اهمم اخبار از دیار پرتقال فروش ...
اولندش با اینکه همه وسایل رو به جز ساک قندون و خوراکی های توراهی رو از قبل جمع کرده بودیم، بازم ساعت شیش عصر راه افتادیم ... البته که خوش میگذره ولی رانندگی تو شب خیلی خسته کننده اس ... کِتف ِ منم حسابی درد میکرد و درست وقتی میخواستیم جاهامون رو عوض کنیم، قندون بیدار شد و منم دیدم نمیتونم با این گرفتگی ِ کتف هی برگردم عقب بچه رو سرگرم کنم، ترجیح دادم پشت فرمون بمونم و پرتقال فروش به قندون و مامانش رسیدگی کنه :) وقتی رسیدیم دیدم مامان و بابای قندون و خواهر زاده اش جلوی در منتظرمون بودن ... از خستگی تحمل نداشتم وایستم ... یه جا قندون داشت نق میزد، گفتم غریبی میکنه .... مامان ِ پرتقال فروش آوردش طرفم که من بغلش کنم، گفتم نه مامان! ولش کن، عادت میکنه :)) در این حد خسته بودم.
شام رو که خوردیم من مستقیم رفتم خوابیدم و اصلا" نفهمیدم پرتقالی و قندون کی اومدن برای خواب ... فقط نصفه شب دیدم قندون چرخیده و رفته بالای سرم و گذاشتمش سرجاش ...
پنج شنبه صبح یکم خاله بازی کردیم و یهو ساعت پنج تصمیم گرفتیم بریم خونه ی داماد که یه جشنی مخصوص آخرین روز مجردی داماد داشتن ... قسمت خوبش این بود که مراسم تو حیاط باصفای خانه داماد بود و قسمت بدش این بود که باید رقص آقاها رو نگاه میکردیم فقط ... کلی از دست ِ این برادران ِ پرتقالی خندیدیم از بس که ادا درمیاوردن ... یه جا که آهنگ ِ ترکی گذاشت هی گفتم برم وسط یه دور بزنم و بیام ، پرتقالی به زوور نگهم داشت، منم دیدم نمیتونم طاقت بیارم یکم درجا رقصیدم.
* پرتقالی قبلا" یه جوری از این مراسم تعریف میکرد که فکر میکردم داماد لخت و پتی میره بالای صندلی و لباسای دومادی رو تنش میکنن که دیدم نه بابا ، این کت رو درآوردن، اون یکی رو تنش کردن فقططط ... انقده هم براش لباس آورده بودن انگار دوماد لخت مونده :)) بهش میگم این کجا و اون کجا؟؟ میگه الان متمدن شدیم، قبلنا دوماد تو کوچه با یه لباس زیر میرفت رو صندلی لباس دومادی میپوشید ، بقیه هم نگاهش میکردن و دست میزدن :))
بعدشم برای حنابندون نموندیم و با همون لباسا رفتیم یه پارک مصفا تو ارتفاعات و شام خوردیم و دور همی کلی کیف کردم ... شب هم با یه تعارف بدو رفتیم پشت بوم خونه ی خواهر پرتقال فروش ... آخ آخ ... اینو بگم که چون میترسیدیم قندون هی رو پشت بوم اینور اونور بره گفتیم تو ماشین بخوابونیمش ، خوابیده ببریمش پشت بوم ... آقا ما نیم ساعت خیابونا رو چرخیدیم و وقتی خواب قندون سنگین شد رفتیم دم ِ خونه ی عمه قندون ... پرتقالی خیلی آهسته از ماشین پیاده شد و یواش یواش داشت میرفت سمت در که یهو قیژژژژژژژژ قیژژژژژژژژژ در پارکینگ با یه صدای بلند باز شد و شوهر عمه ی قندون با خوشحالی و هیجان و صدای بلند گفت: فنجون خانم بیا ، ماشین رو بیار تو پارکینگ من ماشینمو بیرون گذاشتم!
هرچی رشته بودیم، پنبه شد ... قندون یه چرت خوب زده بود و وقتی من رفتم بالا دیدم شاد و شنگول میچرخه و تو بغل همه کیف میکنه انگار ساعت پنج عصره! :)) بعدشم که پشت بوم راس ساعت دوازده بیهوش شد و منم عین ندید بدید ها از ذوغمرگی تا ساعت دو شب بیدار بودم و تلاش میکردم از خودمون و آسمون و ستاره هاش عکس بگیرم .
جمعه صبح بعد یه صبحانه مفصل رفتیم خونه مامان پرتقالی و بعد نهار آماده ی عروسی شدیم ... سرحاضر شدن کلی خندیدیم و انقده شوخی کردیم و خندیدیم که حسابی شارژ شده بودیم ...
اومدم واحد ِ مامان ِ پرتقالی و خیلی زیرپوستی فلش ماشین رو زدم به تلویزیون و با صدای کم آهنگ ترکی گذاشتم و بعد که دیدم مامان و باباش خوششون اومده، روم زیاد شد و صدا رو زیادتر کردم و بعدشم آهنگای شاد گذاشتم که مامان ِ پرتقالی ازم تشکر کرد ... بابای پرتقال فروش گفـت: تو واقعا" ترکی بلد نیستی و موزیک ترکی گوش میدی؟ گفتم نمیفهمم ولی با آهنگش قرم میاد :)) پرتقالی اومد تو تا صدای موزیک رو شنید گفت: کار توئه؟؟ گفتم یسسسس! گفت: حدس زدم، تو خونه ما از این صداها در نمیومد :)))
عروسی هم قسمت حاضر شدنش خوب بود و عروسی جدا خیلی چیزی برای تعریف ندارد ... دوازده شب هم برگشتیم خونه ی پرتقالی ها ، پیژآمه هامون رو پوشیدیم و دوباره رفتیم خونه ی عمه ی قندون ...
شنبه صبح هم بعد صبحانه برگشتیم خونه ی مامان ِ پرتقالی و یکم دلبری کردیم و راه افتادیم به سمت تهران ...
*
دیروز صبح با یه کابوس وحشتناک و فوق ِ واقعی ، با صدای تلفن بیدار شدم و فهمیدم پرستار قندون حالش خوب نیست و نمیاد ... نمیتونستم بفهمم الان کدومش واقعیه و کدومش خواب ... دختر عمه ی مامانم از خارجه اومده بود خونمون و مهمونمون بود و از اونجا که پیر ِ بیخواب هستن میدونستم تا خود صبح بیدار بودن و مامان نمیتونه قندون رو نگه داره ... دیگه من صبح رفتم سرکار و ظهر اومدم خونه، پرتقالی رفت سرکار ... ای کاش میشد همیشه همینطوری بریم سرکار و اخراج نشیم!!
دیشب هم دوباره پرستارش زنگ زد که اگه اجازه بدین من نیام، گفتم بیا، گفت بچه هام میگن استراحت کن :))
دیگه با پرتقالی مشورت کردیم و به دوستم زنگ زدم و امروز صبح بردم گذاشتمش اونجا ... خدارو شکر که ترافیک مدرسه ها رو نداریم و به موقع رسیدیم سرکار ...
امروز هی فکر میکردم من چطوری قندون رو بزارم مهد؟؟ گرچه در ظاهر راحته ولی امروز دیدم اینکه بچه رو بدی دست یکی و بیای بیرون خیلی سخته ... البته که قندون رفت دوتا جوجو دید و منو یادش رفت ... ولی یکی از دغدغه هام مهد گذاشتن ِ قندونه.
این دوستم که خیلی بهم تو بچه داری کمک کرده یه پسر هشت ساله داره و قربون محبت و شعورش بشم ... از صبح کلی عکس برام فرستاده که خیالم راحت باشه ... عکسو برای پرتقالی فرستادم میگه: بگو ما نگران خودتیم با وجود قندون چطوری به کارهات میرسی، از خودت عکس بده :))
فردا صبح هم باید قندون رو ببریم - یعنی پرتقالی میبره - آزمایش خون بده که مطمئن بشیم بدنش از نظر ویتامین کمبود نداره ... بچه تو چهارده ماهگی دوتا فینگولی دندون بیشتر نداره ... بهش که فکر میکنم فشارم میافته .
خود طفلکی ام هم که فردا شیفتم و پنج شنبه شب هم میهمانی دعوتیم ...
این شب ها تقریبا هر شب میریم پیاده روی و شب ساعت ده برمیگردیم ... با اینکه گرممون میشه و شام دیر میخوریم ولی خیلی کیف میده بهمون ... بعضی وقتا هم یه بستنی میخریم و خیلی لاکچری طور توی ِ پارک قدم میزنیم .
