دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

من کدو خیلی دوست میدارم و همیشه در کنار فلفل سبز کمی کدو میخرم.

 یه روز که رفته بودیم تره بار ، مسئول صندوق وقتی دید دو سه تا دونه کدو خریدم به شوخی گفت: خانم صبر کن بگم کارگرها بیان کمکتون، شما مشتری ِعمده ی ما هستین، خودتون نمیتونین ببرین!

برای پرتقال فروش هم که تعریف کردم، نه تنها غیرتی نشد و بهش برنخورد، بلکه خیلی هم خوشش اومد و حسابی خندید!!

*

هفته قبل سر راه رفتم تره بار و در کنار بقیه ی خرید ها، دو کیلو هم کدو خریدم ...

وقتی رسیدم خونه پرتقال فروش خرید ها رو جابجا کرد و گفت: عزیزم ما که این همه کدو داشتیم برا چی دوباره خریدی؟؟؟

منم میدون رو خالی نکردم و گفتم:آخه شام کدو داریم ... بزارشون رو اپن!

بعد خاک برسر گویان تو نت سرچ کردم که چطوری کوکوی کدو درست کنم ...

آغا فقط همینو بگم که از ساعت هشت و نیم تا ساعت ده و نیم این کوکوی کدوی ما روی گاز بود و نمیپخت و به ما لبخند میزد!

دیگه خسته شدم و یادم افتاد خبرم امتحان هم دارم! یه خورده نق نق کردم و شیفتم رو دادم به پرتقال فروش ...

از یه طرف بوی ِ کوکو مستم کرده بود و از یه طرف نچختنش گریه امونو درآورده بود ... یه خورده فکر کردیم و بعد گفتم شاید تخم مرغش کمه؟ و همون سر گاز، یه تخم مرغ روی کوکو زدم و قان قان قان همش زدیم لامصب خیلی شل بود و نمیپخت ... بعنوان راه آخر توش آرد هم ریختم و افاقه نکرد ...

پنجره ها رو باز کردم که حداقل همسایه ها بفهمن چه غذای خوش بو و احتمالا" خوشمزه ای پخته ایم ... ساعت نزدیک یازده بود که دیگه از ذخیره ی فریزی ام استفاده کردم و قید کوکوی کدو رو زدم ...

پرتقال فروش همچنان مصمم پای گاز وایستاده بود و کوکو رو عینهو گوشت چرخ کرده هم میزد :))))  الکی زیر زبونی هم نق میزد که از ساعت هشت داریم یه کوکو هم میزنیم ، آخرشم شام کشک بادمجون داریم !!!

بهش میگم: یه کاری نکن همچین نیشگونت بگیرم که عینکت بیافته تو شام هااااا ...

بچه پر رو یه نگاه به من میکنه و میگه: شام؟؟؟ تو به این میگی شام؟؟؟ آبگوشت بود تا الان پخته بود! سرگیجه گرفتم بس که کوکو هم زدم! اصلا" یه زنگ بزن به مامان ببینم اشکالش چیه، هم اینکه بدونه تا الان شام نخوردم! :)))))

خولاصه در نهایت همزمان که کشک بادمجون گرم شد، کدو های ما هم پخته شد و البته که اصلا" شبیه کوکو نبود، ولی خوشمزه بود خیلی!

همش هم استرس داشتم یه وقت یه همسایه ی زائو داشته باشیم و بیاد دم در که مثلا" بهش کوکو بدیم :)))) اونوقت من این جگر زلیخا رو به اسم چه غذایی بهش بدم؟!!

خدایا این شادی ها رو از ما نگیر!

 

- راستی شما با کدو چه غذاهایی درست میکنید؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 4:23 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • سلامی چو بوی خوش ِ کولر آبی در ظهر های تابستان!

    امتحانات ما تمام شد و فقط کمی مشق برایمان مانده که تا آخر هفته تمام خواهد شد انشاءالله !

    اول اینکه شیرینی تموم شدن امتحانات وقتی زندگیمو شیرین کرد که بابا زنگ زد رو موبایلم و وااااااااااااای خدای من! بعد از یک سال صدای ِ بابا رو بدون گرفتگی میشنیدم! در این حد که اولش فکر کردم منشی بابا تلفنم رو گرفته ... یه ذوقی کردم ... یه کیفی کردم که نگو ... هی میگفتم چکار کردی؟ داروی خاصی خوردی؟؟ میگه: نه! ... بعد خودشم ذوق زده بود کلی ... میگفتم خب یه کم صحبت کن، با هیجان میگفت: چی بگم ؟؟؟ :))))

    الان که فکر میکنم میبینم بابا برا یه موضوع الکی زنگ زده بود که فقط بگه صدام باز شده! الهی که دیگه اون گرفتگی صدا برنگرده ...

    زنگ زدم به خواهر کوچیکه که صدای بابا رو شنیدی؟ میگه آره! از یه دکتر خوب برای بابا وقت گرفتم از اینایی که چند ماه تو نوبت هستی،حالا شانس ِ ما، وقت دکترش، درست امروزه که صداش باز شده ... :)))

    *

    درست هفته ی اول ِ امتحانا وقت عمل ِ مامان بود ... اینکه از ساعت یک تا شیش عصر تو ریکاوری بود و بهوش نمیومد بماند ...

    هم اتاقی مامان، یه پیرزنه بود که با این کنترل ِ تخت یه عشقی میکرد دیدنی ... عینهو کنترل تلویزیون دستش گرفته بود، هی دکمه میزد پاهاش میرفت بالا ، زیر کمرش میرفت پایین، بالای تخت صاف میشد و ... وقت شام دیدم به قدری تخت رو آورده بالا که سرش رسیده به زانوهاش ...

     آخر هفته هم من و پرتقال فروش دو سه روزی رفتیم پیش مامان اینا ، گرچه کار خاصی هم نمیشد براش انجام داد، همینکه مثلا" قرص هاشو سر وقت بدیم و اینا ... طفلکی خیلی درد داشت. اولین باری بود که بعد ازدواجمون اینطوری پیش مامان اینا مونده بودیم، خیلی خوب بود ...

    تو خونه ول میچرخیدم و تلویزیون میدیدم و تخته بازی میکردیم و .... خواب های عصرگاهی طولانی !!!

    خدایا، من خوشبختم بخاطر این حس امنیت خوبی که دارم و اینکه همه عزیزانم کنارم هستن... دوست دارم!

    *

    هفته پیش یه روز جناب ِ آقای پرتقال فروش برای انجام کارهای ِ تزش مرخصی گرفت ، بعد  نزدیک های ظهر زنگ زد که: قیمه پختم، به مامان زنگ بزن بگو ما براش شام میبریم دیگه غذا درست نکنه...

    زنگ زدم خونه، زندایی ام خونمون بود ... به زن دایی ام موضوع رو گفتم میخندید و میگفت: مامانت با دست پس میزنه با پا پیش میکشه ... از یه طرف میگه نه لازم نیست و خودتون رو به زحمت نندازید، از یه طرف میگه بپرس چی درست کردن؟؟!! :)))

    بعد که گفتم قیمه ی داماد پز داریم ... مجوز صادر شد ... یه حسی بهم میگه مامان بخاطر همین قیمه ی داماد پز، کلی به زن دایی ام پز داده :))))  دختر دایی اما هنوز ازدواج نکرده البته !

    پرتقالی دوباره زنگ زد که کی میرسی خونه؟ گفتم مستقیم از سرکار میام، سر راه یه خرید کوچیک دارم بعدش میام ...

    داشتم کارهامو انجام میدادم که ساعت از دستم در رفت و به خودم اومدم دیدم ساعت شده شیش! بدو رفتم خرید هامو کردم و دم در زنگ زدم به پرتقالی که بیاد پایین کمکم ... تو آسانسور میگه: چرا دیر کردی؟؟ گفتم دو دقیقه خواستم یه کاریو انجام بدم، ساعت رو فراموش کردم و دیدم عه! شده شیش ...

    میخنده و میگه: منم دو دقیقه چشامو هم گذاشتم و دیدم عه! ساعت شده پنج و بوی غذای سوخته میاد!!!  :)))))

    یعنی بوی ِ سوختگی ِ غذا کل ِ خونه رو برداشته بود ... از یه طرف هم به مامان گفته بودیم شام با ما هست ... دیگه بعد اینکه ته زودپز رو سابیدیم، دوباره قیمه بار گذاشته شد ، برای محکم کاری ماهی هم سرخ کردم که اگه قیمه جا نیافتاده بود، حداقل ماهی رو داشته باشیم....  

    شب هم با سری افراشته، از دو مدل شام پرده برداری کردیم! البته دقت که میکنم مامان از قیمه بیشتر از ماهی ها تعریف میکرد!!!  پرتقال فروش هم که یه متر بالاتر از سطح زمین قدم میزد!!!

    نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 4:22 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • هفته قبل طوفان شدیدی شده بود، تازه از حمام بیرون اومده بودم، حوله رو مثل عمامه بالای سرم پیچیده بودم و در حالیکه مثلا" درس میخوندم و بستنی دبل چاکلت ام را میخوردم طوفان شروع شد ...

    صدا انقدر زیاد بود که حس میکردم اگه از خونه بیرون برم حتما" باد میبردتم ... به لوستر خونه نگاه کردم، گوی هایی که آهسته تکون میخوردند !!

    با ترس به پرتقال فروش میگم: زلزله اس؟؟؟

    یه نگاه به لوستر میکنه و میگه: نه بابا! تازه اگرم زلزله باشه، نمی ارزه ده طبقه رو پیاده بریم پایین ... و به من ِ جون دوست، چشمک میزنه!

    میرم موهامو سشوار میکشم، رژ لب میزنم و پیراهن تابستانی ام را میپوشم و خرامان کارهامو انجام میدم ...

    از بالای عینک نگاهم میکنه و با خنده میگه: همین لباسها رو میپوشین که زلزله میاد هاااا ...

    میگم: مخصوصا" پوشیدم، که اگه زلزله اومد، اول منو نجات بدن :دی ... اونوقت منم بعدا" میام تورو نجات میدم :))))

    *

    صبح تو وایبر برام یه عکس فرستاده که: قرمزی ِ روی لپ اینجانب، بخاطر گازِ جنابعالی میباشد!!!

    طفلکی مرد ها ... پنکیک هم ندارند برای پوشش این بی حیایی ها :))))

    میگه: هی ریشم رو اصلاح میکردم میدیدم این قرمزه نمیره ... فکر کردم جای رژ لبه ... بعد دیدم خیر! نشانه فوران محبت شماست!! امروزم با فلانی برای تزم قرار دارم که اصلا" روم نمیشه با این صورت برم پیشش!!!

    -          زن هم زنهای ِ قدیم!

    *

    حموم رفتن دهه شصتی ها ...

    اولش میرفتیم تو حمومی که نه آب سردش معلوم بود و نه گرمش ... یهو آب میشد 20 درجه زیر صفر ، یه وقتا هم 60 درجه بالای صفر

    بعد مادرِ گرامی با شامپوی ِ پاوه چنان میوفتاد رو سرمون به طوری که تموم سلول های مغزمون نیم متر جابجا میشد ، هر چقدر هم جیغ و داد میکردیم انگار نه انگار ...

    بدترین مرحله وقتی بود که با کیسه سفت و ضخیم با روشور میوفتادن به جونمون، خدا شاهده دو لایه از پوستمون کنده میشد، مامانمون فکر میکرد چرکه بیشتر ادامه میداد.

    بماند که اون وسطا یه کتکی هم میخوردیم ... وقتی که حموم تموم میشد کلی لباس تنمون میکردن یه یقه اسکی هم روش، بعد از شدت درد و خستگی خوابمون میبرد، همه میگفتن: آخــــی! ببین چه راحت خوابیده ...

    نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 4:13 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • یک هفته ای هست که خوابم بهم ریخته، پرتقال فروش میگوید بخاطر استرس امتحانات است ... حتی چند شب قبل از خواب بیدارم کرد و بغلم کرد، چیزی یادم نمیامد اما انگار مدتی طولانی در خواب ناله کرده بودم.

    دیشب خواب دیدم جایی میهمان هستم و یه دختری که انگار از دوستان ِ مشترک خانم و آقای ِ خانه بوده و من میشناختمش، خیلی تابلو به آقای ِ خونه گیر داده بود و مرده هم یه جورایی دست به سرش کرده بود....

    بعد من برای خنده یک جمله ای گفتم که شاخک های خانم خانه تیز شد، پرید به مرد ِ خونه ... یک بحث یک دقیقه ای و بعد خانم خانه دوید طرف پنجره ... مرد در آشپزخانه چای مینوشید و من سعی کردم با گرفتن ِ لباسهای ِ زن، مانع افتادنش شوم ...

    نتوانستم زن را نگه دارم و جلوی چشمان ِ من از پنجره پرت شد، نگاهش کردم ... کوبیده شد به زمین و بعد مثل توپ بلند شد و دوباره با سر خورد زمین ... زن از جایش بلند شد ... هیچ خونی نیامده بود ... خوشحال بودم که زنده است ... اما دیوانه شده بود ... همسرش دوید پایین و سعی کرد زن را نگه دارد تا راه نرود ...

    مردم جمع شده بودند دور زنی که توی حیاط با صدای بلند صلوات میفرستاد، صدای بلند صلوات و کلمات عربی اش مرا میترساند ....

    زن مرده بود و برده بودنش پزشک قانونی، جایی تو شرق تهران ....

    زندگی جریان داشت ... انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است ... من غم داشتم ولی .... به همسرش گفتم: بخاطر ِ حرف ِ من مرد ...

    همسرش گفت: دوست داشت بمیرد، منتظر بهانه بود با من دعوا کند و جواب ِ تند ِ منو نتونست تحمل کنه.

    تو یه جایی مثل دفتر تنها بودم ...

    خانواده ی دختر آمدند ... پدرو سه خواهر داشت انگار ... از ترس روسری ام را جلو کشیدم .... 

    مثل یک متهم آنجا بودم و از اینکه آنها نمیدانستند من باعث مرگشان شده ام، خجالت میکشیدم ...

    خیلی مهربان بودند و بدون هیچ گریه و شیون حلوا و چای خوردند و با محبت نگاهم میکردند ...

    دلم میخواست بگویم من هم آنجا بودم ... میترسیدم ولی!

    از پزشکی قانونی زنگ میزدند که بیایید دخترتان را شناسایی کنید و تحویل بگیرید ... و هیچ کس نمیرفت، اصلا" نمیخواستند که بروند و دخترشان را ببینند و خاکش کنند ...

     

    با سردرد از خواب بیدار شدم ...

    به دست هایم نگاه میکردم که انگار هنوز لباسهای ِ زن را در دستم گرفته بودم و میخواستم مانع سقوطش شوم ...

    معمولا" به خوابهایم فکر نمیکنم و به ندرت یادم میمانند ...

    پس چرا این حس ِ گند ِ لعنتی از ذهنم خارج نمیشود؟؟؟

    نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 4:8 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • دو شنبه،

    رفته بودیم تره بار و تا من قارچ و تخم مرغ بگیرم پرتقال فروش هم خریدهاشو کرد ... بعد میبینم این سبد خرید خیلی غیرعادی پر شده، هی پرسیدم نکنه باز زیادی خرید کردی؟ گفت نه! عین لیست خرید کردم ... آغو ما یکی یکی خرید ها رو از سبد خرید خارج کردیم و متوجه شدیم چهار کیلو بادمجان ته ِ سبد ِ خرید جاسازی شده است!!!

    میگم: الان این بادمجون اینجا چیکار میکنه؟؟؟ من تو این امتحانا وقت بادمجون سرخ کردن دارم؟؟؟

    قیافه ی مظلوم ِ فنجون کش به خودش میگیره که: خب وقتی دیدم یهو خیلی هوس کردم...

     

    *

    سه شنبه

    میخواستم برای ِ مامان کمی سوپ و غذا ببرم،سرراه پرتقال گرفتم و براش آب پرتقال گرفتم و ریختمش تو یه شیشه و رفتیم پیش مامان اینا.

    بعد فرداش که با مامان تلفنی حرف میزدم ، میگه از پرتقال فروش، برای آب پرتقال تشکر کن!!!

    زنگ زدم به پرتقال فروش که توضیح بده در این شرایط تو دقیقا" چه نقشی داشتی؟؟؟ جز این بوده که وایستادی دم میدون و من سوارت کردم و رفتیم خونه ی مامان اینا؟؟؟ اصلا" تو رنگ پرتقال ها رو دیده بودی؟؟

    *

    چهارشنبه

    ساعت هشت و نیم شب به حالت خسته رفتم خونه و توی راه هی فکر میکردم حالا شام چی درست کنم که وقت زیادی ازم نگیره ... در رو که زدم با دستکش آشپزخونه و با یه اسکاچ کفی در رو باز کرد ... فکر میکنم که ما معمولا" ظرف کثیفی رو نمیزاریم بمونه، پس چی داره میشوره؟؟؟

    دیدم دو تا قابلمه بزرگ روی گاز هست ، یکی حاوی خوراک بادمجون و دیگری شامل خوروشت قیمه! که برای اولین بار درست میکرد و دستورش رو از اینترنت خونده بود و در کنار رنگ ِ قرمزش، حسابی جا افتاده بود.

    و این یعنی ما برای چهار وعده غذا داریم .... هورااااا .... همینطور که رو ابرها سیر میکردم مامان زنگ زد و من همچین با آب و تاب توضیح دادم که پرتقال فروش چه قیمه ی خوشمززززه ای درست کرده ، اونوقت مامان میگه: دستش درد نکنه، حالا توام خوشت نیاد آشپزی رو بندازی گردنش هااا!

    به نظرِ شما، ایشان مامان ِ من هستن یا مادر شوهر ِ من؟؟؟

    *

    منم بدون اینکه صداشو در بیارم عکس ِ قیمه رو گذاشتم تو اینستاگرام و به جای ِ دستپخت ِ خودم جا زدم!

    هرچی هم دوستان و اقوام که از رنگو روی ِ قیمه که با آدم حرف میزد تعریف کردن و به حالِِ پرتقال فروش غبطه خوردن که همچین بانوی کدبانویی نصیبش شده، سکوت کردم و بهشون لبخند زدم!

    صبح میبینم خودشم رفته پای ِ عکس نوشته: واقعا" خوش بحال ِ آقاتون!! چه رنگی، چه عطری، معلومه که حسابی جا افتاده!

    -          بعله ، واقعا" بعضی ها تو ازدواج خیلی شانس آوردن! دیدم که میگم ...

    *

    پنج شنبه

    هیچ بهانه ای برای فرار از درس موجود نبود ... به این فکر میکردم که درس خواندن پروژه عجیبی است ... در عین حال که دارم جون میکنم که درس بخونم اکتشافات جالبی هم دارم ... مثلا" بعد از هشت ماه، تازه فهمیدم از پنجره ی پذیرایی خونمون، کوه های دوست داشتنی هم مشخص هستند و من تاحالا ندیده بودمشون!

    این در حالیه که همیشه میگفتم من دلم میخواد پنجره های خونمون رو به سمت کوه باشه! جلل خالق!

    نوشته شده در شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 4:7 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []