دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

چند هفته پیش که با همکارم در مورد ِ خاطرات ِ خواستگاری هاش گپ میزدیم و دخترهای اداره رو کاندید میکردیم، گفت: نمیدونم چرا ... دخترها که سنشون نزدیک سی میشه دیگه انگار فقط میخوان ازدواج کنن.

از حرف هایی که باهاشون میزنم میفهمم اصلا" برنامه ی خاصی در مورد آینده ی شغلی، اجتماعی ، تحصیلی و زندگی ندارن و این منو اذیت میکنه ...

سوالات ناپخته ای میپرسن،نمیدونن باید تو جلسه آشنایی چطور لباس بپوشن،  یا بعضیاشون که میخوان بگن ما خیلی اهل ِ خانه و خانواده ایم میگن ما برای آشنایی  بیرون نمیایم ، درصورتیکه از دختری که درس خونده و تو اجتماع بوده انتظار میره که بلد باشه روابط اجتماعی شو تو چارچوب خاص مدیریت کنه ...

یا مثلا" با اینکه از همون صحبت های ِ اول مشخص میشه که فازِ فکری و فرهنگی ِ ما خیلی متفاوته، اما در کمال تعجب باز هم جواب مثبت میدن، خب این یعنی چی؟ یعنی هیچ معیاری برای ازدواجش نداره و میخواد هر  طوری که هست ازدواج کنه که از دوستانش عقب نمونه یا از فشار ِ خانواده اش خلاص شه ...

یه حرفی زد که کلی خندیدیم میگفت: بر خلاف ِ چند سال ِ قبل که خانم ها برای گرفتن ِ "حقِ کار" خیلی تلاش میکردن، الان اکثرا" میگن من نمیخوام کارِ بیرون ازخونه داشته باشم ، از بچه هم خوشم نمیاد و نمیخوام بچه دار بشم ... بعد مامانشون میاد تو جلسه ی آشنایی میگه: دخترم تو خونه، دست به سیاه و سفید نمیزنه ، ازش انتظاری نداشته باشین ... خب اونوقت این دختر تو زندگی میخواد چکار کنه؟؟

- اون لحظه از حرف و برداشت و قضاوت به ظاهر اشتباهش در مورد ِ این گروه ِ سنی، رنجیدم ... اما بعد که دقت کردم دیدم این استرس ِ بالا رفتن ِ سن و فشارهای خانواده یا جامعه واقعا" رو رفتارِ خیلی از ما اثر گذاشته. البته خودمون هم بهش دامن میزنیم و الکی بزرگش میکنیم.

*

چند شب قبل با یکی از دوستانم تو وایبر گپ میزدم که میگفت از اینکه تنهاست و حس میکنه هیچ کسی دوستش نداره ناراحته و از اینکه سنش داره میره بالا خیلی میترسه ... بهش گفتم تو میخوای همه جا نشون بدی که خیلی قوی و محکم هستی و اونجا که نباید، رفتار ِ مردونه ای از خودت نشون میدی، حتی تو گپ های ِ دوستانه همش میزنی تو پرِ آقایون و از این رفتارت حال میکنی ...

یه جا گفت: خب درسته که من حجاب دارم، اما خیلی به خودم میرسم ...

گفتم یادته وقتی فلان جا مامور بودیم،  بین ِ اون همه آدم ِ عصبی و طلبکار، وقتی یکی میومد که بوی عطر خوبی داشت و رفتارِ محترمانه ای داشت چقدر ذوق میکردیم؟ یادته من دنبالش راه میافتادم که اسم عطرشون رو بپرسم؟  خود ِ توام این آدما تو ذهنت میموند! ... آدما درجه اول به ظاهر همدیگه جذب میشن، یه لبخند ، آرایش ملایم و عطر خوشبو، ساده ترین کاریه که میتونی انجام بدی.

یا یکی از دوستان ِ شیطونم که تپلی و درشت هست، همیشه یه کلیپس گنده میزاره بالای ِ سرش و موهای ِ فر رو میریزه تو صورتش و اینطوری کله اش میشه اندازه ی یه هندونه ی خیلی بزرگ!

*

دور و برم دوستان ِ خوب ِ زیادی دارم که سنشون بین بیست و نه تا سی و پنج ساله و از اینکه کیس مناسبی برای ازدواج ندارن و سنشون داره میره بالا خیلی نگران هستن ... وقتی گپ میزنیم استرسشون رو خوب میفهمم.

این وسط هم چند تایی هستن که روابط اجتماعی خیلی زیر خط فقری دارن و وقتی توی جمع قرار میگیرن همش ساکت هستن و منتظرن یکی پا پیش بزاره و مکالمه ی سوال جوابی داشته باشن و با اینکه عملا" این هدف رو ندارن، ولی اطرافیانشون رو (چه دختر چه پسر) پس میزنن ... انگار زبان ِ بدن شون اینه که من خیلی نچسب و تنهام و به من نزدیک نشوید! که باید روی مهارت های رفتاریشون خیلی کار بکنن به نظرم.

*

تو سرمه که برنامه ای بچینم که دوستان ِ دخترِ مجرد رو به دوستان ِپسرهای مجرد معرفی کنم ، یعنی مثلا" همین که هر دو تو یه مهمونی باشن، یا چه میدونم دوتاشون رو دعوت کنم بریم تور ، دلمم نمیخواد از اول بگم برنامه ام چیه ، شاید اصلا" هیچ کدوم از همدیگه خوششون نیادو معذب شن و اگر هم همدیگه رو مناسب دونستن انقدری بزرگ شدن که بتونن خودشون رابطه رو شکل بدن.

نمیدونم تا چقدر موفق خواهم بود، ولی برنامه ام اینه ... در واقع تنها راهیه که به ذهنم میرسه و فعلا" هی دارم فکر میکنم رفتار و علاقه مندی های چه کسانی شبیه هم هست :)

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 3:51 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • مامان و عمه و یه خانم پیر ِ فامیل (که مامان بزرگش نیست و ما بهش میگیم شکوفه خاله – هشتاد و پنج سالشه)،جمعه صبح از مکه برگشتن.

    از اول ازدواج چهل ساله ی عمه اینا، این دفعه ی اولی بود که عمه تنهایی برای مدت طولانی میرفت جایی ... دل ِ شوهر عمه ی ارتشی ام خیلی تابلو براش تنگ شده بود ... وقتی براشون آش پشت پا پخت و مارو دعوت کرد خونشون، گفتم عمو دفعه ی اولیه که عمه میره، خیلی دلت تنگ شده ها، از آشپزخونه گفت: اولین و آخرین باره ! :))) اونم بخاطر ِ مامانت رفت، چون میدونستم مامانت حواسش هست و همه چیو بهشون میگه.

    مامان که از خاطرات ِ سفر با شکوفه خاله میگفت از خنده کبود شده بودیم ...

    مثلا" موقع طواف مکه، شکوفه خاله به جای ِ طواف میکنم میگفته : کباب میکنم .... :))) میگفت بخش بخش باهاش تمرین میکردیم، میگفت : طَ واف ... بعد که میخواست پشت سرِ هم بگه میشده: کَباب میکنم!

    بعد یه آخوندی تو کاروان هست که نماز خوندن ِ مسافرها رو کنترل میکنه و اگه قسمتی رو اشتباه بگن، اصلاحش میکنه ... فقط همینو بگم که برای شکوفه خاله یه معلم خصوصی گذاشته بود تا غلط هاشو اصلاح کنه! آخرشم بعید میدونم کسی که هفتاد سال یه چیزی رو اشتباه خونده، بتونه یه شبه درستش کنه ... (مامان همه اعمال رو به نیابت از اون دوباره انجام داده)

    - خاله بعضی وقتا خودشو میزد به کَری ... ما باهاش حرف میزدیم هی با حرکت ِ دست میگفت: متوجه نمیشم و صدات نمیاد و گاهی اصلا" واکنش نشون نمیداد ... بعد درست همون موقع یکی باهاش صحبت میکرد، هم خوب میشنید هم قشنگ جواب میداد!

    - مورد داشتیم همون شکوفه خاله ی بند ِ بالا، از افراد سیاه پوست خیلی خوشش میومده و مامان و عمه رو میپیچونده و بدون دونستن حتی یه کلمه انگلیسی با همون سیاه پوست ها دیگه گپ میزدن و ارتباطات خوبی برقرار میکردن! ( دیروز با خنده میگه: از این سیاه پوستا خیلی خوشم میاد! )

    - دیدین این آدمای ِ پیر خیلی نیاز به جلب توجه دارن، هفته ی دوم اونجا عمه ام سرما میخوره فقط برای اینکه شکوفه خاله نفهمه که تو هتل پزشک هست، قاچاقی میرفته دکتر ... بعید نبود اگه خاله میفهمید، همچین مریض میشد که بستری اش کنن :)))

    - شکوفه خاله ی قرطی که هر روز ِ هفته میرفته یه دور تو پارک ِ محله قدم میزده و سری به مراکز خرید میزده، یه روز که مامان اینا از زیارت برگشتن، قاطی کرده که اینجا کجاست که همش هی مسجد مسجد! یه جا بریم بگردیم، دو تا آدم ببینیم  ... خسته شدم من! (البته که منظورشون خرید بوده ولاغیر! )

    نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 3:50 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • حتی فکر کردن به این موضوع که سه هفته ی دیگه امتحاناتم شروع میشه برام استرس زا هست ...  ترجیح میدم بیشتر به این فکر کنم که پنج هفته دیگه تموم میشن!

    امتحانا نزدیکن و من کلی کار هیجان انگیز دارم که باید انجام بدم! مثلا" یکیش آشپزی :))))

    هفته قبل دست بکار شدم و کوفته درست کردم .... اولش که همه چی خیلی خیلی خوب پیش میرفت، تا اینکه قسمت ورز دادن مایع شروع شد و دستم تا سه روز تمام بوی پیاز میداد! باید بویایی خیلی خاک بر سری ای داشته باشین که بوی پیاز رو بعد سه روز هم حس کنید ... این بوی دست ها، منو یاد مامان میندازه ، همیشه وقتی بچه بودم و موهامو کوتاه میکرد دستش که میومد جلوی صورتم و میرفت سروقت چتری ها، حالم بد میشد و با دهن نفس میکشیدم ... الان سه روزه که دستم این بو رو میداد و هیچ چاره ای جز تحملش نداشتم ...  

    بعد از ورز دادن مایع کوفته، مصیبت بعدی این بود که کوفته ها قل قلی نمیشدن ... به جای یه قاشق ، یه ملاقه آرد قاطیش کردم تا بالاخره بهم چسبیدن و خیلی مرتب توی قابلمه گذاشتمشون ... تو دلم امید داشتم که حداقل بعد پخت حالشون خوب میشه و میشه قلشون داد تو بشقاب ! برا محکم کاری الکی به پرتقال فروش گفتم یه سری به قابلمه بزنه که مثلا" ببینه کوفته هام چقده کوفته و قل قلی ان ... وقت شام که شد، کوفته ها شد، آش!! ... کلی حالم گرفته شد ... اما مزه اش معرکه شد و انگیزه پیدا کردم که باز هم درست کنم ... انقده درست کنم که بالاخره یاد بگیرم.

    باید چند تا سوپ و درست کردن قلم رو هم تا قبل از عمل مامان یاد بگیرم ... دوباره یه عمل ِ دیگه ... باید رحم و تخمدانش رو دربیاره و شنیدم این عمل هم خیلی دردناکه و هم از نظر روحی خیلی رو خانوما تاثیر میزاره ... شوربختانه عمل مامان درست وسط امتحانات ما میافته ... به نظرتون خود خواهیه اگه بهش بگم عملش رو بندازه بعد امتحانات ما؟؟؟

    آها ! پنج شنبه بابا و خواهر کوچیکه رو دعوت کردم خونمون و روشون پروژه ی ته چین رو بصورت آزمایشی اجرا کردم ... مشغول تیکه کردن مرغ ها بودم که یادم رفت برنج رو به موقع آبکش کنم و نیتجه هم که مشخصه ، ته چین شبیه کیک شد ... یعنی برنج هاش چسبید به همدیگه ...

    اخیرا" یه املت ایتالیایی هم یاد گرفتم ، کدو و قارچ  رو ورقه ای خورد میکنیم و جداگانه تفت میدیم بعد ذرت رو هم اضافه میکنیم و بعد همه رو با پیاز داغ تفت میدیم و تخم مرغ هم روش! البته میزان تخم مرغ باید کمتر از مواد باشه ، من وقتی خوردم میزان کدو و قارچ بیشتر به چشم میومد تا تخم مرغ ... وااای عالیه !

    از امتحانات بگم که  نتیجه اش دو حالت داره ، یا با نمرات بالا پاس میشم (مثل ترم دوم) یا مشروط میشم (مثل ترم اول) ، حد وسط وجود ندارد ...

    یه پسره هست که یه ترم از من عقب تره و دوست ِ یکی از دوستای ِ خواهر کوچیکه اس ... ترم قبل ایشون دم امتحانات زنگ زدن که بپرسن مدل استادا و امتحاناتشون چطوره ... منم راست و حسینی براش گفتم ، اینم هی میپرسید خب اینو چند شدی؟ اونو چند شدی ... بعد اینکه دو تا درس رو گفتم، با یه لحن ناخوش آیندی گفت: خب دو تا درس رو که افتادی، ببینم بقیه رو چه کردی!  بیشعووووررررر من دارم به تو لطف میکنم ، این چه وضع حرف زدنه؟؟

    عاقو این موضوع عقده و کینه شد تو دل ِ من ِ بهمن ماهی و کینه ای به دل گرفتم تا همین ترم !

    تا اینکه هفته پیش دوباره زنگ زد که آمار بگیره ... خنگ خدا هم نمیاد بعد ترم زنگ بزنه که من سوالا رو بهش بگم و یه رفرنسی داشته باشه ... البته سوالات ترم قبل رو داشتم، مخصوصا" ندادم بهش ... اصلن خوب کردم!

    بعد دو تا درس رو پرسید و من با کمی ناراحتی گفتم این استاد خیلی بد نمره میده ... من بیست براش نوشت بودم و اینا ... پرسید چند شدی؟ گفتم هجده و نیم ، گفت هیجده شدی، میگی بد نمره میده! (راستکی گفتما! نمره ام همین شده بود) بعد لبخندی از خباثت زدم و گفتم بعله ، خیلی سخت گیره ...

    به درس سوم که رسید، دوباره پرسید چند شدین؟ منم با آرامش تمام رفتم تو دلش که: ببخشید من نمیفهمم این نمرات ِ من به چه درد ِ شما میخوره ؟ مگه شما از میزان ِ درس خوندن و آی کیو ی من خبر دارین که میخواین بر مبنای اون خودتون رو بسنجین؟

    آخ جانمی! طفلک خیلی ضایع شد ... بعد گفت ببخشید، میخواستم ببینم استادا چطور نمره میدن! منم ادامه دادم که من از این سوالات خوشم نمیاد و ناراحتم میکنه ، ابتدایی که نیستیم که! هی میپرسین چند شدی چند شدی؟ بعله من شدم هفده ... الان به چه درد شما میخوره ؟؟؟

    بعد یه ترم، دلم خنک شد! تازشم، بهش نگفتم که استاد پژوهشمون اصلن برگه ها رو تصیح نمیکنه و فقط قیافه ای برگه رو نگاه میکنه و استاد ِ اقتصاد وجبی نمره میده  .... لطف کردم و چند تا سوال از هر کدوم بهش گفتم و تمام! از سرش هم زیادیه !

    بعد یک سال  و تحمل کردن ِ تذکرات رئیس جون دارم دو شنبه میرم ماموریت ... اولین باره که پرتقالی برای دو روز تنها میمونه ... طفلکی پرتقالی  ... پارسال هم روز ِ پدر دبی بودم! آدم وقتی ازدواج میکنه خیلی بیشتر تر دلش میخواد به مامان و باباش بچسبه .... پارسال خیلی بهم سخت نمیگذشت اما امسال با یه وجدان درد ِ شدیدی دارم میرم ماموریت ...

    یه چیز دیگه هم مونده رو دلم که بایستی بگم، امارات سایت های بانکیش رو برای ایران بسته و الان بدون وی پی ان، نمیتونم حسابهای بانکی شرکت رو چک کنم، بس که آدمای بدبخت و تازه به دوران رسیده ای هستن! اولش خیلی زورم گرفت ... ولی بعد گفتم خب تا وقتی که ما داریم پز تاریخ و تمدنمون رو میدیم و از نظر فرهنگ داریم هی درجا میزنیم و پسرفت میکنیم ، این جور رفتار ها بد هم نیست ... شاید، کمی به خودمون اومدیم!

    راستی! دیروز سالگرد نامزدیمون بود. ... یه سال ... خیلی عجیب ناک بود ... بعد دیروز بابا میگفت خدا رو شکر نه تو مراسم بعله برون و نامزدی و عروسی هیچ حرف و حدیث و اختلاف نظری پیش نیومد ... منم گفتم واسه اینکه شماها به نظرِ من احترام گذاشتین و خانواده ی پرتقال فروش هم حرف های اونو قبول کردن ... بابا میگه: پس بگو بزرگتر های فامیل فرمالیته دور ِ هم جمع شده بودن دیگه! همه چی از قبل تعیین شده بوده

    نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 3:49 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • هفته قبل تو وبلاگ اردی بهشت ، سفرنامه ی دریاچه اوان رو خوندم و از آنجا که حسود هرگز نیاسود ، دوشنبه تصمیم گرفتم بریم اونجا رو ببینیم ... از پرتقالی پرسیدم و اوکی داد ... بعد به چند تا از دوستامون گفتیم که بعضی ها همون روز اوکی دادن و یه عده هم که تا دقیقه نود داشتن فکر میکردن ... همینجا دلم میخواد بگم این دوستانی که بدون ناز و غمزه سریع جواب مثبتشون رو اعلام میکنن رو خیلی دوست میدارم!

    آغو ما تا روز چهار شنبه شیش نفر بودیم و روز پنج شنبه شدیم شانزده نفر!!! یعنی میخوام بگم که همچین ملت ِ دقیقه نودی هستیم ما ...

    صبح حدود ساعت هفت حرکت کردیم و من تو دلم ذوغمرگ بودم که هوا هم آفتابی بود و هم بخاطر وجود ابر، آفتاب مستقیم تو ملاجمون نمیخورد و هوا خیلی بهاری بود ...

     

    حدود ساعت ده وسط یه دشت خوشگل صبحانه ی مفصلی خوردیم و با همدیگه آشنا شدیم و از شوخی های بچه ها کلی خندیدیم .

    بعد از قزوین به سمت الموت حرکت کردیم و جاده اش در کنار اینکه بی نهایت خوشگل و سرسبز بود خیلی پیچ در پیچ بود ... یعنی هی کوه رو مارپیچ میرفتیم بالا تا میرسیدیم به قله  و دوباره مارپیچ میومدیم پایین ...

    میخواستیم قلعه ی الموت رو هم بریم ولی دوستانی که قبلا" رفته بودن، رای مارو عوض کردن و گفتن دیگه قلعه ای برای دیدن نمونده  و یه دیوار کوتاه ازش باقیمونده :(

    رفتیم کنار دریاچه  سکنی گزیدیم و تخته نرد و مافیا بازی کردیم و عجب مزه داد ... خدامون هم البته خیلی جلف بود و شب ها که ما مثلا" میخوابیدیم از تیکه های اون  همش رو ویبره بودیم!

    به دریاچه که رسیدیم در کنار ِ طبیعت قشنگی که داشت، تمیزی محیط خیلی جلب توجه میکرد ... احساس میکنم فرهنگ تمیز نگه داشتن طبیعت و جمع کردن آشغال ها موقع رفتن خدا رو شکر داره کم کم جا میافته .... من صدای قورباغه ها رو خیلی دوست میدارم ولی ماشالا کنسرت گذاشته بودن و دیگه سرسام گرفته بودیم ...

    قبل ناهار رفتیم یه دور دور دریاچه بزنیم دورمون تقریبا" کامل شده بود و با بچه ها فقط پنجاه متر فاصله داشتیم که دیدیم مسیر خشکی تمام شد و باید یا  دوباره راه رو برگردیم، یا از وسط آب و قورباغه ها حرکت کنیم که اصلا" راه نداشت ... سمت راست دریاچه و سمت چپمون هم سیم های خاردار باغ گیلاس که اصلا" ته باغ معلوم نبود ... تیری در تاریکی زدیم و سعی کردیم باغ ها رو دور بزنیم که بالاخره رسیدیم به بچه ها ....

     ناهار چلو با جوجه کباب و کباب ترششششششش و چای هیزمی .... معرکه بود!

    نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 3:48 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • قرار بود بریم مهمونی ...

    تا کمر تو کمد بودم و داشتم لباسهامو انتخاب میکردم، یهو سرمو برگردوندم دیدم یکی روی تخت دراز کشیده ، دستاشو زده زیر چونه اش و داره منو دید میزنه ... برق از چشام پرید، فلج شده بودم  و طوری با وحشت جیغ میزدم که اون زبون کوچیکه ام هم معلوم بود ...

    پرتقالی که اصلا" انتظار نداشت یه شیطنت کوچیک به اینجا برسه، هی میخواست بیاد طرفم و منو بغل کنه و من که تو اون لحظه از شدت ترس آدرنالین خونم به شدت بالا بود، از پرتقال فروش هم میترسیدم!

    بعد چند دقیقه که آروم شدم، اومد بغلم گرفت و همینطور که عذر خواهی مکیرد گفت:

    خوب شد من اینجا بودمااا ... داشتی سکته میکردی!

    میگم منشا همه ی اینا خود تویی! اونوقت داری از خودت تشکر میکنی که خوب شد اینجا بودی؟؟؟

    *

    در خواب نازی به سر میبردم که پرتقال فروش از اون عطسه های هیولایی کرد ...

    (من نمیدونم بعضی از این آقاها چرا موقع عطسه انگار دارن داد میکشن؟ والا ما عطسه میکنیم هیشکی هم نمیفهمه ... )

    با اون صدای بلند و ترس ِ زیاد از خواب پریدم ...

    میگه: ببخشید عزیزم، چیزی نیست، بخواب .

    میگم: خوب شد تو اینجا بودیا ... خیلی ترسیدم!

    نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 3:35 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • چند وقتیه فرهنگ سازی بخشش و جلوگیری از اعدام تو جامعه و جامعه مجازی باب شده ...

    اینکه مثلا" عده ای از هنرمندان و پیشکسوتان میرن برای جلب رضایت خانواده ها و پیج های متعددی در حمایت از این عمل تشکیل میشه ... و هرکی به روش خودش ... یکی خواهش میکنه ، یکی به دین ارجاع میده ، یکی با ملایمت و یکی هم با زبون تند میخواد به هر نحوی که شده خانواده ی شاکی رو راضی کنه که که از حق شون بگذرن تا یه فرد دیگه حق ادامه زندگی داشته باشه...

    بماند که گاهی فکر میکنم این لای منگنه قرار دادن خانواده ها فرد رو بیشتر جری و حساس میکنه ... اما خب نفس عمل کار قشنگیه.

    چند روز پیش که وبلاگ بهاره رهنما  رو میخوندم رفتم تو فکر ... منی که بعد گذشت سالها دلم با خیلی ها صاف نمیشه و نمیتونم بخاطر رفتارهای بدی که داشتن ببخشمشون یا حداقل فراموش کنم ... چطور میتونم خودمو واجد شریط بدونم که به یه فرد دیگه بگم که حالا که خودت داغدار شدی، بیخیال شو و ببخش؟؟

    نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 3:30 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • دیروز با جوجه تیغی رفتیم دیدن نمایش ِبا مـــن ، بستنی. میخوری؟ ِ بهاره رهنمای تپلی ...

    اولین بار بود که یه نمایش از بهاره رهنما میدیدیم و هیچ پیش زمینه ای از کارهاش نداشتیم.

    چون کتابش رو خونده بودم، فکر میکردم داستان زیادی زنونه اس و حوصله ی پرتقال فروش و جوجه تیغی سر میره ... اما همه خیلی دوستش داشتیم.

    و من سکانس دوم رو بیشتر از سکانس اول دوست داشتم. بازی بهاره رهنما معرکه بود ...

    همزمان که میخندیدی، یه غمی ته خنده ها میموند.

    از هیچ حرف دو پهلو، یا حتی زشتی برای خندوندن تماشاچی ها استفاده نشده بود و این به نظر من یکی از نقاط قوت این نمایش بود.

    *

    میخوام اینجا یه چیزی بگم از خودخواهی خودمون ...

    از مایی که تو سالن تئاتر و سینما، موبایل هامون رو خاموش نمیکنیم ... و فرق بین سایلنت و خاموش رو نمیفهمیم ...

    از مایی که با وجود تذکر اول نمایش، اهمیت نمیدیم که زنگ موبایلمون رو خفه کنیم!

    از مایی که برامون مهم نیست، صدای ویبره ی موبایلمون میره رو اعصاب بازیگر و تماشاچی ها و تمرکزشون رو بهم میزنه ...

    از مایی که موقع اجرا، جواب تلفنمون رو میدیم و ولو آهسته با تلفن حرف میزنیم و انگار نگاه معنی نداره و حتما" باید یکی بزنه تو گوشمون تا بفهمیم اینجا جای جواب دادن تلفن نیست ...

    از مایی که هی با سرو صدا از جلوی تماشاچی ها رد میشیم و با سر و صدا ده بار میریم بیرون و میاییم!

    از مایی که فکر میکنیم فقط دیگران هستن که فرهنگ و شعور ندارن ...

    از مایی که زیادی مدارا میکنیم و خجالت میکشیم به کسانی که کنارمون نشستن، ولو با نگاه تذکر بدیم ...

    *

    اگه این بیشعوری های بالا رو فاکتور بگیریم ... نمایش خیلی خوبی بودمخصوصا" که بخاطر ساعت خوب ِ نمایش و هوای بهشتی ِ اردیبهشت میشه قبل و بعد نمایش تو محوطه ی خوشگل ِ فرهنگسرای نیاوران قدم زد و جانی تازه کرد :)

    اگه زودتر این نمایش رو دیده بودم، حتما" برنامه میچیدم و به مناسبت روز مادر خانوادگی میرفتیم دیدنش.

    نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 3:29 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • چند وقت پیش با خانوم تاشکیران خونه ی مامان اینا بودیم و داشتیم گپ میزدیم که خانوم تاشکیران گفت، اکثر دوستان و اقوام زنگ میزنن به مامانت و حال ِ منو میپرسن ... مامانت هم همچین با قدرت میگه: چووووووخ یاخچــــی (به زبان ترکی یعنی خیلی خوب)، که همه فکر میکنن من دیگه سرپا شدم و فردا قراره کلی مهمون بیاد خونمون، من انرژی مهمون داری ندارم که!

    بعد رو میکنه به مامان که: حالا نمیخواد یه جوری بگی چوووووخ یاخچی، همون یاخچی هم بگی کافیه.

    بهش میگم: والا اگه این مامان ِ منه، همون یاخچی رو هم یه جوری میگه که صد تا چوخ یاخچی از کنارش میریزه ... :)))

    *

    خانوم تاشکیران داره تعریف میکنه که، داشتم از تجریش میومدم که یه دختره بهم گفت: واای خانوم چقدر هایلایت موهاتون قشنگه!

    بعد منم بر نگشتم نگاهش کنم که ببینه مژه و ابروهام ریخته و اینم کلاه گیسه ... :)))

    *

    مامانم داره تو این ماه میره حج، براش جوک فرستادم که: غضنفر از حج میاد، ازش میپرسن چطور بود؟ میگه عااالی! هوای پاک، مغازه ها شیک ، ماشینا مدل بالا ، یه مکان زیارتی هم داشت که خیلی شلوغ بود، نرفتم!!

    *

    اتو کردن شیرازی ها:

    شلوار جین که اتو نمخواد!

    پایین پیرهنو هم که میره تو شلوار!

    آستین هم که تا میکنم!

    جلوشم که صافه!

    پشتشم که الان میروم تو خط واحد لم میدم به صندلیو صاف میشه!

    وووی دیروم شد، چقده کار کردم ...

    *

    مورد داشتیم دختره صد هزار تومن واسه موهاش، دویست هزار تومن واسه صورتش و صد و پنجاه هزار تومن واسه آتلیه برای عکس داده، دو روزم طرف روی عکس کار کرده بعد دختره همون عکس رو گذاشته فیض بوق زیرشم نوشته: همینطوری ... یهویی ...!!

    *

    تو کارتونای بچگی ما ،

    تارزان که همیشه لخت بود ... سیندرلا نصفه شب بر میگشت خونه

    پینوکیو هم که همیشه دروغ میگفت

    بت من با 200 تا رانندگی میکرد

    علاالدین که دزد بود

    سفید برفی هم با هفت مرد کوتوله میخوابید،

    خداوکیلی معجزه بود که ما سر سفره ننه بابامون بزرگ شدیم!

    نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 3:28 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []