خوراک های خوشمزه! 

    گفتم خاک تو سرت فنجون که الکی قضاوت کردی ببین چقدر زحمت کشیده ... موقع شام برای ماست مالی کردن ِ قضاوت ِ زود هنگامم ، برای تشکر بهش گفتم خیلی تو زحمت افتادی و واقعا" خسته نباشی ...

    خیلی ریلکس گفت: فنجون من درست نکردم، از رستوران گرفتم همشو ، فقط گرمش کردم! ما هم به روی مبارک نیاوردیم که ضایع شدیم، گفتم: همین گرم نگه داشتن ِ غذا خودش هنر میخواد!

    من نمیدونم حالا چه اصراری بود من صوبت کنم؟؟؟ بعد از شام، که ظرفها رو گذاشتن تو ماشین ظرفشویی دیدیم دو سه تا دیس مونده روی سینک، افاضات فرمودم که: میخوای من تا آشپزخونه رو ردیف میکنی این دیس ها رو بشورم که دیگه کاری برات نمونه! شیر آب رو باز کرد توی ِ دیس ها و گفت: ای بابا، بریم دور هم بشینیم، فردا میگم علی آقا (دربون برج) میاد میشوره، فقط آب میریزم که غذا بهش نچسبه....

    بعله و در آخر نیز وقتی تمام آشپزخونه مرتب شد و به زووور باقیمانده شام رو تو ظرف چپوندیم و گذاشتیم یخچال، خوجال و خجسته گفتم: هرچی امروز خسته شدی، دیگه تا آخر هفته نمیخواد آشپزی کنی و غذا داری!

    گفت: نه بابا فردا همه ی اینا رو میبخشم!

    شب تو راه برگشت داشتم سوتی هامو با برای پرتقالی تعریف میکردم و میخندیدیم و جریان شستن دیس ها رو هم براش گفتم ...  بدون فکر گفت: کار ِخوب رو اون میکنه!

    همون لحظه یک لبخند شیطانی ِ زیر پوستی زدم که از دید ِ پرتقالی پنهون نموند و همون لحظه زد روی دستم و گفت: غلط کردم! نادونی کردم اصلا" ! :))))

    همسر رئیس جون رو خیلی دوست دارم، با اینکه تو رفاه ِ صد درصد هست اما هیچ وقت دلم نخواسته جای اون باشم ...

     

    برای ِ من ، همینکه سرکار میرم، با آدمها مراوده دارم و خیلی وقت ها هم اعصابم خط خطی میشه، بهم حس مفید بودن میده!

    اینکه تو خونمون بوی ِ قیمه ی سوخته و کوکوی کدو بپیچه، یعنی بهانه ی خندیدن ...

    حساب کتاب کردن برای پرداخت به موقع اقساط، کل کل کردن سر ِ کارهای ِ خونه، بدو بدو کردن های زندگی ، رویا بافتن و برنامه ریزی برای سفر و باهم بودن ها یعنی تجربه ی بودن.

    نوشته شده در دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:37 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • من نمیدونم دوستان با این همه سوتی، چه قابلیتی در ما میبینن که میخوان تجربیات دوران نامزدی را در اختیارشان بگذاریم!

    آدم خنده اش میگیره :))))

    تجربیات من اونقدری نیست که بشه رفت بالای منبر و باتوجه به تفاوت های فرهنگی و خانواده ها، نسخه ی قطعی پیچید ... حتی به جز چند مورد اول، به نظرم بقیه اش تو ازدواج هم کاربرد داشت که من نتونستم تفکیک اش کنم.

     

    اول : چشم ها باز!

    دوران ِ نامزدی، انقدر به آدم خوش میگذره که معمولا" یادمون میره هدف این دوران آشنایی بیشتر باهم و خانواده ها هست ... بعضی از رفتارها هست که نشونه های خوبی نداره و ما به راحتی ازش میگذریم .... بد بینی و شکاک بودن به هیچ عنوان نشونه ی محبت نیست، تو بلند مدت حس خفگی به آدم دست میده.

    وقتی میبینید طرفتون خساست به خرج میده و به روی خودتون نمیارید، یعنی آگاهانه وارد مرحله ای میشید که آزار ببینید.

    دست بزن! کافیه دور و برتون رو نگاه کنید و ببینید کم نیستند خانواده هایی که این مشکل رو دارن! با حواسم نبود و ببخشید و غلط کردم و اختیارمو از دست دادم و دفعه ی آخره و کادو .... لطفا" خر نشید! این خط قرمزیه که وقتی یک باز ازش رد شدن دیگه قبح اش ریخته شده و هیچ تضمینی برای تکرارش نیست.

    تو این دوران نترسید که دوران نامزدی یا حتی عقد رو بهم بزنید ... همیشه گفتم یه دوستی نافرجام بهتر از نامزدی نافرجام ، و تمام کردن ِ یه نامزدی بد، بهتر و راحت تر از تموم کردن ِ یه ازدواجه ... دیگه پای ِ بچه که بیاد وسط واویلا ...

    هرچقدر رابطه ی نامزدی بین خانواده های نزدیک بمونه خیلی بهتره، بعضی ها سریع یه جشن بزرگ نامزدی میگیرن که داماد یا عروس رو بکنن تو چشم ِ دوستان و فامیل ... بعد اگه به مشکلی بخورن، بخاطر همین مسئله نمیتونن براحتی نامزدی رو بهم بزنن و الکی سر زبونها میافتن.

     

    دوم: فکر کنید و خطوط رابطه و خواسته هاتون رو مشخص کنید.

    الکی جو نگیرتتون و ایده های فضایی نداشته باشید ... واضح ، ساده و مشخص باید بیان شن....

    اگه دروغ خط قرمز هست ، نمیشه خودتون دروغ بگین و بعد بخواین طرف مقابلتون دروغ نگه.

    مثلا" برای ِ من حتی به شوخی فحش دادن، نشونه ی صمیمیت نیست و دوست ندارم بهم با محبت بگن توله سگ و من ذوق کنم! (دقیقا" همین امروز یه وبلاگ خوندم که همدیگه رو اینطوری خطاب میکردن)

     یا کنکاش در مورد وضعیت مالی و پس اندازم، خط قرمز هست و وقتی که بحث اش میشه صراحتا" اعلام میکنم که این موضوع برای من شخصیه (یک فنجانِ مال پرست!) ...

    من وقتی چیزی رو نخوام بگم و بهم اصرار بکنن، رک میگم که اگه اصرار کنین مجبورم دروغ بگم ... به قول جیگر، نپرس تا دروغ نگم.

     

    سوم:اسرار خانواده هاتون نباید وارد رابطه اتون بشه ، خانواده ی شما تکیه گاه ِ شما هستن!

    همونطور که نمیاین هر موردی از رابطه اتون رو تو خونواده مطرح کنین، به هیچ عنوان نباید اسرار خانواده اتون رو به نامزد یا حتی همسرتون بگین ... مثلا" لزومی نداره اعلام کنید که پدر ِ شما چند تا خونه داره یا چه میدونم با مادرتون سر موضوعی اختلاف دارن ... مسلما" ما کسی رو مناسب دیدیم که حاضر شدیم باهاش ازدواج کنیم، اما فرض کنید من بدونم پدرِ پرتقالی پنج تا خونه داره، ناخودآگاه تو ذهنم این میاد که خب یکی از خونه ها رو بده ما توش بشینیم و یا حتی وقتی مشکلی داریم، اونو بخاطر ما بفروشه، اونوقت پرتقال فروش میافته تو یه منجلابی که هندل کردنش کار هرکسی نیست  ...

    مخصوصا" برای دختر ها ، خانواده مثل کوهی هستن که میشه بهش با اطمینان تکیه کرد، تا وقتی شما اسرار خانواده رو پیش خودتون نگه دارین دیگران و همسرتون فقط کوه رو میبینن ... با احترام از خانواده ی نامزدتون یاد کنید و هرگز اجازه ندین به خانواده اتون توهینی بشه (جاده دو طرفه) ...  اگه با خانواده تون به مشکلی برخوردین، مثل قبل خودتون درستش کنید و به رابطه منعکس نکنید ... حسن این رفتار اینه که وجهه ی خانواده تون خوب حفظ میشه و اعلام میکنید که خانواده ی شما مثل کوه پشت شما هستن و در صورت وجود مشکل بزرگ حمایتتون میکنن.

     

    چهارم: تا جایی که میشه و زورتون میرسه، زمان عقد و عروسی رو یکی کنید.

    من خودم یه روز قبل عروسی عقد کردم، خانواده ی پرتقال فروش اما رسم داشتن که حداقل صیغه ی محرمیت خونده بشه، اما محترمانه صحبت شد و قبلش هم پرتقالی باهاشون حرف زده بود ... خب اینجا بیشتر خانواده ی دختر باید ناراضی باشن که ما نبودیم ، مگه اینکه نامزد محترم نیات شومی در سر داشته باشه لامصب :))))

    حدود رابطه های اجتماعی شما نشون میده که چقدر مذهبی هستین و واقعا" نیاز به صیغه و عقد دارین یا نه!

    تعارف که نداریم، مگه شما با هرکی بیرون میرین و حرف میزنین سریع صیغه میکنین؟؟ حالا چه اصراریه که حتما" سند به نام زده بشه و دردسر های بعدیش رو به جون بخریم؟؟؟ حالا سی سال خویشتنداری کردیم ، دو سال هم روش :)))))

    انقدر ساده نباشید که فکر کنید وقتی عقد میکنید دیگه طرف رو به دام انداختین و سند بنام زده شده و تمام! پس این بهانه هم برای عقد و صیغه رد میشه.

    بعضی از افراد ناقلا، وام ازدواج رو بهونه میکنن، اما سیاست شماست که میتونه این موضوع رو هم هندل کنه ... برای ِ یکی از فامیل های خودمون این بجث پیش اومد، پدر ِ عروس گفت من پول ِ وام رو بهتون قرض میدم، بعدا" که وام رو گرفتین بهم پس بدین.

    دوران ِ عقد مثل ِ یه پل میمونه که شما روش وایستادین و هر لحظه ممکنه بریزه پایین ... اینجا شما نه واقعا" دختر ِ باباتون هستین و نه چون ازدواج کردین، همسر ِ نامزدتون ... باباتون اصرار داره شبها زود برگردین خونه، و نامزد ِ عقدیتون هم هیچ دلیل منطقی ای نمیبینه که وقتی باهم هستین، بخاطر دیر خونه رفتن، جواب پس بدین و شما تو منگنه قرار میگیرد و معمولا" منجر به دلخوری میشه.

    هر شب برگردین خونه ی پدریتون ... نخود نخود، هر که رود خانه ی خود.بعضی از دخترها جوگیر میشن و متاسفانه تو روی پدر مادرشون میایستن و نامزدشون این پالس رو میگیره که از طریق دختر میتونه حرفش رو به کرسی بنشونه.

    نکته کنکوری: ما یادمون رفت ولی شما حتی اگه قرار نیست عقد کنید، قبل رسمی شدن ِ نامزدیتون، آزمایش خون رو بدین!

     

    پنجم: رابطه ی جن.س.س ممنوع!

    چه به هم محرم باشین و چه نباشین، رابطه جن.س.س رو در دوران نامزدی و عقد به بعد عروسی موکول کنید ... شیطنت هاتون حد داشته باشه.

    هیچ آدم عاقلی تا وقتی از طرفش مطمئن نباشه و دوستش نداشته باشه و به آینده امیدوار نباشه ، با کسی پیوند زناشویی نمیبنده، پس وقتی این همه تو روابط طلاق و مشکل هست ... این احتمال وجود داره که همون عشق کار دست ِ آدم بده!

    اصلا" تو بگو، نامزدت نماینده ی خدا و همه چی تموم ... یک درصد ، فقط یک درصد این احتمال رو بگذار که اون شما رو پس بزنه و نخواد.

    هورمون ها هست، عشق زیاد هست، گاهی حتی مکان هم هست!!! ولی اجازه بدین هر اتفاقی تا تو زمان مناسب خودش بیافته ...  خودتون رو گول نزنین وقتی خودتون باعث میشین یه همچین شرایطی پیش بیاد، دیگه نمیشه براحتی جلوشو گرفت ...

    رابطه، وابستگی میاره، بعد بخاطر همون وابستگی چشم ها رو میبندین و مشکلات اساسی رو نمیبیند و خودتون رو میندازین تو دردسر.

    خیلی ها که تو دوران ِ نامزدی رابطه داشتن، وقتی به مشکلی میخورن، بخاطر فرهنگ جامعه و حفظ آبرو دیگه صداشون در نمیاد و تا ازدواج میرن جلو ....

    دیگه از کابوس حاملگی قبل عروسی میگذریم!

    یه دلیلی که میگم محرم نشید و عقد نکنید همین موارد هست ...

    آقایون چیزی از دست نمیدن و معمولا" بیشتر متمایل هستن ولی دخترها باید سیاست به خرج بدن بخاطر آینده نگری خودشون.

     

    به خودتون این حق رو بدین که تا لحظه ی آخر ، حق انتخاب داشته باشین و بخاطر همچین مسائلی دست و پای خودتون رو نبندین.

     

    ششم: مامانم اینا و مامانت اینا نداریم!

    نمیشه یه ماشین بخرید و بگین من موتور و چرخ هاشو نمیخوام ... وقتی با کسی نامزد میشین یعنی خانواده و شرایط خانوادگیشو پذیرفتین ...

    وقتی به خانواده اش احترام بگذارید و محبت کنید ، شخصیت خودتون رو نشون دادین ... اگه طرفتون شعور داشته باشه اینارو میفهمه ( و لزومی نداره هی بهتون بگه که من میبینم تو چقدر با خانواده ام خوبی!!!) و در مقابل به خانواده ی شما نیز احترام خواهد گذاشت. (و لزومی نداره شما هی تذکر بدین که چون من با مامانت اینا خوبم، توام باید مامانم اینا رو خیلی دوست داشته باشی!)

    برای آرامش خودتون، پیش فرض نداشته باشین که همه ی مادر شوهر ها درآکولا هستن و همه ی مادر زنها قراره تو زندگی دخترشون دخالت کنن ... اگه چیزی ناراحتتون کرد، ازش بگذرید فقط بخاطر آرامش خودتون ... بخواهید و تلاش کنید که خانواده ی همسرتون رو دوست داشته باشین ، محبت ایجاد کنید و با احترام باهاشون برخورد کنید.

    مثلا" هم ما و هم خانواده ی پرتقالی ترک هستیم ، اما من ِ بی هنر، اصلا" ترکی بلد نیستم (ترکی تو خونه ی ما زبون ِ سری مامان و بابا بود برا اینکه از کارشون سر در نیاریم :)))))  ... وقتی پیش خانواده پرتقالی هستم تقریبا" همه جلوی من فارسی حرف میزنن و مامان ِ پرتقالی گاهی یادش میره و با من ترکی صحبت میکنه، ناراحت نمیشم ، میرم تو فاز ِ خنده و به ترکی بهش میگم من ترکی بلد نیستم ... یا پیش اومده که تو جمع همه – حتی پرتقالی- دارن ترکی صحبت میکنن و من عین خنگ ها نگاهشون میکنم ... این مواقع به این فکر نمیکنم که مثلا" این رفتارشون توهین هست یا دارن پشت سر من حرف میزنن، معمولا" حرفهاشون طولانی نمیشه، اگرم بشه من سرمو با یه چیزی گرم میکنم.

     

    نه به اینکه نمیخواستم بنویسم نه به اینکه ول کن ِ معامله نیستم ... یکی منو از برق بکشه بیرون!

     

    هفت: خودتون باشید و شیرین عسل بازی در نیارین.

    خطابم اون دخترهاییه که خودشونو شیرین عسل میکنن و رفتاری رو نشون میدن که خودِ واقعیشون نیستن.

    مثلا" هی کادو میخرن ، هی الکی زنگ میزنن حال مادر شوهر رو میپرسن که خودشونو شیرین کنن در حالیکه این کار رو دوست ندارن! یا هر دفعه میرن تو آشپزخونه و با اصرار همه ی ظرفها رو میشورن ...

    مثلا" مورد حجاب! بالام جان اگه محجبه ای، از روز آشنایی محجبه باش ... اگه نیستی هم بخاطر احترام و اینا الکی روسری سرت نکن که فردا روزی حرف توش در نیاد ... اینا رو تو پستی که قرار بود خانواده پرتقالی برای اولین بار بیان خونمون، نوشته بودم.

    اونوقت بعد از ازدواج همه ی این کارها رو یهو میزارن کنار، خب خانواده ی نامزدتون حق دارن بگن عروسمون عوض شده یا نه؟؟حتی نامزدتون هم ممکنه انتظار داشته باشه که تا همیشه همین رفتار رو با خانواده اش داشته باشین.

    فاصله رو طوری رعایت کنید که نه خودتون رو بگیرین و کلاس بزارین و نه حتی انقده قاطی بشین که از پس انتظارات آتی بر نیاین.

     

    هشت: نکات کلیدی رو به نامزدتون بگین.

    همه دوست دارن که نامزدشون تو خانواده ی خودشون پذیرفته بشه و حسابی دوستش داشته باشن ... مثلا" اگه مامان ِ من گل ِ زرد دوست داره، یه روز که داریم میریم خونه به پرتقالی میگم که سر راه برای ِ مامان گل ِ زرد بخره  ... یا بابای ِ من بازی ِ تخته نرد رو دوست داره ... یا مثلا" اگه من رادری دارم که بیکار هست و روی این موضوع حساسه به نامزدم اعلام میکنه که درمورد شغلش صحبتی نکنه.

    همین الان پرتقالی هر وقت تولد یکی از افراد خانواده اش میشه بهم میگه، در مقابل منم همین کارو میکنم ... هوای همدیگه رو جلوی خانواده ها داریم.

    آقا گفتم نکته کلیدی، سخنرانی نکنید ها ... انتظار هم نداشته باشین تو مدت کوتاه همه ی اینا یادشون بمونه.

     

    نهم: خانواده ها رو وارد مشکلات رابطه اتون نکنید و پای افراد سوم رو از رابطه اتون ببرید.

    اینو باید با مثال بگم تا منظورمو برسونم، مثلا" نامزد شما یه رفتاری کرده و شما حسابی ناراحت شدین، بعد بدوووو میرین پیش مامان و باباتون و چغولی میکنین و خودتونو لوس میکنین و اونا هم به طبع طرف شما رو میگیرن و دل شما خنک میشه ...

    به موازات این اتفاق، پدر و مادر ِ شما، همیشه نگران ِ رابطه ی شما هستن ، این درحالیه که شما اصلا" اون موضوع رو فراموش کردین ... پدر و مادر ِ شما دیگه رو نامزد یا همسرتون حساب ِ خوبی باز نمیکنن و این شما رو اذیت میکنه و نمیفهمید چرا هی میپرسن، از زندگیت راضی هستی، آدم خوبی هست یا نه ...

    اینجا منظورم مسائلی هست که میشه حلشون کرد ... اما اگه مورد مهمی هست که فکر میکنید به هم فکری اونا نیاز دارید یا باید کاری برای شما انجام بدن حتما" اعلام کنید ... مثلا" خدایی نکرده حس میکنید نامزدتون میپره ، یا اعتیاد داره ... اینا چیزی نیست که تو دوران نامزدی ازش چشم پوشید ، خودتونو با جملاتی از قبیل اینکه گفته چون دوستم داره اعتیادش رو میزاره کنار، هم گول نزنید ...  تو این موارد خانواده شما با تجربیاتی که دارن میتونن کنارشما باشن و حتی بدون اینکه نامزدتون متوجه بشه شما رو راهنمایی کنن.

    من تو این موارد مشاور رو پیشنهاد میکنم، چون میتونه بدون ملاحظه و جهت گیری کمکتون کنه.

     

    ده: خودتونو دست کم نگیرید و گاهی هم نیم من شدن، نمیکشتتون! به جای لجبازی ، حرف بزنید.

    مرز باریکی هست بین اینکه ارزش های خودتون رو بشناسید و گاهی هم "آگاهانه" کوتاه بیاین. رابطه اتون رو با منم منم کردن، جهنم نکنید ...

    تو همه ی رابطه ها بحث پیش میاد، اما کش ندین ... اگه ناراحت شدین، تو نشون دادن ِ ناراحتی و عصبانیتتون اغراق نکنید و لطفا" انتظار نداشته باشین هی بیان نازتون رو بکشن و عذر خواهی کنن ... (انتظارات بیجا مانع لذت بردنتون از رابطه میشه)

    قراره تو این دوران رابطه اتون رو محک بزنید و شکل بدین که بعد به سلامتی برین سر خونه و زندگیتون ... پس اگه چیزی ناراحتتون میکنه، تو فرصت مناسب حرف بزنید ... زیادی مقدمه نچینید ، اول موضوع رو بگین ، بعد برداشت و احساس خودتون رو و بعد دوتایی دنبال راهکار باشین.

    مثلا" وقتی برای سفر، با من هماهنگ نکردی، ناراحت شدم چون احساس کردم اومدن ِ من برات مهم نیست  ... تمام! اینجا هی نیاین بگین اونوقت من ِ ساده حتی برای ِ لباس ِ مهمونی هم باهات هماهنگ میکنم و تو انگار نه انگار و .... هیچ کسی حوصله ی یک بحث کشدار رو نداره.حتی شما دوست عزیز!

    نوشته شده در دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:25 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • آخر هفته ای رفتیم دیدن ِخانواده ی پرتقال فروش ...  توی راه چندیدن بار زنگ زدن که ببینن کی میرسیم و بعد با لبخند و اسپند اومدن استقبالمون ...

    شکر خدا همه چی آروم و بدون سوتی بخیر گذشت ...

    البته یه روز تو راه پله ی خونه ی برادر پرتقالی، به سبک دیوی ِ کلاه قرمزی هی پشت سرش راه میرفتم و یواش میگفتم: مااااچ ... مااااچ ... تا بالاخره طبقه دوم یه ماچکی ما رو نمودن .... بعد رسیدیم طبقه همکف، دیدم ددم وااای ، برادر پرتقالی پایین پله ها وایستاده که مثلا" اگه چراغ راه پله خاموش شد ما تو تاریکی نمونیم ... اونوقت سرشو انداخته پایین و اصلنم به ما نیگا نمیکنه!  

    حالا نمیدونم چیزی دیده یا شنیده، یا کلا" اون لحظه دوست داشته کفش هاشو نگاه کنه! :))))

    *

    از دبی برای پرتقالی یه پیژامه گرفته بودم که یه خورده بلند بود ... پایینش رو تا میزدیم که نخوره به زمین ... رفتیم اونجا از خواهرش خواهش کردم برامون کوتاهش کنه ... بعد دیدیم اوا، اندازه شده چرا؟!!! دیگه گفتیم یه کوچولو کوتاهش کنه ... اونوقت شب دیدم با اینکه کوتاه کردیم بازم بلنده !

    پرتقالی میگه، وقتایی که هی ازم تعریف میکنین و مرکز توجه ام، قدم بلند میشه و شلوار اندازمه ... وقتایی هم که تحویلم نمیگیرین و منو دست میندازین، آب میرم :)))))

    *

    روزهایی که میریم خونه ی مامان ِ پرتقالی همه ی خواهر برادر ها رو دعوت میکنه و وعده های غذایی همه دور هم هستیم و خیلی خوش میگذره، مخصوصا" فینگیلی فامیل هم که الان چهارماهش هست حسابی سر همه رو گرم میکنه ...

    یه چیزهایی هم ازشون دارم یاد میگیرم ، مثلا" برای ِ من پرایوسی خیلی خیلی خیلی خیلی مهمه ... خونه ی پدری پرتقالی سه واحد هست ، یه طبقه مال ِ دختراست و یه طبقه خودشونن و واحد ِ روبرویی هم که کوچیک تره برای برادر ِ پرتقالی ... یه روز که داشتیم میرفتیم بیرون دیدم جاری جانم، در رو نیمه باز گذاشته و کلید رو هم گذاشته روی ِ در ، فکر کردم یادش رفته ... گفت: کلید رو گذاشتم برای ِ مامان اینا، یه وقتی چیزی لازم داشتن برن بردارن! میخوام بگم من اگه جای ِ اون بودم همش به این فکر میکردم که دوست ندارم وقتی من نیستم، کسی بره توی ِ خونم، اما اون به جای ِ اینا به این فکر کرده که ممکنه حتی یخ کم بیارن و بخوان از یخچالش بردارن ... (میخوام بگم که تفاوت نگاه ِ آدما باعث میشه از یه چیزی لذت ببرن یا اینکه هی فکرشون درگیر باشه)

    *

    آها اینم بگم که این دفه طفلکی ها خودشون ماشین رو از پارکینگ میارن بیرون و میبرن داخل، کل پارکینگ هم از وجود هر گونه گلدان و شکستنی پاکسازی شده :))))

    روز آخر هم با اسپند و قرآن و آبی که پشت سرمون ریختن، برگشتیم سر ِ خونه و زندگیمون.

    این رسم پیشواز و بدرقه کردنشون رو خیلی دوست میدارم.

    نوشته شده در یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:24 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []