دقیق یادم نیست تعطیلات عید بود یا قبل ترش که رفتم به ایمیل قدیمی ام سر بزنم ... دیدم واااای خدای من، برام چند تا ایمیل اومده، از من ِ بیست و هفت ساله که از طریق سایت Futureme چند سال قبل برای خودم نوشته بودم و در وقت مشخص شده برام ایمیل شده بود. نمیدونین چه کیفی داشت خوندنش! خب اون موقع که کسی تو زندگیم نبود و تمام حالت های احتمالی رو نوشته بودم و به خیال خودم پیش بینی کرده بودم و هرگز، هرگز فکرشم نمیکردم وقتی این ایمیل به دستم میرسه یه نی نی گولو هم تو دلم داشته باشم! یه مسائلی که تو اون زمان خیلی دلمو به درد میاورد رو هم نوشته بودم، چیزهایی که فکر میکردم هرگز فراموش نخواهم کرد ... خب راستش فراموش هم نکرده بودم، فقط دیگه یادآوریشون برام دردآور نبود ... و از اینکه میدیدم چه خوب شد که اتفاق ها اونجور که دلم میخواست چیده نشده، احساس سرخوشی کردم ... خب آدمه دیگه، گاهی فکر میکنه حتما" باید همه چی اونجور که خودش میخواد اتفاق بیافته و اصلا" حالت های دیگه رو نمیخواد که ببینه ولی قشنگی زندگی همینه که :گاهی نمیشود که نمیشود!
باید بازهم برای خودم بنویسم و ببینم چند سال یا حتی چند ماه ِ بعد که این ایمیل ها رو میگیرم چه احساسی دارم ... که اصلا" یادم بیاید چون میگذرد غمی نیست.
*
آخ! از جمعه بگم که رفته بودیم عید دیدنی خونه ی عمه ام ... بعد این قسمت که همه تحویلت میگیرن و اجازه نمیدن دست به سیاه و سفید بزنی رو خیلی دوست میدارم :) اصلا" آدم هوس میکنه سالی یه بچه بیاره این قسمت توجه دونی اش پر شه :))) شام هم غذاهای پلویی رو بیخیال شدم و خیمه زدم رو کشک بادمجون که کشک هم قاطی اش بود، بعدشم که یک دوغ خیلی خیلی خوشمزه داشتند که خودمو بستم به اون ... در این حد پرخوری کردم که اصلا" نمیتونستم بعد از شام از صندلی بلند شم ... وقت رفتن کفش پام نمیرفت و اولش فکر کردم خواهرکوچیکه اشتباهی کفش منو پوشیده، بعد یادم اومد شماره پای ِ اون که اصلا" ازمن بزرگ تره! فهمیدم بعله ... پایمان ورم کرده است! تو دوران بارداری اولین باری بود که ورم کرده بودم و از دیدن مچ پام که اندازه نارنگی باد کرده بود یه نموره ترسیده بودم ... انگشت دستهام هم همچنان کپلی مونده و موقع تکون دادنشون دست درد میگیرم ... البته وقتی روز شنبه موندم خونه و استراحت کردم خیلی بهتر شد ولی خب آثارش باقی مونده هنوز.
*
دیروز رفتیم برای چک آپ آخر ... رفتم روی ترازو، سرمو دادم بالا، سینه امو دادم جولو که با افتخاااااار 52 کیلو شدم! دکترم مهربونه ولی خیلی هم اهل بگو بخند نیست ولی نتونست جلوی خنده اشو بگیره و گفت بعله الان رسیدی به حداقل وزنی که ملت برای شروع بارداری دارن :)))
به دکترم گفتم نمیشه نگهش داریم تا وقتی درد اومد سراغم بعد سریع سزارین شم؟ گفت پیشنهاد نمیدم چون سزارین اورژانسی ریسک های خودش رو داره.
وقتی دکتر تاریخ زایمانم رو برای پنجم اردیبهشت مشخص کرد یه حال عجیب غریبی دارم ... تکون های بچه برام یه معنی دیگه ای پیدا کرده ... نمیدونم دلم میخواد همینجا تو دلم برای خود ِ خودم ،نگهش دارم یا زودتر بیاد بیرون بغلش کنم.
هی فکر میکنم چه شکلیه، از پسش برمیایم یا نه ... هی میترسم و طپش قلب میگیرم ... بعد به این فکر میکنم که وقتی خدا انقدر مهربانانه کمکمون کرد بدون دردسر بچه دار شدیم، که با وجود آزمایش ماموگرافی که دادم بچه رو برامون نگه داشت، و دوران بارداری خیلی خوبی رو گذروندم و خدارو شکر برای آزمایش ها نگران مادیات هم نبودیم خب حتما" برای بعدش هم مراقبمون هست ... که باید اعتماد و اطمینان کنم.
تو راه خونه از پرتقالی خواهش کردم بره برام توت فرنگی بخره ، رفت و با یه کیسه توت فرنگی و گوجه سبز اومد ... چشمام داشت برق میزد ... بدجنس میگه: دیگه این دو هفته آخر هم حسابی خوش باش که دیگه تموم شد!
منم گفتم: اگه اینطوریه من سالی یکی میزایم! :)))
*
شب داشتم با یه حال نگران به مامان تاریخ رو میگفتم، پرتقالی از تو آشپزخونه داد میزنه: مامان نه اینکه انتظار داشته تاریخ زایمانش رو برای شهریور بدن، حالا که چند ماه افتاده جلو استرس گرفته!
یعنی بعضی وقتا دلم میخواد حسابی گازش بگیرم ... پسره ی زبون دراز!
*
نی نی گولو هنوز اسم قطعی ندارد!
