دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

روز جمعه ای رئیس جون از دبی مسیج داد که من دنبال یه مدرکی هستم و بچه ها رو بفرست شرکت که ببینم تو گاوصندوق شرکت هست یا نه ... اینکه خودم کلی فکر کردم تا یادم اومد اون مدرک جزو کارهای شخصی ایشون بوده و منطقا" در شرکت نیست بماند ... همزمان که مدیر دفتر دبی رو روز تعطیلی فرستادم شرکت تا گاوصندوق رو ببینه، با برادر پرتقالی رفتم شرکت تا گاوصندوق دفتر تهران رو هم بگردم ...

 

بعد از اینکه به لطف دوربین مطمئن میشیم الان دو نفر از خدماتی ها تو شرکت هستند، رئیس جون آدرس میده که :

 

کلید اتاق ِ من تو آشپزخونه ی طبقه دوم هست ، کلید رو بردار برو روی میزم تو اون جعبه سیاهه کلید گاو صندوق رو بردار ، بعد برو از فلان جا کلید اتاقی که گاوصندوق توشه رو بردار و .... یاد ِ کلید قایم کردن ِ مستر بین میافتم و خندم میگیره!

 

من و برادر پرتقالی رفتیم سروقت گاو صندوق و بعد که کلیه مدارک رو ریز به ریز چک کردم و دیدم خبری ازش نیست ... دوباره پرونده ها رو زورچپون گذاشتیم تو گاوصندوق و بعله!!! کلید گاو صندوق گیر کرده بود و در نمیومد ... نیم ساعت تموم تلاش کردیم و کلید نحسی بازی درآورد و خارج نشد ...

 

اینکه چطوری به رئیس جون گفتم جریانو بماند ! و اینکه ایشون چقدر از دوربین به تلاش ِ ناکام ِ ما خندیده هم بماند!

 

منم در گاوصندوق رو همونجوری بستم و صندلی رو جوری جاساز کردم که خیلی به چشم نیاد که کلید روش مونده و اومدم بیرون .... به خدماتی میگم، کلید زاپاس اتاق رو بهم بده ... طفلک با کلی خجالت و من من گفت: آخه اجازه ندارم ... ممکنه لازم بشه ... حالا منم نمیتونستم بگم کلید رو برای چی میخوام ازش بگیرم، همینطوری که حق به جانب گفتم: کلید رو بده به من با مسئولیت ِ من.

تو راه برگشت به برادر پرتقالی میگم: خوبه ما باهم بریم دزدی :)))) 

بعد از اینکه کلی از وقت مون هدر رفت، به رئیس جون میگم یکشنبه بچه ها رو میفرستم انبار بایگانی، ممکنه ضمیمه سندهای سال 86 چیزی پیدا کنیم ... خیلی ریلکس میگه: نمیخواد بابا، اینجا راحت درخواست المثنی میدن!!!  

*

دیروز به اتفاق خانواده رفتیم شهرک سینمایی غزالی که خیلی خوش گذشت ... برای نهار خواستیم بریم گرند هتل که بهداشت اونجا اعتمادمون رو جلب نکرد ... رفتیم آبگوشت خونه ی ایرانشهر که اوووف باید یه ساعت تو نوبت میبودیم، آخرش به پیشنهاد خواهر کوچیکه رفتیم، رستوران قناری تو خیابون سمیه ... محیط با صفایی داشت.

 

تو راه برگشت فهمیدم یکی از دوستان ِ خواهر کوچیکه چند روزه تب و لرز داره و بیمارستان بستری شده و خواهر کوچیکه هم میخواد بره عیادتش ... بعد که هممون دم خونه پیاده شدیم اومدم صندلی جلو و گفتم: منم بیام!

 

یه نگاه شاهزاده به گدا به من انداخته و میگه: آخه با این کفش و تیپ؟!!! ببخشید شما میخواید برید پیاده روی کفش تق تقی با مانتو مجلسی میپوشید؟؟؟

 

بعله ... دست از پا درازتر از ماشین پیاده شدیم و حالا پرتقالی ول کن ماجرا نیست ...

 

شب که میخوایم بریم خونمون میگه: ببین تو صندلی عقب دراز بکش، کسی تیپت رو نبینه، خجالت بکشی ...

 

من اگه کسی بهم میگفت تیپم ضایع اس، اصلا دیگه باهاش حرف هم نمیزدم!

 

عصر هی منو از خواب بیدار میکنه که، خدایی همینطوری بدون مقدمه بهت گفت خیلی جوادی؟؟

 

اصلا" غصه نخوریا ... یه وام تپل میگیرم، میرم خارج، برات یه عالمه لباس خوشگل میخرم، دیگه بخاطر تیپ ضایع ات، از ماشین نندازنت بیرون!

 

موندم اول به خدمت خواهر کوچیکه برسم، یا از خجالت پرتقال فروش در بیام!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 12:2 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • بعد از ده روز بالاخره درن های مامان رو درآوردند، اما چسب های نامرد بدنش را زخم کرده اند ، مثل حساسیت است انگار ... خودش میگوید مثل تاول های سوختگی است و من نخواستم ببینم ... گرچه اگر میخواستم هم اجازه اش را نمیداد.

    شنبه و چهار شنبه ی گذشته که مسیر یک ونیم ساعته را بخاطر اوج ترافیک، پنج ساعت در راه میبودم ... گرچه در مسیر خوش میگذشت و فرصتی بود که باهم گپ بزنیم، که شاید شب ها از پادرد ِ ناشی از کلاج و ترمز کمی بیخواب میشدم، اما تمام مدت هی میگفتم : خداجان شکرت ... که اگر هم ریسک سرطانمان بالاست، که اگر عمل هایش دردناک هستند، حداقل میدانیم درمان و راه پیشگیری دارد، که  پزشک های خوبی هستند که میتوانیم بهشان اعتماد کنیم و باز هم شکرت که اگر هم پایمان به بیمارستان ها باز میشود، لنگ هزینه دوا و درمان نیستیم.

    مامان که بخاطر عمل اخیرش، خون زیادی از دست داده ، از دکتر کسب اجازه میکند که: آقای دکتر من جیگر میتونم بخورم؟

    در جواب منفی ِ دکتر خیلی جدی چونه میزنه که: قلوه ، قلوه چطور؟؟

    خواهر کوچیکه که شاهد ماجرا بود میگفت: دکتر یه لحظه هنگ کرده بود و زد زیر خنده.

    *

    وقتی درخواست ِ انتقالی ام همزمان شد با این حکم ، خیلی غصه خوردم ... سعی کردم خودم را وفق بدهم و اعتراف میکنم که انرژی خیلی زیادی ازم میگیرد ... که با افراد زیادی در ارتباطم و هر کدام هم یک ادا و اطواری دارند ... که مثلا" وقتی میرسم خانه ، جان ندارم و چه سخت بود فصل زمستان که وقتی میرسیدم خانه هوا تاریک بود ... که از ترافیک زیاد زانو درد گرفته ام و بعضا" سردرد ... اما در نهایت "خوشحالی" انتخابم بود و از خودم رضایت داشتم ...

    در این دوران، واحدی که برایش درخواست انتقالی زده بودم هم رفت رو هوا ... بعد دیدم شرایطم خوب است و خدارو شکر کردم که خواسته ی من ، با اراده اش یکی نبوده است و به حرف ِ من گوش نداده است.

    شنیدم مدیر واحدم دوباره به گوش یکی از مدیران رسانده است که نصف ِ پاداش ِ ماموریت را به تو میدهم اگر حکم فنجون را بگیری و اسم من را به جایش بزنی ... که کمین کرده بود که مثلا" سوتی بگیرد و صدایش را برایم بالا ببرد و انگار کسی بهم قدرتی داد که منفعل نباشم و از حقم دفاع کنم و پاداشم شنیدن این جمله باشد که : اشتباه قضاوت کردم ... که پشت سرم حرف های نامربوط میزند و من نمیدانم تهش چه خواهد شد ... غم دارد دلم ... که میترسم و گرچه گاهی ناامید میشوم و دلم میشکند ولی امید دارم خداجان باز هم هوایم را دارد ... من هنوز هم به معجزه ایمان دارم.

    *

    دو نوع نیایش وجود دارد:                       

                                         

    نخست آنکه کسی می خواهد اتفاقات مشخصی رخ دهد. می خواهد به خدا بگوید چه کار کند. نه زمان و نه مکانی در اختیار خالق می گذارد تا عمل کند. خدا که بهتر می داند چه چیزی برای هر کس بهتر است، مطابق برنامه خود عمل می کند و شخص احساس می کند نیایش اش شنیده نشده است.

     

    نوع دوم دعا این است که حتی بدون درک روش های قادر متعال، انسان می گذارد که برنامه های خدا در زندگیش رخ دهد. او دعا می کند که رنج از او دور شود، شادی نبرد نیک را می خواهد، اما فراموش نمی کند که مدام بگوید : " اراده تو محقق شود."

    رزم آور نور به شیوه دوم نیایش می کند.

     

    رزم آور نور – پائولو کوئلیوی عزیز

     

    *

    بعد از ازدواجم، در هر میهمانی عقد یا ازدواجی که قدم میذارم ...با دیدن عروس و داماد از شدت شوق و هیجان گریه ام میگیره که این حس خیلی برام عجیبه ... همین پنج شنبه، کلی نفس عمیق کشیدم تا مبادا اشکم سرازیر شود.

    *

    سه چیز برای داشتن شادی در زندگی حیاتی است:

    کاری برای انجام دادن

    کسی برای دوست داشتن

    و اتفاقی که به روی دادنش امید داشته باشی.

    نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 8:56 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []