چند هفته پیش که با همکارم در مورد ِ خاطرات ِ خواستگاری هاش گپ میزدیم و دخترهای اداره رو کاندید میکردیم، گفت: نمیدونم چرا ... دخترها که سنشون نزدیک سی میشه دیگه انگار فقط میخوان ازدواج کنن.
از حرف هایی که باهاشون میزنم میفهمم اصلا" برنامه ی خاصی در مورد آینده ی شغلی، اجتماعی ، تحصیلی و زندگی ندارن و این منو اذیت میکنه ...
سوالات ناپخته ای میپرسن،نمیدونن باید تو جلسه آشنایی چطور لباس بپوشن، یا بعضیاشون که میخوان بگن ما خیلی اهل ِ خانه و خانواده ایم میگن ما برای آشنایی بیرون نمیایم ، درصورتیکه از دختری که درس خونده و تو اجتماع بوده انتظار میره که بلد باشه روابط اجتماعی شو تو چارچوب خاص مدیریت کنه ...
یا مثلا" با اینکه از همون صحبت های ِ اول مشخص میشه که فازِ فکری و فرهنگی ِ ما خیلی متفاوته، اما در کمال تعجب باز هم جواب مثبت میدن، خب این یعنی چی؟ یعنی هیچ معیاری برای ازدواجش نداره و میخواد هر طوری که هست ازدواج کنه که از دوستانش عقب نمونه یا از فشار ِ خانواده اش خلاص شه ...
یه حرفی زد که کلی خندیدیم میگفت: بر خلاف ِ چند سال ِ قبل که خانم ها برای گرفتن ِ "حقِ کار" خیلی تلاش میکردن، الان اکثرا" میگن من نمیخوام کارِ بیرون ازخونه داشته باشم ، از بچه هم خوشم نمیاد و نمیخوام بچه دار بشم ... بعد مامانشون میاد تو جلسه ی آشنایی میگه: دخترم تو خونه، دست به سیاه و سفید نمیزنه ، ازش انتظاری نداشته باشین ... خب اونوقت این دختر تو زندگی میخواد چکار کنه؟؟
- اون لحظه از حرف و برداشت و قضاوت به ظاهر اشتباهش در مورد ِ این گروه ِ سنی، رنجیدم ... اما بعد که دقت کردم دیدم این استرس ِ بالا رفتن ِ سن و فشارهای خانواده یا جامعه واقعا" رو رفتارِ خیلی از ما اثر گذاشته. البته خودمون هم بهش دامن میزنیم و الکی بزرگش میکنیم.
*
چند شب قبل با یکی از دوستانم تو وایبر گپ میزدم که میگفت از اینکه تنهاست و حس میکنه هیچ کسی دوستش نداره ناراحته و از اینکه سنش داره میره بالا خیلی میترسه ... بهش گفتم تو میخوای همه جا نشون بدی که خیلی قوی و محکم هستی و اونجا که نباید، رفتار ِ مردونه ای از خودت نشون میدی، حتی تو گپ های ِ دوستانه همش میزنی تو پرِ آقایون و از این رفتارت حال میکنی ...
یه جا گفت: خب درسته که من حجاب دارم، اما خیلی به خودم میرسم ...
گفتم یادته وقتی فلان جا مامور بودیم، بین ِ اون همه آدم ِ عصبی و طلبکار، وقتی یکی میومد که بوی عطر خوبی داشت و رفتارِ محترمانه ای داشت چقدر ذوق میکردیم؟ یادته من دنبالش راه میافتادم که اسم عطرشون رو بپرسم؟ خود ِ توام این آدما تو ذهنت میموند! ... آدما درجه اول به ظاهر همدیگه جذب میشن، یه لبخند ، آرایش ملایم و عطر خوشبو، ساده ترین کاریه که میتونی انجام بدی.
یا یکی از دوستان ِ شیطونم که تپلی و درشت هست، همیشه یه کلیپس گنده میزاره بالای ِ سرش و موهای ِ فر رو میریزه تو صورتش و اینطوری کله اش میشه اندازه ی یه هندونه ی خیلی بزرگ!
*
دور و برم دوستان ِ خوب ِ زیادی دارم که سنشون بین بیست و نه تا سی و پنج ساله و از اینکه کیس مناسبی برای ازدواج ندارن و سنشون داره میره بالا خیلی نگران هستن ... وقتی گپ میزنیم استرسشون رو خوب میفهمم.
این وسط هم چند تایی هستن که روابط اجتماعی خیلی زیر خط فقری دارن و وقتی توی جمع قرار میگیرن همش ساکت هستن و منتظرن یکی پا پیش بزاره و مکالمه ی سوال جوابی داشته باشن و با اینکه عملا" این هدف رو ندارن، ولی اطرافیانشون رو (چه دختر چه پسر) پس میزنن ... انگار زبان ِ بدن شون اینه که من خیلی نچسب و تنهام و به من نزدیک نشوید! که باید روی مهارت های رفتاریشون خیلی کار بکنن به نظرم.
*
تو سرمه که برنامه ای بچینم که دوستان ِ دخترِ مجرد رو به دوستان ِپسرهای مجرد معرفی کنم ، یعنی مثلا" همین که هر دو تو یه مهمونی باشن، یا چه میدونم دوتاشون رو دعوت کنم بریم تور ، دلمم نمیخواد از اول بگم برنامه ام چیه ، شاید اصلا" هیچ کدوم از همدیگه خوششون نیادو معذب شن و اگر هم همدیگه رو مناسب دونستن انقدری بزرگ شدن که بتونن خودشون رابطه رو شکل بدن.
نمیدونم تا چقدر موفق خواهم بود، ولی برنامه ام اینه ... در واقع تنها راهیه که به ذهنم میرسه و فعلا" هی دارم فکر میکنم رفتار و علاقه مندی های چه کسانی شبیه هم هست :)




