دو شنبه هفته ی قبل مامان مامان زنگ زد محل کارم که ما آخر هفته میخوایم بریم لاهیجان .... هنوز حرفش تموم نشده بود که گفتم خیلی خوبه، بریم!
بعد کمی شک کردم که مامان میخواسته اطلاع رسانی کنه و یا میخواسته بگه که من و پرتقالی هم بریم ... خب ما یه کمی خانوادگی باهم رودربایستی داریم انگار!
چهارشنبه عصر هم خواهر کوچیکه زنگ زد که، دلت آآآآب! ما امشب میخوایم بریم لاهیجان!! گفتم خب ماهم میایم، سر راه دنبال ما هم بیاین ... بعد سکوت سنگینی حکمفرما شد و خواهر کوچیکه گفت پس چرا هیشکی به من نگفت شماها میاین؟؟
ساعت ده شب، زنگ زدم خونمون که مسافران محترم کی قراره حرکت کنیم؟ که مامان گفت ساعت سه صبح.
پرتقالی میگفت به جان خودم اینا نمیخواستن مارو ببرن، ما مثل چترباز ها سرشون خراب شدیم :))))
من همچنان خودمو دختر خونه میدونم و وقتی یه روز دیدم مسواک و حوله حمام رو گذاشتن تو کمدم، کلی گریه کرده بودم و همه کلی بهم خندیده بودن! ... اصلا" از وقتی عروسی کردیم هی میخوام بچسبم بهشون و یادآوری کنم که من هنوز دخترتون هستم و منم همه جا باهاتون هستم!
وسایل رو جمع کردیم و ساعت رو گذاشتم برای یه ربع به سه که مثلا" مامان اینا میان آماده باشیم ... ساعت که زنگ خورد، زورکی پرتقالی رو بیدار کردم که پاشووووو ... الان مامان اینا میان، تو برو صورتت رو بشور و تا بیای منم بیدار شدم! طفلک هی میگه زوده و مامان اینا تازه سه صبح میخوان حرکت کنن ، منم حس میکردم اگه پرتقالی از رختخواب بلند شه، من میتونم بیشتر تر بخوابم و نگران ِ اینکه خواب بمونم نباشم ... خولاصه ایشان به هوای آماده شدن رفتن و روی مبل دوباره خوابیدند!!! زنگ زدم خواهر کوچیکه که کی راه میافتین؟ میگه بعد اذان، بابا میخواد روزه بگیره و صبر میکنیم سحری بخوره بعد راه میافتیم.

خوشبختانه هوا ابری بود و اصلا" به گرما نخوردیم و خیلی زود به مقصد رسیدیم ... جای همگی خالی!
هر چقدرم به بابا گفتیم که تو سفر هستیم و روزه رو بیخیال شو و اصلا" روزه باعث شده صدات روباره خراب شه و برات ضرر داره .... گفت دلم میخواد روزه بگیرم و با من بحث نکنید! الله اکبر ...
پنج شنبه شب رفتیم بام سبز و یه بستنی لواشک خوردم که هووووم تیکه های لواشک توش بود و حسابی ترششششش .... من یه اسکوپ شاه توت هم گرفتم و از بس ترش بود ترکیبی میخوردم که فشارم نیافته! خوانندگان محترم، لطفا" آب دهانتون رو قورت بدین! :))))

روز جمعه هم رفتیم یه گشت کوچولو تو شهر زدیم و بعد رفتیم موزه روستایی گیلان!
وااای معرکه بود ... راستش رو بگم انقدری که من اینجا کیف کردم و لذت بردم،از موزه ی لوور خوشم نیومد!

یه عالمه مناظر بکر و خونه های قدیمی که بدون هیچ محدودیتی اجازه داشتی بری توی خونه ها رو ببینی و همشون هم به شیوه سنتی چیدمان شده بودند ... راهنما ها خیلی خوش رو و محترم و البته با حوصله ... روزهای جمعه بهترین روز برای بازدید هست و تو هر خونه یه راهنما هست که برامون توضیح میداد و البته تاریخچه خونه ها هم روی یه تابلو نوشته شده بود. تمیزی محیط از مواردی بود که کاملا" به چشم میومد ...

بعضی خونه ها نزدیک دویست سال سن داشتن و ویژگی منحصر به فردشون این بود که خونه ها رو تیکه تیکه کرده بودن و آورده بودن توی موزه و بازسازی و سرهم کرده بودن.
حس میکردی داری توی یه روستا قدم میزنی و نه موزه ... افتخار میکردم به این همه سلیقه و هنر ... حدود بیست ، سی تا خونه اونجا هست که ما نزدیک چهار ساعت پیاده روی کردیم و خونه ها رو دیدیم و اصلا" متوجه گذر زمان نشدیم ...
داخل اکثر خونه ها بخاطر نوع ساخت و مصالحی که داشتن خیلی خنک بود ...

بخاطر ماه رمضون، قهوه خونه و رستوران محلی اونجا تعطیل بود ولی نون سنتی، پیراشکی و خوراکی ها محلی رو جلوی خونه ها میفروختند و موزیک شمالی هم تو محیط پخش میکردن.

بعدش رفتیم یه جا لباس محلی پوشیدیم و عکس گرفتیم ... خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ... قیافه ها به قدری عوض شده بود که من بابا و پرتقالی رو نشناختم و تمام مدت داشتیم میخندیدیم....
پرتقالی با اون کلاه و جلیقه و دستمالی که مثلا" زیر شکمش بسته بودن عینهو مش باقر از ده پایین شده بود و وقتی با اون لباس از رختکن اومد بیرون بابام بهش گفت، نکنه اینا لباس های واقعیت هستن و اون شلوار جین رو الکی میپوشی؟؟؟

یعنی اگه پرتقالی تو روستا زندگی میکرد، عمرا" کسی بهش دختر میداد! فقط یه سیبیل کم داشت ... اسم منم گذاشته بود ربابه و هی میمود زیر گوش دختر کدخدا میگفت: ربابه! بیا زن من بشو ببرمت شهر ... :))))
شب که برگشتیم خونه، دم ِ در میگه: وقتی میایم شهر، بهم نگو مش باقر، بگو مش بیژن کلاسش بالاتره!


- اون استوانه ی چوبی، درخت های تنومندی هستن که توی تنه رو خالی میکردن و ازش بعنوان انبار برنج استفاده میکردن.
