از ظهر بی قراری گرفتم ، از نوع شدیدش!
یکم فیلمهای دیروز قندون رو نگاه کردم بهتر شدم اما همچنان طپش قلب دارم ، مسخره اش اینجاست که اصلا" نمیدونم چرا اینطوری شدم!
*
قندونو که بغل میکنم، بهش میگم مامانو بغل کن ... بعد دستشو میندازه دور گردنم و سرش رو میزاره رو شونه ام ...
اون موقع است که میگم همه بی خوابی ها و خستگی ها میارزه به همین لحظه.
*
روز جمعه رفتم مجلس ختم پدر یکی از دوستانم ... روضه خون مجلس اما خیلی عصبانی بود! چشونه اینا؟؟ اولا" که چون غالب جمعیت ترک بودن ترکی حرف زد همه مدتی که اونجا بودم ... کلا" نفهمیدم چی میگفت ولی ارتباط بین کلمه هایی که میفهمیدم خیلی جوک وار بود: چند تا کلمه ی فارسیش رو میگفت میزاشتم کنار هم بعد هرچی فکر میکردم ارتباط منطقی بینشون پیدا نمیکردم و خنده ام میگرفت ، گوجه سبز(به ترکی قیمت میگفت)، بادمجان ( اعلام قیمت به ترکی) ... یکم داد عصبی طور.. بعد یهو میگفت جاسوس انگلیسی! :)))
*
تو خیابون یه حدیث دیدم از امام زمان که برای فرج بسیار دعا کنید... من دانش دینی ام ضعیفه ولی مگه از امام زمان هم حدیث داریم؟
*
صبح که میومدم اداره هرچی گشتم جورابمو پیدا نکردم در حالیکه تقریبا" مطمئن بودم کنار کیفم گذاشتم ولی برای اینکه قندون بیدار نشه چراغو روشن نکردم ... دیگه ناچارا" یدونه از این جوراب های مرسوم پوشیدم و چون نمیشد اونو با کفش پاشنه بلند پوشید یکی از کفش های خواهر کوچیکه رو که از قضا اندازه ام بود پوشیدم و اومدم اداره ...
تو ماشین دیدم عینکم هم نیست! با تعجب گفتم عینکمو که دیگه از کیفم در نیاوردم!! پرتقالی گفت: آهااااا دیشب قندون نمیخوابید ... کیف تورو دادم دستش یکم با وسایل بازی کرد خوابش برد منم هممممه وسایلو دوباره گذاشتم تو کیفت!
دیگه کفش جدید و نو به پام راحت بود و غر نزدم ... عکس کفشامو فرستادم واسه خواهر کوچیکه که اونم خوشحال شه کفشش اندازمه ، که شوربختانه اصلا" خوشحال نشد! و منم :)))
ازدواج که نکرده بودم بعضی روزا خواهر کوچیکه میپرسید امروز کی میای؟ بعد سرکار جایی میری یا نه و منم که فکر میکردم میخواد مثلا" باهم بریم بیرون مثل بچه آدم جواب میدادم ... بعدا" گندش دراومد بچه سرتق آمار منو میگرفته که بعد رفتنم بره سروقت کمد لباسهام و تا قبل اومدنم بزارتشون سر جاش !!
بالاخره دنیا گرده ... الان نه فقط من، که مامان هم به کمد خواهر کوچیکه پاتک میزنه اساسی!!!
