میدانید، بعضی ها هستند که تو نگاه و برخورد اول ازشون انرژی خوبی نمیگیرم ... خوشم نمیاد ازشون و حتی گاهی ترجیح میدم دیگه باهاشون دم خور نشم ... بعد درست همین آدما ، نود درصدشون میشن عزیز دل ِ من ، میشن دوست های خوب ِ من! حکمتش رو نمیدونم والا ...
یه دختری تو شرکتمون اومده که مسئول حسابداری دفتر تهرانه، فک میکرد از این آدمای خشک و عصا قورت داده و تفلونه ... الان بدجور دوستش دارم و حتی از ساعت های پایانی کار برای گپ و گو کلی استفاده میکنیم ...
متاسفانه مجبور شدم عذر همکارمو تو شرکت بخوام و قراردادش تمدید نمیشه ، بعد یه دختر جدیدی رو استخدام کردم که فعلا" حرف گوش کن و مودب و کاریه ... البته فعلا" ... بعد اصلا" تو قید و بند روابط اداری و سلسله مراتب نیست، مورد داشتیم تو جلسه دوم آموزشی الفاظ قربونت برم و حالا "تو" کی میای و "آره"و ... اینا رد و بدل شده ، منم که استاد ِ نشون دادن ِ خط قرمز ها ... هی این گفت "تو" ، من هی با "شما" و بله و رسمی جوابش رو دادم تا کم کم داره میاد تو خط :)))
و الان دغدغه ام اینه که چرا خانواده اش بهش نگفتن وقتی دستت عرق میکنه، دلیلی نداره موقع سلام و خدافظی با ملت دست بدی.
حالا برام واقعا" بین " تو " و "شما" خیلی هم فرقی نیست ولی تجربه بهم ثابت کرده ماه های ِ اول ِ کاری اگه با پرسنلم زیادی خاله خان باجی شم، بعدا" نمیتونم تو وادی کار ازش سوال جواب کنم ... یعنی به نظرم این فرهنگ اینکه رفاقت جای خود، کار جای خود هنوز خیلی جا نیافتاده.
*
پوستر پیرمردی با موهای بهم ریخته پشت در اتاق چسبیده بود. پیرمرد زبانش را درآورده بود. چرا مایک عکس یک آدم دیوانه را روی در اتاق چسبانده بود؟ لینگ ترسید، نکند عکس یکی از بستگانش باشد. با احتیاط پرسید: اون کی هست؟
- انیشتن.
لینگ لبخند زد و سر تکان داد.
مایک گفت: فیزیک دان بود و چون لینگ هنوز مات و منگ به نظر میرسید، اضافه کرد: یک نابغه تمام عیار. شنیده ای که e=mc2؟
لینگ باز لبخند زد و سر تکان داد: تو هم نابغه ای! خیلی کتاب داشت!
- من باهوش هستم، ولی نابغه نیستم.
- چرا او این شکلک را درآورد؟
- چطور؟
لینگ گفت: من خواست دانشکده تمام کرد، خواست بیشتر یاد گرفت. ولی انگلیسی ام خوب نبود. قبل از اینکه نمره های بد، توی کارنامه پرشد، دانشگاه را ترک کرد.
این را تا به حال به هیچ کس نگفته بود.
مایک گفت: روی هم رفته زبان ما را آنقدر ها هم بد حرف نمیزنی.
- شاید تو توانست کمکم کرد. وقتی من کلمه ی غلط گفت، تو به من گفت.
- پس توی یک دوره ی فشرده باید زود یاد بگیری. حتما مادرم به ت گفته که من دیگه رفتنی ام. صحبت چند ماه است، لینگ تان، دوماه ، شاید هم سه ماه، حداکثر.
- مادر نمیتواند همه چیز را بداند. دکتر ها هم همینطور. من صبر کرد و دید.
مایک گفت: به به ، یک امیایریسیست بین ما تشریف دارند.
- یک چی؟
- امیایریسیست . تجربه گرا، کسی که فقط چیزهایی را که خودش تجربه میکند ، را قبول دارد.
- نه من مپایریسیست نبود. مومن بود. ایمان داشت به خوبی خدا. به معجزه.
از کتاب خوبی خدا
مارجوری کمپر
امیر مهدی حقیقت
