دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ
بابا برام تو وایبر فرستاده، یک جمله زیبا دیدم گفتم در مورد اون اداره مورد نظر ارسالش کنم:

وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو، چون اگه قرار بود در باز نشه، جاش دیوار میذاشتن...

*

دیروز آقای کروکدیل اومده بود خونه ی مامان اینا به صرف آبگوشت ... همچنان شاد و خوش خنده ... کمی پیرتر. هنوز یادش بود که مدیر قبلیمون، برای مرخصی سفر استرالیا چقدر کفرم را درآورده بود ... در حالیکه دیگه خودم هم یادم رفته بود و این برام جالب بود.

هنوز هم که میبینمش، یادم میاد که روز عروسیش با فوت بابا بزرگم یکی شده بود و من از این تقارن واقعه ها چه غصه ای میخوردم وهمه به پای بابا بزرگ میزاشتن :))) نشد این شازده پسر رو تو لباس دامادی ببینیم آخر ... از آنجا که همه ی آدمهای خوب، لزوما" همسر خوبی هم نیستند، ایشان هم نتوانست همسر خوبی باشد و جدا شدند ... و من همان جا فهمیدم که بعضی ها فقط دوست خوبی هستند و نباید ازشون انتظار بیشتری داشت ... و هر کسی نمیتواند تمام نقش های زندگی را بپذیرد، ولو اینکه خیلی شاد و بی نهایت اجتماعی و یه عالمه جذاب باشد!

*

اوضاع و احوال هورمونی بدنم که مثل ساعت کار میکرد چند ماهی هست که بهم ریخته ... این ماه دیگه کم کم خوف ورم داشته بود نکنه به حمدالله مامان شدیم و خبر نداریم!

اونوقت هی میگفتم اه اه چه ضایع! اینطوری که از برنامه ی مسافرتهامون عقب میافتیم و از شما چه پنهان هی فکر میکردم بچه امون میشه متولد فروردین و من اصلا" با این روحیه ی بهاری بچه ها نمیتونم ارتباط برقرار کنم و همیشه دلم میخواسته بچه ام بهمن ماهی باشه و یه ماهی بشه مثل خودم :))) و یا ابلفضل اصلا" اگه پسر بشه چه کنم من؟ من که همش دلم دختر میخواسته!

بعد به خودم امیدواری میدادم که اشکال نداره همین که زایمان رو انجام دادیم و بچه رو تحویل مامان بزرگ و بابا بزرگ ها دادیم، تا مهر مادری در ما نفوذ نکرده به نحو احسنت این شش ماه مرخصی رو استفاده کرده و به مسافرت میرویم بدون ذره ای وجدان درد!

اینکه بابا پرتقالی، چقدر از دغدغه های مادری ما نگران بودند و از آینده جگر گوشه شان ترسان، بماند!

یکی دو روزی با این توهم ترسناک، به خنده سر کردیم و دل ِ ما هی دلش بستنی و پاستیل و آلبالو میخواست و پدر ِ پرتقالی را با ناز و اداهایمان درآوردیم که تو واقعا" از من ، اونم تو "این شرایط" چه انتظاری داری؟

و بسان کسانی که همین الان قراره برن زایشگاه، تو خیابان دست به کمر، بسان اردک راه رفتیم و قهقه ی مان هوا بود ... و تو دلمان هی سکته میزدیم که نکند که واقعا" خبری باشد!

پرتقال فروش هم از برای جبران ِ آتیش هایی که سوزانده بودیم، از طرق مختلف جویای ِ احوال ِ پسر کچلش بود و تن و بدن ِ ما میرفت رو ویبره!

خولاصه که بعد از ده روز چشم انتظاری، بالاخره نمایشنامه کمدی تراژدی ما پایان یافت!

*

امشب خانوادگی داریم میریم سفر ... یوهوووووووو

*

بیمه ی عمر به زبان آدمیزاد ... به قلم صمیم عزیز +

*

از شیخ بهایی پرسیدند "سخت میگذرد"، چه باید کرد؟ گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند! پس خدارو شکر که میگذرد و نمی ماند. دیروزت خوب یا بد گذشت و امروز روز دیگری است ... قدری شادی با خود به خانه ببر... راه خانه ات را که یاد گرفت،فردا با پای خودش، می آید.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 5:25 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • محیط کارم را دوست ندارم و قبل از همه ی اینها همکارانم را دوست ندارم ...

    جوگیر بودنشان رو اعصابم است ... مدتیه دارم تمرین میکنم برایم مهم نباشند، خب در واقع اصلا" مهم نیستند!

    اما رفتارشان  روی مخم پاتیناژ میرود.... این خیلی ستم است که بیشترین وقت زندگی ات را جایی باشی که تعلق خاطری به آدمهایش نداری.

    دلم به گلدانهای کوچک و بزرگم خوش است و مهربانی هایی که هنوز تخمشان را ملخ نخورده!

    پرتقال فروش میگوید: (یکی) از رفتارهای خوبم این است که چیزی را کش نمیدهم ... وقتی ناراحتم، کمی ناراحتی میکنم و بعضا" نق میزنم و بعد "یادم" میرود ... یا حداقل هی مرورش نمیکنم ... آنروز خوشحال شدم از شنیدن این حرف و صادقانه فکر میکنم همین رفتار مرا سرپا نگه میدارد.

    - آن یکی داخل پرانتز را خودم اضافه کردم ... بالاخره این حق شما است که باید بدانید که با چه دختر با کمالاتی طرف حساب هستید! ;)

    *

    مامان!

    وقتی تو عروسی ِ من دستش شکست، از دست دیگرش بیش از حد کار کشیده و حالا، تاندون دست راستش پاره شده، درد دارد ، آمپول زده و دستش هم بسته است ... غصه دارم!

    قسم ام میدهد که بیش از اندازه از خودم کار نکشم و بی جهت مهمون بازی نکنم و یک مدل غذا برای میهمان کافی است و ... هر آنچه که خودش انجام داده است را میگوید که من نکنم!

    بابا!

    این ماه رمضون خیلی کفرم رو درآورد با روزه گرفتنش ... کم کم داشتیم صداشو میشنیدیم که روزه های طولانی مدت، صدایش را قطع کرد .. هرچقدرم که براش روضه خوندیم که برات ضرر داره توجهی نکرد، با اعتقادات دیگران نمیتوان مبارزه کرد ... گاهی حس میکنم وقتی میگفتم روزه نگیر بدتر لج میکرد و اگه جا داشت دو ساعت وقت اضافه هم به روزه هایش اضافه میکرد.

    خواهر کوچیکه!

    سر شلوغیان ... خیلی کم میبینمش .... درگیر پایان نامه و کلاس و کار  ... با یه عالمه دغدغه ی فکری ... همچنان صبور و آرام!

    *

    برای خودم ماست پرچرب میخرم با نوشابه ... برای پرتقال فروش ماست پروماس کم چرب با دوغ ... به این میگویند تبعیض وزنی!

    میگوید: دلم درد میکنه، احساس مسمومیت دارم...

    میگویم: برنج و ماست بخور با نوشابه سیاه!

    چشمهاش پرق میزنه و سریع نوشابه رو میریزه توی لیوان....

    میگه: من همیــــــشه احساس مسمومیت دارم!

    *

    الان بزرگترین کنجکاوی پرتقال فروش اینه که بدونه من چقدر تو حساب پس انداز ذخیره کردم! هرچی هم میگم هیچی ازش نمونده، باورش نمیشه و میخواد که حتما" خودش مسیج مانده حساب رو ببینه ...

    :)))

    *

    تولد هفته ی پیش خاله کوچیکه رو بهونه کردم و برای امشب فک و فامیل رو برای قابلمه پارتی جمع کردم پارک ... خیلی وقت بود گروهی پیک نیک نرفته بودیم ... بزنم به تخته کسی هم بهانه نیاورد :)

    الان که شمردم تقریبا" بیست نفر شدیم!

    نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 5:25 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • میگن یه روز یه آقایی میره یخ بخره، بعد میبینه با خودش پول نیاورده برای اینکه ضایع نشه، دست میکشه رو یخ ها و میگه: از این سرد تر ندارین؟؟؟  :))))

    شده جریان ِ من!

    من و پرتقالی معمولا" خریدهای خونه رو باهم انجام میدیم، منم که با ماشین میرم سرکار و میام و کلا" خیلی کم پیش میاد که پول نقدی که دارم خرج بشه و اگرم خریدی دارم اکثرا" کارت میکشم ... 

    جمعه صبح که هر دو خیلی زود بیدار شدیم، رفتیم بازار میوه و تره بار ...

    تا پرتقالی مشغول خرید میوه بود گفتم  برم کاهو بگیرم که برای ناهار سالاد درست کنم  ... به درخواست من، آقاهه یه کاهوی کوچیک انتخاب کرد و گفت: 250 تومن ... حالا منم هی این کیف رو بالا و پایین میکنم و جیب هامو میگردم که یه پولی پیدا کنم و به ایشون بدم ... یعنی هیچ پولی توی کیفم نداشتم، از یه طرف هم روم نمیشد بگم کارت بکش این مبلغ هنگفت رو :))) یه نگاهی به سایر غرفه ها انداختم که پرتقال فروش رو پیدا کنم که خبری ازش نبود ... خولاصه با دعا و التماس پنجاه تومن از یه جیب و صد تومن از یه گوشه و ... پیدا کردم و کاهو رو خریدم.

    بعدشم کلی از این ماجرا خندیدیم ... پرتقال فروش میگه باور کن این بعد رفتن ما میره برای همکارهاش تعریف میکنه که یه دختری اومده بود که 250 تومن تو جیبش نداشت یه کاهو بگیره ... طفلک هی تاکید میکرد کاهوی کوچیک بهش بدم.

    *

    آخر این هفته عروسی دعوتیم ... دیروز بعد اداره رفتم آرایشگاه و وااای اصلن این پروژه ی رنگ مو خیلی سخته و نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم .... خولاصه از ساعت پنج و نیم الی نه تو آرایشگاه بودم و شارژ گوشیم هم تموم شده بود ... وقتی حق الزحمه رو کارت کشیدم، با خودم گفتم پرتقالی از روی مسیج الان میفهمه که من کارم تموم شده و تا نیم ساعت دیگه هم خونه ام و نگران نمیشه ...

    خوشحال و خجسته رفتم خونه، پرتقالی با خنده در رو باز کرد و تبریک گفت  ... بعد یه دستی به موهای خودش کشید و گفت: از قرار پونزده هزار تومن ... منم موهامو رو شونه ام ولووو کردم و گفتم: از قرار دویست و هشتاد هزار تومن، ناقابل! :)))

    پرتقال فروش میگه: مسیج که اومد فکر کردم میلیونه و حسابم حک شده! داشتم حساب کتاب میکردم که یادم افتاد شما بیرون از خونه تشریف داری، خب عزیزم وقتی کارت میکشی بعدش خودت سریع زنگ بزن بگو: من بودم! من بودم! :))))

    حالا من این ماه خیلی خرج و ولخرجی داشتم ... بعد یه نموره وجدان درد هم گرفته بودم اساسی ... رفتم به پرتقال فروش میگم: خب من که همیشه کم خرج بودم حالا یه ماه اینطوری شده، چه اشکالی داره اصلن؟؟

    پرتقالی میخنده که: تو باید به خودت برسی، خیلی هم خوشگل شدی ... برای روحیه ی خودت هم خیلی خوبه، منم که دوست دارم ... نگران خرج و مخارج نباش تو این موارد ... خودت داری کار میکنی و برای زندگیمون زحمت میکشی بایدم لذت ببری و برای خودت وقت بزاری.

    میگم: نه آخه خودم ناراحتم که این ماه خیلی پر خرجم ... تازه پنج شنبه عروسی هست و باید آرایشگاه برم و یه انگشتر هم دیدم و راستی زنجیرم رو برو نشون بده اگه جوش دادنش پر ریسک هست یکی دیگه بگیریم ...

    با دیدن قیافه ی پرتقالی که داره با لبخند نگاه میکنه و گوشه ی لبهاشو گاز گرفته که خنده اش نگیره یادم میافته میخواستم یه چیز دیگه بگم، حرصم میگیره، چشامو گرد میکنم و میگم: اصلن خوب کردم!  :))))

    - دکتر شیری میگفت مهمه که گاهی خانم ها خرج قلمبه رو دست همسرشون بگذارند، اینطوری آقایون حس قدرت و مررررررررررررد بودن بهشون دست میده که میتونن یه زندگی رو بگردونن، هر وقت حس ولخرجی بهم دست میده با این جمله به خودم روحیه میدم .... خوب کردم! :)))

    *

    میبینم خیلی عمیق داره مطالعه میکنه و مقاله میخونه، میام تو اتاق و کمی سودوکو حل میکنم تا اگه مطالعه اش تموم شد با هم بخوابیم ... همینطور که جدول حل میکنم خوابم میگیره ... میرم برای شب بخیر و مسواک که میبینم آقا زودتر از من روی مبل خوابش برده!

    میگم مو قشنگ، من بخاطر تو دارم با خواب کشتی میگیرم، شما اینجا خوابیدی؟؟

    میگه: دیدم بیداری، گفتم مزاحمت نشم!

    یعنی ما اینطوری باهم رودربایستی داریم :))))

    نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 4:53 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • سی دی صوتی بابا لنگ دراز رو گرفتم و تو ماشین گوش میدیم ... کلا" با کتابهای صوتی خیلی کیف میکنم.

    صدای جودی ابوت، پره از هیجان و شادمانی و انرژی.

    *

    یه مسیج خوندم که:

    دهه هشتادیا ازدواج کردن

    ...

    اونوقت ما دهه شصتی ها هنوز دنبال نیمه گمشده امون میگردیم!

    در ظاهر خنده داره ولی فکر میکنم درسته ... ما دهه شصتی ها یه ایدالی رو تو ذهنمون ساختیم که به کمتر از اون رضایت نمیدیم ... یعنی دنبال کسی هستیم که تو همه ی موارد عالی باشه و انتخاب های خودمونو هم محدود میکنیم و هم سخت ...

    *

    این شعر رو خیلی دوست میدارم ...

     

    آﺩﻡﻫﺎ

    ﻋﻄﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ،

     ﺟﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ

    ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ.

     

     ﺁﺩﻡﻫﺎ، یک روز ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ روز دیگر ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ

     ﻭﻟﯽ ...

    در ﺧﻮﺍﺏﻫﺎﯼ ﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ!

     

     ‌ ﺁﺩﻡﻫﺎ ، یک روز ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ روز دیگر ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ

     ﻭﻟﯽ ...

    ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻧﺪ!

     

     ﺁﺩﻡﻫﺎ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ

    ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ

    ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ!

     

    ﺁﺩﻡﻫﺎ، روزی ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ

    ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺮﮒﻫﺎﯼ ﺗﻘﻮﻳﻢ، ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...

    روزی ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ

    ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﻓﺼﻞ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻧﺪ.

     

    ﺁﺩﻡﻫﺎ

    ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ، ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...

    ﻭلی ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ، ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻧﺪ!

     

    ﺁﺩﻡﻫﺎ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ

    ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ

    ﻭﻟﯽ

    ﺩﺭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ....

    ﺷﻌﺮﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ....

    ﺭﻭﻳﺎﻱ ﺧﻴﺲ ﺷﺒﺎﻧﻪﻣﺎﻥ ...

    ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ!

    ﺟﺎ ﻧﮕﺬﺍﺭﻳﺪ!

    ﻫﺮ ﭼﻪ را که ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻳﺪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﺒﺮﻳﺪ!

    وقتی که میروید

    دیگر

    ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩﻳﺪ ..

     

    هرتا مولر

    نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 4:49 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []