شب های قدر، شاید با بقیه شبهای سال فرقی نداشته باشه، اما همین که فکر میکنم این سه روز فرصت هست تا هرچی که دلم میخواد رو بدون خجالت ازش درخواست کنم و بدم دست فرشته ها تا بره بالا تا تو بخونیشون ، احساس خوبی بهم میده ... راستش من خیلی وقته تو خونه احیا میگیرم، دلم نمیخواد با زور نوحه خونی، یاد مشکلاتم بیافتم و گریه کنم، اعتقاد ندارم حتما باید گریه کنم و دلم شکسته باشه که حاجت هام براورده بشه.
خیلی شیک و مرتب میشینم و دعاهام رو میخونم و خواسته هامو از خدا میخوام ... ازش میخوام سایه ی بزرگتر ها رو بالای سرم نگه داره،هوامو داشته باشه تا باعث افتخار خانواده ام باشم و خانواده ام سلامت باشن، محتاج نامرد نشیم ، سلامت باشیم ، روزی حلال داشته باشیم، زندگیمون آرامش داشته باشه ،آبروی مارو خودش حفظ کنه و همزمان که بهمون رزق و روزیشو روونه میکنه، فرهنگ استفاده از اونو همون بده، دستمون برای کار خیر نلرزه ، کمکم کنه کمتر قضاوت کنم ، حواسم به رفتارم باشه ، قبل اینکه هر نعمتی رو بهم بده جنبه ی اونو هم بهم بده ، عاقبت بخیر بشیم ، کمکم کنه آروم باشم و با آرامش با دیگران صحبت کنم،هر لحظه عشق تو زندگیمون جاری باشه، همیشه مارو زیر بال و پر محبت و حمایت اش بگیره و تمام دختران و پسرهای دم بخت رو خودش خوشبخت کنه و همسر نمونه ای سر راهشون قرار بده و هیچ کسی رو تو راه دوا و درمون تنها نزاره.
زیبا! من از اینکه خانواده ام را از دست بدهم میترسم ... سایه ی آنها را بالای سرم نگه دار ...
مهربان! میدانی که که چقدر مرا از شب اولی که به دیدنت میایم ترسانده اند ... همان شب، دستم را بگیر و به کرامت خودت ببخش.
خدا جانم، من یادم هست اون سالهایی که شب های قدر، حالم هیچ خوب نبود ... یادم هست که چقدر به پرو پات پیچیدم و تو در ظاهر منو نمیدیدی! ... یادم هست همان سالها که لج کردم و هیچ چیزی نخواستم ... و یادم نمیرود مهربانی ات و صبری که صبرم را لبریز میکرد ... یادم نمیرود که چه زیبا هوایم را داشتی ... که چه خطر ها را از سرم گذراندی ... تا ابد در خاطرم هست که چه قشنگ زندگی ام را نقاشی کرده ای و چه زیبا حواست به تک تک جزئیات زندگی ام هست ... دوست دارم خدا جانم و روی ِ ماهت را میبوسم.
امسال حاجت های ِ ویژه ام هیچ کدام - به جز یکی - برای خودم نیست ... به دستهای گره گشای خودت می سپارمشان.
