دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

کفش های آهنین ...

همچنان مشغول گشتن برای خرید خونه هستیم ...  گاهی روزها که بعد اداره میرم شرکت و بعد از اونجا میریم دنبال خونه رسما" له میشم و از خستگی نمیتونم تکون بخورم، بعد خیلی شانسکی همون روز هم میشه روز دوش گرفتن من!

این روزها شام برای دو وعده درست میکنم که یه همچین روزهایی مشکل شام رو نداشته باشیم.

پرتقالی جان هم طی یک عملیات جوگیرانه یک بسته کامل ماکارونی درست کرده اند که از بس زیاده اصلن تمام نمیشود و ما یک روز درمیان  داریم ماکارونی نوش جان مینماییم ! :))))  

*

جیب های قلمبه...

ما دو تا حساب باز کردیم که یکیش مشترک هست و خرج های ماه رو از اون انجام میدیم و یه حساب هم بنام من هست که  پس انداز ها و ته مونده ی حساب مشترک و آخر هر ماه میریزم به حساب پس اندازمون و مثل عقاب حواسم به حساب هست که اگه پول اضافه ای تو حساب مشترک باشه سریع انتقالی بزنم ...

پرتقال فروش از موجودی حساب پس انداز خبر نداره و حدس نمیزنه چقدر پس انداز کردیم، یکی دوماه قبل پرتقالی یه معامله ای رو انجام داده بود یه پول خوبی تو حساب مشترک بود که من حتی برای سودش هم نقشه کشیده بودم و تا وقتی همشو برداشت نکردم آسایش نداشتم :)))

بعد از انتقال وجه هم دیگه دومتر بالاتر از سطح زمین قدم میزدم و حس خرم سلطانی بهم دست داده بود و تو رویاهام تمام کشورها رو با اون پول گشته بودم و حسابی رویا میبافتم و ارقام کمتر از میلیون هم به چشمم پول خورد میومد. حالا خوبه این پول موقت تو حساب بود و براش برنامه ریخته بودیم :))

دیروز رفته بودیم دنبال خونه و آخر شب هوس بستنی کردم، پرتقالی میگه: تو که پولداری برو یه بستنی بگیر و بیا حداقل شیرینی شو بده! چشام گرد شد و رنگم سفید شد و فشارم افتاد پایین و قیافه کودکان کار رو به خودم گرفتم که: پول؟ من؟؟؟

خولاصه ایشان یک بستنی یخی و خرم سلطان بستنی مگنوم نوش جان نمودند ...

همینطور که بستنی مو میخوردم میگفت: یه مثلی هست که میگه: از نخورده بگیر، بده به خورده !

ببین تورو خدا، بستنی من سیصد تومن مال تو دو هزاااااار تومن!!!  اونوقت از شکلاتی که به چوب بستنی چسبیده هم نمیگذری، تازه چشمت دنبال بستنی یخی منم هست!:)))

*

صبح میخواست بره اداره مالیاتی، مسیج زده که: عزیزم یک میلیون بریز به حساب.

سریع زنگ زدم بهش که: منظورت همون یک میلیون ریاله دیگه؟؟؟ :))))

*

جمعه صبح نشسته بودم و هی در و دیوار خونه رو نیگا میکردم که خب، جاروبرقی و گردگیری و تی کشی انجام شده، آشپزخونه هم که مرتبه ، ناهار هم که داریم و درس هم که ندارم به حمدالله... پس چه کار کنیم؟؟؟؟

رفتم سروقت پرتقال فروش که داشت رو تزش کار میکرد خیلی زیر پوستی گفتم: اگه حوصله ات میشه، پرده های خونه رو باز کن، بندازیم تو ماشین ... برای عید که خونه تمیز بود نشستیم و الان دیگه وقتشه!  کاری هم نداره ، میندازیم تو ماشین و چون تور هستن اتو نمیخوان، همینطوری فرت فرت آویزون میکنیم و تمام!!

نیم ساعت بعد پرتقالی مشغول باز کردن پرده ها بود  و پرده های اتاق خواب و پشت دری هم بهش اضافه شد ...  پایین پرده ها یه چیزی مثل طناب سنگین (اسمش الان یادم رفته) بود که باید بازش میکردیم و پدری از ما درآورد، سری اول پرده ها که شسته شد گفتم، بیا تا اینا هنوز نم دارن یه اتوی ساده! هم بزنیم که مرتب بایستن!

برای تمیزی بیشتر پرده ها،بعد اینکه پرتقال فروش که مایع شستشو رو تو ماشین ریخته بود، بنده هم یه سری مایع اضافه کردم و بعد تموم شدن کار ماشین هنوز کلی کف به پرده ها مونده بود و مجبور شدیم یه سری دیگه هم برای آبکشی بندازیم تو ماشین چرخ بخورند :))))

تا پرده های پذیرایی و اتاق خواب رو نصب کنیم سری دوم پرده ها هم شسته شد و به ظاهر ساده ترین قسمت که همانا نصب دو تا پشت دری بود باقیمونده بود ... 

همینطور که ناهار رو آماده میکردم دیدم این پرتقالی خیلی بیش از حد معمول سر این پرده ها داره وقت میزاره ها، دوزاریم نیافتاد یه سرکشی ای انجام بدم ببینم اوضاع چطوره ... پشت دری اول که تموم شد دیدم عه! این پرده چرا شل و ول وایستاده؟؟

خلاصه اینکه همین دو تا پشت دری، دقیقا" شیش بار نصب شد، باز شد و دوباره از اول نصب شد ...  یه بار جابجا نصب کرده بود ... یه بار چوب پشت دری رو به جای اینکه از محل اصلیش رد کنه، از قسمت خیلی سخت ِ چین های بالا و پایین پرده به زووور رد کرده و طبیعتا" هر دو پرده باید باز میشدن! ... دور آخر هم وقتی پرده ی نهایی رو داشت نصب میکرد دید به چوب پرده نمیرسه و بلنده رو به جای کوتاه نصب کرده و دوباره روز از نو .... نمیدونستیم بخندیم یا گریه کنیم!

اینطور که بوش میاد فعلا" تا اواخر پاییر نباید حرفی از شستشوی پرده ها بزنم.

فرداش برای اینکه بهش روحیه و انگیزه بدم، میگم ولی پرده ها خیلی شفاف و برراق شدناااا ....

تو چشمای من نیگا میکنه و میگه: من دیگه گول تورو نمیخورم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:43 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []