تو همین ایام الله امتحانات یه روز هم به مناسبت تولد رئیس جون رفتیم خونشون ... بعد فکر کن درست شب امتحان! چه خجسته ای هستم من ...
مهمونی خیلی خیلی خودمونی بود ... کلا" ده نفر بیشتر نبودیم ... از شرکت هم من و خواهر کوچیکه و پرتقالی فقط.
تو مراسم ختم بابای رئیس جون، با خانومش بیشتر نزدیک شدیم و چون اصلا" اهل فیس و افاده نیست خیلی ازش خوشم اومد. وقت پذیرایی دست و پاش میپیچید توهم دیگه و من با خودم گفتم خب این خیلی هم تو خونه کار نمیکنه و حق داره الان گیج بشه و خودمون کارها رو انجام میدادیم.
بعد شب که رفتیم دیدم، یا خدااااا روی گاز و توی ِ فر پر از خوراک های خوشمزه!
گفتم خاک تو سرت فنجون که الکی قضاوت کردی ببین چقدر زحمت کشیده ... موقع شام برای ماست مالی کردن ِ قضاوت ِ زود هنگامم ، برای تشکر بهش گفتم خیلی تو زحمت افتادی و واقعا" خسته نباشی ...
خیلی ریلکس گفت: فنجون من درست نکردم، از رستوران گرفتم همشو ، فقط گرمش کردم! ما هم به روی مبارک نیاوردیم که ضایع شدیم، گفتم: همین گرم نگه داشتن ِ غذا خودش هنر میخواد!
من نمیدونم حالا چه اصراری بود من صوبت کنم؟؟؟ بعد از شام، که ظرفها رو گذاشتن تو ماشین ظرفشویی دیدیم دو سه تا دیس مونده روی سینک، افاضات فرمودم که: میخوای من تا آشپزخونه رو ردیف میکنی این دیس ها رو بشورم که دیگه کاری برات نمونه! شیر آب رو باز کرد توی ِ دیس ها و گفت: ای بابا، بریم دور هم بشینیم، فردا میگم علی آقا (دربون برج) میاد میشوره، فقط آب میریزم که غذا بهش نچسبه....
بعله و در آخر نیز وقتی تمام آشپزخونه مرتب شد و به زووور باقیمانده شام رو تو ظرف چپوندیم و گذاشتیم یخچال، خوجال و خجسته گفتم: هرچی امروز خسته شدی، دیگه تا آخر هفته نمیخواد آشپزی کنی و غذا داری!
گفت: نه بابا فردا همه ی اینا رو میبخشم!
شب تو راه برگشت داشتم سوتی هامو با برای پرتقالی تعریف میکردم و میخندیدیم و جریان شستن دیس ها رو هم براش گفتم ... بدون فکر گفت: کار ِخوب رو اون میکنه!
همون لحظه یک لبخند شیطانی ِ زیر پوستی زدم که از دید ِ پرتقالی پنهون نموند و همون لحظه زد روی دستم و گفت: غلط کردم! نادونی کردم اصلا" ! :))))
همسر رئیس جون رو خیلی دوست دارم، با اینکه تو رفاه ِ صد درصد هست اما هیچ وقت دلم نخواسته جای اون باشم ...
برای ِ من ، همینکه سرکار میرم، با آدمها مراوده دارم و خیلی وقت ها هم اعصابم خط خطی میشه، بهم حس مفید بودن میده!
اینکه تو خونمون بوی ِ قیمه ی سوخته و کوکوی کدو بپیچه، یعنی بهانه ی خندیدن ...
حساب کتاب کردن برای پرداخت به موقع اقساط، کل کل کردن سر ِ کارهای ِ خونه، بدو بدو کردن های زندگی ، رویا بافتن و برنامه ریزی برای سفر و باهم بودن ها یعنی تجربه ی بودن.
