یاد یک اتفاق خوشآآیند افتادم و حالم به شد!
چهارشنبه رفتم تامین اجتماعی شعبه سعادت آباد برای دریافت حقوق دوران زایمانم ...در کمال تعجب جای پارک پیدا کردم و جریمه هم نشدم :)))
شعبه تامین اجتماعی مثل همیشه شلوغ بود و من ساعت یک ، وقت نهار رسیدم، بعد نیم ساعت مسئول مربوطه اومد و خیلی طلبکارانه گفت امروز 500 تا شماره دادیم و دیگه شماره نمیدیم و هرکی اعتراض داره بره پیش خانم موسوی مسئول بخش.
رفتیم پیش ایشون و یکی یکی حرف ها رو میشنید و بعضیا پاس میخوردن به امروز و بعضیا هم کارشون راه میافتاد که با بعد کلی اصرار منم ارجاع دادن به باجه 31 و از اینکه به حرفم گوش داده بودن حس خوبی گرفته بودم.
اونجا که تو صف بودم، یه آقاهه اومد از باجه کناریم سوال پرسید و فهمید که اصلا" کارش اینجا انجام نمیشه و تازه مسئول مربوطه دعواش کرد که چرا شماره گرفتی؟؟؟
منم در یک حرکت عجیب برگه شماره رو ازش گرفتم و به جرگه ی شماره دارها پیوستم! :) چه روز خوبی!
دخترک باجه 31 تند و تند کارها رو انجام میداد و در مقابل سایر پرسنل باجه که جانب ادب و احترام رو نگه نمیداشتن و خیلی بد حرف میزدن، کاملا" نیت خیرش در راه اندازی کارها مشخص بود ... حس خوبی داشتم.
خولاصه کار من رو انجام داد و گفت هنوز فایل پرداخت حق بیمه ی اداره تو سازمان ثبت نشده و اول اون رو پیگیری کنم و بعد هم باید برم از اداره یه امضا بگیرم و اگه تا ساعت 3 برسم، دیگه بدون نیاز به گرفتن شماره، کارم رو انجام میده .
اول رفتم سراغ خانمی که باید دکمه ی ثبت بیمه نامه رو میزد و باید کلی براش گردن کج میکردم و آخرش گفت برو یکساعت دیگه بیا!
تو این فاصله بدوووو اومدم اداره امضای مربوطه رو گرفتم و دو دسته گل نرگس هم برای مسئول مربوطه و باجه ی 31 گرفتم و برگشتم بیمه ... کلی منتظر شدم تا تلفن خانمی که باید فایل پرداخت حق بیمه رو تایید میکرد، تموم شد و گفت تایید کرده ... دوییدم به سمت طبقه ای که کارم لنگ اونجا بود و اول رفتم از خانم موسوی تشکر کردم و گل رو بهش دادم که یه عااالمه خوشحال شد ... دلم میخواست این حس مثبتی که از کارش گرفتم رو بهش منتقل کنم.
بعد هم رفتم سراغ دخترک خوش اخلاق باجه 31 که همچنان داشت با پشتکار تند و تند کارها رو انجام میداد، جلوی باجه اش پر بود از ارباب و رجوع در حالیکه سایر باجه ها با اخم و تخم کار یکنفر رو به زووور انجام میدادن ... کار من رو با خوشرویی انجام داد و گل رو که بهش دادم هم صورتش حسابی خندید و چشماش برق زد ...ازش تشکر کردم که راهنمایی درست و همکاریش باعث شد که کارم یک روزه راه بیافته.
من معمولا" از این کارها نمیکنم ولی انقده حس خوبی داشتم که دلم میخواست این انرژی های مثبت هی به گردش دربیاد و به افراد بعدی و بعدی و بعدی منتقل بشه.
*
دیشب خواب دیدم، دارم میمیرم ... همچین بدون درد و خونریزی هم بود ... اونوقت خیلی تلاش داشتم حتما" لبخند بزنم که بازمانده ها و بخصوص مامانم بفهمن هم مرگ راحتی داشتم و هم از زندگیم راضی بودم! بعد در حالیکه تمام عضله های بدنم هی کش میومدن خیلی تلاش کردم به زور لبخند بزنم، یک لبخند بیریختی هم شد که نگو! به جای لبخند بیشتر شبیه این بود که دارم بهشون فحش میدم :))
بعد قسمت خوبش صداهایی بود که از کهکشان میشنیدم ... صدایی مثل یک موزیک کلاسیک آرام که وسطهاش صدای زنگوله هم میومد.
*
آخر هفته قرار بود خانواده پرتقالی برای دیدن جاری بالقوه و دادن هدیه های شب یلدا بیان تهران، این پایبندی به رسم و رسومشون رو خیلی دوست دارم ... کل هدیه ها و حتی ظرفهای آجیل و میوه و ... خواهر پرتقالی خیلی خوشگل تزئین کرده بود و با خودشون آورده بودن.
یک شب هم اومدن خونه ی ما و از بس که با قندون بازی کردن و هی از این بغل به اون بغل قل میخورد، تا ساعت یک شب از هیجان زیاد و خوشحالی جیغ میکشید و میخندید ... انقدر حجم انرژیش بالا بود که ساعت یک تقریبا" به زور خوابوندیمش :)))
مثل همیشه هم از اینکه تمام روزهایی که تهران هستن رو خونه ی ما نبودن و رفتن به خونه ی برادر کوچیکه پرتقالی که چون تازه خریده ، تجهیزشده نیست و وسایلش هم مناسب پذیرایی نیست، خیلی غصه خوردم و با وجود اینکه هی به خودم تذکر دادم که ریلکس باش و اجازه نده این مسائل پیش پا افتاده ناراحتت کنن، متاسفانه نتونستم ناراحتیم رو هم پنهون کنم و این عصبانی ترم کرد.
*
از صبح، غم دارم ... همینجوری دلم میخواد نق بزنم ...
مراقب خودم نبودم و رفتم وبلاگ یه خانمی رو خوندم که از همسرش جدا شده و داستان روزهای جدایی و سختی های دور بودن از دخترش رو نوشته ... حالم خیلی بدتر شد!
*
مامان سرماخورده و امروز صبح اومد خونمون که مراقب قندون باشه ... دیشب که از گردش برگشتیم ، تا ساعت یک بیدار موندم و براش سوپ پختم و کشمش پلویی رو تو پیاز داغ فراوون تفت دادم و عدس آب پز رو هم آماده کردم که مامان درگیر غذا پختن نباشه و فقط پلو رو دم کنه و مواد رو بریزه توش که هم ما شام داشته باشیم هم برای خودشون شام ببره خونه و دیگه نخواد برای خواهر کوچیکه و بابا ، آشپزی کنه.
الان زنگ زده که سیب زمینی تون کمه ها، تو لیست خریدت بنویس ... با اطمینان گفتم: داریم! ... میگه: نه، من از خونه میگو آوردم که درست کنم، سیب زمینی برداشتم و نگینی خورد کردم، دیگه چند تا بیشتر نمونده!
تمام خستگی دیشب موند رو دوشتم... واقعا" چرا مامان ها حرف گوش نمیدن؟؟؟
*
بازی این روزهامون شده که مثلا" دنبال قندون میگردیم و تو خونه صداش میکنیم و فسقلی با روروئکش مثل بنز میاد سمتمون و میخنده ...
دیروز رفته بود اتاقش و وقتی صداش میکردیم، گیر کرده بود بین چارچوب اتاق و کمد جلوی در ... تلق تلوق مکرر، نشون میداد داره به شدت تلاش میکنه بیاد سمت ما ...
پرتقالی بهش میگه: میزنی و میری هاااا ... وایستا افسر بیاد!
روروئک یکی از کاربردی ترین نعمت های این روزهامونه ...
برای اینکه نره سمت ِ دستگاه تصویه هوا و یه وقت نندازتش، پرتقالی مبل رو کشید جلوی راهروی خونه ... قندون هم با روروئکش بست نشست جلوی مبل و انقده زل زد به پرتقالی که بالاخره مانع برطرف شد :)))
الان مامان برام عکس فرستاده ، قندون رفته تو اتاق خواب ما و کشوی لباسهامو کشیده بیرون، همچین هم طلبکلر به دوربین زل زده که یعنی وسط این همه کار، الان وقت عکس گرفتنه؟؟ :)))
*
برایم دمنوش ِ به، لیمو آوردند، خیلی هم عالی! ... میرویم که انرژی های منفی را از خود دور کنیم و روز خوشگلی برای خودمون بسازیم :)
