دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

وقتی فهمیدم که مدیرم اسم منو به عنوان مسئول پروژه رد کرده خیلی عصبانی شدم، اول بخاطر اینکه از همکارهای ِ دوست نما رودست خورده بودم! دوم بخاطر ِ اینکه مدیرم انقدر از فقر شعور رنج میبرد! و سوم: تغییر مکانی! این یعنی باید حداقل چهل دقیقه زودتر بیدار شوم زودتر بیدار شوم و حدود نیم ساعت در ترافیک بمانم و پدر ِ زانوهایم با کلاج و ترمز در بیاید و بعد هی کوچه های باریک را برای جای پارک دور دور کنم و عصر ها هم حداقل یک ساعت دیرتر به خانه برسم ! حالا روزهایی که باید بعد از اداره برم شرکت (کار دوم) و ترافیک و خستگی و .... بماند.

 

اول سعی کردم حکم رو ندید بگیرم ... بعد هی این افکار ِ بالا میومد سراغم ... بعد رفتم با مسئولمون حرف زدم و با اینکه کاری برام نمیتونست انجام بده، حداقل فهمیدم مدیرم بدون مشورت با کسی اسم منو رد کرده ... بعد بغض کردم و اشک هام روان شد، اونوقت از اینکه حس کردم انقدر ضعیفم که دارم بخاطر این موضوع گریه میکنم، گریه ام شدیدتر شد! :))) ... بعد با بابا مشورت کردم و ازش کمک گرفتم ... تازه این وسط یادم افتاده بود که ممکنه بخاطر این حکم، با جابجایی من موافقت نکنن!

 

همینطور که داشتم آه میکشیدم و برای خودم دلسوزی میکردم، یهو گفتم: دیگه بسه! من این مود ِ غمگین رو دوست ندارم ... من نمیخوام منفی نگر باشم ... نق نق ها و گریه هامو کرده بودم، از کسانی که ممکن بود کمکم کنند هم کمک گرفته بودم و خدا رو شکر مخمصه غیر قابل تحملی نبود ...

 

به این فکر کردم که صبح ها، میتوانم تو ترافیک رادیو گوش کنم و این یکی از لذت های ِ زندگی ِ منه ... اینکه این حکم برای رزومه من خیلی هم خوبه! ... اینکه از اون کار ِ روتین خارج میشم و میتونم کارهای جدیدی یاد بگیرم و به نیابت اون حکم قدرت اجرایی بالاتری دارم، اصلا" این لفظ " نماینده تام الاختیار" خیلی کلاس داره – در اینجا مسئولیت های خفنش را ندید میگیریم! :)))  .... اینکه تنوعی تو زندگی ام بوجود میاد و اصلا" مگه وقتی سالها دو ساعت تو ترافیک میبودم، مرده ام؟ ... تازه این ماموریت برام درآمد مالی هم داره! و میتونم اصلا" ماشین نبرم و همه رو با آژانس برم ... خب پس نکات مثبت بیشتر از نکات منفیه و میشه باهاش کنار اومد!

 

دیروز رفتم ساختمانِ مورد نظر، از اینکه بعد از کلی چرخ چرخ زدن جای ِ پارک پیدا کردم، کلی خدا رو شکر کردم *... همکارهای جدید خوب هستند و وقتی فهمیدم خط ِ آخرِ حکم ام زده اند: "مامور ِ مستقر" شوک شدم که چرا تاحالا ندیده بودمش! این یعنی همینجا هستی تااااااا وقتی خدا بخواهد! ... همان لحظه فکر کردم خب الان که کاری نمیتوانم انجام دهم و بنابراین خندیدم به بی توجه بودنم و بچه ها رو شماتت کردم که لزومی نداشت این رو بهم بگویید .... میزم را طوری چیده اند که باید رو به دیوار بنشینیم ، خدا رو شکر کردم که نی قلیانی هستیم و کمی میز را جلو کشیدم و مانیتور را چرخاندم و بدون اینکه سد معبر شوم میزم هم مرتب شد :) ... تازه کلی هم بهمون میرسند و وسط روز بساط شیرکاکائو و میوه و بیسکوئیت به راه است و راستش انقدر ها هم شلوغ نیستم که نتوانم آنجا درس هایم را بخوانم!

به جان خودم الان که اینها رو نوشتم حس کردم عجب حالت اکازیونی دارم و نمیدانستم!

 

تصمیم گرفته ام برای ِ چیزی که نمیتوانم به این زودی ها تغییرش دهم، روزهایم را خراب نکنم.

به نظرِ من آدمهای خوشحال، خوشبختند ... زندگی قشنگ تری دارند و با رضایتمندی بیشتر روزهاشون رو میگذرونن.

 

شاید این یک تمرین باشد، باید تمرین کنیم که همیشه حال ِ خوب، انتخاب ما باشد ... سخت هست، گاهی حتی یادمان میرود، ولی میشود!

 

 

  • یه روز غضنفر تو خیابون کلی میچرخه و جای ِ پارک پیدا نمیکنه،دیگه خسته و له شده بود که میگه: خدایا خودت برام یه جای ِ پارک ِ خوب جور کن! کمی جلوتر یه جای ِ پارک خوب پیدا میکنه و همینطور که ماشینش رو پارک میکنه میگه خدا جان زحمت نکش، خودم پیدا کردم! :)))  ( هر وقت تو جاهای شلوغ جای پارک پیدا میکنم، یاد این جوک میافتم و میخندم)
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ ساعت 5:50 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • صبح که اومدم اداره دیدم یک پرنده ی خوشبختی کنار مانیتورم نشسته :)

    جالبه که این همکارم که این جوجه رو برام هدیه آورد اصلا" هدیه ی گردنبند پرتقالی رو ندیده بود و این جوجه دقیقا" همون شکل جوجه ی گردنبند منه :) و فقط میدونست من جوجه و فرشته خیلی دوست دارم.

    من خودم دیدم دعای تو بر بال ِ پرنده از پهنه ی طاقی گذشت

    چه شوقی شبستان ِ رویا را گرفته بود

    دعای تو و آن پرنده ی بی قرار

    هر دو پَرپَر زدند، رفتند

    بر قوس ِ کاشی شکسته نشستند ....

    ·         سید علی صالحی

    * دیشب پرتقال فروش داشت قبل خواب حافظ میخوند ... گفت نیت کن برات فال بگیرم ... شرط کردم که اگه خودت حمد و سوره اش رو میخونی، من نیت کنم :)))

     

    در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد                 حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار   کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

    باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند       موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

    بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم             شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

    ای عروس هنر از بخت شکایت منما           حجله حسن بیارای که داماد آمد

    دلفریبان نباتی همه زیور بستند                   دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

    زیر بارند درختان که تعلق دارند                 ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

    مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان         تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

    *

    امروز صبح که داشتم میومدم اداره، فکر کردم جناب آقای پرتقال فروش میخواهند قبل سرکار دوش بگیرند ... ما نیز دیگر مراعات نکرده و با رژلب ِ جیغمان ایشان را محکم ماچ نمودیم! ... بعد دیدم رفت سمت کمد لباسهاش، پرسیدم دوش نمیگیری؟ گفت نه.

    الان مسیج زده که: اومدم سرکار، همکارم گفت تب خال زدی، یادم افتاد جای رژ لب جنابعالیه :))))

    من موندم ایشان وقتی جلوی آینه میروند، به جز زلفهایشان، چیز دیگری نمیبینند؟؟؟

    *

    دیشب داشتم با موبایلم اشعار سید علی صالحی رو میخوندم، یادم اومد اوایل پرتقالی هر روز صبح یه متن یا شعر برام ایمیل میکرد، بعد که دید هیچ بازخوردی از شعر ها نمیگیره، دیگه نفرستاد ... یه بار هم خودم گفتم خیلی با شعر ها ارتباط بر قرار نمیکنم.

    دیشب بهش گفتم: اصلا" تو چرا دیگه برام شعر نمیخونی؟

    میگه: شعر؟؟ همچین زدی تو ذوقم و ریشه اش رو خشک کرده، حالا میخوای برات شعر هم بخونم؟؟ :)))

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ ساعت 5:49 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •  

    کاش بیاید روزی که من هم بتوانم بدون اینکه بغضم فرتی بترکد؛ حرف هایم را بزنم ... مثلا" مثل ِ مامان که تا حالا جز برای مراسم مذهبی و ختم گریه اش را ندیده ام ... ها! فقط یک بار که کوچک بودم و توی آشپزخانه نوار کاست حنابندانش را گذاشته بود و صدای مادرش را میشنید و اشک میریخت گفت: خیلی دلش برای مادرش تنگ شده است ... شاید یک روز داستان مامان رو نوشتم ... ظاهرش خیلی قوی و محکم است و همه میدانیم چقدر روح ظریف و شکننده ای دارد ... بگذریم.

    ساعت شیش و نیم بود و تقریبا" کسی تو اداره نبود ... داشتم درس میخواندم که مدیر منفورم آمد و سراغ ِ رئیس اداره ی دست نشانده اش را گرفت ... با همان طعنه ی حال بهم زنش پرسید: شنیدم شما از اینکه نماینده ی اداره برای پروژه شده اید دلخورید؟

    نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زورکی زدم تا خشمم را پنهان کنم و آن اتفاق طلایی افتاد!

    گفتم تمام آن چیزی که در تمام این مدت قبلم را فشرده کرده بود ....

    گفتم که وقتی حرف از پاداش و تقدیر فلان مرکز رو که میدادن، اسم من رو خط زدین و گفتین تو زمان مدیریت شما آنجا نبودم و دفعه ی بعد جبران میشود، در حالیکه روزهای اول ِ آن مرکز پر بود از مردهای عصبانی و فحش های رکیک ومعدود خانمی انجا اعزام میشد و من مدتی طولانی آنجا بودم!  دیگر نگفتم که وقتی دیدم بازار زیر میزی و سند ماشین و ویلا هم داغ شده است و دیگر به من هم پیشنهاد رشوه میدهند دیگر نرفتم و همین مردک رفت آنجا، بارش را بست و کسی نپرسید تو که نمیتوانستی اقساط وامهایت را بدهی، این ماشین و این پز عالی و جیب پر از کجا آمده است و به جایش حسابی تقدیر شد و البته رئیس!

    گفتم که پاداش بستن تراز را که دادند، بازهم اسم من خط خورده است و حالا میخواهم شما بفرمایید که چرا ؟ گفت تعداد محدود بود و من از هر اتاق دو نفر انتخاب کردم و اصلا" حالا مگر چقدر هست؟؟!! جواب دادم: بستن حساب ها کار ِ مالی است، اسم ِ من نیست و کسی که بهمن ماه تازه آمده است به این اداره مشمول این پاداش شده است و اصلا" پولش مهم نیست و ای کاش حداقل قبلش میامدی میگفتی دستت بشکند و من میدانم شماها هم اینجا پوست میاندازید اما محدودیت دارم! همان موقع هم خواستم بیایم باشما صحبت کنم و علت را بپرسم و همکارها گفتند فایده ای نداره و به احتمال قوی شما خواهید گفت: صلاحدید من اینطور است!

    این را که گفتم جا خورد، گفت بچه ها گفتند و شما هم باور کردید؟ و من صادقانه گفتم بله!

    مثل یک احمق گفت اگه شما کنجکاوی نمیکردید، دلخوری پیش نمی آمد!!! گفتم: کنجکاوی در کار نبوده، بچه ها خودشون گفتن، گفت شما هم الکی میگفتید من هم پاداش گرفتم!!! انگار یادش نیست که واحد ِ ما مالی هست و همه به حسابهای دیگری دسترسی دارند، تاکید کردم، مالی اش مهم نیست، معنوی اش را میگویم!

    گفت شما بد بین شده اید و الکی خودتان را آزده میکنید ، گفتم: الگی نیست، دومینویی هست که پشت سر هم اتفاق می افتد و همین آخری، حکم انتقالی ِ من را منوط به جانشین زده اید ، همزمان من را مسئول فلان پروژه اعلام کرده اید بدون اینکه بر خلاف دو نفر دیگر از من بپرسید که اصلا" وقتش را دارم یا نه، و آیا دوری ِ مسیر برایم مشکل ساز هست یا نه، تا اینکه یک نفر از یک اداره ی دیگر خبرم کرد که همچین نامه ای صادر شده است! باز حتی شما برایم حکم نمایندگی نزده اید و ساعات جلسات به من اعلام نمیشود و این را هم یک مدیریت دیگر برایم درخواست کرده است.

    حرف هایم که تمام شد، او رفت ، نمیدانم از حرفهایم سنگین شد یا نه .... اما من سبک شدم ... حرف هایم را که زدم انگار دلخوری هایم هم رفت ...  حتی دیگه مثل قبل ازش نفرت ندارم، وظیفه ام بود بگویم در حق ِ من جفا کرده ای که گفتم ... باقی اش میماند بین او و وجدانش ... گاهی ته دلم قلقلک میرود که کمتر از یک ماه دیگه زمان ارتقایم هست و ممکن است همین آقا تو مصاحبه اذیتم کند اما مهم نیست ... مهم قلبم است که الان آرام و بدون حرص میتپد.

    احساس میکنم چند سالی هست که نازک دل شده ام، حرف هایم را باید بزنم ... حتی اگر خیلی سخت باشند و احساس کنم روی لبه ی تیغ راه میروم ... قورباغه اش را پنج سالی است که قورت داده ام و حسابی زبان دراز شده ام :))

    *

    طبق قرارداد، هفته ی دیگه زمانِ تسویه خرید خانه است و به ازای هر روز دیرکرد باید جریمه بدهیم ... و هنوز وام ِ بانک مسکن ام اول ِ راه است و منتظر ارزیاب هستیم و بعدش هم کارهای ِ آقای اعتبارات شعبه  ...  انرژی های مثبت تان را بفرستید برای پرونده ام، که تند و تند کارها جلو بروند  .... جایی خواندم وقتی برای کسی خوبی میخواهیم، انرژی مثبت اش بیشتر به خودمان برمیگردد ...

    دلتون قرص به معجزات خدا، نگاهتون پر از امید و قلبتون لبریز از مهر

    نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ ساعت 5:48 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • نگران بودم که کارگزار بورسی زبون نفهم کارهایم را درست انجام نمیدهد و نمیفهمد من برای قرارداد خونه خیلی خیلی کم وقت دارم و کارهایش را نصفه و نیمه انجام میدهد و من هی به در بسته میخورم ... که عصبی بودم از بی ادب بودنش ...

    کلافه بودم که مشق های دانشگاهم مانده است و باید این ترم درسم را تمام کنم و اصلا" چرا تمام نمیشود این بدو بدو ها ؟

    خسته بودم از کاغذ بازی و تلفن بازی و هی یادم میامد وقت دارد از دست میرود و هی بی خودکی به پرتقالی بهانه میگرفتم.

    زوم کرده بودم روی حساب بانکی ام که تمام موجودی اش به هر دلیل موقتا" به حساب های مختلف رفته بود و این ماه قسط هایمان عقب میافتاد.

    نگران سلامتی ام بودم و از اینکه اونو با مامان در میون گذاشته بودم و حالا همه نگران بودیم پشیمون بودم ... و باید که میرفتم برای آزمایش و چک آپ.

    چشمم به تقویم افتاد و یادم آمد که تولد یکی از دوستانم نزدیکه ... رفتم برای کادو با یکی از دوستان نزدیکش مشورت کنم که یهووووووووووووو تمام خوشی و شوق و امید ریخت توی دلم!  روزم ساخته شد ... نگرانی ها رفت و شوق آمد.

    این دوست جان، با آن یکی همکار جان ازدواج کرده اند و بخاطر فرار از حاشیه های اداری صدایش را در نیاورده اند و من چقدر زیاد هر دویشان را دوست دارم ... که چقدر برازنده ی هم هستند.

    هی راه میرفتم و هی برای خودم شعر میخواندم و کیف میکردم که من را انقدر دوست و امین دانسته اند که شریک رازشان شده ام ...

    بعد جواب درخواست انتقالی ام آمد ... همان که مدیر آن واحد گفته بود از بیرون نیرو میگیرد و تازه اگر هم از خود سازمان نیرو بگیرد حتما" آقا خواهد بود! و من ییهو انتخاب شده بودم.... بیشعوری مدیرم این بار بکار آمد وهیچ نپرسید چرا میروی؟ که میدانستم اگر بروم دهانم باز میشود و ممکن است بگویم آنچه را که نباید ... البته که برای جانشین شرط و شروط های مسخره ای گذاشت که از او بعید نبود و این یعنی من میتوانم و میخواهم اذیت ات کنم! و من اجبارا" یاد گرفته ام صبوری را تمرین کنم.

    که دکتر فلانی که باید پای ِ برگه ام امضا میزد، پدرم را میشناخت و قبل از خودم حال ِ گلو و صدایش را پرسید و من سرم را بالاتر گرفتم که پدرم باعث افتخار و سربلندی من است.

    به یمن شنیدن آن خبر ِ خوش، این را هم به فال نیک گرفتم و بر ترسم از تغییر غلبه کردم.

    شب رفتم شهروند تا برای خودم مسواک و پاستیل جایزه بخرم .... یک انسان ِ بیشعور جای ِ پارکم را گرفت و من مجبور شدم کمی دور تر پارک کنم .... خریدم که تمام شد دیدم یک ماشین وسط پارکینگ کجکی ایستاده و راه را بند آورده و یک جورهایی خورده است به ماشین لاین پشتی و عجبا که راننده هم نداشت و بعله درست حدس زدید! یادم رفته بود ترمز دستی را بکشم و ماشین را خلاص پارک کرده ام و هیچ کدام از ماشین ها آسیبی ندیده بودند و خدا عمدا" آن بیشعور را سر راهم قرار داده بود که به کسی آسیبی نرسد و من میدانم از بیخ گوشم گذشته است.

    توی ماشین برای خداهه دو تا ماچ آبدار فوت کردم آن بالا به پاس اینکه انقدر تابلو پارتی بازی میکند و هوایم را دارد.

    به خانه که رسیدم پرتقالی در را برایم باز کرد و دیدم که "بی مناسبت" برایم گل گرفته و خنده ام گرفت از سلیقه اش که گلهای بنفش و سفید را تو گلدان ِ نارنجی و آبی گذاشته است که طفلک فکر کرده اینطوری قشنگ تر است کیف کردم که چه خوب و به موقع پیامهای بی منظور ِ هدفدارم را گرفته است.

    روز ِ کش دار ِ خوبی بود دیروز ... پر از معجزه های کوچک ِ خوشمزه.

    نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان ۱۳۹۳ ساعت 5:47 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • دوشنبه ی بعد از جشنمون، در حالیکه خونه رو بمب ترکونده بود، با پرتقالی جان رفتیم شیراز ... هتلمون رو یکی از دوستای پرتقالی رزرو کرده بود که من عاشق شیشه های رنگی و دکوراسیونش شدم، هتل کریمخان زند. راستی کسی از شیراز هم اینجا رو میخونه؟

    روز تولد پرتقالی جان هم هتل بهش کارت تبریک داد که حسابی سوپرایز شدیم.

    از روی سایتی که قبلا" بهتون گفته بودم مکانهای دیدینی رو پیرینت گرفتیم و هر روز میرفتیم چند جا رو میگشتیم ... من کلا" شیراز و جو شادش رو دوست دارم و خیلی به من خوش گذشت. چقدر آرامگاه سعدی و نارنجستان و خانه ی قوام رو دوست داشتم ... چقدر حمام وکیل دیدنی بود...

    یه شب هم رفتیم دیدن ِ یکی از فامیلامون تو شیراز ، در واقع عموی ِ شوهر عمه ام! :)))

    دو روز آخر هم دوست پرتقالی که برای گرفتن ویزا رفته بود تهران، برگشت شیراز و باهم بودیم... کلی خندیدم از دستش.

    چند چیز تو شیراز نظرمو جلب کرد، اول تاکسی ها! به وضوح سر مسافر کلاه میزاشتن ... مثلا" مسیر هفتصد تومنی رو از ما سه هزار و پانصد گرفت!

    دوم مغازه دار ها! چندین بار پیش اومد ما دنبال یه چیزی بودیم و میرفتیم از مغازه دار میپرسیدیم، خیلی قشنگ میگفت: من ندارم اما مغازه ی روبرو داره ، یا بدون نظر تنگی آدرس رقباشون رو میدادن که ما بریم ازشون خرید کنیم و این خیلی بهم چسبید.

    سوم تمیزی بی نظیر موزه ها و باغ ها ... یعنی هم خیلی بهشون رسیدگی میکردن و هم اینکه بازدید کننده ها حواسشون بود آشغال رو زمین نریزن و رو در و دیوار یادگاری ننویسند!

    یه شب با چند تا از دوستان رفتیم یه جایی به اسم قلات، که تو مایه های دربند خودمونه اما خیلی خیلی خلوت تر ... هوا تمیز و سبک، آسمون ِ پر ستاره و درخت و صدای سگها ... خیلی کیف داد ... البته اونجا انگار ملت خواب نداشتن، ساعت دو نیمه شب انگار تازه شارژ شده بودن!

    این دوست پرتقالی پسر خیلی خوبیه و فعلا" بخاطر شغلش توی لار زندگی میکنه، مدیر تولید یه کارخونه اس و تو دانشگاه تدریس میکنه و از اون پسرهایی هست که واقعا" میخواد زندگی کنه، اونوقت بخاطر اینکه خانواده خودش مذهبی هستن و خودش دنبال دختری هست که امروزی باشه و پایه ی گردش و مهمونی همچنان پا در هوا مونده ... روز آخر که چند ساعتی فرصت گپ زدن داشتیم، یه جورایی داشت دردو دل میکرد که بدجایی گیر افتاده، پدر و مادر و دامادشون حسابی مذهبی هستن و خودش دنبال دختری میگرده که جلوی خانواده ی خودش حفظ ظاهر کنه و در کنارش اهل گردش و مهمونی باشه ... میگفت من میتونم بخاطر همسرم بیخیال فک و فامیل شم و مراسم مذهبی رو تنهایی برم ، اما خب کسی نمیتونه پدر و مادرش رو کنار بزاره ، الان خانواده ی من میدونن من عقاید خودم رو دارم و کسی در مورد نماز و روزه ی من نظر نمیده اما چون این مسائل برای خانواده ام مهمه منم جایی جار نمیزنم که کجاها میرم مهمونی و چکار میکنم که وجهه ی خانواده ام حفظ بشه ... و ناراحت بود که از بین دخترایی که باهاشون صحبت کرده کسی این موضوع رو درک نمیکنه...

    هی راه های مختلف رو بررسی کردیم و هی خوردیم تو دیوار! اینجور که به نظر میاد بچه مونده رو دستمون ... متاسفانه دوستای خودم همه تهران هستن و خب شروع یک رابطه از راه دور خیلی هم ساده نیست ... کسی پیشنهاد و نظری داره؟

    *

    مامان هی اخبار رو دنبال میکرد و نگران ِ بالا رفتن ِ قیمت خونه ها بود و از شما چه پنهون از اینکه ما در این موقعیت حساس به جای دنبال خونه گشتن،رفتیم سفر استرس گرفته بود ... دیگه دید نمیتونه بشینه و خودش هر روز میرفت دنبال خونه ... این شد که ما ساعت سه صبح جمعه برگشتیم تهران و ساعت ده صبح هم مامان و بابا دم در منتظر ما بودن که خونه های مناسب رو بریم باهاشون ببینیم ...

    خلاصه اینکه بالاخره سه شنبه بیست و نهم مهر ماه، یه خونه دیده شد و پسندیده شد و در یک روز قشنگ پاییزی قولنامه شد ... هورااااااااااااااااااااا بالاخره بعد سه ماه طلسم خرید خونه هم شکست!

    تو اون منطقه ای که میگشتیم پولمون به خونه های نوساز هفتاد تا هشتاد متری میرسید ... تا اینکه مامان این خونه رو پیدا کرد که صاحبش پول لازم بود و داشت به قیمت پایین تری میفروخت و به شرطی که پولمون نقد باشه .... همون روز من و پرتقالی رفتیم اونجا رو ببینیم، بعد ییهو یه خونه دیدیم رو به جنوب ، پر از پنجره و نور ... طبقه پنجم با یک ویووی عالی از شهر که حالا حالاها هیچ خونه و برجی جلوی دید مارو نمیگیره، و البته دوازده متر بزرگتر از چیزی که همیشه میگشتیم! یه بالکن که میشه روی نرده اش رو با یه عالمه گلدون تزئین کرد ... فعلا" چون پولمون نمیرسه مجبور هستیم خونه رو رهن بدیم و ایشالا تا یکی دو سال آینده میریم تو خونه ی خودمون :) ... حالا یه دور خیز دیگه برای گرفتن وام های متعدد و انجام کارهای اداری ... یه اتفاق جالب اینه که این خونه دقیقا" تو همون خیابونیه که من توش بزرگ شدم.

    از تمام انرژی های مثبتی که بهمون دادین متشکرم.

    *

    مشق هایم مانده است ....

    امروز عصر میریم دماوند و فردا ظهر برمیگردیم ....

    دعا کنید با وجود این پروسه طولانی کاغذ بازی به موقع به کارهای محضر و قرارداد برسم.

    بدو بدوهای خرید خونه تموم شه ، کارهای دانشگاه هم تموم شه و ما یک نفس راحت بکشیم ... انشاءالله!

    نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ ساعت 5:44 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []