وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو، چون اگه قرار بود در باز نشه، جاش دیوار میذاشتن... 
*
دیروز آقای کروکدیل اومده بود خونه ی مامان اینا به صرف آبگوشت ... همچنان شاد و خوش خنده ... کمی پیرتر. هنوز یادش بود که مدیر قبلیمون، برای مرخصی سفر استرالیا چقدر کفرم را درآورده بود ... در حالیکه دیگه خودم هم یادم رفته بود و این برام جالب بود.
هنوز هم که میبینمش، یادم میاد که روز عروسیش با فوت بابا بزرگم یکی شده بود و من از این تقارن واقعه ها چه غصه ای میخوردم وهمه به پای بابا بزرگ میزاشتن :))) نشد این شازده پسر رو تو لباس دامادی ببینیم آخر ... از آنجا که همه ی آدمهای خوب، لزوما" همسر خوبی هم نیستند، ایشان هم نتوانست همسر خوبی باشد و جدا شدند ... و من همان جا فهمیدم که بعضی ها فقط دوست خوبی هستند و نباید ازشون انتظار بیشتری داشت ... و هر کسی نمیتواند تمام نقش های زندگی را بپذیرد، ولو اینکه خیلی شاد و بی نهایت اجتماعی و یه عالمه جذاب باشد!
*
اوضاع و احوال هورمونی بدنم که مثل ساعت کار میکرد چند ماهی هست که بهم ریخته ... این ماه دیگه کم کم خوف ورم داشته بود نکنه به حمدالله مامان شدیم و خبر نداریم!
اونوقت هی میگفتم اه اه چه ضایع! اینطوری که از برنامه ی مسافرتهامون عقب میافتیم و از شما چه پنهان هی فکر میکردم بچه امون میشه متولد فروردین و من اصلا" با این روحیه ی بهاری بچه ها نمیتونم ارتباط برقرار کنم و همیشه دلم میخواسته بچه ام بهمن ماهی باشه و یه ماهی بشه مثل خودم :))) و یا ابلفضل اصلا" اگه پسر بشه چه کنم من؟ من که همش دلم دختر میخواسته!
بعد به خودم امیدواری میدادم که اشکال نداره همین که زایمان رو انجام دادیم و بچه رو تحویل مامان بزرگ و بابا بزرگ ها دادیم، تا مهر مادری در ما نفوذ نکرده به نحو احسنت این شش ماه مرخصی رو استفاده کرده و به مسافرت میرویم بدون ذره ای وجدان درد!
اینکه بابا پرتقالی، چقدر از دغدغه های مادری ما نگران بودند و از آینده جگر گوشه شان ترسان، بماند!
یکی دو روزی با این توهم ترسناک، به خنده سر کردیم و دل ِ ما هی دلش بستنی و پاستیل و آلبالو میخواست و پدر ِ پرتقالی را با ناز و اداهایمان درآوردیم که تو واقعا" از من ، اونم تو "این شرایط" چه انتظاری داری؟
و بسان کسانی که همین الان قراره برن زایشگاه، تو خیابان دست به کمر، بسان اردک راه رفتیم و قهقه ی مان هوا بود ... و تو دلمان هی سکته میزدیم که نکند که واقعا" خبری باشد!
پرتقال فروش هم از برای جبران ِ آتیش هایی که سوزانده بودیم، از طرق مختلف جویای ِ احوال ِ پسر کچلش بود و تن و بدن ِ ما میرفت رو ویبره!
خولاصه که بعد از ده روز چشم انتظاری، بالاخره نمایشنامه کمدی تراژدی ما پایان یافت!
*
امشب خانوادگی داریم میریم سفر ... یوهوووووووو
*
بیمه ی عمر به زبان آدمیزاد ... به قلم صمیم عزیز +
*
از شیخ بهایی پرسیدند "سخت میگذرد"، چه باید کرد؟ گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند! پس خدارو شکر که میگذرد و نمی ماند. دیروزت خوب یا بد گذشت و امروز روز دیگری است ... قدری شادی با خود به خانه ببر... راه خانه ات را که یاد گرفت،فردا با پای خودش، می آید.
