دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

انقده دلم میخواد بنگارم که نگو و نپرس!

پرتقالی وقتی میخواد برای قندون مثلا" قصه بگه، داستان های راستکی زندگیمون رو مدل قصه ای تعریف میکنه ... چند وقت پیش همزمان با کار خونه داشتم به قصه ی پرتقالی هم گوش میدادم که جدا از تحریف اصل ماجرا، فقط خدارو شکر میکردم قندون فعلا" آوا ها رو میشناسه و متوجه نیست چه چیزهایی براش تعریف میکنیم!

تلاش کردم جمله ها رو مدل خود پرتقالی نقل کنم:

" یـــــــــــــــــــــــــه روووووز ، مامان و بابا و مامان بزرگ و خاله رفته بودن برای شما تخت بخرن ... بعد هی بابا میگفت این بچه کوچولوئه براش تخت نوزادی بگیرین، مامان میگفت: نه! من میخوام تخت نوجوان بگیرم! حالا به اینکه مامان همیشه هی فرت و فرت پولامونو الکی خرج میکنه کاری ندارم، به شما که رسیده بود تفکر اقتصادی پیدا کرده بود که چند سال دیگه شما بزرگ میشی و چون تو تخت جا نمیشی باید دوباره برات هزینه کنیم که البته! من هرچقدر گفتم فدای ِ یه تار ِ موی ِ پسرم، اصلا" من دارم صبح تا شب کار میکنم برای رفاه  شماها، مامانت توجهی نکرد و من گفتم چشم!

خبــــــ حالا ممکنه برای شما این سوال پیش اومده باشه که اون موقع شما کجا بودین!

بعله سوال خیلی خوبیه ، در جواب سوال ِ شما باید بگم که به شما مربوط نیست! "

خب همسرِ تحصیلکرده ی ِ من! این بچه که نشسته یه گوشه داره شیرش رو میخوره، سوالی هم نکرد، خودت چرا سوال طرح میکنی که تهش به بچه ام بگی: به شما مربوط نیست؟!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 4:24 PM توسط : فنجون | دسته :
  • [ادامه مطلب]   []

  • یک هفته ای هست که 33 ساله شده ام ... و اولین تولد سه نفره مون ...

    کیک تولدم رو که مزه مزه میکردم یادم بود که پارسال قندون تو دلم بود و الان تو بغلم نشسته .... امسال به لطف قندوق قشنگ ترین و خاص ترین سال زندگیم بود ... خدارو شکر بابت همه کسانی که کنارم هستند ... سال نود و پنج دوست داشتنی!

    سخت ترین کاری که باید انجام میدادم برقراری توازن بین زندگی کاری، روابط خانوادگی، رابطه خودم و پرتقال فروش و گذاشتن زمان کافی برای قندون بود ... خب صادقانه اگر بگم خیلی هم عالی نبود ولی تلاشم را کرده ام ...

    صبح روز تولدم همکارها ترتیب صبحانه داده بودن و من به معنای واقعی خودمو خفه کردم در حدی که نه تنها نهار بلکه شام هم نتونستم بخورم! بعد هم که وسایل رو بردیم آبدارخانه دوستم گیر داده بود که دستاتو بشور و بالاسرم وایستاده بود که خوب بشورم! همزمان یکی دیگه هراسون اومد پیشمون که بدووو تلفن مهم داری ... رفتم دیدم وییییی کلی کادوهای خوشگل و عالی برام گذاشتن روی میز! از معدود دفعاتی بود که راستکی سوپرایز شدم!

    تو جلسه بودم که پرتقال فروش با یه دسته گل خوشرنگ و بزرگ اومد دم اداره و سوپرایزم کرد، براش از رفتار بعضیا که تعریف میکردم کبود شده بود از خنده ... شب میگه: سال دیگه دسته گل به دست از همون طبقه اول اتاق به اتاق میام هی میپرسم اتاق خانم فنجون اینجاست؟ این گل رو براشون آوردم ... که خیالت راحت باشه همه دیدن! :)))

    خوب به هم میایم ها!

    بعدشم هم که یک عدد آیفون به همراه گنجینه ی اولی هامون هدیه گرفتیم ، من آدم جمع کردن وسیله برای خاطرات نیستم اما از دیدن بورشور و بلیط اولین تاتر ها و سینماها و کارت پستال ها و یادداشت هامون کلی ذوغ کردم و یکم بغضم گرفت! شبش هم مامان و بابا و خواهر کوچیکه اومدن خونمون و یک تولد بازی کوچیکی انجام دادیم و آخر هفته هم رفقا اومدن خونمون و یک دور همی خوبی باهم داشتیم ... موقع عکس گرفتن یک لحظه از قندون غافل شدم رفت توی کیک! :)))

    *

    اول اینکه همون هفته ای که ما به پرستار قندون برای پول پیش خونه اش پول قرض دادیم ، خیلی سوپرایز طور به حسابم پاداش واریز شد و من باز هم ایمان آوردم به جریان خوشمزه ی انرژی مثبت.

    دوم اینکه خواهر کوچیکه جاااان از مسافرت آمدند و کلی سوغاتی های عالی نصیبمون شد!

    سوم اینکه همون موقع که آرزوی سفر خارجه کردم هم انگاری مرغ آمین از بالای سرم پرواز کرد و ایشالا اگه ویزا بگیریم سه هفته دیگه عازمیم! وااای که خیلی هیجان دارم براش ... اولش که دو به شک بودیم قندون رو ببریم یا نه ، پرتقالی خیلی زیرپوستی مسئولیت تصمیم رو گذاشت به عهده خودم و ما هم دقیقه نود تصمیم گرفتیم ببریمش (حالا یا خیلی خوش میگذره یا حسابی از دماغمون در میاد! )

    یک مانور آزمایشی هم انجام دادیم و با هواپیما رفتیم اصفهان دیدن نسترن ... کنارم یه خانم آلمانی نشسته بود که اومده بودن ایران برای خواستگاری یه دخترخانم که از طریق اینترنت با پسرش آشنا شده بود و حالا با اتفاق خانواده دختر داشتن میرفتن اصفهان... کلی گپ زدیم و خندیدیم و اصلا" نفهمیدم زمان چطور گذشت ...

    خانومه خیلی خوش برخورد بود و از برگذاری مراسم بعله برون چهل نفره و امضا گرفتن و اینا حسابی شوکه بود! :))) ازش پرسیدم قبل اینکه بیاین ایران مریم رو دیده بودین، با یه لحن خاصی گفت: هر روووز ، تو اسکایپ! و خندید :) بعد یه آقای چااااق و شلخته صندلی کنارمون نشسته بود پرسیدم ایشونم با شماست؟ گفت بله همسر سابقمه، خانواده مریم که متوجه شدن ما جدا شدیم گفتن مامانش اگه نیومد اشکال نداره ولی باباش حتما باید بیاد و بدجوری به این خانم برخورده بود این رفتار ... یکمی در مورد فرهنگ ها حرف زدیم و گفتم ایران رسمه که پدر داماد برای خرج عروسی کمک میکنه و این خانواده هم خواستن ببینن باباش میتونه خرج عروسی رو بده یا نه و با خنده و شوخی سروته ماجرا رو هم آوردیم ...

    جالب بود که خانمه با همسر جدیدش هم اومده بود و هی با افتخار میگفت ایشون همسر جدیدم ایتالیاییه، خیلی هم دوستم داره! خدایی همسر دومش خیلی جنتلمن و شیک و پیک بود! ... بعد یهو جوگیر شد و گفت امان از دست این همسر اولیم! اووووف همش حرف میزنه ، بهش میگیم ویکی پدیا! الان از شماها که ایران زندگی میکنین ادعای اطلاعاتش بیشتره :))) جالب بود که رابطه دوتا همسرهاش خیلی باهم دوستانه بود و گپ میزدن و سربه سر هم میزاشتن.

    در تمام مدت هم قندون نشسته بود روی پای ِ ما و همچین به خانمه زل زده بود که انگار حرفاشو متوجه میشه! هر از گاهی هم یواشکی دست میکشید به لباس و دست های خانمه و لبخند های عشوه طور تحویلش میداد که یعنی به من نگاه کن :)) اینم از تلاش فینگیلی ما برای برقراری ارتباط :))

    خونه نسترن هم که همیشه به من خوش میگذره! البته نشد طبق برنامه ریزیهام خیلی برم بیرون ... هر صبح از ساعت ده الی یک هی پوشک آقارو بو میکردم که بلکه دستشویی کنه و من برم بیرون، ایشونم خویشتندار شده بود و میزاشت برای ساعت چهار و پنج!! مامان نسترن و برادرش هم از روز دوم اومد پیشمون که تو تایم کاری که پرتقالی و نسترن نیستند، ما تنها نباشیم و یه جفت پرنده عروس هلندی هم داشتن که با خودش آورده بود ... قندون رو بردم دم قفسش که ببینتشون، یه لحظه غفلت کرده بودم داشت دم پرنده رو میکند!!!

    بعدشم که بعنوان اولین سفر هوایی قندون، پسر باجنبه امون دچار جت لگ شده بود و تا ساعت سه صبح بیدار بود! با چشمایی قرمز خیلی اصرار داشت که بیدار بمونه! هی سرش رو میاورد بالا، هی تالاپی میافتاد پایین ... برادر هنرمند نسترن هم براش یه کنسرت اختصاصی گیتار برگزار کرد که عاشق قیافه ی متعجبش شده بودم.

    *

    دیشب قندون موقع خواب بی قرار شده بود، بغلش کرده بودم و تو اتاق راه میرفتم که پرتقالی اومد تو اتاق ... برای اولین بار قندون خودشو از بغل من کج کرد که بره بغل پرتقالی، جدا از اینکه هردو تعجب کرده بودیم، قیافه ی پرتقالی دیدن داشت! یعنی همچین با غرورررر گفت: دیدی؟ منم که اصلا" حرصم نگرفت و هیچ حسودیم نشد!

    پ .ن : اونایی که الکی وعده وعید میدادن که بچه به چهار پنج ماهگی برسه دیگه نمیخواد آروغش رو بگیری! همش خالی بندی بود؟!! پس چرا ما تو نه ماهگی قندون هنوز گاهی عملیات آروغ گیری داریم؟!! این بود آرمانهای ما؟؟

    پ.ن دوم: به چشم خودم دیدم که پدر و پسر برای گرفتن کنترل ِ تلویزیون گیس و گیس کشی راه انداختن :)

    *

    به دوست قلمبه ی پا به ماه – الان دیگه تو هفته ی چهلم هستند و باید بگم پاشو از ماه گذاشته اونورتر – گفتم عکس از خودت بفرست، یه عکس هنری فرستاده که یه گربه پشم و پیلی هم توی بغلشه!

    والا تو الان دیگه باید به بچه داریت برسی، گربه بازیت چی میگه؟! به جز قسمت گربههه که باید کات بشه بقیه عکس انقده یه حالی طور بود که آدم دلش میخواد هی حامله باشه :)))

    بهش هم گفتم که همه بچه ها که بدنیا میاد بی ریخت و کچلن هستن، فقط اون موقع آدم نمیفهمه، هرکی اومد گفت : اوخی چقدر خره، یا چقده بامزه اس ... بفهم منظورش اینه که بچه ات خیلی بیریخته! ولی امید داشته باش شاید بزرگ شد بهتر شد.

    والا من خودم عکسای قدیمی قندونو میبینم ، تعجب میکنم چطوری انقده به چشمم بردپیت میومده!

    *

    نمیخوام هی از قندون بنویسما ولی ناخودآگاه بیشتر اتفاقای زندگیمون رد پای ایشون هست، مثلا" اینکه رفته بودیم نمایشگاه نقاشی پسر ِ دوستم ... ایشون رفته بود تو نخ ِ دختر ِ موفرفری ِ داف ِ نمایشگاه! همسر دوستم اومد دستش رو گذاشت رو شونه ی پرتقال فروش و دم گوشش گفت: پسرت خوش سلیقه اس ها ... بعد یهو دیدیم قندون دولا شده و داره تلاش میکنه از زیر دست ِ همسر ِ دوستم دخترخانم رو نگاه کنه :))

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 12:2 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []