بابای جان، به خواهر کوچیکه گفته برید یه طلا انتخاب کنید به عنوان عیدی از طرف ِ من.
حالا منو خواهر کوچیکه افتادیم رو پیج های مختلف اینستاگرام و به سختی چیزی پیدا میکنیم که باب سلیقه هردویمان باشد ...
در کمال وقاحت اصلا" هم به قیمت ها نگاهی نمیاندازیم، مثلا" که حواسمان نیست! و اصلا شاید بخاطر همین زیاده خواهی های ماست که هنوز هیچی چشممون رو نگرفته!
ترنج و کیا و خندان و درخانه و پرسته و هنوز هیچ!
دروغ نگم یه آویز انتخاب کردیم که چون سنگ زیاد دارد، احتمال اینکه مامان انتخابمون رو وِتو کنه، بالاست!
*
احساساتمان قلمبه شد و برای پرتقالی مسیج دادیم:
و زندگی
از جایی
شروع میشود
که بی هوا
بوسیده میشوی ...
جواب داده:
گاز گرفته میشوی ...
پ.ن: عطف به پست قبلی :)))
*
تو غرفه نقاش ها، پسر بچه ای چهار پنج ساله روی صندلی نشسته بود تا تصویر صورتش را بکشند ...
خیلی جدی به آقای ِ نقاش گفت: لطفا" منو Ben10 بکشید! :)))
*
قرطی خانم رفته برای مهمونی از این مژه های دونه ای کاشته، که معمولا" با اولین حمام چسبشون جدا میشه.
میگه بعد یک هفته رفتم آرایشگاه که موهامو برای مهمونی درست کنم، آرایشگرم تعجب کرد که هنوز مژه هام کنده نشده ، بعد میاد تو گوش من میگه: آخه با عینک شنا میرم حموم!
*
دیروز رفته بودم شرکت و چون پرتقالی کلاس آنلاین داشت، گفتم کمی عدس خیس کند که وقتی شب میرسم عدس پلو بخوریم و کمی عدس هم فریز کنم برای روزهای ِ بی وقتی!
ساعت هشت و نیم که رسیدم خونه، از نزدیکهای طبقه امون توی آسانسور هم بوی غذای سوخته به مشام میرسید ...
پرتقالی داشت خداحافظی میکرد که در اتاق رو مثلا به نشانه اعتراض باز کردم و فقط نگاش کردم! عینهو بچه ها زل زد به من و با چشمایی مثلا" وحشت زده لب پایینش رو گاز گرفت ... خنده ام گرفت و از اتاق اومدم بیرون ، طفلک بچه که تمرکزش رو از دست داده بود یه چیزهای بیربطی به دانشجوها تحویل میداد که نگو ... مرده بودم از خنده.
بعد کلاس به نشانه اعتراض بهش میگم، وقتی در اتاقو میبندی خب بوی غذا رو نمیفهمی دیگه!
میگه: وقتی دیدم عدس ها سوخته، در اتاق رو بستم، گفتم الان تا درو باز میکنی، با جیغ جیغ میای تو اتاق آبروی ِ منو جلو بچه ها میبری :))))
*
آخ جانمی جان! بوی بهار میاید ..
امسال سال خوبی بود، گرچه مسافرتش کم بود و کل تابستان به گشتن درمورد خانه سپری شد، اما هم خانه دار شدیم، هم درسم تمام شد، هم قسط هایمان به روز شد ... خانواده ام سلامت هستند و آرامش برقرار است.
آرزو باید دقیق، مشخص و با جزئیات باشد ... باید بهش فکر کنی و جزئیاتش رو تو ذهنت بچینی تا تمام انرژی ها رو برای بدست آوردنش جذب کنی:
همیشه دلم میخواست خونه ای داشته باشم که حیاط داشته باشه، همزمان دلم میخواست خونه ام تو ارتفاع باشه و کوه رو ببینم، بعد ییهو فهمیدم میشه آرزو کنم که خانه ای داشته باشم در طبقه بالا با یک بالکن بزرگ و با صفا!
امیدوارم سال جدید، سال صلح و مهربانی ِ ما با خودمون و اطرافیانمون باشه، بی جهت خودمونو سرزنش نکنیم ، بابت اشتباهاتمون خودمونو ببخشیم ، برای خوشحال کردن و محبت کردن خسیس نباشیم.
انقدر امید تو دلمون باشه که از اتفاق های خوب ِ در راه، نا امید نشیم.
سایه مامان باباها بالای سرمون باشه... قدر حضورشون رو بیشتر بدونیم، وبا لحن تند باهاشون صحبت نکنم!
خوشبختی همه ی مهربون ها و مثبت اندیش ها!
و حالا که مشغول اعلام نیازمندی ها به خداجان هستیم، باید بگم که سفر به برزیل و آرژانتین و هلند و آلمان و آفریقا و دیدار مجدد شادی در استرالیا را در برنامه کار قرار دهد و به پولمون مثل همیشه برکتی بده که بتونیم همه اینا رو بریم!
و اگه صلاح بود بچه دار شیم، یه بچه ی (دختر!) سالم و آروم و خوش خنده و شاد داشته باشیم. * بنظرتون از مرخصی زایمان برای سفرهای بالا میشه استفاده کنم؟؟ یعنی آیا مامان سرپرستی بچه رو بعهده میگیره تا من به آرزوهام بپردازم؟ :)))
مراقب خودتون، مهربونی هاتون و زیبایی های ِ روحتون باشید.
زندگیتون لبریز معجزه های ِ غیرمنتظره.
بهار مبارک.

مخاطب خاص ِ خواهر کوچیکه به مناسبت تولد ایشان یه دسته گل خیلی بزرگ و خیلی خوشگل سفارش داده بود و وقتی ما مشغول چیدمان میز و هماهنگی ها بودیم 

