دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

اون هفته های اول بعد از عروسیمون، وقتی با مامان حرف میزدم که مثلا" ما بریم اونجا یا اونا بیان خونمون، یه جوری جوابمو میداد که یعنی نه! و میگفت بمون خونت یکم به خونه ات عادت کنی!! ... نه اینکه اصلا" نریم ولی اونجوری که فکر میکردم تند و تند اونجا تلپ باشیم هم نبود ...

راستش خیلی دلم شکسته بود ولی بخاطر حفظ آبرو جلوی پرتقال فروش بروز نمیدادم ... ولی همش تو ذهنم مونولوگ داشتم که چرا؟ یعنی دلشون تنگ نمیشه؟؟ و با اطرافیانم مقایسه میکردم که من بصورت دیفالت وقتی کارشون دارم  به خونه ی خودشون زنگ نمیزنم و خونه ی مامانشون رو میگیرم ...

این داستان همچنان تو دلم مونده بود تا اینکه متوجه شدیم دختر ِ یکی از دوستان ِ خانوادگیمون که همبازی دوران بچگی و همکلاس مدرسه امونه دارن جدا میشن!

واقع بینانه اگه باشم، از نظر چهره و روابط عمومی، خواهرش خیلیییی بهتر از خودش بود و همه تعجب کردیم که به این سرعت داره ازدواج میکنه و خدارو شکر که همسرش هم پسر معقول و اهل خانواده و کار بود ...

تو همه رفت و آمد هامون هم بودند و پرتقال فروش هم همسرش رو خیلی دوست داشت و اونم معتقد بود بچه ی سالم و خوبیه ... اما یه چیزی خیلی رو مخ بود! این دختر خانم انگار نه انگار که متاهله و تمام مدت خونه ی مامان و باباش بود و با خواهر مجردش خوش میگذروند ... تو همه ی معاشرت هامون هم سعی میکردند با هر لحنی داماد رو با کل کل ، ملزم کنن به اینکه خونه اشو بفروشه و بیاد کنار خونه ی پدری ِ دختر ، خونه بگیره که داماد هم زیر سیبیلی رد میکرد و قبول نمیکرد.

عروس خیلی از اینکه خونشون نزدیک ِ خونه ی پدری داماده ناراحت بود ولی نمیدید که خودش تمام مدت خونه ی پدری خودشه.

داماد کارمند بانک بود، کاری که بخاطر مراوده مکرر با مشتریان هم دقت زیادی میخواست و هم انرژی زیادی ازش میگرفت اونوقت بیشتر روزهای هفته بعد از سرکار، خسته و کوفته باید میرفت خونه ی مادر خانومش چون همسرش اونجا بود ، بالاخره آدم خونه کسی نمیتونه مثل خونه ی خودش ولو بشه و اصلا" دیگه فضای دونفره ای نیست که باهم گپ بزنن و تفریحات دونفره داشته باشن.

حالا بعد شش هفت سال، دیگه کاسه صبر داماد لبریز شده و متاسفانه کارشون به جدایی کشیده ...

با اینکه ما از طریق خانواده عروس با داماد آشنا شدیم ولی منصفانه که نگاه میکنم خانواده عروس با محبت زیادیشون باعث این جدایی شدن ... اینکه دلشون میخواست همیشه دخترشون پیششون باشه و خب این وسط هم اگه احیانا" اختلافی بین عروس و داماد بود چون تو زمین حریف بودن، داماد حیا میکرد و کوتاه میومده و ناخودآگاه دخالت مستقیم و غیر مستقیم خانواده تو زندگیشون بوجود میومد و فرصتی نبود که خودشون تو سروکله ی هم بزنن تا بالاخره یه راهی برای مشکلاتشون پیدا کنن ...

وقتی جریان اینا رو شنیدم به این فکر کردم که مامان تمام این مدت سعی میکرده بند ناف ِ منو به خونه ی پدری قطع کنه و غیر مستقیم بهم بگه که من مسئول خونه و زندگی خودمم ... 

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:53 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • آخر هفته اگه خدا بخواد میریم سفر ... پرتقال فروش که هیجان منو میبینه میگه خیلی خوشحااااالم که بعد سالها فرصتی دست داد که بری سفر! :)))  

    والا! سی ساااااله هیچ جا نرفتم ... پوسیدم تو این خونه :)))

    تازه خبر نداره که از الان دارم برای یه مسافرت دیگه رویاپردازی میکنم! فنجون هستم، مدیر برنامه ریزی ِ سفر!

    *

    برای سفر جا رزرو کردیم و خیلی جالب بود نوبتی به پنج خانواده گفتیم که بیاین تو تعطیلی ها باهم بریم، واکنش همه ابتدا هیجان و شوق زدگی بود، بعد که گفتیم خبر قطعی بهمون بدین، جواب ها همه: وااای خیلی دلمون میخواست بیایم ولی نمیشه!

    با شناختی که ازشون داریم مطمئنم که خیلی سفر رو دوست دارن ... اما دلیل که میاوردن میدیدم اونقدری که در حرف برای سفر مشتاقن ، تو عمل اینطوری نیستن. گرچه که خیلی دوست داشتم اونا بیان باهامون ولی خب اگر نتونن بیان هم حتما" توش خیری هست  ...

    البته که جوجه تیغی از همون اول به پرتقال فروش اعلام کرده که میتونن با دوست دخترش بیان!  اما گذاشتیمش ته ِ لیست ..  چون گویا دوست دخترشون که قراره باهم ازدواج کنن، از همکاران ِ بنده میباشند (که یکی دو سالیه قایم شده و هنوز نمیدونم کیه)  و راستش میترسم نتونم باهاش ارتباط بگیرم! جالبه جوجه تیغی عین بچه ها حیا میکنه و در موردش اصلا جلوی من حرف نمیزنه :) خودمم باورم شده خواهرشم! چون که جوجه تیغی رو خیلی دوست داریم دعا دعا میکنم دوستش به دلم بشینه.

    *

    به مامانم اینا گفتیم با ما بیان سفر، مامان گفت بعد از عید فطر میریم ... از خواهر کوچیکه پرسیدم تو نمیتونی اول هفته رو مرخصی بگیری؟ عینهو اینایی که مثلا" میخوان برن میدون تجریش ، گفت: من فکر کنم دو شنبه برم ایتالیا! از ریلکسیش ، عین یخ وا رفتیم!

    مثل وقتایی که بعد از دعوا فحش های ِ جدیدی به ذهنتون میرسه، الان فکر کردم بهتر بود اون موقع کتکش میزدم!!

    *

    نمیدونم گفتم یا نه ، ولی این روزا وقتایی که سرکار تمرکز بالایی نمیخواد، یا تو مطب دکتر و ترافیک هستم، فایل های صوتی کانال دکتر هولاکویی رو گوش میدم که مردم مشکلاتشون رو میگن و ایشونم نظرش رو اعلام میکنه ... اگه شماهم به مباحث روانشناسی علاقه دارین این کانال رو بهتون پیشنهاد میدم.

    تو تلگرام تایپ کنین @farhang_holakouee

    *

    رفتم برای چک آپ دکتر ... همون حرف های همیشگی که بچه دوم رو بیار و عمل ها رو شروع کن ...

    دوباره استرس گرفتم ... همیشه دلم میخواست دوتا بچه داشته باشم ... ولی الان هی فکر میکنم به شرایط های مختلف ...  اینکه اختلاف سنی ِ درست ِ قندون رو مبنا قرار بدم، یا بالارفتن ِ سن ِ خودمون رو ... امیدوارم بتونیم تصمیم درستی رو بگیریم.

    *

    تو بلاگ اسکای هم نوشته هامو گذاشتم ... یه مدت اونجا هم مینویسم.

    نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:53 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • پرتقالی تعریف میکرد که در مورد معقوله ی برکت و روزی با مدیرش گپ میزدن و نگاه مدیرش به این موضوع خیلی جالب بود.

    مدیرش گفته بود: روزی این نیست که فلانی چقدر دارایی داره ... مهم اینه که چقدر از اون دارایی رو میتونه برای خودش استفاده کنه!

    مثلا" وقتی پولی رو که به دستت رسیده مجبور میشی بابت تصادف ماشین هزینه کنی، این اون روزی ِ تو نبوده.

    *

    با سلام و صلوات، جاری جدیده رو پاگشا کردیم و اتفاقا" خوش گذشت و جو صمیمی حاکم بود ... یکمی از اینکه هیچ کمکی برای حتی جمع کردن ظرف های شام هم نکرد تعجب کردم،  ولی بد هم نشد ... اینطوری خودم با سرعت بیشتری تونستم همه چی رو جابجا کنم و کسی تو دست و پام نبود.

    آخرش هم به یاد روزهای اول ِ عروسیمون که هر جا میرفتم با خودم ظرف میبردم ، تمام غذای باقیمونده رو دادم بهشون و کلی هم خوشحال شدن.

    این برادر پرتقالی خر و پف هاش یکمی بلنده ... جاری جان هم به این صداها عادت نداره و وقتی سه شب از صدای خروپف همسرش نتونسته بخوابه، کارش به سرم و دکتر کشیده :))) خولاصه این شده یکی از معضلات زندگیشون و حسابی از این ماجرا خندیدیم!

    برادر پرتقالی که خیلی مطمئن رو به ما میگفت: من اصلا" نمیدونستم خروپف میکنم، شماها که میدونستین چرا بهم نگفتین؟!! پرتقالی هم میگفت: خب حالا که فهمیدی ، مگه کاری میتونی بکنی ؟ :)))

    *

    اداره پرتقالی بهشون کلی غذای ِ گرم داده بود ... حجم مرغ ِ زرشک پلویی که داده بودند خیلی زیاد بود ... روز جمعه که میخواستیم بریم خونه ی مامان، یه پیمونه برنج گذاشتم و با مرغی که داده بودند ریختم تو ظرف یکبار مصرف و با جعبه ی زولبیا بامیه بسته بندی کردم .... دلم میخواست بدم به یکی از اینا که تو آشغال ها دنبال غذا میگردند ... خولاصه قانون مورفی کار کرد و ما اونروز هیچ آدمی رو پیدا نکردیم! تو چراغ قرمز پایین خونه ی مامانم، یه خانمی بود که دستفروشی میکرد، غذا رو دادم بهش ... از اونجا که رد شدیم پرتقالی گفت: خدا رحم کرد، والا باید همین طوری میچرخیدیم تا یکی رو پیدا کنیم ... همینطور که نزدیک خونه ی مامان میشدیم گفتم: اما خیلی دلم میخواست میدادمش به یکی از اینا که تو آشغالا دنبال غذا هستن، یهو دیدم درست جلوی خونه ی مامانم یکیشون تو آشغالا داره دنبال چیزهای بازیافتی میگرده، دلم میخواست به این پسر میرسید ولی خب، روزی ِ اون خانمه بود.

    *

    این روزا یه گیف هی تو تلگرام میچرخه که یه بچه هی با پوشکش میشینه رو صورت باباش، دیدین؟؟

    خواستم بگم تو خونه ی ما برعکسه! صورت من شده محل نشیمنگاه ِ قندون! :)

    *

    مدتی بود هوس فلافل را در سر داشتم! دیروز خیلی شانسی طور، در مسیر پیاده روی به یه بازارچه ماه رمضون سر زدیم و واااای، یه فلافلی اونجا بود اونم از اینا که یه نون ساندویچ خالی بهت میدن میگن هرچقدر میخوای توش فلافل و مخلفات بریز ، خوشبختی از این خوشمزه تر؟؟

    *

    اعتراف میکنم که معتاد اینترنتی شدم! هی سرچ میکنم و الکی وقتمو هدر میدم ... با خودم قرار گذاشتم که هر روز یک ربع کتاب بخونم و حتما" نیم ساعت خاطرات قندون رو بنویسم.

    *

    به شدددت فکر مشغول ِ این شده که تعطیلات عید فطر رو کجا بریم؟

    *

    فیلم دست زدن ِ قندون به سگ و عکس العمل خنده دارش رو تو گروه خانواده پرتقالی فرستاده بودم ...

    دیشب تو راه ِ خونه که بودیم مامانش زنگ زد رو گوشی ِ پرتقالی ... پرتقالی با مامانش ترکی حرف میزنه و من متوجه نمیشم ... بعد تلفن پرتقالی میگه: مامان هی سلام میکنه میپرسه: خودت خوبی؟ قندون چطوره؟ فنجون چه میکنه؟ جواب میدم دوباره میگفت: خب خودتون که خوبین؟؟ ... فهمیدم یه چیزی میخواد بگه، داره مقدمه چینی میکنه، میگم مامان چی شده؟ چی میخوای بگی انقده مقدمه میچینی؟ مامانش گفته: این سگه که قندون بهش دست زده؟ تمیزه؟؟؟ بعد که پرتقالی خاطر جمعش کرده گفته: هی نبرین سگ ببینه، فردا بچه سگ باز بشه من چکار کنم؟؟؟ ... بعدم که قهقه ی پرتقالی رو شنیده گفته: میخندی؟؟؟ اگه من نبودم الان همتون یا سگ باز شده بودین، یا کفتر باز :)))))

    یعنی من هلاک این تجزیه و تحلیل و توجیه کردن ِ مامانا هستم :)

    نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 3:19 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • عارضم خدمتتون که ما صبح پنج شنبه زدیم به دل ِ جاده ی چالوس و رفتیم شمال پیش خانم تاشکیران ...

    جاده هم خدارو شکر خوب و خلوت بود و بدون ترافیک رسیدیم. هوا عجیب خوب و عالی بود ... دم ظهر استخر بادی قندون رو باد کردیم و ایشون اولین آب بازی در فضای باز رو تجربه کرد ... دیدیم داره حسابی بازی میکنه ، بساط نهار رو تو حیاط چیدیم و هنوز لقمه اول تو دهنمون نرفته قندون خیز ورداشت که از استخر بیاد بیرون، بعدم که یهو خوابش گرفت و همزمان هم دلش شیر میخواست و کلا" زد کاسه کوزه نهار خوردن ِ مارو بهم ریخت ... بعدم در حالیکه داشت از خستگی غش میکرد، مقاومت کرد و نخوابید و عوضش جناب آقای پرتقالی که نه رانندگی کرده بود و نه آب بازی، خوابش گرفت!

    خانم تاشکیران قندون رو زد زیر بغلش و برد طبقه بالا و ما پایین خوابیدیم ... غروب رفتیم کمی قدم زدیم و قندون همچنان برای خوابیدن مقاومت میکرد و از صبح که بیدار شده بود تا ساعت نه شب اونم با قطره استامینوفن (که حدس میزدیم از آب بازی داره سرما میخوره) بیدار بود.

    طفلک بچه ام از بس تو خونه بوده روز اول بخاطر نور آفتاب که بهش میخورد حسابی کلافه میشد و میخواست برگرده تو خونه ... دیگه روزهای بعد کم کم عادت کرد ... رفتیم بین درخت های حیاط هی به برگ ها دست میزد و میوه ها رو مزه مزه میکرد ...

    خانم تاشکیران یه سگ کوچولوی ِ حامله دارن که تو یه ویلای ِ دیگه اس و روزی دو نوبت شوهر خاله ام میاوردش پیش ِ ما که قندون باهاش بازی کنه و ترس از  سگ نداشته باشه ...

    از اینکه خانم تاشکیران، قندون رو هم "برفی" صدا میزد میگذریم ... و کاملا" تابلو بود که نمیتونه تصمیم بگیره قندون رو بیشتر دوست داره یا برفی خانم ِ حامله رو! عوضش پسرم خوب انتقام گرفت! :)))

    این دومین باری بود که قندون از نزدیک سگ میدید... همزمان که یه حس فوضولی ِ این دیگه چیه و چرا اینشکلیه، از چشماش میزد بیرون ... چهار دست و پا میرفت سمت ِ سگه و تا دستش یا پاهاش به سگ میخورد خیلی بامزه چندشش میشد و خودشو عین کسانی که مور مورشون میشه جمع میکرد :))) یه بار هم به بهانه ناز کردن، پشم ِ سگ ِ حامله رو یه جوری کشید که دیگه سگه از دست ِ قندون در میرفت، قندونم چهار دست و پا دنبالش که بیا میخوام نازت کنم :)))

    جمعه صبح هم رفتیم پیش رفقا که اونجا دیدم یکی از دوستاشون هم که باهاشون اومدن شمال، دو قلو بارداره ! خب دروغ چرا؟ اولا دوقلو دوست داشتمو الان میبینم واقعا" سخته ... این مامان و بابای جوان خودشون به تنهایی تو شوک بودن، من و پرتقال فروش هم با اینکه خیلی تلاش کردیم نشون بدیم این اتفاق خیلی هیجان انگیزه، ولی نتونستیم خیلی از بابت اینکه بزرگ کردن ِ همزمان دو بچه، راحته دلگرمشون کنیم.

    روز شنبه سیزدهم خرداد ماه هم داشتم از آش شله قلمکار ِ خودمون به قندون میدادم که حسابی دوست داشت و همون موقع هم دیدم دومین دندون قندون خان هم دراومده ... هوراااا 

    شنبه شب داشتیم تو کوچه های اطراف قدم میزدیم و مشغول رویاپردازی بودیم که دلمون میخواد اگه خونه یا ویلا داشتیم شکل کدوم ِ این خونه ها باشه که یهو دیدم انتهای خیابونی که داریم میریم سه تا سگ ولگرد از این گنده هااا دارن میچرخن ... بدون اینکه توجهشون رو جلب کنیم کالسکه رو چرخوندیم و مسیر رو عوض کردیم ... حالا من هی میگم: نکنه بیان دنبالمون؟ پرتقالی میگه: برنگرد، کاری با ما ندارن ... همینطوری که پیچیدیم تو اولین خیابون دیدم یا خدا دارن میان دنبالمون ... در حالیکه اصلا" اصلا" نمیترسیدم هی پشت سرمو نگاه میکردم و هیچ تصوری از اینکه اگه بیان سمتمون چه عکس العملی داشته باشم نداشتم ... همینطوری ترسون لرزون با سرعت رو به دو داشتیم راه میرفتیم که دیدم ته ِ اون خیابون هم چند تا سگ ِ دیگه هستند و خدارو شکر!! خیابون هم بن بسته!

    مونده بودم سر دوراهی که قندونو بسپارم به باباش و خودمو نجات بدم ... یا پرتقالی رو بدم دست ِ سگ ها و خودمو قندون رو نجات بدم یا اصلا" چطوری کمر بند های کالسکه اشو باز کنم و کلا" چه خاکی تو سرم بریزم که پرتقالی هی میگفت: تکون نخور، ندو ... بدوییی میان طرفت!  پرتقالی رفت سمت ِ اونایی که پشت سرمون میومدن و با چخه چخه کردن یکم دورشون کرد و در حالیکه سعی میکردم باهاشون چشم تو چشم نشم ، با احتیاط از کنارشون رد شدم و وقتی از اون خیابون وحشت میومدیم بیرون دیدم گنده لاتشون که یه سگ بزرگ ِ سیاه بوده سر خیابون نشسته!

    فقط همینو بگم که از شدت استرس زانوم، میپرید . خوب شد قندون خواب بود و رشادت های مامانش رو ندید:)

    خوبی ِ شمال ِ کشور تو ایام رمضان اینه که شهر تعطیل نیست و رستوران ها بازن و مسافرها عذاب نمیکشن ...

    یکشنبه صبح هم با اینکه اصلا" دلم نمیخواست ولی بخاطر اینکه به شلوغی ها نخوریم، برگشتیم تهران ... بعد یکی دو ساعت به شدت خسته شده بودم، به پرتقالی میگم: اگه خوابت نمیاد بیا تو بشین، میگه یه چرت بزنم بعد میام!! دیگه داشت خوابم میگرفت که زدم کنار و جامون رو عوض کریم و یه بستنی مشتی هم خوردیم و راه افتادیم ...

    *

    این روزها دوتا جمله هی تو سرم میچرخه :

    اولیش جمله ای از گولو هست که یکی دو سال ِ قبل وقتی داشتم از رفتار حال بهم زن ِ کاری و اجتماعی ِهمکار ِ مذهبی اداره امون میگفتم، گفت: اگه یکی درست رفتار نمیکنه، اشکال به دین نیست ... مثلا" اگه کسی تو نوشتار فارسیش غلط املایی زیادی داره، نمیشه گفت خط فارسی اشتباهه ...  این جمله به ظاهر ساده خیلی تو مدیریت خشم کمکم کرده.

    دومیش هم مخمور بود که نمیدونم واسه تاسوعا و عاشورا بود یا همین چهاردهم و پانزدهم خرداد که تو آرشیوش نوشته بود که غصه میخوره از اینکه ِ مردم از این ایام به دو روز تعطیلی یاد میکنن ...

    به این فکر میکنم که چقدر تفاوت بین دیدگاه هامون زیاده ... اما هنر همینه که با همین تفاوت ها کنار هم زندگی کنیم و به هم احترام بزاریم ... 

    و بعد یهو یاد همسایه دوران کودکیم افتادم که اومده بودن خونمون و وقتی با بغض از ضربه روحی شدیدی که از رفتن آقا بهش خورده بود حرف میزد من فکر میکردم منظور پدر خدابیامرزش هست چهره ای معنوی و غمگین به خودم گرفته بودم و خدا به دادم رسید و یکی اسم امام رو آورد و تازه دوزاریم افتاد منظورش امام خمینی هست و وقتی یاد قیافه خودم تو اون لحظه میافتم که خدارو شکر میکردم سوتی ندادم، خنده ام میگیره.

    (بر حسب تصادف همسایه های طبقه دوم خونه بچگی ام،  همیشه از این مذهبی خوبا بودن ، یکی میرفت یکی بهتر تر میومد و هنوزم باهاشون در ارتباطیم)

    *

    چقدر حس ها و نگرانی هام فرق کرده ... اینو وقتی امروز خبر حمله همزمان  به مجلس و حرم امام و کلمه ی انتحاری رو شنیدم، فهمیدم!

    خدای ِ جان: من آرزومه که جلوی خونمون یه درخت تنومند باشه که روش پره از گنجشک که جیک جیک گنجشکا تو خونمون میپیچه و نمیزاره عصر ها راحت بخوابیم... من صلح و آرامش میخوام ، هم برای خودم، هم برای ِ همه ی مردم.

    *

    امروز به یه ماشین که مدتها بود راهنما زده بود، راه دادم ... خودشم باورش نمیشد! پیچید رفت اون دست خیابون ولی هنوز برای تشکر دستش از پنجره ماشین بیرون بود ...

    *

    داشتم به این فکر میکردم که خدارو چه دیدی؟ شاید یه روزی انقدر پولدار شدم که تونستم برم سومالی، یه دونه از اون بچه های سیاهپوست ِ مو فرفری رو که از گرسنگی جون ندارن رو بزنم زیر بغلم و بیارم تو خونه ی خودمون کنار ِ قندون، بزرگ کنم ... بهش چلوکباب بدم و کباب دنده و ماکارونی تا جون بگیره و سختی ها یادش بره ... حتی به این فکر کردم که شاید زبون مادریش فرانسوی بود، براش معلم بگیرم که زبان خودش یادش نره ... اونوقت چون خودم به دنیا نیاوردمش، میگفتم این بچه به تبعیت از پدر و مادرش همون دین رو داره، بزارین خودش بزرگ که شد، انتخاب کنه مسلمون بشه یا نه.

    بزرگ که شد، بهش وصیت میکنم اونم باید سرپرستی یکی از بچه های کشورش رو به عهده بگیره.

    نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:46 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • تجربه ی خیاری خوابیدن چیزی بود که من بیشتر تو جوک و داستان های قدیمی میشنیدم ولی عملا" تو خونمون اتفاق افتاد :)

    قرار شد مهمونای عزیزم چهارشنبه عصر تو دو نوبت بیان و جاری جان کوچیکه بره خونه ی خاله اش و جاری بزرگه هم به خاطر امتحان بچه اش قرار شد صبح پنج شنبه راه بیافتن.

    سه شنبه عصر ما رفتیم یه سری خرید انجام دادیم و شیرینی های عروسی برادر پرتقال فروش رو کاندید کردیم و کارهای جانبی رو انجام دادیم و ساعت یازده شب رسیدیم خونه و تا ساعت یک داشتم کارهای خونه و مرتب کاری ها رو انجام میدادم.

    چهارشنبه صبح  مامان اومد خونمون و رسما" هلاک شد ... طفلکی هم برامون دو مدل غذا درست کرد و هم خونه رو جمع و جور کرد و هم قندون رو نگه داشت.

    حالا این وسط تو این بلبشوی خونه ی ما، پرتقال فروش زنگ زد که اداره بهمون گوشت داده ! از اداره مرخصی گرفتم و رفتم دنبال پرتقال فروش، بعدم رفتیم شیرینی عروسی رو سفارش دادیم و بعد هم از تهیه غذا سه پرس کشک بادمجون گرفتم و وقتی اومدیم خونه ، دیدم مامان همه کارها رو کرده و من رسما" هیچ کاری نداشتم. تند تند گوشت ها رو خورد کردیم و بسته بندی کردیم رفتیم خسبیدیم.

    مهمون های گروه اول ساعت هشت و نیم رسیدن و گروه دوم تو تهران گم شدن که خب کاملا" عادیه! منم که غذام آماده، با سری افراشته منتظر بودم مهمونام برسن ... تازه لو ندادم که کشک بادمجونو از بیرون گرفتم :)))

    پرتقال فروش اتوبان به اتوبان بهشون آدرس میداد، یه جا گفته بود تو اتوبان ... شمال پیچیدین به من زنگ بزنین ، بعد مهمونا میگفتن ما تو همون اتوبان اومدیم ولی نشونی هایی که تو میگی رو نمیبینیم ... حالا پرتقال فروش عصبانی که حتما" به جای شمال، جنوب پیچیدین!! بعد به خواهرزاده اش میگه یه عکس برام بفرست ببینم کجایین ...اون مسخره هم عکس دسته جمعی از تو ماشین میفرسته :))) یه هول و ولایی هم پرتقال فروش و برادرش رو گرفته بود که والا منم استرس گرفته بودم ... خولاصه گفتم لطفا" هیچ کدوم زنگ نزنین بزارین ببینم کجان ... با سلام و صلوات گفتم همینطوری مستقیم بیاین اولین تابلویی که دیدین رو بهم بگین و تازه فهمیدم اینا اصلا" تو اون اتوبان نپیچیدن و ردش کردن ... خولاصه چون خیلی بهمون نزدیک بودن همینطوری گوشی به دست راهنماییشون کردم تا رسیدن خونمون، اونوقت اعتماد به نفس شون رو سقف!! هی میگفتن فنجون جون، دیدی چه خوب پیدا کردیم؟ اصلا یاد گرفتم دیگه ... خیلی راحته! خونتون خیلی سرراسته ... بعدم غش غش میخندیدن ...

    سر شام هم همه میگفتن ما عاشق قرمه سبزی های فنجونیم و از توی راه دعا دعا میکردیم قرمه سبزی داشته باشی و منم هرچقدر با خودم فکر کردم دیدم قرمه سبزی من و مامانم با ارفاق یه مزه رو میده (الکی مثلا" :))) و لذا صداشو در نیاوردم و حواسم به پرتقال فروش بود که یه وقت موقع تعریف از دستپختم، چشم تو چشم نشیم و خندمون بگیره.

    اون شب رسما" خیاری خوابیدیم و الله و اکبر که قندون هم که حسابی هایپر بود ساعت یک خوابید و تا صبح بیدار نشد ... قندون معمولا" ده صبح بیدار میشه و صبح پنج شنبه از هیجان مهمون ها هشت صبح چهاردست و پا اومد تو پذیرایی ...

    آقای داماد هم بعد از آرایشگاه با ماشین گل زده، اومد خونمون و دورهم صبحانه خوردیم و وقتی رفت دنبال عروس منم دخترا رو بردم آرایشگاه. برگشتم خونه دیدم پرتقال فروش میگه: میوه ها رو آوردن خودمون داریم میشوریم تو به کارهات برس ... دامادشون گفت: فنجون خانم من به جای ِ تو همه کارها رو میکنم تو به کارهای خودت برس و استرس اینجا رو نداشته باش... طفلکیا مامان و بابا پرتقال فروش با خودش و دامادشون همه رو به سرعت شستن و جمع کردن. تو یخچال غذا داشتیم و گفتم فقط برنج بزارین و  قندون رو زدم رو کولم و رفتم سمت خونه مامان اینا که اووووف از ترافیک! قندون که از شدت هیجان، هشت صبح بیدار شده بود و رسما چند ساعتی کمبود خواب داشت ، هنوز از پارکینگ در نیومده بی هوش شد!

    چون دیرم شده بود جلوی آرایشگاه ماشینا رو با بابا عوض کردم و بابا قندون رو برد خونه و منم چهار ساعت ناقابل تو آرایشگاه علاف شدم! چقده آرامش دارن این آرایشگرا ، بابا بجنب دیگه!

    ساعت چهار رسیدم خونه و دخترا هم از اون آرایشگاه اومده بودن و هرکی یه طرف میدویید :)))  همه حاضر و آماده بودیم که یهو دیدم اشک یکی از خواهر شوهرا که من یه خورده بیشتر از بقیه دوستش دارم ، دراومد ... بعله زیپ لباسش دررفته بود! یعنی به قدری ناراحت و عصبی بود حاضر بودم برم خیاط بیارم همونجا براش درست کنن ... اون درحال غصه خوردن ، داماد هم هی زنگ میزد که کجایین پس؟؟

    برای کم شدن ِ جو ِ متشنج، مامان بابای ِ پرتقال فروش رو با جاری کوچیکه که از ظهر اومده بودن خونمون فرستادم برای مراسم عقد که اگه دیر رسیدیم حداقل بزرگهای فامیل اونجا باشن.

    خواهر شوهر بزرگه که دستی در خیاطی داره پیشنهاد داد زیپ رو مماس باهم با نخی همرنگ خود پیراهن بدوزه و آخرین گزینه هم پوشیدن لباس زاپاسی بود که آورده بود ...

    زیپ رو خیلی ماهرانه دوخت و به وسط های پیراهن رسیده بود که داماد سرویسمون کرد از بس هی زنگ میزد! زیپ رو نصفه دوخت و مانتو رو روش پوشید و قرار شد بعد از عقد بقیه اش رو بدوزه ... ما بدو بدووو رفتیم برای مراسم و عقد کنون با مزه پراکنی های یخمکی عاقد تموم شد ... مشغول عکس گرفتن بودیم و از اینکه همه با مانتو کنار عروس عکس میگیرن حال خوشی نداشتم چون عکس ها خوب نمیشد  (سلیقه شما هم محترم! ) رفتم سرروقت خواهر شوهر و پرسیدم پیرهن ِ تو مگه آستین نداره؟  گفت چرا! گفتم در بیار اینو بابا ... بزار تو عکس پیرهنت معلوم باشه ... اونم مانتو رو درآورد و داشت میرفت کنار عروس و داماد که یهو دیدم یا ابالفضل!

    جفتمون یادمون رفته بود که زیپ لباسش کامل دوخته نشده و بدو بدووو رفتم طرفش تا کسی نبینه پشت لباسش رو ... اصلا" نمیتونستم جلوی خنده امو بگیرم، توی گوشش گفتم: من یادم رفته بود زیپت رو کامل ندوختیم، توام یادت رفته ؟؟؟ بچسب به دیوار :)))

    به خواهر شوهر بزرگه هم گفتم من دستم کوچیکه بیا دستت رو بزار پشت ِ این لو نریم .... خولاصه در حالیکه از خنده کبود شده بودیم عکس خانوادگیمون رو گرفتیم ... واای یه جا که یکی از خانواده های عروس میومد طرفِ ما و اینم هی میچرخید که پشت ِ لباسش معلوم نشه آخر ِ خنده بود ...

    عروسی هم خدارو شکر خوب برگزار شد و انقده کیف میکردم همه فامیل های پرتقال فروش ( که من به چهره فقط میشناسمشون و نسبت ها یادم نمیمونه) میومدن خیلی خونگرم و با احترام سلام و احوال پرسی میکردن ...  حالا این وسط عروسی مامان ِ پرتقالی اصرار داره من نسبت ها رو یاد بگیرم ... آخرش گفتم: مامان! من یادم میره همین خاله بزرگا رو حفظ کردم بسته ... زد زیر خنده و گفت خب پس چرا هر کی میاد بعدش میپرسی این کی بود؟ :)))  

    آخرای عروسی مامانم اینا هم با قندون خان اومدن ... الهی قربون اون تیپ ات با پاپیون قرمزت بشم من! یعنی ماچ ها رو حراج میکردااا ... با دستاش میرقصید و برای هر دختری که میومد طرفش ماچ میفرستاد ... وقت رفتنم بغل بابام کنار خروجی وایستاده بود هرکی رد میشد رو هوا براش بوس میفرستاد.

    آدم باید آدم باشه! من هی به خنده و شوخی میرم به پرتقال فروش میگم: ببین عزیزم من هرچقدر خوب دقت میکنم و بررسی میکنم میبینم مامانت منو از همه عروس هاش بیشتر دوست داره ... بعد پرتقال فروش هم برای مسخره بازی میگه: آره منم به همین موضوع رسیدم! ... منم سیریش میشم تا اعتراف بگیرم که توام با تحقیق و تفحص به این موضوع رسیدی دیگه ؟ ... این مکالمه ما تقریبا" هر دفعه که میریم دیدنشون یا تلفنی باهاشون حرف میزنیم تکرار میشه ...

    توی عروسی ولی واقعا" مطمئن شدم که من خیلی نور چشمی هستم، مامانم رو که دیگه نگو!! یعنی تا مامانم و خواهر کوچیکه اومدن، مامان ِ پرتقال فروش بچه هاشو از میز بلند کرد که مامان ِ من بشینه کنارش :))) رفتار تبعیض آمیزی بود خدایی!

    حالا این خانواده ی خجسته ی من نزدیک ِ شام رسیدن، هی تلفن و مسیج پشت ِ تلفن که ای پرتقال فروش، به ارکستر بگو موزیک ترکی بزاره :))) ... یعنی تا رِنگِ ترکی شروع شد قندون رو شوت کردیم تو بغل ِ مامانِ پرتقال فروش و پریدیم وسط!

    حالا نمیدونم توهم بود یا نه، ولی بنظرم مادر ِ عروس هم خیلی دوستم داشت و با اینکه دفه ی اولی بود که میدیدمش ولی مهرش به دلم افتاده بود ...

    وقت برگشت به خونه هم تو ماشین از یادآوری خاطرات ِ خنده دار ِ عروسی کلی خندیدیم ....

    قندون تو ماشین خواب عمیقی رفته بود و شب ساعت یک و نیم همه بیهوش شده بودیم و خونه بمب خورده بود!  هنوز چشمام گرم نشده بود که آقا قندون با جیغ و گریه زیاد بیدار شد ... نمیفهمیدم درد داره، بدخواب شده یا خوابش زیادی عمیق بوده و الان حسابی شارژ شده ولی هرچی بود بازی و توجه میخواست و چون دلش میخواست همزمان خواب باشه هم اشک میریخت! من اصلا توان نداشتم حتی بشینم.

    ساعت نزدیکای دو بود که دیدم مهمونا از صدای قندون یکی یکی دارن بیدار میشن و برای اینکه اذیت نشن و قندونم ریلکس شه رفتیم ماشین سواری ... چون صندلی ماشین ِ قندون تو ماشین ِ مامان بود، پرتقال فروش نشست صندلی عقب و قندونو بغل گرفت و منم پشت فرمون تو خیابونا میچرخیدیم ... فینگول شارژ بوداااا ... میچرخید و اینور اونورو نگاه میکرد و نه خبری از خواب بود و نه گریه! منم از شدت خواب حال ِ مرگ داشتم ... گاهی میزدم کنار ِ خیابون و در حدِ سی ثانیه! میخوابیدم ... دیگه ساعت چهار صبح! آقا خوابید و ما که از خستگی و خواب داشتیم هلاک میشدیم اومدیم خونه.

    صبح ِ جمعه در حال بگو و بخند و جمع کردن ِ صبحانه بودیم و پرتقال فروش هم رفته بود کمک که چمدون ها رو بزارن پشت ِ ماشین ِ خواهرش که یهو مامان ِ پرتقال فروش گفت آقای داماد و عروس خانم میخوان الان بیان اینجا!

    خشکم زده بود! چمدون ها وسط و همه مشغول جمع کردن ِ وسایل بودن ... از این بی فکری عصبانی شده بودم و ناراحتیم رو هم نشون دادم که وقتی خونه ی من مهمون هست، خونه هم مرتب نیست خودشون باید بفهمن که نیان! مخصوصا" که اولین بار بعد از عروسیشون هست و .... با ناراحتی زیاد و عصبانیت سریع جاروبرقی کشیدم و وقتی جاروبرقی تموم شد پرتقال فروش اومد بالا و جریان رو فهمید و اونم ناراحت از این جریانات ... مامان ِ پرتقال فروش هی میگفت من الان میرم و بهش میگم نیان! منم اعصابم خط خطی، گفتم ببین مامان اون خودش باید بفهمه که الان وقت مهمونی اومدن نیست و من آمادگیشو ندارم، ولی حالا که متوجه نیستن، شما هم لطفا" زنگ نزن ... طفلکی مامان پرتقالی خیلی ناراحت بود ... بقیه هم از این استرس ِ وارد شده حالشون بد شده بود.

    رفتم سرویس دستشویی رو شستم و آب بازی یکم آرومم کرد ... بقیه هم آشپزخونه رو جمع کرده بودن و خونه نسبتا" تمیز و مرتب شده بود... نشستم کنارشون و در حالیکه هنوزم ناراحت بودم ولی عصبانیتم فروکش کرده بود گفتم ببینید جاری جدیده دختر حساسیه، یه بار قراربود بیان دورهمی خونمون ما ده دقیقه دیر رسیدیم بهش برخورد رفت! من نمیخوام موردی پیش بیاد که روابطمون خراب بشه ... الانم اولین باره که بعد عروسیش میاد خونمون، و من باید پاگشاش کنم ...  به اون ایرادی نیست، داماد که منو میشناسه اصلا" نباید همچین پیشنهادی رو مطرح کنه!

    منتظر مهمونا بودیم که دیدم داماد تنهایی اومد و گفت عروس خواب بود من تنها اومدم. در حد ده دقیقه نشست و یه سبد بزرگ میوه های مونده عروسی رو آورد و رفت ... نفهمیدم پرتقالی بهش خبر رسونده بود یا مامانش ولی بعدا" پرتقال فروش گفت مامانش گفته رسم اینه که عروس پاگشا بشه و بهتره نیاریش :)

    ماهم یکم میوه خوردیم و سفره نهار رو پهن کردیم و بعد هم وقت رفتن ِ مهمون ها رسید ... اصلا" دلم نمیخواست برن ...

    پرتقال فروش مهمونا رو برد تا سر جاده که دیگه تو شهر گم نشن و بعدم رفت ترمینال بقیه رو با اتوبوس فرستاد شهرشون ... خوابیده بودیم که تلفن پرتقالی زنگ زد و خواهر زاده اش گفت: دایی! تو گفتی همینطوووووور مستقیم برین ولی الان تابلو های ِ یه شهرِ دیگه رو تو جاده زده ها!!! :))))

    دوباره پرتقالی استرسی شد که بابا خب جاده اصلی بوده و شما باید اون تابلوی خروجی رو میپیچیدین و ... اینا هم خوشحاااال! مشغول بگو و بخند و شادی صراط المستقیم :))) دیگه قرار شد خودشون از یه راننده کامیون آدرس بپرسن و دور بزنن  ... حالا هی زنگ میزنن که نگران نباشین، پشت ماشین یه جعبه میوه داریم، کشک بادمجون و آب هم هست ... تا دو روز ذخیره داریم بالاخره میرسیم :) عاشق این روحیه خجسته اشونم!

     پرتقالی به مامانش اینا زنگ زد که ببینه کجا هستن ، میگه: شما برید خونه، دو ساعت بخوابین یه شام هم بخورین، ایشالا این خوشحالا کم کم میرسن :)))

    شنبه عصر که خواهرش زنگ زده بود تشکر کنه باهاشون که حرف میزدم غش کرده بودیم از خنده ، به شوهر خواهرش میگم: من نمیدونستم شماها انقده حرف گوش کنین ... همینطوری ادامه میدادین از مرز خارج میشدین! اونم با خنده میگه: پرتقالی گفت مستقیم برین ما هم مشغول حرف زدن بودیم تابلو رو ندیدیم ... گفتم باز خوبه جاده که میپیچید، شماهم میپیچیدین و نگفتین نع! به ما گفتن باید مستقیم بریم  :)))

    دیگه به سلامتی همگی رسیدن خونه و این روزها هم با کلی استرس ولی به خوشی تموم شد.

    نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 10:43 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • اول هفته بسیار بدی رو داشتم ... روز شنبه مدیرمون، بی جهت رئیس مارو مورد عنایت قرار داده بود و مثل ابربهاری اشک میریخت.

    روز یکشنبه هنوز تایم کاری شروع نشده بود که دیدم یکی از همکاران خانم اتاقمون به شدت داره گریه میکنه ... حدس زدم مدیرمون دوباره قاط رده و برای همین ازش پرسیدم امروز نوبت توعه؟

    یهو یکی از همین همکارانی که بهشون میگم زالو* صداشو تا بالاترین حد ممکن برد بالا و سرم داد کشید که تو حرف نزن! تو دخالت نکن! تو هیچی نگو و ....

    انقده شوکه شده بودم و ترسیده بودم که اصلا" از شدت استرس اسم همکارمم یادم رفته بود! بهش گفتم چرا همچین برخوردی میکنین؟ من دارم با فلانی همدردی میکنم که دوباره عربده کشید که لازم نکرده تو حرف بزنی و ...

    خیلی حالم بد بود!

    جرات نکردم برم پیش این دختره و فقط با ترس و لرز براش یه لیوان آب بردم و بعد تو تلگرام ازش پرسیدم مگه من باعث گریه ات شدم؟ که یکم حرف زدیم و دیدم یکی عمدا" یه حرف نامربوطی بهش زده و این آقا هم بهش منتقل کرده که اره فلانی معتقده تو کار نمیکنی و ... (و گویا در زمینه هم منظورش این بوده که فنجون  این نظر رو داره!! )

    خولاصه نیم ساعتی هی تلگرامی چت کردیم و ایشون کمی حالش به تر شد  ... من ولی هنوز شوکه بودم.

    *بهشون میگم زالو چون بدون اینکه کاری انجام بدن، تو تایم کاری مشغول درس خوندن و معامله بورس و خرید و فروش زمین هستند و دائما" پیگیرن که اداره چه زمانی، چه مبلغی میخواد بده و همیشه هم شاکی هستن که به میزان توانایی هاشون حقوق نمیگیرن و انگار فقط اینجا هستن که بدون انجام کار دریافتی بگیرن ... تو شرح ارجاعات نامه هم انقدر بد و توهین آمیز جواب میدن که تقریبا" کسی بهشون نامه ارجاع نده.

    مدیرمون از این آدماست که مدیر نیست! یعنی ذاتا آدم خوبیه ولی مدیریت بلد نیست ... برای کاری رفتم پیشش و بعد گفتم اگه کسی تو خونه ی شما به افراد خانواده اتون توهینی بکنه، شما حتما" واکنشی نشون میدین و اینجا هم بزرگ ِ ما شما هستین ... شما نباید اجازه بدین کسی صداشو ببره بالا و ... اسم هم نبردم ولی مدیرمون این دوتا رو خوب میشناسه و گفت آدم سی ساله رو نمیشه ادب کرد و بهش یاد داد بافرهنگ باشه ... کسی که داره دکتری میخونه اولین چیزی که انتظار میره یاد بگیره اینه که سلسله مراتب سازمانی رو یاد بگیره، ایشون پشتش رو به من میکنه که سلام نده و من خودم دیدم با چه پوزیشن زشتی پشت میزش لم داده و خوابیده ... همه اینا رو که میگفت میخواستم بگم مومن! اینا رو میبینی و چند ساله هیچ کاری نمیکنی؟؟ ... آخرشم گفت من باهاشون صحبت میکنم و تصمیم قهری، آخرین روشم هست.

    همزمان که با مدیر حرف میزدیم هم گفت: همه داد میزنن، منم اول هفته عصبانی شدم و سر فلانی داد زدم که چرا دل به کار نمیده ... منم گفتم اینا به من ارتباطی نداره ولی آدم باید منصف باشه،شما میدونین که ایشون داره کار فلان اداره رو هم انجام میده ؟ انجام همزمان دو اداره هم زمان میبره و هم انرژی ... شوکه شد ولی به روی خودش نیاورد و گفت حالا من کنترل میکنم ... (آخر وقت هم به حرفم رسید ولی به روی رئیسمون نیاورد)

    رئیسمون که اومد براش تعریف کردم که این اتفاق افتاده و ازش خواهش کردم اگه کسی پشت سر کسی حرف زده، رو در دو کنه که این سو تفاهم ها حل شه و طرف دیگه سم پاشی نکنه ... خودش گفت میدونم کار کیه  و فلانی همچین حرف هایی زده ... ولی یه جلسه داخلی تشکلیل داد و از آقای وحشی پرسید شنیدم همچین اتفاقی افتاده و اگه مورد کاریه ، به من بگین چون من باید حلش کنم ... اگرم شخصیه تو اداره جای این کارها نیست ...

    من گفتم: فلانی گریه میکرد من با اون حرف زدم، ایشون داد زد ...

    دوباره عربده کشید که: گفتم شما دخالت نکن! حرف نزن!!!

    چون یه مدتی گذشته بود و فحش های زیادی تو ذهنم بود:)) گفتم: طرف صحبت ِ من اصلا" شما نبودین!

    دوباره داد زد و گفت حرف نزن که پرونده تو و اون رفیقت دست ِ منه! رئیسمون بهش گفت صداشو بیاره پایین و گفت: به من بگین مشکلتون کجاست؟

    آقای وحشی با همون لحن طلبکارانه اش گفت: مگه باید همه چیو به شما بگیم ؟ خیلی چیزا هست ... رئیسمون گفت خب بگین، اگه بحث پاداش هست که کسی دخیل نبوده و خود مدیر اسم داده ( اون خانمی که گریه میکرد بعد مدتها یه پاداشی گرفته بود) اگه بحث کار هست، من هر کاری بهت میگم میگی من نمیخوام انجام بدم ... زد به صحرای کربلا که خیلی چیزا هست و شما پارکینگ منو گرفتین و شماها اصلا" کار بلد نیستین و رویه هاتون غلطه و ... رئیسمون گفت خب اگه غلطه بیا نظرت رو اعلام کن، خودت پیشنهاد بده به اسم خودت انجام میشه.

    بعد ها فهمیدم سر ِ اینکه تو مرخصی زایمانم مدیر بهم یه پاداشی داده بوده خیلی زورش گرفته واینکه هی میگفته: بعضیا تو خونه هستن، ولی جایزه میگیرن ..  منظورش من بودم :))) بعد اصلا" نفهمیده این پاداش مال زمان حضورم تو اداره بوده که موعد پرداختش همزمان با مرخصی زایمانم شده.

    دیگه آقای وحشی صندلی رو هل داد عقب و گفت اینجا کثافت خونه اس و اصلا" دلم نمیخواد اینجا کار کنم و ... مدیریت های دیگه منت منو میکشن برای اینکه بهم پست بدن ، مدیر نمیزاره برم.

    وسط دعوا یه حرف نسنجیده ای زد و مدیر هم گفت اگه نمیخوای درخواست بده از اینجا برو ... اونم با داد گفت: بچه میترسونی؟ حتما" این کارو میکنم ...

    اونروز انقدر فشار عصبی رو تحمل کرده بودم که اشکم سرازیر شد و از درون خیلی بهم ریختم ... ظهر که رفتم خونه ی مامان، از شدت سردرد و تهوع زیاد نمیتونستم حتی بشینم ... با مسکن و آرامبخش یکم بهتر شدم ولی بدنم اصلا" جون نداشت ... فقط هی به خودم میگفتم: آفرین که باهاش دهن به دهن نشدی ... و همش این مثل یادم میومد که هیچ وقت با یه خوک کشتی نگیر، چون اون از کشتی گرفتن لذت میبره ولی این تویی که پشت رو کثیف میکنی.

    اونروز حتی ده دقیقه هم نتونستم قندون رو بغل بگیرم و فقط بردمش حموم که برق رفت و کورمال کورمال شستمش و دادمش به مامان ...

    شب که همچنان با ضعف شدید و سردرد به خودم میپیچیدم، از رئیسم تشکر کردم که حداقل تلاشش رو کرده به روش مذاکره مسائل رو حل کنه و بابت اینکه اینم به خاطر من اعصابش خراب شد، ازش عذرخواهی کردم. تمام شب به این فکر میکردم که یعنی واقعا" نامه زده؟ اگه نامه نزده، رئیسمون کاری انجام میده؟ یعنی چی میشه؟؟

    فردا صبح فهمیدم معجزه ای رخ داده و مدیرمون ارجاعش داده به کارگزینی و ایشالا یکی از زالوهای اداره کم میشه ... البته که تا وقتی از میز کناریم بلند نشه نمیتونم این اتفاق رو باور کنم! ولی هر از گاهی یه نیم نگاهی بهش میندازم و میبینم که حالش گرفته اس و خیلی منتظر نشسته که ببینه کارگزینی چه تصمیمی براش میگیره دلم خنک میشه.

    این خیلی غمگینانه اس که ببینی تو سی و دو سالگی، هنوز نتونستی اطرافیانت رو بشناسی و تازه بعد سه سال فهمیدم یکی از خانم های ِ اداره که خیلی هم ادعای رفاقت و مهرو دوستی داره و همیشه میگفته که این زالو ها خیلی بی شخصیتن و ادب ندارن ، زیر پوستی رفته تو تیم اونا و تو جرقه های  جنگ ِ اول ِ هفته بی تاثیر نبوده ... و تعجب من از سکوتش بی دلیل نبوده ... خدارو شکر که باز شناختمش و گویا همه چی داره ختم به خیر میشه.

    اونشب تو گروه شکرگزاریمون نوشتم: خدایا شکرت که پیش مافوق هام اعتبار دارم و ازم حمایت کردن . (متاسفانه حمایت از پرسنل زیرمجموعه تقریبا" تو مدیریت ما کلا" وجود ندارد! و این کارشون مثل یه معجزه بود)

    حالا همش دارم به این فکر میکنم که اگه از اینجا بره (الهی که بره!) زشت نیست پرونده امو با خودش ببره ؟ :)))) هی این جمله رو با دوستم تکرار میکنیم و از تصور اینکه مثلا" پرتقال فروش و همسر ایشون بیان و درخواست پرونده ازش بکنن کلی میخندیم.

    *

    فردا عروسی برادر پرتقال فروشه ، هورااااا

    من عروسی های جدا رو اصلا" دوست ندارم (نظر شما هم محترم!) و تا جایی که بشه نمیرم، مگه اینکه مجبور باشم :))) البته عروسی جدا تو تالار خیلی بیشتر قابل تحمله تا عروسی جدا تو باغ!!! یاد اون سری افتادم که چیتان فیتان کردیم رفتیم عروسی دیدیم عه! عروسی جداست ... یعنی تا اواخر عروسی فکر میکردیم مارو سرکار گذاشتن و یا دوربین مخفیه :))) تو عمرم اینجوری رکب نخورده بودم!

    بیشتر از اینکه از عروسی خوشحال باشم، از اومدن خانواده پرتقالی ها به خونمون خوشحالم ... وااای امشب چه جمعیتی تو خونمونن، چه کیفی کنیم ما ... الان یه لحظه به ذهنم رسید سفره شام رو تو پارک پشت خونه پهن کنم !

    دو سه روز گذشته انقده من و پرتقالی بدو بدو داشتیم که واقعا" انرژی نداشتیم حتی شام بخوریم! امروزم قرار بود خونمون کارگر بیاد که نیومد! دختر پرستار قندون هم بیماریش عود کرده و خواهش کرد امروز نیاد و صبح مامان اومد خونمون ... حالا باید برم یه تمیزکاری مجدد هم انجام بدم ...

    وااای هی یادم میاد امشب چه مهمونهای عزیزی دارم چشمام قلبی میشه ...

    پرتقال فروش از سمت خودش وظیفه خرید شیرینی و شستن میوه ها رو متقبل شده!!!

    دیروز عصر هم رفتم شیرینی برای عروسی انتخاب کردم و امروز باید برم سفارش بدم ... اما انقده از بابت اینکه میخواد میوه ها رو بیاره تو خونه بشوره حرص خوردم که با همون نگاه ِ شوکه شده ام، خودش فهمید چه دسته گلی به آب داده ولی کاری بود که شده ... فکر کن روز عروسی کلی مهمون تو خونه ی ماست، رفت و آمد به آشپزخونه که خیلی هم بزرگ نیست زیاده، حالا اون وسط میخوایم میوه هم بشوریم!! برای شام امشب غذا زیاد میزارم که حداقل فردا نخوام مابین بردن مهمونا به آرایشگاه غذا هم درست کنم ولی خب این مورد خیلی رو اعصابم بود ... واقعا" آشپزخونه ما جا برای همچین کارهایی نداره و چون جمعیت زیاده نظم خونه خیلی بهم میریزه ... بگذریم! خوبیش اینه که حداقل موز شستن نداره :) ایشالا همیشه عروسی باشه.

    قرار شد دخترا رو تو دو مرحله ببرم آرایشگاه ، اون وسط هم قندون رو ببرم خونه مامانم که تو زمان عقد اونجا باشه و وقتی میان خیلی خسته نباشه ... احتمالا" مامان یا بابا هم ببرنش حموم. (مامان یه بار به بابا گفته بود قندون رو ببر حموم، میگفت از جلوی در حموم به آشپزخونه نرسیده بودم که صدام کرد بیا تحویلش بگیر:))) میگه شما اگه میخواستی لیف رو خیس کنی هم بیشتر از این طول میکشید، چطوری بچه رو به این سرعت شستی آخه ؟ :))) )

    الان مامان داره برام قرمه سبزی و لوبیا پلو مجلسی درست میکنه و ظهر هم سرراه کشک بادمجون میخرم و دیگه تمام!!

    *

    زندگی همینه ... اول هفته از شدت ناراحتی نمیتونستم حتی قندون رو بزارم تو صندلی ماشین  ... آخر هفته پره از اتفاق های خوب و شاد و دغدغه های دوست داشتنی ....

    شاد و پر امید باشین ... من برم که مهمونای عزیزم چند ساعت دیگه میرسن :)

    نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:32 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • شاید براتون خنده دار باشه که از روز دیدار تتلو با رییسی من تقریبا" هر روز یه نیمچه بغض و اشک و گریه ای برایش دارم ... از کی انقده دل نازک شدم رو نمیدونم!

    من طرفدار موزیک رپ نیستم، خواننده هاشو هم به ندرت فقط به اسم میشناسم ولی صداهاشونو از هم تشخیص نمیدم ... چون ریتم اش به روحیه ام نمیخوره مخصوصا" اگه زیاد از حد تند، غمگین و یا فحش دار باشه ... ربطی هم به سن و سال نداره، خانم تاشکیران بعنوان نمونه تمام موزیک های ایشون رو حفظن :)

    وقتی بهش وعده کنسرت تو برج میلاد رو داده بودن، از دیدن عکس اتاقش که با خوش خیالی کلی لباس پوشیده بود و به قول خودش بهترین رو انتخاب کرده بود بدجور بغضو شدم ... کاری به اونا که جلو جلو رفته بودن برج میلاد ندارم، ولی برای ما مثل روز روشن بود که کسی که تو شهر خودش کنسرت ها رو لغو میکنه، نمیاد به ایشون مجوز بده و بازیش دادن و اگه فقط برای جمع کردن رای بوده باشه که واقعا ناجوانمردانه اس ... اما خب، امید چیزیه که اگه نباشه همه میمیرن و خدا نگذره از کسی که برای رسیدن به هدفی، به کسی امید دروغ میده ...

    داشتیم با پرتقال فروش در موردش حرف میزدیم، میگفت این بنده خدا دیگه هیچی نداره ... به همه چی داره چنگ میزنه که بتونه از هنر موسیقی و خوانندگی اش زندگی کنه ...

    من نمیدونم چه اتفاقی میتونه بیافته که یکی این همه تغییر موضع تو تمام جهات زندگیش بده ... اینکه انتخاب خودش بوده یا اجبار رو نمیدونم و فقط از ته دلم میخوام انتخاب خودش بوده باشه چون اگه بخوای بر خلاف اعتقادات درونیت زندگی کنی و اینطور به بقیه القا کنی که اینا نظر خودته و تازه بخاطرش توهین هم بشنوی، خیلی دردناکه ... من نه زندان بودم، نه تاحالا سیلی خوردم پس نمیتونم خودمو جای ایشون بزارم ... تو پیج اینستاش که میگشتم دیدم هر روز ساعت چهار بیدارباش میزنه، نمیدونم بخاطر چیه ولی همش میگم نکنه اون تایم زمان اعدام تو زندان ها باشه و این روش تاثیر گذاشته باشه.

    خب بله، گاهی حرف هایی میزنه که خنده ام میگیره، همونجور که خودم هم کم سوتی نمیدم! این طفلکی ولی تو چشم افتاده ... به معنای واقعی دلم میسوزه ... الانم که یه فصل اشک ریختم براش ...

    لطفا" دیگران رو قضاوت نکنیم ... ما جای اونها نیستیم ... بهم دیگه توهین نکنیم ... خودم دیدم کسانی که طرفدار رئیس جمهور منتخب ِ من بودن هم اومدن تو پیجش توهین کردن اینجورا هم نیست که بگیم ما خیلی گل و بلبلیم (حالا یکم گل تر که هستیم :))  ولی حداقل از ما بعیده این کارا :)  حرفی رو بزنیم که اگه به خودمون بگن حال خوبی داشته باشیم ... بهم دیگه مهر بدیم... اگرم عصبانی هستیم یا هرچی، سکوت کنیم.

    از وقتی با پرتقال فروش در موردش حرف زدیم، قندون هم تلاش کرد اسمش رو یاد بگیره و میگه : تَ تَ :)))

    نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:6 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []