دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

روز جمعه ای بعد رفع یک دلخوری ِ فی مابین شال و کلاه کردیم ورفتیم خیابون بهار .... ویییی خیلی بامزه بود! همه یا یه بچه دستشون، تو بغلشون بود یا تو دلشون :)))

خیلی جلوی خودمونو گرفتیم که بیش از نیاز خرید لباس و وسایل نکنیم و به نظر موفق بودیم.

یه لباس مثلا" اندازه ی دو وجب میدادن دستم میگفتن برای بدو تولد تا یک ماهگیه! البته اگه بچه زود یا خیلی ریز به دنیا بیاد باید سایر دوصفر بگیرین که کوچیکتره ... اونوقت من و پرتقال فروش هی نیگا به حلقه یقه و دست ها میکردیم و میگفتیم اصلا" مگه آدم تو این جا میشه؟؟؟

مامان و بابا جانم هم به هوای خرید رفتن بیرون و کلی لباس برای نی نی گولو گرفتن و بابا هم زود عکسشون رو برام تو تلگرام فرستاد ... هاهاها بعضیاشون خیلی خنگن! مخصوصا این شلوار تو خونه ای ها ... هیچ کدوم تصوری از اندازه بچه نداریم ... مثلا" سایر شش تا نه ماه رو نیگا میکنم و میگم: وقتی که اینو بپوشه دیگه کم کم داره چهار دست و پا رو تمرین میکنه! بعد خودم شک میکنم که آخه این که خیلی کوچولوئه که!

پرتقال فروش میگه، تو تا چند وقت بعد زایمان میخوای خونه ی مامان بمونی؟؟؟ میگم دیگه بیست روز رو که هستیم ... (البته تو ذهن خودم کمی بیشتر از بیست روز هست!) تا وقتی که بتونم خودم و نی نی گولو رو جمع وجور کنم.

آخ! یادم رفته بود اینو بگم ... بابا داره بهمون توصیه میکنه که ایشالا یه پسر خوب و با ادب و درس خوان و متدین بزرگ کنید ... با قسمت خوب و با ادبش مشکلی نیست ... اون بخش درس خوان هم که خب من به هیچ وجه الگوی مناسبی برای نی نی گولو نیستم، والا یه متقلب حرفه ای تحویل جامعه میدم! ... قسمت آخرش ولی خیلی خفن بود! متدین؟؟؟؟ جاااانم؟؟؟ الان چی در من و پرتقال فروش و اصلا" خواهر کوچیکه دیده که فکر میکنه ما همچنین توانایی هایی داریم؟ :)))  جاتون خالی کلی خندیدیم به این دعا ... البته الان نیاین تو شکمم که متدین خیلی هم خوبه و اینا هااا ... اولا" که دیگه یه نی نی تو دلم دارم و جا برای شما نیست، دومندشم که حرفم سر شایستگی هاست، من وقتی خودم آدم مذهبی نیستم که نه میتونم و نه دلم میخواد بچه مذهبی داشته باشم، .... خولاصه بسی خندیدیم و شاد شدیم از این توصیه.

الانم که گوش های فینگولی دیگه میشنوه، میخوام با موسیقی فاخر شهرام شب پره و شماعی زاده و داوود بهبودی و اساتیدی از این قماش آشناش کنم.

*

چقدر پیدا کردن اسم پسر سخته! کلی سایت و یه کتاب قطور و اسامی سازمان ثبت احوال رو شخم زدم و هنوز اسمی که به دلم بشینه پیدا نکردم ... از پیشنهاداتتون به شدددت استقبال میکنیم. ترجیحم اینه که اسم مذهبی نباشه و از این اسمای عجیب نباشه که بعدش بپرسن حالا دختره یا پسر؟ :)))

*

این متن پایین از دکتر شیریه:

"به هر كنار هم بودنى نميگوييم رابطه عاطفى،

به هر نشخوار رابطه خوبى كه سالها پيش با طرف داشته ايم و الان منقرض شده، نميگيم عشق،

متاسفانه عمرمان حرام روابط موقت با كلى آزمون و خطا ميشود و خسته ميشويم از گذشته عاطفى مان و مضطرب از تنها ماندن."

آدمها  باید بخوان و با کسب تجربه و مطالعه، جرات خروج از تنهايى يا رابطه بد را پیدا کنند و وارد روابط درست بشوند و آنرا با آرامش حفظ كنند.

یه چیزایی مثل پریدن تو آبه، اولش یه کمی استرس داره ... اما باید انجام بشه.

یه چیزایی مثل ارزیابی دستاورد های زندگی خودمون بر اساس توانایی ها و نه تصوراتمون.

- جسارت بررسی مختصات اطرافیانمون تا مطمئن بشیم جای درستی از زندگیمون ایستادن و اطمینان از اینکه خط قرمزهامون رو درست نشونشون دادیم. لزومی نداره شما به هرکسی بابت مسائل خصوصی زندگیتون توضیح بدین و یا اگه کسی به تولد خصوصیتون دعوت نمیشه، انتظار داشته باشه که شما شرمنده بشین.

- جرات حذف آدمایی که گرچه دوستشون داریم، بهشون دلبستگی داریم و برامون عزیزن، ولی حضورشون آینده ما رو تحت تاثیر قرار میده.

وقتی من با یک آقای خیلی محترم ِ متاهل بیش از حد مراوده دارم، یا اجازه میدم وقت و بی وقت باهام تماس بگیره (ولو برای مسائل کاری!) باید بدونم این میتونه رو کیفیفت زندگی من اثر منفی بزاره (که بی شک اتفاق میافته). یا به این بهانه که چون پارتنر جدی تو زندگیم نیست، وقتمو با کسی میگذرونم که اتفاقا" باهم که هستیم بهم خیلی هم خوش میگذره ، اینجا باید بپذیرم که بخاطر وابستگی هایی که پیش میاد من نمیتونم  رو افراد جدید خوب فکر کنم و ناخودآگاه این پالس رو میفرستم که کسی تو زندگیم هست و شانس ملاقات با افراد جدید رو از دست میدم.

- پذیرفتن اینکه روی فرد مناسبی تو زندگیمون سرمایه گذاری نکردیم ...

شرایط آدما تو این حالت کاملا" متفاوته، در اینکه همسر ، نامزد، پارتنر یا حتی شریک مناسبی رو تو زندگی نداشته باشیم عکس العمل های متقاوتی رو میطلبه ... تبعات تمام کردن یک رابطه دوستی به مراتب کمتر از تمام کردن یک زندگی هست .... اینجا باید بی طرفانه بشینیم ، اول خودمون و بعد رابطه و طرف مقابل رو بررسی کنیم ... اشتباهات خودمون رو ببینیم و بپذیریم و سعی کنیم رفعشون کنیم ... برای بازسازی رابطه زمان بزاریم و در نهایت اگه واقعا" هیچ راهی نبود بپذیریم که این رابطه آینده ای نداره و اگر موندیم و ادامه دادیم، بخاطر انتخاب خودمونه و فردا که به بن بست رسیدیم بیرون از خودمون دنبال مقصر نگردیم.

-  اینکه فکر کنیم به رفتارهامون و اگه اشتباهی مرتکب شدیم، عذرخواهی کنیم! همونطور که انتظار داریم دیگران بابت رفتار زشتشون از ما عذرخواهی کنن.

اینجا باید که غرورمون رو بزاریم زیر پا ... که مثلا" برای من خیلی سخته ولی وقتی انجام میدم حسابی سبک میشم و احساس میکنم ارج و قرب ام رفته بالا :))

فکر کردن به هر کدوم از این موارد و حالت های مشابه جرات میخواد و برداشتن قدم بعدیش برای اصلاح شرایط واقعا" اراده میطلبه ... من نه همیشه و نه همه ی موارد رو، ولی حداقل این مواردی که نوشتم رو خودم انجام دادم ... دردش رو هم به وقتش کشیدم ... گاهی حس میکردم نمیتونم نفس بکشم، ولی انجام دادم و وقتی دوران طوفانی رو پشت سر گذاشتم، نگاه کردن به مسیری که طی کردم بهم قدرت میده. نمیگم راحته، ولی اولا" باید انجام بشه و ثانیا" ارزشش رو داره.

"وقتی رفتار مهرطلبانه خود را کنترل نمیکنیم، آدمها را باج گیر میکنیم و طنز تلخ ماجرا این است که حرفه ای نقش قربانی را بازی میکنیم."

لطفا" سعی نکنید با القای حس گناه به طرف مقابل، ازش امتیاز بگیرید و اجازه ندین کسی این کار رو در مقابل شما انجام بده. اونایی که میدونن رفتار اشتباهی انجام دادن و به جای عذرخواهی، طلبکار میشن و قهر میکنن ... برای طرف مقابل دو راه باقی میزارن، یا باید جلوی این باج دادن بایسته! و یا هی باج بده و باج بده ...

شاید نتونیم خیلی از این رفتارها رو انجام بدیم، (حتی خود من) ولی دونستن و مرور اونها کمک میکنه گاهی مچ خودمون رو بگیریم و بیایم تو مسیر صحیح.

آخیشششش .... خیلی وقت بود بالا منبر نرفته بودماااا!

*

راستی! هفت روز دیگه تولدمه ... به قول پرتقال فروش، آخرین تولد دوتایی :))

از الان به فکر تبریک های منحصر به فرد باشید .... از این کلیشه ای های سال های سال زیر سایه پدر و مادر، در کنار پرتقالی و فرزندت سلامت و شاد باشی، نباشه که اصلا" روح ندارن! به دلم نمیشینه اصلا.  یه خورده فسفر بسوزونید و تبریکات منحصر به فرد برایم ابداع کنید.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ ساعت 12:2 PM توسط : فنجون | دسته :
  • [ادامه مطلب]   []

  • روز جمعه ای با مامان و خواهر کوچیکه رفتیم برای نی نی گولو تخت و کمد گرفتیم و ساعت پنج عصر رسیدیم خونه، مامان از شب قبل قرمه سبزی بار گذاشته بود و حسابی هم جا افتاده بود... تا نشستیم تو ماشین، مامان به بابا زنگ زد که پنج پیمونه برنج دم کن ... اینکه چون مامان نگفته بود توش روغن بریز، بابا هم نریخته بود بماند! همچین زیر برنج رو کم کرده بود که تا ما از اون سر شهر برسیم به خونه برنج هنوز دم نکشیده بود ... دیگه از گرسنگی نمیدونستیم قاشق رو تو چشممون کنیم یا تو دهنمون.

    *

    تازگیا تکون های نی نی گولو رو خیلی واضح حس میکنم، بارها شده مثلا" تو حال خودم بودم بعد با تکون نی نی گولو ییهو از جام پریدم!

     

    یه بار که مشغول دیدن تلویزیون بودیم همچین از جام پریدم که سوژه خنده ی پرتقالی شده بودم.

    دیروز نمیدونم بالانس میزد ، چکار میکرد اصلا" نمیتونستم سرکار تمرکز کنم، تا میرفتم تو دل کار، یهو ناغافل تکون های شدید میخورد، در این حد که از روی لباس هم مشخص بود ... انگاری یکی از تو دلم رو نیشگون بگیره ... شب هم همچین با تکونش از جام پریدم که تبخال زدم :))

     

    دارم برای خواهر کوچیکه تعریف میکنم میگه: این دفعه که دیدمت بگم برای خاله اش یه پشتک بزنه منم ببینم. :)))

     

    دلم گرد و قلمبه شده ... چند هفته قبل داشتم با یکی تلفنی صحبت میکردم و حرف از تاریخ زایمان شد ... بعد ییهو وحشت کردم! انگاری دلم میخواد نی نی گولو همینجا تو دلم بمونه، تصور اینکه بیاد بیرون همزمان که هیجان انگیزه ولی خیلی استرس زا هست برام.

    در کنار اینکه خدارو رو شکر میکنم که نعمت این تجربه مادر شدن رو بهم داده، همیشه بابت اینکه پرتقالی انقدر همراهم هست شکرگزارم ... همین که مثلا" حواسش هست کفش هامو خودش برداره که من دولا نشم، که صبح ها مثل باباها میشینه و زیپ کفشم رو میبنده ، وقت و بی وقت که کمردرد میگیرم پشتم رو ماساژ میده و روی تغذیه امون دقت داره... خدا جان متشکرم!

     

    *

    سرکار طبق معمول شلوغم ... گاهی روزها ساعت شش و هفت از اداره میام بیرون و تقریبا" وقت خالی هم ندارم ولی راضی هستم.

    البته جلسات پنج ساعته با افرادی که خودشونم نمیدونن چی میخوان و فقط سر ملت رو میخورن خیلی دلچسب نیست ... اما شکر خدا به یمن اون حکمی که قرار بود برای من جنبه تنبیه داشته باشه ولی برعکس شد، جایگاهم طوری هست که بتونم حرفش رو نفی کنم ... اما راستش انقده حرف میزنه و حرف میزنه که تقریبا" همه کلافه میشیم. (خیلی تابلو نیست که در مورد یک شخص خاص صحبت میکنم؟) ... خیلی دلم میخواد بدونم چه چیزی باعث میشه یک فرد بالغ وقتی میبینه کسی به حرفش گوش نمیده ، باز هم به حرف زدن ادامه میده!  

     

    امروز رفته بودم پیش یکی از مدیران، که برای یکی از همکارها که تو مدیریت ایشونه ولی تو انجام پروژه خیلی کمکم کرده تایید پرداخت پاداش رو بگیرم ... همزمان یکی از همکاران دیگه که اتفاقا" خیلی هم سنگ میندازه تو پروژه اومد تو اتاق ... یعنی اگه میفهمید برای یکی درخواست پاداش دادم و این جزو اونا نیست همین شبانه ترور میشدم! بعد انقده کیف داد وقتی مدیرشون گفت لطفا" تشریف ببرین دارم با این خانم صحبت میکنم ... انقده کیف داد که نگو ... اصلا" خستگی تحمل ایشون تو جلسات کلهم رفع شد :)))

     

    *

    پرتقال فروش هفته گذشته به شدت سرماخورده بود ... در این حد که سه روز نرفت سرکار و شب ها هم تو پذیرایی میخوابید ... روز چهارشنبه ای، گفتیم خودمان را لوس کنیم و شب بریم خونه مامان جانمان که یه وقت ویروس دامن منو نگیره ... از سرکار زنگ زدم خونه که پرتقالی امروز هم خونه اس و من براش سوپ درست کردم و شب میام پیش شماها ...

    یعنی اگر یک درصد فکر کنید موضوع صحبت من بودم اشتباه کردین! من نمیفهمم من بچه ی اونا هستم یا پرتقالی! والا ...انگار نه انگار من الان شرایطم خاصه! مامان سریع طرز تهیه آش شلغم رو میده و سفارش اکید میکنه که به پرتقالی خوب برسم ... منم سرمو انداختم پایین و رفتم به آغااا رسیدگی کنم!

    یعنی میخوام بگم همچین خانواده دوماد ندیده ای هستیم ما!

     

    *

    پرتقال فروش داره برای امتحانات پایان ترم دانشجوهاش سوال طرح میکنه، خانم تاشکیران میگه:

    یه جوری سوال طرح کن انگار داری برای خواهر مادر خودت سوال طرح میکنی!

    یکی نیست بگه خاله جان! یکم آبرو داری کن. کسی که وقتی نمرات دکتری پرتقالی از نمرات ابتدایی من بالاتر بوده، به حرف من و تو که نمیاد از آرمان های تحصیلیش دست بکشه که!

    من که پرونده ام سیاهه! همون ترم اول ِ پس از ازدواج مشروط شدم .. در تمام امتحانات سه ترم ِ بعد هم شاهد چشمای گرد شده ی پرتقالی موقع نوشتن تقلب بودم! یعنی هستن کسانی از نسل دایناسورها که فکر میکنن آدم وقتی دانشجو میشه تقلب نمیکنه

    *

    دو هفته دیگه تولدمه و در کمال تعجب کاملا" یادم رفته بود! یعنی چند روز قبل وقتی پست یکی تو اینستا رو دیدم تازه یادم افتاد اوا تولد خودمم نزدیکه ها!

    اینکه نمیدونم دلم چی میخواد برای کادو هم که خیلی عجیبه ... هم دلم میخواد آخرین تولد دو نفره ایمون یه جور خاص باشه، هم اصلا" حس فکر کردن بهش رو ندارم ...

    به نظرتون جا داره پیشنهاد یک سفر رو بدم

    نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ ساعت 5:37 PM توسط : فنجون | دسته :
  • [ادامه مطلب]   []

  • قرار شد به مناسبت تولد و دفاع پرتقال فروش بریم شهر پرتقال فروش و همزمان با جشن تولد خبر اومدن نی نی گولو رو هم بهشون بدیم ...  

    چند روز قبل از رفتن هم خبر ِ نی نی گولو رو به جاری جان دادم که یه وقت هیجانی نشه و قول گرفتم پیش خودمون بمونه تا اون روز که خودمون بیایم.

    ما چهار شنبه رفتیم و مامان، بابا و خواهر کوچیکه هم پنج شنبه صبح اومدند که هم تو جشن ما شریک باشن و هم خانواده پرتقالی رو ببینند.  

    ظهر پنج شنبه، پنج + 1 تایی  رفتیم یه جایی بیرون شهر و دیزی خوردیم باقلواااا .... داشتم میترکیدم ولی از بس بخاطر ویارهام گرسنگی کشیده بودم عینهو ایام الله رمضان خیمه زده بودم رو سفره و رضایت نمیدادم که بریم :))  

    بعدش هم مامان اینا رفتند هتلی که از قبل رزرو کرده بودند و نتیجه پرخوردی من هم این شد که  به زور شربت آبلیمو و شک های خواهر پرتقالی که احتمال بارداری برام میداد! کمی خوابیدم که حالم جا بیاد :)))  

    تقریبا" از صبح همه مشغول تهیه غذا و دسر و پذیرایی ِ شب بودند ... مهربون ها انقدر با لطف و محبت برای شام تدارک میدیدند که من کلی خجالت کشیدم  و هی هم نق میزدم که خب این شیرینی تموم شدن درس پرتقالیه بریم بیرون شام مهمونِ ما، ولی امان از دست ِ این مامان ها! فکر میکنند اگر مهمونشون رو تو رستوران دعوت کنند یعنی خیلی احترام نگذاشتند، مامان خودمم همینطوریه هاااا!  پدر خودشون و مارو درمیارن از بس که هی مته به خشخاش میزارن.  

    تمام مدت بابت احترامی که برای من و خانواده ام قائل بودند که این همه با عشق خودشون رو به زحمت انداخته بودند ازشون تشکر میکردم و خدارو شکر.

    شب دوتایی رفتیم یه کیک خوشمزه خریدیم و روش هم نوشتم: بابا پرتقالی تولدت مبارک.   

    مامان اینا که اومدند بعد سفره شام رنگارنگی که چیدند ... رفتم کیک رو آوردم و به جاری جان علامت دادم که فیلمبرداری کنه ...   

    حالا هی میگه: فنجون حالا نمیشه دو سه ماه دیرتر اعلام کنی، حیفه آخه! من تنهایی مرکز توجه بودم الان توجهات نصف میشه :))) بهش میگم دیگه تموم شد از امشب من میشینم روی اون مبل بالای خونه، تو هی میری برام شربت و ویارونه میاری!

    کیک رو گذاشتم روی میز و همینطوری که پرتقالی رو میبوسیدم تو گوشش گفتم، تا چند دقیقه دیگه دوباره من میشم مرکز توجه ، یوهاهاهاها :))) 

    حالا ملت ِ دانشگاه رفته همینطوری که دارن دست میزنن و تبریک میگن، متن ِ روی ِ کیک رو خوندن: بابا! پرتقالی تولدت مبارک!  بعد چند لحظه هنگ کردن و همدیگه رو نگاه کردن و تو چشمای ما زل زدن و یهو شهر بهم ریخت و صدای دست و خوشحالیها رفت بالا ...  

    مامان ِ پرتقالی بدو رفت برامون اسپند دود کرد و همه کلی بهم تبریک گفتند و خب اون وسطاهم یه کوچولو به پرتقالی توجه کردند :))) 

    شدت هیجان به حدی بود که مامان و پرتقال فروش گریه اشون گرفته بود  خب جمعیتمون هم زیاد بود و حسابی خوش میگذشت ... مخصوصا" به من :)))  به اینصورت که مثل صاحب مجلسا وایستاده بودم کنار کیک، پرتقالی ها صففففففففف کشیده بودن برای ماچ و بغل و تبریک

    دیگه روز جمعه هم بعد صبحانه کم کم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و یه قابلمه هم کشک بادمجون از شام دیشب زدیم زیر بغلمون و سرجاده با بابا اینا قرار گذاشتیم برگشتیم تهران. 

    جاری جان هم خیلی قاچاقی رفت از کمد ِ مخفی جات برام چیپس و پفک آورد و چپوند تو کیفم :))  

    تو سونوگرافی غربالگری بهم گفتند جنسیت نی نی گولو پسره ، اما چون امید داشتم که اون بند ِ ناف باشه :))) صبر کردم تا غربالگری دوم رو هم انجام بدم و بعد خبررسانی کنم.  

    سونوگرافی آخر رو جایی انتخاب کردم که بتونم همراه ببرم وبا پرتقال فروش رفتم ... قیافه ی پرتقالی از دیدن مانیتور،شنیدن صدای قلب برای اولین بار و  توجه به جزئیاتی که دکتر نشون میداد خیلی دیدنی بود .... یه جا دوتا بیضی کوچولو نشون داد و گفت این: کف پاهاشه  بعد یه تصویر خیلی واضح از یک دست مشت شده  بعد این دماغشه ، این ستون فقراتشه و ....   

    خیلی تجربه خوبی بود ... پرتقالی میگفت: من اون لحظه به هیچی فکر نمیکردم و اصلا" مشکلات و دردسرهاش برام مهم نبود   

    دکتر گفت جفت ام پایینه و بهتره مسافرت نرم و فعالیت زیاد نداشته باشم، بعد من گفتم: به جز فردا که دارم میرم کیش دیگه ؟ :)))

    فرداش هم به مناسبت تولد مامان جان رفتیم کیش و ما هم  به مناسبت  اومدن نی نی گولو مهمون بابا شدیم و حسابی خوش گذشت ....  سفر بی نظیری بود ...  برای اولین بار تکون خوردن نی نی رو روز تولد مامان احساس کردم ، اولش فکر کردم ویبره ی موبایلمه و بعد که یادم اومد مانتوم اصلا جیب نداره قیافه ام این شکلی شد :  

    دومین بار هم وقتی بود که تو کیش داشتیم برای برنامه ی شب رای گیری میکردیم، که نی نی گولو هم با تکون خوردن یه رای داد

    به  خانواده پرتقالی جنسیت نی نی رو اعلام کردیم و کمی هم برای نی نی گولو و  نی نی جاری جان که هنوز هیچ کدوم اسم ندارن خرید کردیم ...  

    رفتیم یه پستونک خریدیم که مخصوص دارو بود ، پرتقالی خیلی جدی میگه: پس دماغ بچه برای چیه؟؟ دماغش رو میگیری... نفسش بند میاد دهنش رو که باز کرد دارو رو میریزیم تو حلقش     

    برای بیست و هشت صفر رفتیم پیش خانواده پرتقال فروش که به نذری حلیم هم برسیم ... اولندش که خیلی مشکوک وار!! دیگ حلیم جا کم آورد و شد دو تا دیگ بزرگ ... (امان از دست این مامان ها!)

    به پرتقالی میگم بعد اینکه نی نی گولو سر و کله اش پیدا شده این ششمین سفریه که میرم و تاحالا چهار تا مقصد بردیمش ...  اونوقت چرا جاری جان یه سر نمیاد پیش ِ ما که بریم دوتایی خرید کنیم!

    میگه: ببینم میتونی این بچه رو هم جهانگرد بار بیاری منو بیچاره کنی یا نه! بعدشم این آخرین سفریه که میریم، مگه دکتر نگفت جفت ات پایینه و باید استراحت کنی؟!

    دیگه صداشو در نیاوردم که از حالا دارم برای تعطیلات دیماه نقشه میکشم.

    اونوقت آقا رفته از تو اینترنت یه متن پیدا کرده که بابا ها هم بعد از بدنیا اومدن بچه اشون دچار افسردگی پس از زایمان میشن .... بعد برام نوشته: به نظرم من از الان افسردگی گرفتم ،باید برم سفر ... مواظب پسرم باش!

    نوشته شده در شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ ساعت 1:37 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []