عارضم خدمتتون که ما رو هوا یه آرزویی کردیم و همون موقع مرغ آمین از روی سرم رد میشد و برآورده شد و ما چهارم اسفند ماه رفتیم پابوس آقا اسپانیا :)))
طبق عادت همیشگی خرید ارز رو گذاشتم برای ظهر که از صرافی کنار اداره خرید کنم و بخاطر اینکه ارز اومده بود پایین، نمیفروختند و با تنی لرزون رفتم از یه صرافی دیگه خرید کردم و اگه اونا هم بهمون ارز نمیفروختند واقعا" نمیدونم باید چکار میکردم ، بخصوص که پرتقال فروش تاکید کرده بود هیچی رو نزارم برای روز آخر :)))
اولندش که این قندون به تنهایی یک چمدون کامل رو پر کرد ... چقده دم و دستگاه دارن این فسقلیااا ... پروازمون ترانزیت بود و یه توقت دو ساعته ترکیه داشتیم، قندون خان تو پرواز اول از شدت خواب کلافه شده بود و چون خوشبختانه یا بدبختانه عادت نداره تو بغل بخوابه هی غر میزد تا اینکه مهماندار یکی از مسافرها که صندلی کناریش خالی بود رو با جای من عوض کرد و به محض اینکه بچه رو گذاشتم رو صندلی بیهوش شد! قبل سوار شدن به هواپیما گفتم کالسکه رو تو ترکیه بهمون بدن که مثلا" تو اون دو ساعت بچه بقلمون نباشه ، اونوقت بعد پیاده شدن کلی دوندگی کردیم تا کالسکه رو بگیریم، چون باید بعنوان مسافر از فرودگاه خارج میشدیم (تو پاسمون مهر ورود به ترکیه میخورد) بعد تو قسمت بار کالسکه رو تحویل میگرفتیم و بعد دوباره به فرودگاه برمیگشتیم ... درس اول! باید میگفتیم کالسکه رو تو مقصد بهمون تحویل بدن و اگه مثلا" ترکیه ویزا میخواست ممکن بود حتی نتونیم کالسکه رو بگیریم!
پرواز دوم با اینکه طولانی تر بود ولی چون برای قندون سبد داشتند خیلی راحت گذشت چون تا مقصد هم خودش خوابید و هم ما ... البته این سبد یکم براش کوچیک بود و پاهاش ازش زده بود بیرون :))) درس دوم: زمان گرفتن بلیط باید تقاضای سبد کودک رو بکنید در غیر اینصورت ممکنه هواپیما نداشته باشه یا صندلی های جلو رو به کسان دیگه ای داده باشه که در این حالت دیگه باید تمام مدت بچه رو پاتون باشه.
یکی از بهترین قسمت های سفر اون موقعیه که به مقصد میرسین و میبینین هتل از چیزی که تو ذهنتون بود خیلیییییی بهتره ... هتلمون torre catalunya خیلی خوب بود و یه پنجره بزرررگ با منظره قشنگ داشت ... فقط اینکه من نمیدونم چرا وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکردم، حس میکردم اومدم برزیل :))) بعد از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که تخمین بزنم هوا چطوریه و چقدر لباس بپوشیم بدتر گیج میشدم، یکی یه تیشرت با شلوارک تنش بود، یکی کاپشن و کلاه و چکمه ، یکی یه پلیور ساده بدون هیچ ژاکت و پالتویی ... خولاصه که هوا سرد بود کلهم و احتمال دادیم اونایی که زیادی تابستونی میگردن، از مواد گرما زا نوش جان کردند والا هوا اصلا" گرم نبود!
هم بارسلون و هم مادرید از نظر دسترسی خیلی عالی بودند و با مترو میشد همه ی جاهای دیدنی رو رفت.
چند تا از دیدنی های بارسلون:
دهکده اسپانیایی (موزه سرباز معماری اسپانیا) قشنگ بود ولی فقط خیابون ها رو شبیه سازی کرده بودند و مثل خانه روستایی خودمون که تو لاهیجان هست نمیشد توی خونه ها رفت .
کلیسای ساگرادا فامیلیا هست که با هزینه مردم و بلیط های ورودی داره ساخته میشه و خیلی قشنگه و ساختنش تا سال 2026 هم طول میکشه، خولاصه که ما هم تو ساخت این کلیسا سهیم هستیم! معماری خیلی خاص و جالبی داره که مال آنتونی گائودی هست و نقشه ها بعد مرگش کاملا" سوخته و همینطور که معمارها سعی میکردند راه اونو تو تکمیل کلیسا ادامه بدن، یه نسخه از نقشه ها رو پیدا میکنندو بلند ترین کوه این شهر مثلا" 105 متر هست و گائودی عقیده داشته هیچی نباید بلند تر از آفریده های خدا باشه و طول برج های کلیسا رو 100 متر در نظر گرفتن و مثلا" شیشه ی پنجره های سمت شرق رنگ های سرد (طلوع خورشید) و پنجره های سمت غرب رنگ های گرم (غروب خورشید) رو داشت. مجسمه ها و داستان های زندگی حضرت مسیح رو به قشنگی تو دیواره های به تصویر کشیده بودند، فضای بیرونی کلیسا پر بود از مجسمه و معماری های خاص، ولی داخل کلیسا خیلی ساده بود که حواس مردم به عبادتشون باشه. گویا سنگ ستون های اصلی کلیسا رو هم از ایران- یزد بردند. بلیط اینجا رو باید از قبل خرید و مثلا" امروز برای چند ساعت بعد یا حتی فردا میفروشند. بعد کلیسا رفتیم پارک گوئل که اصلا" بدرد نمیخورد ... یعنی قشنگ بود ولی نه اینکه با وقت کمی که ما داشتیم چند ساعت از وقتمون رو اونجا بگذرونیم.
استادیوم نیوکمپ بارسلون هم جالب بود البته برای آقاها بیشتر جذابیت داشت و انقده بزرگ بود که من آخرش داشتم از خستگی میافتادم و چون گشنه ام شده بود اصلا" اعصاب نداشتم :)
خیابون رامبلا مثل خیابون ولیعصر خودمون پر از مغازه و رستوران بود یا به قول یکی از مسافرها که اصرار داشت بگه سفر زیاد رفته مثل: خیابون استقلال ترکیه و شانزه لیزه ی پاریس بود! ( به جان خودم هیچ شباهتی به شانزه لیزه نداشت! ) بعد پرتقالی هم گیر داده بود به این مسافر و هی میگفت: اینکه مثل بولوار خودمونه، چیزی نداره :))) ته این خیابون هم یه پارکینگ برای کشتی کوچولو های شخصی بود و یه پاساژ نسبتا" بزرگ هم داشت.
یه پارک و یه عمارتی هم بالای شهر هست که خیلی جالب بود و اسمش یادم نیست، فقط لوکیشنش رو تو عکسهای موبایلم زده : anella Olimpica, park de la ciutadella که فقط دو روز شنبه و یکشنبه در ساعت مشخص رقص فواره ها رو دارند.
محله گوتیگ : که ما فرصت نکردیم کامل توش گشت بزنیم ولی قدیمی ترین بخش بارسلون هست و خیابون های باریک و پر پیچ و خم داره .موزه هم زیاد داشت که ما نرفتیم .
بارسلون ساحل هم داره که چون تابستون نبود، برامون خیلی جذابیتی نداشت!
اوووه از قندون بگم براتون که تو یکی از رستوران ها، میز کناریمون یه خانم داااف به همراه مامانش که مسن بود نشسته بودند، یعنی پسر هر آنچه که در توان داشت رو برای جلب نظر کردن این خانمه انجام داد و محل سگ هم به مامانش نمیزاشت! عذاب عدم توجه خانمه در حدی بود که یک لحظه از صندلی غذا کاملا" خم شد و بلوز خانمه رو کشید که به من نگاه کن و باهام بازی کن و بعدش یه خنده های ذوق داری میکرد که نگو و نپرس!! خانمه که دیگه ضعف رفته بود براش.
غذاهای اسپانیا : به خوراک های کوچیک حاضری تاپاس میگن که بعنوان مزه استفاده میشه و مجموع اونا رو میشه بعنوان غذا میل کرد و یه غذا هم دارند مثل استامبولی خودمون که توش صدف هم هست و غذایی داشتن اسمش مثل کله ماهی تلفظ میشد و یه غذایی که خیلی دوستش داشتم هشت پا بود که دورش رو خمیر زده بودند و مثل پیاز های حلقه ای سرو میکردند.
لطفا" اگه روی غذای حلال خیلی حساسیت دارین، دور غذاهای گوشتی رو خط بکشین و به غذاهای سبزیجات و یا دریایی بسنده کنید، یکی از مسافرها مارو دق داد از بس میپرسید این گوشته خوکه یا نه؟ خیلی هم اصرار داشت حتما" غذای گوشتی بخوره! چون اگرم گوشت خوک نباشه، ذبح اسلامی نشدن. جهت اطلاع قیافه گوشت خوک خیلی چربه.
مسیر بارسلون به مادرید رو با اتوبوس رفتیم تقریبا" هفت ساعت راهه و سر راه هم رفتیم روم به دیوار شهر زاراگوزا :))) شانسمون تو اون هفته که اسپانیا بود هفته ی کارنوال بود و اونجا یه کارناوال هم دیدیم. یه عمارت داشتند که قبلنا برا مسلمونا بوده و بعدا" شده زندان و یکی از نقاشی های زندانی ها که روی دیوار کنده کاری شده بود خیلی قشنگ بود، عکس یه آدم بود که دستهاشو مشت کرده آورده بالا و کنارش هم عکس یه خونه بود.
یه کلیسا هم بود و قسمت جالبناکش از این اتاقک هایی بود که ملت میرن توش اعتراف میکنن ... بعد اگه یه پدر روحانی توی اتاقک ها بود چراغ بالای در سبز میشد که یعنی توی این اتاق میشه اعتراف کرد و اگر هم کسی مشغول اعتراف بود، چراغ قرمز میشد که یعنی نزدیک نیایید ... از بین همه ی اینا یه خانم پیری که انگاری حسابی مشغول دردودل بود باعث شد نزدیک ده دقیقه فقط الکی تو صف وایستم که تماشاش کنم، یه حالی بود که انگار داره زیرآب مثلا" همسایه یا شوهرش رو میزنه :))
تو زاراگوزا یه بازه ی زمانی مردم مجبور میشن مسلمون و بعدش هم مسیحی بشن و برای همین هم معماری اسلامی که مثلا" تو کنده کاری های سقفش به عربی نوشته شده بود اینجا ملک خداست ، دیده میشد و هم یه ساختمونی دیدیم که ظاهرش مدل اسلامی بود ولی داخلش کلیسا که نشون میداد معمارهایی که قبلا" الکی یا راستکی مسلمون شدن اینو ساختن.
در طول سفر زمینی هم آقا قندون مثل بچه آدم رو صندلی نشسته بود و منظره های بیرون رو تماشا میکرد و بقیه مسافرها هم که عاشقش شده بودند نوبتی میومدن بچه رو میبردن پیش خودشون.
شب رسیدیم مادرید و اسم هتلمون liabeny بود که گرچه به لوکسی و بزرگی هتل قبلی نبود اماااا انقده دسترسیش عالی بود که از هرجا گم میشدیم ناخودآگاه میرسیدیم به هتل.
تو مادرید یه کاخی هست عین کاخ ورسای پاریس که گویا آقاهه اومده مادرید و دلش برای کاخش تنگ شده و همون کاخ رو اینجا ساخته ... البته که داخلش خیلی تکمیل تر از پاریس بود چون وسایل کاخ ورسای بارها غارت شده.
تو کاخ بودیم که آقا قندون احساس کرد حالا که من تا اینجا اومدم زشته یه سر به دستشویی اش نزنم! بعد با قندون و پرتقال فروش سه تایی رفتیم دستشویی که برای بچه ها بود و اونجا پرتقالی قندون رو شست (کلا" تمیز کردن با دستمال مرطوب از اولویت های آخرمون هست مگه اینکه واقعا" مجبور باشیم) همینطور که آماده بودم قندون رو تحویل بگیرم دیدم قندون به حالت نیم خیز سفت وایستاده و اصلا" تکون نمیخوره ... بعد از پوشک کردنش که اومدم دستهامو بشورم دیدم اوووف آب یخخخخ بوداااا یعنی انگار آب حوض رو شکسته بودن! خاک بر سر ها نکردن برای کاخشون یه آب گرم راه بندازن، اون پرتقال فروش رو بگوووو که هیچی نگفته چون میدونسته جلوش رو میگیرم ... بعد از اون قندون بصورت پیوسته چهار ساعت خوابید و بعدشم همچین رو کالسکه اش لم میداد انگار رفته بوده کاخ باباش :) (ماشالا به قندون، ماشالا! ... گفتم بنویسم یه ماشالا بگین به بچه ام)
قبل سفر ایده ای از سرویس بهداشتی هاشون برای قندون نداشتم، ولی خدارو شکر هیچ جا به مشکل برنخوردیم و بعضی جاها دستشویی کودک کلا" جدا بود و میشد با پرتقالی سه نفری بریم ...
من بارسلون رو بیشتر از مادرید دوست داشتم و کلا" مکان های دیدنی بارسلون هم بیشتر بود ... مادرید همش موزه اینا داشت که به درد نمیخورد :))) پرتقالی بدجنس هم همون اول تور وقتی لیدرمون از موزه ها تعریف میکرد، آمار منو داده بود که بعله ! فنجون موزه لوور رو با ارفاق دوساعته تموم کرده و کلا" خیلی به آثار باستانی و هنری علاقمنده و تا اسم موزه میومد لیدرمون میگفت البته اینو برای سایر مسافرها میگم و شامل خانواده پرتقال فروش نمیشه :))) والا چیه! دوتا تیکه سنگ نشون میدن که مال سه هزار سال پیشه ... خب این به چه درد من میخوره الان؟؟ چکارش کنم ؟؟
تو اسپانیا هر کدوم از ایالت هاش مستقل اداره میشن و قانون های خاص خودشون رو دارند و پادشاه هم به امور مهم مملکتی میپردازه و کاری به کار ایالت ها ندارن و این ایالت ها انقده زورشون زیاده که بعضیاشون میخوان کلا" جدا بشن از اسپانیا! ... مثلا" تو بارسلون گاو بازی ممنوعه و استادیوم گاو بازیش رو پاساژ کردن ولی تو مادرید گاو بازی آزاده.
گفتم پادشاه ! پادشاه اصلی که بعلت خستگی از پادشاهی اعلام بازنشستگی میکنه پسرش پادشاه میشه، اونا از چی بازنشسته میشن، ما چطوری بازنشست میشیم!! بعله آقای پادشاه جدید عاشق یه دختر خانم خبرنگار میشه و دلواپسان اسپانیا تظاهرات میکنن که نمیشه که شما با یه فرد عادی ازدواج کنین و خون پادشاهیتون دچار ناخالصی میشه و وقتی میفهمن که این دختر خانم قبلا" ازدواج کرده دیگه خونشون به جوش میاد ... ولی از اونجا که برای هر چیزی بالاخره یه راهی هست، دولت میگه که ازدواج علاوه بر شهرداری باید تو کلیسا هم ثبت بشه و چون این دختر خانم ازدواجش تو کلیسا ثبت نشده یعنی انگار ازدواج نکرده و الان میتونه بدون چک و چونه بشه بانوی اول اسپانیا ... بعله اینجاست که شاعر میفرماید: خدا بدهد شانس!
و اما خرید، ما بعد از تاریخ حراج ها رسیدیم اسپانیا ولی گاها" میشد یه چیزایی پیداکرد و برند خودشون Sfera هست که هنوز باقیمونده های حراجش بود ولی قسمت کودکانش معرکه بود ... یعنی ما یه کاپشن واسه قندون خریدیم از قرار هشت یورو!!!
روز آخر روز سوپرایز بود چون دیدم اواااا شیر خشک قندون داره تموم میشه و ماشالا اشتهاش تو سفر باز شده بوده، لب مرزی تا برسیم تهران داشتم ولی برای احتیاط گرفتم ... آقا رفتیم داروخانه که شیر خشک بخریم یه گالن از اینا که برا بدنسازی مصرف میکنن نشونم داد گفت اینه ، فکر کردم حالیش نشده شیشه شیر قندون رو بردم نشونش دادم گفتم برای بچه میخوامااا .. گفت همینه ... چند جا رفتم گشتم و دیدم همشون همین اندازه بزرگن و خریدیم ...
فرودگاه رفتیم و تکس فری هامون رو گرفتیم و دیدم عه! سه ساعت تاخیر داریم ... من که اونجا فقط خدارو شکر میکردم که شیرخشک خریدم والا از استرس شهید میشدم ... تو فرودگاه رفتیم کینگ برگر استیک خوردیم و وقتی کاملا" سیر شدیم، نمایندگی ترکیش به همه مسافرها بن داد که هرکسی تا سقف ده یورو میتونه از رستوران های فرودگاه خرید کنه ! منم دقیقه نود قبل سوار شدن به هواپیما رفتم دو تا بستنی گندهههه گرفتم! تو راه برگشت هم سبد کودک نداشتیم و بچه تو بغلمون تا تهران خوابید ...
خیلی استرس داشتیم که هواپیمای دوم رو از دست بدیم که دقیقه نود به هواپیمای دوم رسیدیم ... یعنی کل مسافرها تو هواپیما نشسته بودند و ما از هواپیما اول اومدیم بیرون و بدووو بدووو رفتیم سوار هواپیمای دوم شدیم .
صبح روز پنج شنبه هم رسیدیم به تهران و درحالیکه سعی میکردیم قندون بیدار نشه، تند و تند وسایل مهم رو جابجا کردیم و داشتیم برای استراحت آماده میشدیم که دیدیم گارد جلوی کالسکه قندون شکسته و چون تو فرودگاه چک نکرده بودیم و اعلام نکردیم هم خسارتی بهمون تعلق نمیگیره، اینم درس آخر این سفر بود!
خدارو هزار مرتبه شکر که توی سفر مشکلی برامون پیش نیومد و سفر خوبی رو داشتیم ... خدارو شکر که قندون خیلی خوب باهامون همکاری کرد و تو کالسکه اش نشست و مثل ما از سفر لذت برد و در سلامت کامل بود ...
ایشالا همتون به تمام هدف هاتون تو زندگی برسین و آرزوهاتون رو کامل و وسیع و رنگی رنگی ترسیم کنین ... شاید همون موقع مرغ آمین بالای سرتون بود.
اینو بگم و برم که بعد از سفر قندون که حسابی ددری شده بود، تو خونه حسابی کلافه بود و هی زیر لب غر میزد :)))
