دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

میدانید، بعضی ها هستند که تو نگاه و برخورد اول ازشون انرژی خوبی نمیگیرم ... خوشم نمیاد ازشون و حتی گاهی ترجیح میدم دیگه باهاشون دم خور نشم ... بعد درست همین آدما ، نود درصدشون میشن عزیز دل ِ من ، میشن دوست های خوب ِ من!  حکمتش رو نمیدونم والا ...

یه دختری تو شرکتمون اومده که مسئول حسابداری دفتر تهرانه، فک میکرد از این آدمای خشک و عصا قورت داده و تفلونه ... الان بدجور دوستش دارم و حتی از ساعت های پایانی کار برای گپ و گو کلی استفاده میکنیم ...

متاسفانه مجبور شدم عذر همکارمو تو شرکت بخوام و قراردادش تمدید نمیشه ، بعد یه دختر جدیدی رو استخدام کردم که فعلا" حرف گوش کن و مودب و کاریه ... البته فعلا" ... بعد اصلا" تو قید و بند روابط اداری و سلسله مراتب نیست، مورد داشتیم تو جلسه دوم آموزشی الفاظ قربونت برم و حالا "تو" کی میای و "آره"و ... اینا رد و بدل شده ، منم که استاد ِ نشون دادن ِ خط قرمز ها ... هی این گفت "تو" ، من هی با "شما" و بله و رسمی جوابش رو دادم تا کم کم داره میاد تو خط :)))

و الان دغدغه ام اینه که چرا خانواده اش بهش نگفتن وقتی دستت عرق میکنه، دلیلی نداره موقع سلام و خدافظی با ملت دست بدی.

حالا برام واقعا" بین " تو " و "شما" خیلی هم فرقی نیست ولی تجربه بهم ثابت کرده ماه های ِ اول ِ کاری اگه با پرسنلم زیادی خاله خان باجی شم، بعدا" نمیتونم تو وادی کار ازش سوال جواب کنم ... یعنی به نظرم این  فرهنگ اینکه رفاقت جای خود، کار جای خود هنوز خیلی جا نیافتاده.

*

پوستر پیرمردی با موهای بهم ریخته پشت در اتاق چسبیده بود. پیرمرد زبانش را درآورده بود. چرا مایک عکس یک آدم دیوانه را روی در اتاق چسبانده بود؟ لینگ ترسید، نکند عکس یکی از بستگانش باشد. با احتیاط پرسید: اون کی هست؟

-          انیشتن.

لینگ لبخند زد و سر تکان داد.

مایک گفت: فیزیک دان بود و چون لینگ هنوز مات و منگ به نظر میرسید، اضافه کرد: یک نابغه تمام عیار. شنیده ای که e=mc2؟

لینگ باز لبخند زد و سر تکان داد: تو هم نابغه ای! خیلی کتاب داشت!

-          من باهوش هستم، ولی نابغه نیستم.

-          چرا او این شکلک را درآورد؟

-          چطور؟

لینگ گفت: من خواست دانشکده تمام کرد، خواست بیشتر یاد گرفت. ولی انگلیسی ام خوب نبود. قبل از اینکه نمره های بد، توی کارنامه پرشد، دانشگاه را ترک کرد.

این را تا به حال به هیچ کس نگفته بود.

مایک گفت: روی هم رفته زبان ما را آنقدر ها هم بد حرف نمیزنی.

-          شاید تو توانست کمکم کرد. وقتی من کلمه ی غلط گفت، تو به من گفت.

-          پس توی یک دوره ی فشرده باید زود یاد بگیری. حتما مادرم به ت گفته که من دیگه رفتنی ام. صحبت چند ماه است، لینگ تان، دوماه ، شاید هم سه ماه، حداکثر.

-          مادر نمیتواند همه چیز را بداند. دکتر ها هم همینطور. من صبر کرد و دید.

مایک گفت: به به ، یک امیایریسیست بین ما تشریف دارند.

-          یک چی؟

-          امیایریسیست . تجربه گرا، کسی که فقط چیزهایی را که خودش تجربه میکند ، را قبول دارد.

-          نه من مپایریسیست نبود. مومن بود. ایمان داشت به خوبی خدا. به معجزه.

 

از کتاب خوبی خدا

مارجوری کمپر

امیر مهدی حقیقت

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 2:45 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • هفته قبل رفتیم نما یش روزهای آخر*اسفند ... خب بلیط اش به نسبت گرون بود (تازه با تخفیف دانشجویی 48 تومن، نامردا!)

    اولش فکر میکردم نمایش موزیکال یعنی اینکه با آواز باهمدیگه صوبت میکنن که کاملا" در اشتباه بودم!

    بدون هیچ گونه مقدمه باید بگم راضی بودم و البته از اجرای اشکان*خطیبیکه قبلا" ازش خوشم نمیومد بی نهایت لذت بردم ... سه ساعت مکالمه بی وقفه و بدون حتی یک تپق ... موزیک های خاطره انگیز و البته تماشاگرانی که موقع شنیدن موزیک خارجی، جوگیرانه داد میزدن: Bravoooo.

    آخرش هم آقای یزدانی اومد یه آهنگ برامون خوند که چون من ظرفیت شنیدن صدای بلند و فریاد رو ندارم، رسما" بی قراری گرفته بودم ... مخصوصا" که یه جمله خاص رو بالا ده دفعه تکرار کرد ...  من که به مرز بی حسی رسیده بودم و دیگه نمیشنیدم ... شاید ترجیح میدادم مثلا" آهنگ صندلی لهستانی رو بخونه که خب اصلن به داستان نمایش ربطی نداشت.

    به نظرم ارزش اینو داره که بیخیال یکی از خریدهای غیرضروریتون بشید و خودتون رو مهمون این نمایش کنید.

    * بعد از نمایش توی نقد هاش خوندهم که داستان برگرفته از ماجرای سگ های زرد بود.

    امشب هم داریم میریم ایرانشهر، نمایش کمدی هیپو *فیز.

    بعدا" نبشت: یه نمایش خنده دار، چفت و بست دار! کلی خندیدیم و لذت بردیم ... مامان و بابا بخاطر ِ خانوم تاشکیران نتونستند که بیان و ما با مادر ِ رئیس جون جون - خاله پروانه- یکی از دوستای خودم و برادر پرتقالی رفتیم .... نگران بودم خاله پروانه خیلی خوشش نیاد، اما همه ازش لذت بردیم ...

    شاید یه بار دیگه هم برم حتی

    دوستم میپرسه این خانوم کیه؟ میگم: خاله پروانه ، ولی خاله ام نیست ...

    میگه : آها ، همونطور که مامان من هم میشه خاله ات ...

    نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 2:44 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • پذیرایی ازمیهمان های ویژه هم به خوبی – البته در سطح توان- برگزار شد ... صلوااااات

    آغو ، ما نه اینکه مال پرست باشیم و نه اینکه چون جاهازمونو خیلی دوست میداریم، صرفا" و صرفا" فقط بخاطر اینکه روم نمیشد به میهمان بگم که با سطح نرم ِ اسکاچ ظرف ها رو بشوره، چنان پذیرایی ای کردم که به معنای واقعی دست به سیاه و سفید نزدن ... البته که از چشمان ِ مهربون ِ پرتقال فروش ِ ساده دور نماند و هر شب بخاطر زحماتی که کشیدم و عزت واحترامی که گذاشته ام کلی مورد تقدیر و تشکر و ماچ مالی قرار میگرفتم ... هاهاهاها

    شب اول ماهی داشتیم ، پنج شنبه هم دو ساعتی مرخصی گرفتم و بدو رفتم خونه و بساط زرشک پلو بار گذاشتم ... تازگی ها یاد گرفتم برنج آبکشی کنم و ته دیگ سیب زمینی بزارم که تجربه نشون داده، حواس میزبان رو کاملا" پرت میکنه و خیلی به جزئیات توجه نمیکنه ... بخصوص اگه قابلمه رو برگردونم و همونطوری بیارم سر میز ... بعد دقت کردم همه هول میزنن زودتر بشقابشونو خالی کنن و بقیه ی سیب زمینی ها رو بخورن :)

    ناهار پنج شنبه، هم خیلی اتفاقی ساعت سه ظهر آماده شد که میهمان ها حسابی گشنه شوند و ته قابلمه درآمد.

    سر ناهار، حرف همکاری تو کارهای خونه شد که گفتم: من روزی هزار بار دعاتون میکنم که همچین پسری تربیت کردین، اگه پرتقالی نبود من از پس ِ کارهای زندگی برنمیومدم و خیلی به من کمک میکنه ...

    پرتقالی که رو فضا بود ، مادر جون هم خیلی جدی گفت: باید کار بکنه ... باید کمک کنه، وظیفه اشه ...

    در این لحظه من از خود خارج شده، ریسک بزرگی کرده و پس از تعارفات آبکی، دستکش های ظرفشویی را دست پرتقال فروش کرده و  شستن کلیه ظروف ناهار و مخلفاتش را به ایشان سپردم !!!! البته با مقدمه چینی ای که کرده بودم فکر کنم اثر شوک وارده کمی قابل تحمل بود ...

    خواهر پرتقالی که رسما" از دیدن این صحنه خل شده بود ... هی میومد تاپ تاپ میزد پشتم که من تا حالا یادم نمیاد ما دخترا جایی باشیم و پسرامون کار کرده باشن :))))

    پنج شنبه شب، مامان همه مون رو دعوت کرد ... مادر جون به جز هدیه هایی که برامون آورده بود، یه ظرف بزرگ ترشی برای مامان آورده بود، که پیچوندمش :))

    بعد چون اولین باری بود که بعد عروسیمون میرفتن خونه مامانم اینا، توی ماشین یه مسیج به پرتقال فروش دادم که، میخوای از طرفشون گل بگیریم؟

    سر کوچمون رفتیم گل فروشی، پرتقالی رفت تو مغازه و منم رفتم فقط گل ها رو انتخاب کردم و اومدم تو ماشین، بعد خیلی ریلکس تعارف کردم که بابا این همه هدیه و کادو آوردین، دیگه گل لازم نبود و  زحمت کشیدین و .... (تخدا منو ببخشه که بازی کثیفی رو راه انداخته بودم! بعد خواهر کوچیکه پرتقالی یهو چشاش گرد شد و گفت نه بابا وظیفه امونه و از وقتی راه افتادیم دنبال گل فروشی بودیم و خوب شد که شما یادتون بود! – شب که برای پرتقالی که تعریف کردم کبود شده بود از خنده و اعتقاد داشت من خیلی بدجنسی کردم که تو همچین شرایطی، بدون حضور خودش، خفت اشون کردم ) پشت در خونه که رسیدیم، یه لحظه خاطرات خواستگاری و بله برون برام زنده شده بود – با این تفاوت که عروس هم پشت در مونده بود ! – دسته گل و شیرینی و هدیه و ...

    مادرجون در ِ گوشم میگه، من انقده ناهار خوردم که نمیتونم نفس بکشم ...

    آقاجون میگه: منم دارم میترکم ... ناهارت خیلی خوشمزه بود.

    نیش منم که باااااااااااااااااااااز

    موقع سلام و علیک ، پرتقالی که دید همه دستشون پره  ... میگه: دیدم همه یه هدیه ای آوردن، منم ظرف غذای ِ شنبه ام رو آوردم :)))

    جمعه صبح، برادر پرتقالی با نون سنگک اومد خونمون و صبحانه مفصلی خوردیم ... بعد من داشتم برنامه میچیدم که کجا بریم و کجا نریم که دیدم اوا !! همگی آماده ی رفتن شدن ... آقاجون که دیگه خنده اش گرفته بود از بس که هی کت اش رو میپوشید و مانتوی مادر جون رو بهش میداد، دوباره ما چونه میزدیم و برشون میگردوند روی چوب لباسی :)

    خولاصه که آسوده باشید، که فعلا" این خان را ظاهرا" با موفقیت پشت سر گذاشتیم

    نوشته شده در شنبه دهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 2:43 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • پرتقال فروش انگار داره مارش نظامی راه میندازه  همچین با انرژی و امیدوارانه و گاها" دستوری ، پندهای کنکوری میده که خنده ام میگیره ...

    گوشی رو ازش میگیرم،تند تند میگه: زن دایی! خیلی استرس دارم، اصلا" از زندگی افتادم ... هی میگم من باید یه دانشگاه خوب قبول شم، باید برم دانشگاه شریف ... درسها خیلی سخته... همه دارن تند و تند تست میزنن.

    همچنان از شنیدن کلمه ی زندایی ، خنده ام میگیره ... راستش ارتباط با این کلمه مثل این میمونه که مثلا" بهم بگن از فردا اسم تو اصغره!

    میگم: اولا" با من با ناله حرف نزن! محکم صوبت کن ! همچین میگه انگار ما کنکور ندادیم ! دوما" نگران نباش، الان دیگه دانشگاه ها انقده خالی هستن که همه قبولن ...

    مثلا" محکم صحبت میکنه که: من باید حتما" همون سال اول، قبول شم ... خسته شدم از این همه استرس ... تا به خودم میرسم برم بیرون، هی میپرسن درساتو خوندی؟ تست هاتو زدی؟ بابا من بزرگ شدم، سال دیگه هیجده سالم میشه! (نمیگه الان هفده ساله ام! هی یاد ایام بخیر)

    -  تلاشت رو بکن، همه اطرافیانت این روزها رو پشت سر گذاشتن ... نترس، نمیمیری! نه سربازی داری، نه قراره به زور شوهرت بدن ... عجله که نداری ... هم زندگیتو بکن و هم درست رو بخون.

    نمیفهمم از اون "نمیمیری" بیشتر خوشش اومده یا از "شوهر دادن" که میزنه زیر خنده، دوباره میگه:

    مدرسه ام خیلی خوبه ، اما همکلاسی هام هم خیلی قوی هستن ... این مشاورا هم هی میان میگن، اگه یه ساعت بیشتر بخوابی، ده هزار نفر ازتون جلو میزنن و ... من میخوام حتما" برم یه دانشگاه خوب تو تهران، میخوام برم شریف ...من میخوام مثل شما موفق بشم.

    تو دلم میخندم که ببین کار به کجا رسیده که من شدم الگوی ِ بقیه :))

    میگم: مهم اینه که عرضه کار کردن داشته باشی، درسهارو بفهمی و بتونی بعد ازشون استفاده کنی. تو شهر خودتون که باشی، هم کنار خانواده ات هستی، هم انقده فک و فامیل درست و درمون داری که برات یه کار مناسب جور کنن. مدرک تنها به درد نمیخوره، باید ازش استفاده کنی.

     به شوخی میگم: الکی هم شریف شریف نکن! لیسانس ِ من دانشگاه ِ آزاد (اون شهر کوفتی)، دایی جانتون تا دکتری دانشگاه تهران خیمه زده، آخرش هیچ فرقی هم باهم نداریم ... تازه به من بیشتر خوش گذشته، دایی ات هنوزم داره درس میخونه ... شهر خودتون هم قبولی ... درست رو بخون و زندگیتو کن.

    میگه: آخیش! حالم خوب شد ... انرژی گرفتم.

    *

    به غروب فکر میکنم ، که رفتم دانشگاه ... که بگم نمره ی من، 17 نیست و من تمام جواب ها رو با کتاب چک کردم ... اهل این کارها نیستم، اما ترم پیش دقیقا" به همین دلیل مشروط شدم، درحالیکه حقم نبود ... 

    برگه امو میاره بیرون، میگم: من کامل نوشتم ... هیچی رو جا ننداختم و اطمینان ِ کامل دارم ... 

    یکی از بچه های ِ شیرین عسل هم اومده و هی وسط حرفای ِ من میپره و تمرکزم رو بهم میریزه ،دلم میخواد برگه امو بکنم تو حلقش ...

    استاد میگه: ببین، این یه صفحه و نیم نوشته ، تو نصف صفحه ...

    عصبانیتم رو پشت خنده ی حرصی ام پنهان میکنم : مگه کیلومتریه ؟ من همه اشو نوشتم ... هیچی رو جا نگذاشتم ...

    حتی برگه رو نمیخونه، و میگه: اگه همه رو نوشته بودی، بیشتر میشد ...

    برگه شیرین عسل رو نگاه میکنم، دقیقا" پنج خط اول، فقط صورت سوال رو نوشته و اینکه حال میخواهیم توضیح دهیم که چرا ، دوباره صورت سوال ...

    میفهمم که ادامه ی بحث فایده ای نداره ... و فقط برای آروم شدنم مثلا" تو دلم میگم، اون دنیا خرت رو میگیرم... مهم نیست.

    میگه: پروژه ات رو تحویل دادی؟ میگم بله ... میگه چند صفحه اس؟  ... سی صفحه.

    - همینه دیگه، پروژه روی میز رو نگاه کن، صد و هفتاد صفحه اس ... میگم استاد شما دو تا کتاب، کل مباحث اقتصاد رو توضیح دادین، شده پونصد صفحه، چطوری ده تا سوال و پنج تا مسئله و یه مدل  میشه صد و هفتاد صفحه؟ شیرین عسل باز میپره وسط که استاد من خیلی زحمت کشیدم، پروژه منو بخونید و بعدا" زنگ میزنم نظرتون رو میپرسم ...

    میگه: تا کلاست شروع بشه پروژه ها رو دسته بندی کن، به سه قسمت: لاغر ، متوسط و حجیم ... کنار ِ اسمشون هم بنویس تو کدوم دسته هستن، من میخوام بعدا" بخونم ...

    من میمانم و خدایی که انقدر دور شده است که دستم به یقه اش نمیرسد.

    همکلاسیم یه آقای ِ جا افتاده اس، زنگ زدم و نمره اشو بهش گفتم ... شب به دکترجان، زنگ زده که استاد برگه ی من کامله، نمره ام اشتباه شده ... من خط ام ریزه ولی همه رو نوشتم ...

    استاد گفته: من الان، تو گوشت فروشی ام، پولم کفاف خرید گوشت رو نمیده ...

    همکلاسیم ازم میپرسه: این یعنی چی؟ پول میخواد؟؟ برای چیزی که نوشته ام، برگه ام رو هم پرکردم، باید پول هم بدم؟بابت چی؟

    ما میمانیم و وجدانی که شاید نیست و یا زیر قرض و قوله و بدهی، گم شده است. 

    بهشتی اش هم، دیگر بهشت نیست....

    امیدوارم تا زمان کنکورش ، حداقل شریف هایش، بی شرف نشده باشند.

    نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 2:41 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • منت خدای را عزوجل که خانه ی ما گنجایش بیش از ده نفر را ندارد ... والا من ِ ریقو، با این عقل نخودی و این جوزدگی تا الان مرحوم شده بودم ...

    گفته بودم برای جوجه تیغی تولد سوپرایزی گرفتیم ... پنج شنبه ساعت چهار از خونه اومدیم بیرون و بعد از کمی گشت و گذار و خرید مایحتاج تولد، ساعت ده شب برگشتیم خونه ... یعنی له له بودیماااا ... در این حد که برای اولین بار  قید شام رو زدیم !!

    و اما جمعه ... ساعت ده صبح، مشغول به کار شدیم تااااااا شیش عصر! من تو آشپزخونه و پرتقال فروش هم مشغول تمیز کردن ِ خونه و مرتب کردن بالکن و واکس زدن کفش ها ...

    اول اینکه من حالا حالا ها باید مهمون داشته باشم، که هی تیکه تیکه تجربه بیاندوزم ... مثلا" اینکه: درست کردن ِ دسر تو مراسم تولد کار ِ بیهوده ای میباشد، چون مراسم کیک و کادو رو به تاخیر میاندازد ... یا اینکه تهیه پیراشکی گوشت بسیاز زمان بر میباشد!

    حالا نمیدونم چه مرضی بود که حتما" باید ژله هایی که تاحالا درست نکردم رو هم امتحان میکردم، مثلا" ژله ی فرفره ای - یا رولی ... که از مزه اش راضی نبودم چون به جای بستنی، با خامه قنادی درستش کردم ... اما خوبیش این بود که با راهنمایی دوستان و اینترنت بالاخره یاد گرفتم چطوری درستش کنم - نه اینکه خیلی وقت داشتم ، از اون لحاظ - داستان به همین جا ختم نشد و بنده دوباره دست بکار شدم و یه ژله توپ درست کردم که هم مزه خوبی داشت و هم قیافه خوبی : تو این لیوان شیشه ای یه بار مصرف ها، تا نصفه ژله تمشک ریختم و بعد که ژله کمی خودشو گرفت ، روش ژله ی بلو بری خورد شده ریختم و موقع سرو هم روشون خامه ریختم ... عااالی شده بود.

    قرار گذاشته بودیم مهمون ها ساعت شیش و نیم بیان و من ساعت ِ هفت برم دنبال جوجه تیغی ...

    رفتم کیک گرفتم و بعد جوجه تیغی رو سوار کردم و توی راه هم در مورد مسائل روزمره صوبت کردیم و دم آسانسور من یه زنگی به پرتقال فروش زدم که مثلا" اولتیماتوم میدم که من دارم میام و خونه مرتب باشه :))) پشت در هم برای جوجه تیغی کلی جیغ جیغ کردم که امروز خونه رو تمیز کردم و تورو جون ِعمه ات کفش هاتو بیرون دربیار ...

    جوجه تیغی که اومد تو خونه بچه ها کمی عقب وایستاده بودن و تو دید نبودن ... بعد یهو وسط خونه خشک اش زد و کلی سوپرایز شد ...

    خدارو شکر جو خوبی بود و خیلی خندیدیم ... کلی از این دور هم بودن ها انرژی گرفتم ...

    یکی از مهمون هامون یه زوج بودند که آقاهه اهل شمال بود ... بعد تا من شام رو چیدم روی اپن، صندلی ِ اپن رو گذاشت پشت کانتر و تا لحظه ی آخر از اونجا تکون نخورد! هی گفتم ماست ؟ سالاد؟ ... اونم با خنده گفت: من اهل ِ شمالم ... همه ی اینارو بردار بده به بقیه، فقط برنج رو برای من بزار :))))

    اونوقت من اینا رو دفه ی اول بود که میدیدم و خیلی خونگرم و مهربون بودند ... موقع جمع کردن ِ ظرفا هم همون آقاهه خیلی جدی اومد پای سینک وایستاد که ظرف ها رو بشوره ...  حتی شروع کرد به شستن ِ ظرف ها که قانع اش کردم من بعدا" ظرف ها رو میشورم و ترجیح میدم الان دور هم بشینیم و خالی بستم که پرتقال فروش فردا خونه اس که راضی شد ... این کارش خیلی برام جالب بود، تو خانواده ی ما مردها کار میکنند ولی تا دیروز ندیده بودم تو همچین مهمونی ای که همسرهاشون هم هستن، بیان برای شستن ظرف!!!

    مهمان ها که رفتن، یه سری از ظرف های حجیم و کریستال ها رو شستم که حداقل آشپزخونه نظم داشته باشه و بشقاب ها و قاشق چنگال ها موند برای آقای آقا ها :)

    موقع خواب که روی تخت دراز کشیدم ، تازه فهمیدم که چه کرده ام با خودم!!!! از شدت کمر درد نمیتونستم تکون بخورم و پرتقال فروش که داشت کمرم رو ماساژ میداد فهمیدم تعدادی از مهره های ستون فقراتم شدید درد میکنند و قلمبه شدن!

    تا خود صبح هم یا از کمردرد بیدار شدم، یا کابوس دیدم و یا بخاطر اینکه بلد نیستم موقع سرماخوردگی با دهن نفس بکشم به سقف زل زدم.

    اینا رو داشته باشید ...

    دیروز باید میرفتم شرکت ، امروز باید تا قبل از ساعت سه، پروژه دانشگاهم رو تحویل بدم،فردا قراره با جوجه تیغی بریم کنسرت، سه شنبه هم دوباره باید شرکت برم ...

    اونوقت، مادر جون زنگ زده که هر موقع وقتتون آزاده و برنامه ای ندارید، بگو ما بیایم دیدنتون و البته از زمان عروسیمون، این اولین باره که مادر جون میخواد بیاد خونمون ... اینکه قبلش تماس گرفته و برنامه ی مارو میپرسه رو خیلی خوشم اومد و خدارو هزار بار شکر کردم که انقده با ملاحظه هستن ... دیشب زنگ زدم رسما" برای آخر هفته دعوتشون کردم  ...

    پیش به سوی ِ شیرین عسل شدن!

    میگم ما میرفتیم خونشون، دست به سیاه و سفید نمیزدم، با سوتی هام سوژه شده بودم .... خدا این دفعه رو رحم کنه که گیج خان، میزبان هم میشود :)))

    نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 2:38 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []