هفته قبل بخاطر فوتِ برادر ِ جاری ام، پرتقالی یک روزه رفت شهرشان و من بعد از اداره مثل فشنگ رفتم دنبال خواهر کوچیکه و با هم رفتیم خونمون ... همون که شماها بهش میگین خانه پدری :)
تا مامان از فیزیوتراپی بیاد، به بستنی های ِ بابا دستبرد زدم و سریع استامبولی رو استاد کردم و وقتی نیم ساعت بعد، مامان رسید خونه ... برنج داشت دم میکشید ... گرچه تاکید کرده بودم دست به قابلمه نزند تا خدایی ناکرده غذا شور یا بی نمک نشود!!! ... شواهد حاکی از آن دارد که به قابلمه ام دستبرد زده اند :)))
بعد از تقریبا" یکسال اولین باری بود که تنها آنجا بودم و یه حس خیلی خیلی خوبی بود ... اینکه بعضی ها میگن آدم حس غریبی میکنه، در مورد من که صادق نبود ... تا وقتی خواهر کوچیکه معلم زبان داشت، با بابا تو اتاق خواب حرف میزدیم، گرچه ییهو وسط حرفها بابا خوابش برد و فکر کردم برای خنده داره صدای خوروپف درمیاره :)))
بعد مامان برای ِ من چای و برای هردوتایمان کیک آورد ... بابا هم که قربانش گردم عاشق کیک و بستنی و شیرینی جات ... تا زمانی که منتظر خنک شدنِ چای بودم، بابا تند و تند دو سوم ِ کیک رو بلعید و من خانومی رو کنار گذاشتم و همینطور که بشقاب کیک رو از دست بابا نجات میدادم اعلام کردم بابا جان نصف نصف! جسارتا" شما تا الان نصف سهم من رو هم خورده اید هااااا ....
بعد چهارتایی کمی گپ زدیم و به لاکهای خواهر کوچیکه دستبرد زدم و سریال دیدیدم و بعد شام هم ساعت یازده شب خاموشی زده شد!
این وسط مسطها هم کمی با پرتقالی جان تلفنی حرف زدیم و اهل خانه ی پرتقالی یکی یکی اعلام کردند که جایم بسی خالی است و اصلا پرتقالی تنها فایده ندارد ... منم که نیشم تا پشت گوشام پاپیون شده بود، وقتی موبایل به پرتقالی برگشت با شوق گفتم: واااای عزیززززم .... اینجا انقده به من خوششششششششششش میگذره! اگه دوست داشتی فردا هم بمون همونجا !
تلفن که تمام شد، همان لحظه تو وایبر برام نوشت: نخیر من فردا ساعت نه صبح برمیگردم.
منم یه عکس از چهره خندان با جوراب راه راه رنگی رنگی و لاک قرمز دستانم براش فرستادم.نکنه انتظار داشته از غم دوری گریه کنم؟!
و اما صبح! در جریان هستید که بنده صبح ها با خودم دست به یقه میشم تا از رختخواب دل بکنم ، دیگه وقتی مثل زمستون هوا تاریک باشه هم که واویلا .... بابا از شیش و نیم هی اومد گفت: بابا جان پاشو ... بابا خونه خودتون نیستی ها، مسیرت دوره ... بابا جان خواب میمونی ... بابا جان ما داریم میریم هاااا ... دیگه ساعت هفت که بابا داشت از خونه میرفت بیرون منم بیدار شدم که آماده بشم ... داشتم سلانه سلانه تو خونه قدم میزدم والکی دور خودم میچرخیدم که بابا گفت، خواستی بری در خونه رو قفل کن ! زل زدم تو چشاش و گفتم من که کلید نیاوردم که! ... و این شد که بابای جان نفس عمیقی کشید و گفت: تا من میرم تو ماشینو گرم کنم، آماده شو که خواهرت درو قفل کنه و باهم بیاین! ... آخی چقده الکی حرص میخورن بعضی هااا ... جونم براتون بگه که لقمه صبحانه رو گذاشتم تو کیفم و کفش های واکس زده شده توسط بابای جان را پوشیدم و جلدی پریدیم بیرون از خونه .... ساعت خروج از خانه: هفت و بیست دقیقه .... شروع تایم کاری: هفت و نیم!
دیگه ریسک نکردم از بابا بپرسم تو این ترافیک بالاخره کی رسید سرکار، ولی شواهد حاکی از آن دارد که زودتر از هشت نمیرسند :) ... خدا به سر شاهده اگه منم مثل بابا مدیر بودم و کارت نمیزدم، عمرا" زودتر از نه و ده میرفتم سرکار، مردم اصلا" قدر نعمت هاشون رو نمیدونن والا :))))
*
در این دو ماهی که حکم ماموریتم را زده اند، همونطور که پیش بینی میکردم خوشبینانه روزی حداقل یک ساعت و نیم در ترافیک خوش میگذرانم ... جای پارک در صبح ها آنقدر ها هم که فکر میکردم فاجعه نیست .... گاهی آنقدر خسته ام که حتی دوش گرفتن برایم یک جهاد به حساب میآید ... به کار دوم تقریبا" نمیرسم و این از لحاظ روانی فشار زیادی بهم وارد میکنه ... کارم تو این قسمت جدید به نسبت قبل، خیلی خیلی زیاده و هماهنگی ها و پیگیری ها و کارهای محوله زیادی را باید انجام دهم، در مقابل خوشحالم و از این سرشلوغی احساس رضایت میکنم چون حس مفید بودن و یادگیری ام ارضا میشود ...
گاهی میشوم کیسه بوکس ِ قدرت ها ... گاهی دلم میشکند و گاهی هم حسابی خنک میشود! زندگی همین است دیگر ..
*
خدا جانم ازت ممنونم که اطرافم انسان های مهربانی هستند که بدون اینکه ازشون خواسته باشم، از سر لطف پیگیر کارهایم هستند.
مهربان جان، مرسی که هوایم را داری و ببخش که مانده ام سر هزار راه و نمیدانم نظرت به کدام راه است ... کمی نشانه، یه کوچولو راهنمایی لطفا ...
راستی یادم رفت بگویم، آن روز ِ پر استرس ِ جلسه ارتقا، دیدم بخاطر خود ِ خودِ مهربانت بود که درنهایت قلمشان روی حکم ام چرخید و تایید شد ... تشکرم را با کمی تاخیر به فرشتگان مهربانت برسان.
*
داریم با پرتقالی برآورد هزینه های ماه رو میکنیم که میپرسه به جز اینا دیگه این ماه، خرج عمده ای که نداریم ؟
سریع میگم: چرا ... شنبه تولدمه!
حرص میخوره که: کاری نداری؟! آخه من تولد تو یادم نباشه که تو منو زنده نمیزاری که! اصلا مگه جرات دارم تولدت رو یادم بره :)))

یعنی خدا شاهده مبحث رو بلد بودما، اما وقتی میبینم براش تقلب نوشتم، حسش نیست از مغزم کار بکشم ... دیگه از روی همون مینویسم :)))