در راستای جواب ژنتیک، هفته قبل عمل یه عملی داشت و دو هفته دیگه هم زمان عملخانم تاشکیران میباشد.
فردای عمل مامان هم یه روزه رفتیم دیدن پدر و مادر پرتقالی که از مکه برگشته بودن و بعد مراسم ولیمه برگشتیم ...
هرچقدر خانم تاشکیران اهل ناز و بد مریض هستند، مادر محترم اصلا" به روی خودش نمیاره که مریض شده. دروغ چرا اینکه همیشه برای همه تمام انرژیشو میزاره و وقتی نوبت خودش میشه، از بس مراعات میکنه اجازه نمیده کمکش کنیم تقریبا" همه دلخوریم ... مثلا" با اینکه محدودیت حرکتی داره و درد زیادی داره، خودش از روی تخت بلند میشه و اگه بهش رو میدادیم آشپزی رو هم خودش بعهده میگرفت.
دیروز باید میبردیمش دکتر تا درن ها رو برداره (از همین شیلنگ ها که ترشح خونی بدن ازش خارج میشه و تو یه محفظه جمع میشه) ، که البته گفت الان زوده و افتاد برای دوشنبه. من رفتم دنبالشون و با خانم تاشکیران سه تایی رفتیم مطب، برگشتنی هم خواهر کوچیکه رو برداشتیم و تو ترافیک شدید برگشتیم خونه ...
داشتم تلفنی به خواهرکوچیکه سفارش بستنی میدادم که یهو مامان گفت من بستنی نمیخوام ها ... سرفه میکنم، دردم میگیره ... یه بستنی کمتر گرفتیم و بستنی قیفی مو به اصرار دادم مامان که مثلا" تا من دارم رانندگی میکنم بیا حداقل یه کوچولو بستنی بخور بقیه اشو بده من ... با اکراه گرفت و کمی که بستنی خورد، گفت بهش بگو برا منم بستنی بخره ! :)))
اونوقت میگن ما بچه ایم! خوب شد هوس بستنی کردم، به خودم نرسید :)))
در تمام این مدت، من رو کتف مامان یه میخ (مثل این پونز هایی که سرشون بلنده) میدیدم که بعد عمل چسبیده شده رو کتف اش و هر وقت میدیدمش مور مورم میشد ...از مامان هم که پرسیدیم نمیدونست ... دیروز میگم، از دکتر پرسیدی اون میخ چیه؟ میگه: اون؟! چسب بود که از اتاق عمل بهم چسبیده بود، کندمش! اونوقت ما تمام این مدت به علت وجود این میخ فکر میکردیم !
خواهر کوچیکه از مامان میپرسه: دکتر زیر میزی نخواست ازت ؟ میگم : نه دیگه ... اون سری که گرفته فکر میکرد ما گذری اومدیم سراغش ... الان دیگه بصورت سری دوزی پشت سر هم داریم میریم پیشش ... سود ِ سری دوزی بیشتر از کار ِ تک هست، بعد سر انگشتی حساب کردم تا الان ایشون چهار بار افتخار همراهی ما در اتاق عمل رو داشتن و حداقل سه تای دیگه هم پیش رو میباشد! حالا اینا به جز معایناتی هست که خودمون و فامیل ها میریم پیشش ...
تو ترافیک تونل نیایش سه تایی ریخته بودیم سر مامان و سربه سرش میزاشتیم و در لفافه دلخوری هامون رو میگفتیم که چرا اجازه نمیدی کسی برات کاری انجام بده، اونوقت تا مامان جمله همیشگی ِ " من انرژی ندارم، با من بحث الکی نکنید" رو گفت پوکیدیم از خنده! یه خورده که ادامه دادیم گفت: اصلا" الان از ماشین پیاده میشمااااا ... بعد داشتیم تصور میکردیم که یه خانم تو تونل پر ترافیک پیاده راه میره و دو تا درن ازش آویزونه و رو زمین کشیده میشه و اصلا" هم اعصاب نداره و کسی جرات نمیکنه سوارش کنه :)))) مرده بودیم از خنده ... مامان هم پا به پای ما میخندید و دیگه رومون تو روی هم باز شده بود :))
میگم تو میخوای بری دستشویی به ما نمیگی، اونوقت خانم تاشکیران فرت و فرت دستور میداد موهاشو پوش بدم، رژ لب بهش بدم ، .... بعد یاد روز عمل خانم تاشکیران و غافلگیر شدن هممون توسط مامان افتادیم و از یادآوریش حسابی خندیدیم.
بعدش چون نوبت وام مسکن خواهر کوچیکه رسیده بود، با همون دل خجسته سرراه رفتیم یه خونه هم دیدیم ... تو آسانسور گفتم الان صاحبخونه میگه: اینا چه عجله ای دارن ... دو تا دختر با قیافه هایی خسته و لباس فرم ، یه مریض رو هم از بیمارستان برداشتن اومدن برای خرید خونه ... مرده بودیم از خنده ... تنها فرد آبرودارمون خانم تاشکیران بود که اونو اول فرستادیم و به ترتیب وارد میشدیم صاحبخونه خوف کرده بود! مخصوصا" که شیلنگ های خونی ِ درن مامان از دو طرف کیسه ای که دستش بود آویزون بود.
*
1. برای فوبیای گربه از یک دکتر هیپنوتیزم وقت گرفتم ... باشد که این ترس تمام شود و با آرامش در خیابان ها قدم برداریم.
2. دیروز (شنبه) فکر میکردم سه شنبه اس، انقدر خسته بودم یعنی!
3. کیفیت خوابم کم شده است. چرا؟
4. غصه ام میشود از دیدن برگهای زرد شعمدانی ام ... حرف میزد کاش ... یا من زبانش را میفهمیدم.
5. باید بنشینم و اصلاحات فیلم عروسی را بنویسم ... تنبلی ام میاید اما.
*
گفتی
دوستت دارم
و من به خیابان رفتم.
فضای اتاق
برای پرواز کافی نبود.
*گروس عبدالملکیان

که تا یک هفته بساط لودگی ما رو مهیا کرد و هرچه کردم پرتقالی نگذاشت با این بنای باستانی، که حتما" وجودش آنجا حکمتی داشته است ، عکس بیاندازم!