از بعد امتحانات ، دنبال خونه میگردیم که ایشالا بتونیم یه خونه ی مناسب پیدا کنیم و بعد مدتی خودمون بریم اونجا ساکن بشیم ... قبل اینکه اقدام کنیم فکر میکردم پولمون اونقدری هست که به راحتی خونه ببینیم و انتخاب های زیادی داشته باشیم، این بنگاهی ها هم که ماشالا ... مثلا" میری میگی من صد تومن پول دارم، میگن اگه صد و پنجاه داشتی، مورد خیلی اکازیونی داشتم!
میگی صد و پنجاه دارم، خونه های دویستی نشونت میدن! و همینطور مجبوری بری بالا ...
دیروز یه بنگاهی میگفت: گاهی بنگاهی ها میرن یه خونه ای رو نشونت میدن که اصلا" با بودجه ات نمیخونه و بعد از اون، دیگه خونه های ِ با بودجه ی خودت به چشمت نمیاد ... و البته خونه های گرون تر ، کمیسیون بالاتری هم دارن...
یه روز حسابی دپ زده بودم و بنای نق نق گذاشته بودم که یعنی چی آخه؟ ما پولمون کم نیست و چرا خونه ی مناسب پیدا نمیکنیم؟
پرتقالی گفت تو مطمئن باش ما اگه پول بیشتری هم داشتیم، انتظاراتمون میرفت بالاتر و و بازهم همین حرف ها رو میشنیدیم ... نباید نا امید بشیم اصلن.
حرفش منطقی بود ...
...
تو این مدت که هی میرفتیم خونه ی مردم رو میدیدیم، همش فکر میکردم که خونه و زندگی مردم کاملا" شخصیت و فرهنگشون رو نشون میده ... مثلا" یه خونه به قدری کثیف بود و بوی نم میداد که فقط تو رودربایستی الکی یه نگاهی بهش انداختیم ...
یا حتی دلم میخواست درب سرویس بهداشتیشون رو با دستمال کاغذی باز کنم از بس که چندش بودن!
بعضی از خونه ها بسیار شلخته هستن و سینکشون پر از ظرف های نشسته! روی مبلمانشون پر از لباس و ....
یه خونه رفتیم عینهو بیمارستان، دیوارهای ِ داخل خونه رو سنگ مشکی کرده بود و خیلی هم با افتخار در موردش صحبت میکرد :))))
و یکیشون که هرچی کاغذ دیواری با ربط و بی ربط پیدا کرده بود چسبونده بود به خونه و خیلی تابلو بزکش کرده بود ... آشپزخونه کاغذ دیواری! روی در ِ کابینت ها کاغذ دیواری قهوه ای که مثلا" کابینت ها چوبی هستن!!!! دیگه وقتی دیدم داخل سرویس بهداشتی ها رو کاغذ دیواری کرده، از همونجا اومدم بیرون! ملت عقل ندارن، یا دیگرانو احمق فرض میکنن؟؟؟
اصلن ما هیچی، خب لامصب تو خودت داری تو این خونه زندگی میکنی، یه کم سلیقه به خرج بده، یه کم مرتب و تمیز باش!
*
یه موردی دیدیم که به نظر خوب میاد، حالا بایدبازهم بگردیم و ببینیم خونه ی بهتری پیدا میکنیم یا نه .... البته باید ریسکش رو هم بپذیریم که ممکنه تو این فاصله خونه هه فروش بره ...
یعد رفتیم سرکار ِ جوجه تیغی و سه تایی اومدیم خونه ... از ایام امتحانات دیگه ندیده بودمش و حسابی چاقال شده بود! تازه وقتی بهش میگفتم چاقال به جای اینکه بهش بر بخوره، کلی هم خوشش میومد :)))
اولش تصمیم داشتم برای شام استامبولی درست کنم ... سر راه پرتقال فروش رو فرستادم کمی گوجه بگیره، بعد ده دقیقه آقا با گوجه فرنگی و حدود سه کیلو ریحون اومد!!! میگم، مادرت خوب، پدرت خوب آخه من کی اینا رو پاک کنم؟؟؟
جاتون خالی، همینطور که هر دو مشغول تماشای ِ همزمان فوتبال و والیبال بودن، بساط سبزی رو جلوشون پهن کردم و دوتایی مشغول شدن :)))) وااای آخرای سبزی دیدم اوه اوه! از یه جمله ی از فلانی چه خبر شروع کردن و همچین افتادن رو دور ِ غیبت که نگو ... خیلی خنده دار بود ... تند تند سبزی پاک میکردن و یه چشمشون به تلویزیون بود و ریز ریز حرفای خاله زنکی میزدن!
*
این روزهایی که میریم دنبال خونه و ساعت نه و ده شب میایم خونه، گاهی واقعا" نا ندارم از جام بلند شم ... دیروز بعد از اداره ، رفتم شرکت و تا ساعت هفت اونجا بودم بعدم تا ساعت نه و نیم دنبال خونه ... دیگه فکرم برای ِ شام نمیکشید ...
این جور موقع ها در فریزر رو باز میکنم و از روی ِ اندوخته ی غذاییمون یه چیزی انتخاب میکنم و درست میکنم ... مثلا" دیشب کشک بادمجون درست کردم ...
مامانم همیشه میگفت فریزر یه خانم کارمند باید برای حداقل یک ماه پر باشه ...
پرتقال فروش میگفت: از این به بعد وقتی خسته ای شام درست نکن ... اما به شرطی که هر روز خسته نباشی! :))))
با تشکر از پرتقال فروش که برای ِ جذاب نگه داشتن ِ زندگیمون، آپشن های ِ ویژه ای قائل میشوند!
