دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

عارضم خدمتتون که ما رو هوا یه آرزویی کردیم و همون موقع مرغ آمین از روی سرم رد میشد و برآورده شد و ما چهارم اسفند ماه رفتیم پابوس آقا اسپانیا  :)))

طبق عادت همیشگی خرید ارز رو گذاشتم برای ظهر که از صرافی کنار اداره خرید کنم و بخاطر اینکه ارز اومده بود پایین، نمیفروختند و با تنی لرزون رفتم از یه صرافی دیگه خرید کردم و اگه اونا هم بهمون ارز نمیفروختند واقعا" نمیدونم باید چکار میکردم ، بخصوص که پرتقال فروش تاکید کرده بود هیچی رو نزارم برای روز آخر :)))

اولندش که این قندون به تنهایی یک چمدون کامل رو پر کرد ... چقده دم و دستگاه دارن این فسقلیااا ... پروازمون ترانزیت بود و یه توقت دو ساعته ترکیه داشتیم، قندون خان تو پرواز اول از شدت خواب کلافه شده بود و چون خوشبختانه یا بدبختانه عادت نداره تو بغل بخوابه هی غر میزد تا اینکه مهماندار یکی از مسافرها که صندلی کناریش خالی بود رو با جای من عوض کرد و به محض اینکه بچه رو گذاشتم رو صندلی بیهوش شد! قبل سوار شدن به هواپیما گفتم کالسکه رو تو ترکیه بهمون بدن که مثلا" تو اون دو ساعت بچه بقلمون نباشه ، اونوقت بعد پیاده شدن کلی دوندگی کردیم تا کالسکه رو بگیریم، چون باید بعنوان مسافر از فرودگاه خارج میشدیم (تو پاسمون مهر ورود به ترکیه میخورد) بعد تو قسمت بار کالسکه رو تحویل میگرفتیم و بعد دوباره به فرودگاه برمیگشتیم ... درس اول! باید میگفتیم کالسکه رو تو مقصد بهمون تحویل بدن و اگه مثلا" ترکیه ویزا میخواست ممکن بود حتی نتونیم کالسکه رو بگیریم!

پرواز دوم با اینکه طولانی تر بود ولی چون برای قندون سبد داشتند خیلی راحت گذشت چون تا مقصد هم خودش خوابید و هم ما ... البته این سبد یکم براش کوچیک بود و پاهاش ازش زده بود بیرون :)))  درس دوم: زمان گرفتن بلیط باید تقاضای سبد کودک رو بکنید  در غیر اینصورت ممکنه هواپیما نداشته باشه یا صندلی های جلو رو به کسان دیگه ای داده باشه که در این حالت دیگه باید تمام مدت بچه رو پاتون باشه.

یکی از بهترین قسمت های سفر اون موقعیه که به مقصد میرسین و میبینین هتل از چیزی که تو ذهنتون بود خیلیییییی بهتره ... هتلمون torre catalunya  خیلی خوب بود و یه پنجره بزرررگ با منظره قشنگ داشت ... فقط اینکه من نمیدونم چرا وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکردم، حس میکردم اومدم برزیل :))) بعد از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که تخمین بزنم هوا چطوریه و چقدر لباس بپوشیم بدتر گیج میشدم، یکی یه تیشرت با شلوارک تنش بود، یکی کاپشن و کلاه و چکمه ، یکی یه پلیور ساده بدون هیچ ژاکت و پالتویی ... خولاصه که هوا سرد بود کلهم و احتمال دادیم اونایی که زیادی تابستونی میگردن، از مواد گرما زا نوش جان کردند والا هوا اصلا" گرم نبود!

هم بارسلون و هم مادرید از نظر دسترسی خیلی عالی بودند و با مترو میشد همه ی جاهای دیدنی رو رفت.

چند تا از دیدنی های بارسلون:

 دهکده اسپانیایی (موزه سرباز معماری اسپانیا) قشنگ بود ولی فقط خیابون ها رو شبیه سازی کرده بودند و مثل خانه روستایی خودمون که تو لاهیجان هست نمیشد توی خونه ها رفت .

کلیسای ساگرادا فامیلیا هست که با هزینه مردم و بلیط های ورودی داره ساخته میشه و خیلی قشنگه و ساختنش تا سال 2026 هم طول میکشه، خولاصه که ما هم تو ساخت این کلیسا سهیم هستیم! معماری خیلی خاص و جالبی داره که مال آنتونی گائودی هست و نقشه ها بعد مرگش کاملا" سوخته و همینطور که معمارها سعی میکردند راه اونو تو تکمیل کلیسا ادامه بدن، یه نسخه از نقشه ها رو پیدا میکنندو بلند ترین کوه این شهر مثلا" 105 متر هست و گائودی عقیده داشته هیچی نباید بلند تر از آفریده های خدا باشه و طول برج های کلیسا رو 100 متر در نظر گرفتن و مثلا" شیشه ی پنجره های سمت شرق رنگ های سرد (طلوع خورشید) و پنجره های سمت غرب رنگ های گرم (غروب خورشید) رو داشت. مجسمه ها و داستان های زندگی حضرت مسیح رو به قشنگی تو دیواره های به تصویر کشیده بودند، فضای بیرونی کلیسا پر بود از مجسمه و معماری های خاص، ولی داخل کلیسا خیلی ساده بود که حواس مردم به عبادتشون باشه. گویا سنگ ستون های اصلی کلیسا رو هم از ایران- یزد بردند. بلیط اینجا رو باید از قبل خرید و مثلا" امروز برای چند ساعت بعد یا حتی فردا میفروشند. بعد کلیسا رفتیم پارک گوئل که اصلا" بدرد نمیخورد ... یعنی قشنگ بود ولی نه اینکه با وقت کمی که ما داشتیم چند ساعت از وقتمون رو اونجا بگذرونیم.

استادیوم نیوکمپ بارسلون هم جالب بود البته برای آقاها بیشتر جذابیت داشت و انقده بزرگ بود که من آخرش داشتم از خستگی میافتادم و چون گشنه ام شده بود اصلا" اعصاب نداشتم :)

خیابون رامبلا مثل خیابون ولیعصر خودمون پر از مغازه و رستوران بود یا به قول یکی از مسافرها که اصرار داشت بگه سفر زیاد رفته مثل: خیابون استقلال ترکیه و شانزه لیزه ی پاریس بود! ( به جان خودم هیچ شباهتی به شانزه لیزه نداشت! ) بعد پرتقالی هم گیر داده بود به این مسافر و هی میگفت: اینکه مثل بولوار خودمونه، چیزی نداره :))) ته این خیابون هم یه پارکینگ برای کشتی کوچولو های شخصی بود و یه پاساژ نسبتا" بزرگ هم داشت.

یه پارک و یه عمارتی هم بالای شهر هست که خیلی جالب بود و اسمش یادم نیست، فقط لوکیشنش رو تو عکسهای موبایلم زده : anella Olimpica, park de la ciutadella  که فقط دو روز شنبه و یکشنبه در ساعت مشخص رقص فواره ها رو دارند.

محله گوتیگ : که ما فرصت نکردیم کامل توش گشت بزنیم ولی قدیمی ترین بخش بارسلون هست و خیابون های باریک و پر پیچ و خم داره .موزه هم زیاد داشت که ما نرفتیم .

بارسلون ساحل هم داره که چون تابستون نبود، برامون خیلی جذابیتی نداشت!

اوووه از قندون بگم براتون که تو یکی از رستوران ها، میز کناریمون یه خانم داااف به همراه مامانش که مسن بود نشسته بودند، یعنی پسر هر آنچه که در توان داشت رو برای جلب نظر کردن این خانمه انجام داد و محل سگ هم به مامانش نمیزاشت! عذاب عدم توجه خانمه در حدی بود که یک لحظه از صندلی غذا کاملا" خم شد و بلوز خانمه رو کشید که به من نگاه کن و باهام بازی کن و بعدش یه خنده های ذوق داری میکرد که نگو و نپرس!! خانمه که دیگه ضعف رفته بود براش.

غذاهای اسپانیا : به خوراک های کوچیک حاضری تاپاس میگن که بعنوان مزه استفاده میشه و مجموع اونا رو میشه بعنوان غذا میل کرد و یه غذا هم دارند مثل استامبولی خودمون که توش صدف هم هست و غذایی داشتن اسمش مثل کله ماهی تلفظ میشد و یه غذایی که خیلی دوستش داشتم هشت پا بود که دورش رو خمیر زده بودند و مثل پیاز های حلقه ای سرو میکردند.

لطفا" اگه روی غذای حلال خیلی حساسیت دارین، دور غذاهای گوشتی رو خط بکشین و به غذاهای سبزیجات و یا دریایی بسنده کنید، یکی از مسافرها مارو دق داد از بس میپرسید این گوشته خوکه یا نه؟ خیلی هم اصرار داشت حتما" غذای گوشتی بخوره! چون اگرم گوشت خوک نباشه، ذبح اسلامی نشدن. جهت اطلاع قیافه گوشت خوک  خیلی چربه.

مسیر بارسلون به مادرید رو با اتوبوس رفتیم تقریبا" هفت ساعت راهه و سر راه هم رفتیم روم به دیوار شهر زاراگوزا :)))  شانسمون تو اون هفته که اسپانیا بود هفته ی کارنوال بود و اونجا یه کارناوال هم دیدیم. یه عمارت داشتند که قبلنا برا مسلمونا بوده و بعدا" شده زندان و یکی از نقاشی های زندانی ها که روی دیوار کنده کاری شده بود خیلی قشنگ بود، عکس یه آدم بود که دستهاشو مشت کرده آورده بالا و کنارش هم عکس یه خونه بود.

یه کلیسا هم بود و قسمت جالبناکش از این اتاقک هایی بود که ملت میرن توش اعتراف میکنن ... بعد اگه یه پدر روحانی توی اتاقک ها بود چراغ بالای در سبز میشد که یعنی توی این اتاق میشه اعتراف کرد و اگر هم کسی مشغول اعتراف بود، چراغ قرمز میشد که یعنی نزدیک نیایید ... از بین همه ی اینا یه خانم پیری که انگاری حسابی مشغول دردودل بود باعث شد نزدیک ده دقیقه فقط الکی تو صف وایستم که تماشاش کنم، یه حالی بود که انگار داره زیرآب مثلا" همسایه یا شوهرش رو میزنه :))

تو زاراگوزا یه بازه ی زمانی مردم مجبور میشن مسلمون و بعدش هم مسیحی بشن و برای همین هم معماری اسلامی که مثلا" تو کنده کاری های سقفش به عربی نوشته شده بود اینجا ملک خداست ، دیده میشد و هم یه ساختمونی دیدیم که ظاهرش مدل اسلامی بود ولی داخلش کلیسا که نشون میداد معمارهایی که قبلا" الکی یا راستکی مسلمون شدن اینو ساختن.

در طول سفر زمینی هم آقا قندون مثل بچه آدم رو صندلی نشسته بود و منظره های بیرون رو تماشا میکرد و بقیه مسافرها هم که عاشقش شده بودند نوبتی میومدن بچه رو میبردن پیش خودشون.

شب رسیدیم مادرید و اسم هتلمون liabeny بود که گرچه به لوکسی و بزرگی هتل قبلی نبود اماااا انقده دسترسیش عالی بود که از هرجا گم میشدیم ناخودآگاه میرسیدیم به هتل.

تو مادرید یه کاخی هست عین کاخ ورسای پاریس که گویا آقاهه اومده مادرید و دلش برای کاخش تنگ شده و همون کاخ رو اینجا ساخته ... البته که داخلش خیلی تکمیل تر از پاریس بود چون وسایل کاخ ورسای بارها غارت شده.

تو کاخ بودیم که آقا قندون احساس کرد حالا که من تا اینجا اومدم زشته یه سر به دستشویی اش نزنم! بعد با قندون و پرتقال فروش سه تایی رفتیم دستشویی که برای بچه ها بود و اونجا پرتقالی قندون رو شست (کلا" تمیز کردن با دستمال مرطوب از اولویت های آخرمون هست مگه اینکه واقعا" مجبور باشیم) همینطور که آماده بودم قندون رو تحویل بگیرم دیدم قندون به حالت نیم خیز سفت وایستاده و اصلا" تکون نمیخوره ... بعد از پوشک کردنش که اومدم دستهامو بشورم دیدم اوووف آب یخخخخ بوداااا  یعنی انگار آب حوض رو شکسته بودن! خاک بر سر ها نکردن برای کاخشون یه آب گرم راه بندازن، اون پرتقال فروش رو بگوووو که هیچی نگفته چون میدونسته جلوش رو میگیرم ... بعد از اون قندون بصورت پیوسته چهار ساعت خوابید و بعدشم همچین رو کالسکه اش لم میداد انگار رفته بوده کاخ باباش :) (ماشالا به قندون، ماشالا! ... گفتم بنویسم یه ماشالا بگین به بچه ام)

قبل سفر ایده ای از سرویس بهداشتی هاشون برای قندون نداشتم، ولی خدارو شکر هیچ جا به مشکل برنخوردیم و بعضی جاها دستشویی کودک کلا" جدا بود و میشد با پرتقالی سه نفری بریم ...

من بارسلون رو بیشتر از مادرید دوست داشتم و کلا" مکان های دیدنی بارسلون هم بیشتر بود ... مادرید همش موزه اینا داشت که به درد نمیخورد :))) پرتقالی بدجنس هم همون اول تور وقتی لیدرمون از موزه ها تعریف میکرد، آمار منو داده بود که بعله ! فنجون موزه لوور رو با ارفاق دوساعته تموم کرده و کلا" خیلی به آثار باستانی و هنری علاقمنده و تا اسم موزه میومد لیدرمون میگفت البته اینو برای سایر مسافرها میگم و شامل خانواده پرتقال فروش نمیشه :))) والا چیه! دوتا تیکه سنگ نشون میدن که مال سه هزار سال پیشه ... خب این به چه درد من میخوره الان؟؟ چکارش کنم ؟؟

تو اسپانیا هر کدوم از ایالت هاش مستقل اداره میشن و قانون های خاص خودشون رو دارند و پادشاه هم به امور مهم مملکتی میپردازه و کاری به کار ایالت ها ندارن و این ایالت ها انقده زورشون زیاده که بعضیاشون میخوان کلا" جدا بشن از اسپانیا! ... مثلا" تو بارسلون گاو بازی ممنوعه و استادیوم گاو بازیش رو پاساژ کردن ولی تو مادرید گاو بازی آزاده.

گفتم پادشاه ! پادشاه اصلی که بعلت خستگی از پادشاهی اعلام بازنشستگی میکنه پسرش پادشاه میشه، اونا از چی بازنشسته میشن، ما چطوری بازنشست میشیم!! بعله آقای پادشاه جدید عاشق یه دختر خانم خبرنگار میشه و دلواپسان اسپانیا تظاهرات میکنن که نمیشه که شما با یه فرد عادی ازدواج کنین و خون پادشاهیتون دچار ناخالصی میشه و وقتی میفهمن که این دختر خانم قبلا" ازدواج کرده دیگه خونشون به جوش میاد ... ولی از اونجا که برای هر چیزی بالاخره یه راهی هست، دولت میگه که ازدواج علاوه بر شهرداری باید تو کلیسا هم ثبت بشه و چون این دختر خانم ازدواجش تو کلیسا ثبت نشده یعنی انگار ازدواج نکرده و الان میتونه بدون چک و چونه بشه بانوی اول اسپانیا ... بعله اینجاست که شاعر میفرماید: خدا بدهد شانس!

و اما خرید، ما بعد از تاریخ حراج ها رسیدیم اسپانیا ولی گاها" میشد یه چیزایی پیداکرد و برند خودشون Sfera  هست که هنوز باقیمونده های حراجش بود ولی قسمت کودکانش معرکه بود ... یعنی ما یه کاپشن واسه قندون خریدیم از قرار هشت یورو!!!

روز آخر روز سوپرایز بود چون  دیدم اواااا شیر خشک قندون داره تموم میشه و ماشالا اشتهاش تو سفر باز شده بوده، لب مرزی تا برسیم تهران داشتم ولی برای احتیاط گرفتم ...  آقا رفتیم داروخانه که شیر خشک بخریم یه گالن از اینا که برا بدنسازی مصرف میکنن نشونم داد گفت اینه ، فکر کردم حالیش نشده شیشه شیر قندون رو بردم نشونش دادم گفتم برای بچه میخوامااا .. گفت همینه ... چند جا رفتم گشتم و دیدم همشون همین اندازه بزرگن و خریدیم ...

فرودگاه رفتیم و تکس فری هامون رو گرفتیم و دیدم عه! سه ساعت تاخیر داریم ... من که اونجا فقط خدارو شکر میکردم که شیرخشک خریدم والا از استرس شهید میشدم ... تو فرودگاه رفتیم کینگ برگر استیک خوردیم و وقتی کاملا" سیر شدیم، نمایندگی ترکیش به همه مسافرها بن داد که هرکسی تا سقف ده یورو میتونه از رستوران های فرودگاه خرید کنه ! منم دقیقه نود قبل سوار شدن به هواپیما رفتم دو تا بستنی گندهههه گرفتم! تو راه برگشت هم سبد کودک نداشتیم و بچه تو بغلمون تا تهران خوابید ...

خیلی استرس داشتیم که هواپیمای دوم رو از دست بدیم که دقیقه نود به هواپیمای دوم رسیدیم ... یعنی کل مسافرها تو هواپیما نشسته بودند و ما از هواپیما اول اومدیم بیرون و بدووو بدووو رفتیم سوار هواپیمای دوم شدیم .

صبح روز پنج شنبه هم رسیدیم به تهران و درحالیکه سعی میکردیم قندون بیدار نشه، تند و تند وسایل مهم رو جابجا کردیم و داشتیم برای استراحت آماده میشدیم که دیدیم گارد جلوی کالسکه قندون شکسته و چون تو فرودگاه چک نکرده بودیم و اعلام نکردیم هم خسارتی بهمون تعلق نمیگیره، اینم درس آخر این سفر بود!

خدارو هزار مرتبه شکر که توی سفر مشکلی برامون پیش نیومد و سفر خوبی رو داشتیم ... خدارو شکر که قندون خیلی خوب باهامون همکاری کرد و تو کالسکه اش نشست و مثل ما از سفر لذت برد و در سلامت کامل بود ...

ایشالا همتون به تمام هدف هاتون تو زندگی برسین و آرزوهاتون رو کامل و وسیع و رنگی رنگی ترسیم کنین ... شاید همون موقع مرغ آمین بالای سرتون بود.

اینو بگم و برم که بعد از سفر قندون که حسابی ددری شده بود، تو خونه حسابی کلافه بود و هی زیر لب غر میزد :)))

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 9:14 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • کمپین منِ نو، بنیاد کودک.

    https://talentyab.com/maneno/index.php

     

     

    نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 9:27 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • سلام! ویییی چقده اتفاق افتاده که باید بنگارم ...

    اول اینکه سه هفته ی قبل دوتا خواهر پرتقال فروش با خواهرزاده اش اومدن خونمون و آی کیف داد که نگو ...

    گفته بودم اینکه هر دفعه پرتقالی اینا میان خونمون و انگار دنبالشون کردن که برگردن شهرشون یا اینکه هی میرن خونه ی برادر پرتقالی ( که چون مجرده وسایل پذیرایی کاملی هم نداره) خیلی ناراحتم میکرد، سری آخر که نزدیکای شب یلدا مامان و بابای پرتقالی به همراه خواهر و خواهرزاده اش اومدن تهران و برادر پرتقالی که رفت دنبالشون، مستقیم رفتن خونه ی برادر پرتقالی ، به خودم قول داده بودم ناراحت نشم و حرفی هم نزنم ... البته که درونی حرص میخوردم ... تو بازه ای که تهران بودن کمی با پرتقالی صحبت کردم که خب به نتیجه ای نرسید، یعنی پرتقالی حق رو بهم میداد ولی کار خاصی انجام نمیداد، تا اینکه چند روز بعد از رفتنشون کمی باهم بحثمون شد و تصمیم گرفتم به این حدس و گمان هایی که هی اذیتم میکرد پایان بدم،  زنگ زدم به خونه ی پرتقالی ها و با مامان پرتقالی خیلی رک و صریح صحبت کردم که اگه از پذیرایی من ناراحتین یا اینکه من اجازه نمیدم اینجا کمکم کنید باعث میشه معذب باشین لطفا" بهم بگید، چونکه اینطوری من هر دفعه دارم ناراحت میشم که چرا انقدر برای رفتن عجله دارین در حالیکه ما خیلی دوست داریم پیشمون باشین و بعد هم اضافه کردم که برادر پرتقالی الان مجرده و وسایلش هم کمه، اینکه از خونه ما وسایل خواب میبره اونجا که شما اونجا بخوابین برای من توجیه نداره و لطفا" بهم علتش رو بگین ...

    مادر پرتقالی هم حسابی جا خورده بود چون دفعه اولی بود که شکایت میکردم، کلی باهام صحبت کرد و گفت ما میخوایم مزاحم نباشیم و من میرم خونه ی برادر پرتقالی که کارهای خونه اش رو انجام بدم و مطمئن باش ما از شما و مامان و بابات جز احترام و محبت چیزی ندیدیم و اصلا" این دفعه میام ده روز میونم خونتون که خودت بگی برید و همونجا قضیه تمام شد. نیم ساعت بعد هم زنگ زد که ببینه حالم خوب شده یا نه.

    خولاصه سه هفته ی قبل سه تا خواهر پرتقال فروش با خواهرزاده اش اومدن خونمون و آی کیف داد که نگو ...

    اولین نکته اش این بود که کلی به من و قندون خوش گذشت، دومینش هم این بود که صحبت ها منتقل شده بود و همش پیش ما بودن و برادر پرتقالی میومد خونه ما دیدنشون و باهم میرفتیم بیرون.

    مورد بعدی که باید درست میشد این بود که این خانواده از رودربایستی ذاتی که دارن برای اومدن فقط با پرتقالی هماهنگ میکنن و یکبار که دخترا جمع بودن گفتم وقتی کسی میاد خونه شما، با مامانتون هماهنگ میکنه یا آقا جون؟ گفتن مامان . گفتم وظیفه اصلی پذیرایی با کیه؟ گفتن مامان. گفتم خب پس اینجا هم همینه، با من چرا هماهنگ نمیشین ؟ و همونجا هم تمام شد.

    مورد آخر هم این بود که ما چون تو مجتمع زندگی میکنیم جلوی در ورودی خونمون آیفون نداره و یهو میبینیم مهمون پشت در خونه اس! برای این مورد هم با یه لباس مرتب ولی تو خونه ای ، رفتم در رو باز کردم و گفتم: ای وای! ای کاش از پایین خبر میدادین چون دلم میخواست مرتب بیام پیشوازتون و بعد میرفتم اتاق خواب لباسم رو عوض میکردم و میومدم پیش مهمون ها ... این مورد رو هر دفعه تکرار کردیم به داستان های مختلف که مثلا" چون یهو اومدین بالا نرسیدم وسایل بازی قندون رو از خونه جمع کنم و ... دیگه سری آخر که یادشون رفته بود از لابی اومدنشون رو بهمون خبر بدن، از صدای خنده ی پشت در فهمیدم که پیام بهشون رسیده و با کمی تکرار این هم ایشالا درست میشه! جوجه تیغی هم از اون پرررو هایییه که هرچی بهش میگم از لابی اومدنت رو خبر بده صاف میاد پشت در و میگه: حال نداشتم با لابی من سلام و علیک کنم! :)))

    یه پنج شنبه روزی هم قرار شد بریم شهرک سینمایی غزالی و یه عده به همراه برادر پرتقالی رفتن و من و دو تا عمه های قندون بست نشستیم خونه که قندون خان زحمت بکشن و دستشویی کنن که بعد شستن ایشون بریم به جمع ملحق بشیم ، چون اونجا اصلا" امکانات درستی نداره.

    برای عصرش هم هشت تا بلیط تاتر خریدیم که دیگه حسابی خوش بگذرونیم ...

    سرراه رفتیم همبرگر خریدیم و به جمع ملحق شدیم ... مشغول نهار خوردن  بودیم که با خبر شدیم متاسفانه مامان بزرگ پرتقالی فوت کردند .. :(  یکمی غصه خوردیم و بعد چون این همه راه اومده بودیم رفتیم یه گشتی زدیم و خوشحال و خندون عکس گرفتیم و برگشتیم پیش ماشینا و منم تا اون لحظه فکر میکردم نرفتن ِ من ، بخاطر قندون  منطقیه که پرتقالی گفت بهتره بیای و حسابی سوپرایز شدم! خب اگه میدونستم قراره منم برم دیگه سرخوشانه اونجا نمیپلکیدم که! تازه انقدرم اصرار نمیکردم با اتوبوس برید چون جاده ها پره برفه! ( شاعر میفرماید: چاه نکن بهر کسی ... :)))

    هیچی دیگه بقیه رفتن خونه برادر پرتقالی و ما با یک عدد از عمه های قندون اومدیم خونمون که سریع وسایلو جمع کنیم و برویم ... تو همین فاصله هم خواهر کوچیکه اومد خونمون که قندون رو با خودش ببره ...

    منم به خیال مراسم عزاداری خودمون تیپ زده بودم که تا خواهر کوچیکه منو دید گفت: مگه میخوای بری تولد! :))) میخواستم بعنوان عروس فرنگی اونجا معرفی بشمااااا نمیزارن که!

    خولاصه فوری و فوتی وسایل جمع شد و با آژانس رفتیم ترمینال که به اختلاف دو سه دقیقه مجبور شدیم یک ساعت بشینیم تا اتوبوس بعدی حرکت کنه ... تازه توی راه کلی بهمون خوش گذشت، به هوای اینکه قندون پیشم نیست و نیاز به توجه دارم کلی خوراکی تقاضا مینمودم :)))  هر دفعه هم عطسه میکردم یکی از خواهرها از ردیف پشت تالاپی میزد رو شونه ام که یعنی سلامت باشی :))) در حال خواب بودم که یهو با حالت خفگی بیدار شدم ، یک بوی گندی میومد که نگو .... چراغ قوه گوشیمو روشن کردم و فردی که کفش + جورابشو درآورده بود رو شناسایی کردم ، حالا هی میگم پرتقالی جااان برو به شوفر بگو بیاد اینو جمع کنه، هی میگه: با دهن نفس بکش!

    یه مدت که گذشت دیدم رفت گزارش داد و شوفر هم بدو اومد گفت: لطفا" کفشهاتون رو بپوشین ...

    با چشمهایی قلبی گفتم: مرسی که رفتی گفتی! میگه: آخه دیگه خودم نمیتونستم نفس بکشم ! .... میگم صداقت همیشه هم خوب نیستاااا :)))

    ساعت دوازده شب رسیدیم خونه مامان پرتقالی و من بدوووو رفتم جاری جان و برادر زاده پرتقالی – دیانا خانم رو که واحد روبرویی هستند رو ببینم و بعد هم اومدیم یک شام سرپایی خوردیم و گپ زدیم و خوابیدیم ... انقده دلم واسه قندون تنگ شده بود که نگو.تا یکساعت هی فیلم هاشو نگاه میکردم.

    و اما فرداش که قرار بود بریم خانه مادر بزرگ پرتقالی ها و بعد هم از اونجا برگردیم تهران!

    کلا" یکی از سوژه های مراسم من بودم که چون شهر پرتقالی عروسی نگرفتیم و تقریبا" هیچ کدوم از فامیل هاشون رو دعوت نکردیم (هم بخاطر اینکه عروسی مختلط بود و اونا حجاب داشتن و هم بخاطر اینکه میترسیدیم توی مسیر اومدن به تهران براشون خطر تصادفی پیش بیاد ) کسی منو ندیده بود و میخواستن منو ببینن و لامصب نیشم هم باز مونده بود و بسته نمیشد و از بس از تو لپ هامو گاز گرفته بودم دیگه درد میکردن. مامان پرتقالی با عزت و احترام منو میبرد که ایشون همسر پرتقال فروشه و برمگشتم سرجام ، یاد مراسم ختم بابا بزرگم میافتادم که نمیدونم چرا انقده اتفاقات خنده دار میافتاد و نمیشد برای حفظ آبرو هم که شده یکم فاز ماتم بگیرم بلکه دو قطره اشک بفشانم!

    رفته بودم پیش خاله بزرگه پرتقالی ، ایشون با زبان ترکی قربون صدقه ام میرفت و باهام حرف میزد، من گفتم : ببخشید من ترکی بلد نیستم، خاله اش باز به ترکی گفت: اشکال نداره من فارسی میفهمم ، بعد با همون زبان ترکی هی صحبت کرد و منم که باید حدس میزدم چی میگه هی لبخند میزدم و تشکر میکردم :)))

    بعد مثلا" همین خاله بزرگه به دو سه نفر گفته بود من فنجون رو ندیدم، بیارید ببینمش و اینجوری هرکی منو میدید دستمو میگرفت میبرد پیش ایشون هی باز سلام و علیک میکردیم :)

    شب هم له و لورده رسیدیم تهران و وسایل رو جمع کردیم رفتیم خونه مامان اینا و قندون خان رو دیدیم و خستگی راه از تنم بیرون اومد.

    نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 12:35 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []