اون هفته های اول بعد از عروسیمون، وقتی با مامان حرف میزدم که مثلا" ما بریم اونجا یا اونا بیان خونمون، یه جوری جوابمو میداد که یعنی نه! و میگفت بمون خونت یکم به خونه ات عادت کنی!! ... نه اینکه اصلا" نریم ولی اونجوری که فکر میکردم تند و تند اونجا تلپ باشیم هم نبود ...
راستش خیلی دلم شکسته بود ولی بخاطر حفظ آبرو جلوی پرتقال فروش بروز نمیدادم ... ولی همش تو ذهنم مونولوگ داشتم که چرا؟ یعنی دلشون تنگ نمیشه؟؟ و با اطرافیانم مقایسه میکردم که من بصورت دیفالت وقتی کارشون دارم به خونه ی خودشون زنگ نمیزنم و خونه ی مامانشون رو میگیرم ...
این داستان همچنان تو دلم مونده بود تا اینکه متوجه شدیم دختر ِ یکی از دوستان ِ خانوادگیمون که همبازی دوران بچگی و همکلاس مدرسه امونه دارن جدا میشن!
واقع بینانه اگه باشم، از نظر چهره و روابط عمومی، خواهرش خیلیییی بهتر از خودش بود و همه تعجب کردیم که به این سرعت داره ازدواج میکنه و خدارو شکر که همسرش هم پسر معقول و اهل خانواده و کار بود ...
تو همه رفت و آمد هامون هم بودند و پرتقال فروش هم همسرش رو خیلی دوست داشت و اونم معتقد بود بچه ی سالم و خوبیه ... اما یه چیزی خیلی رو مخ بود! این دختر خانم انگار نه انگار که متاهله و تمام مدت خونه ی مامان و باباش بود و با خواهر مجردش خوش میگذروند ... تو همه ی معاشرت هامون هم سعی میکردند با هر لحنی داماد رو با کل کل ، ملزم کنن به اینکه خونه اشو بفروشه و بیاد کنار خونه ی پدری ِ دختر ، خونه بگیره که داماد هم زیر سیبیلی رد میکرد و قبول نمیکرد.
عروس خیلی از اینکه خونشون نزدیک ِ خونه ی پدری داماده ناراحت بود ولی نمیدید که خودش تمام مدت خونه ی پدری خودشه.
داماد کارمند بانک بود، کاری که بخاطر مراوده مکرر با مشتریان هم دقت زیادی میخواست و هم انرژی زیادی ازش میگرفت اونوقت بیشتر روزهای هفته بعد از سرکار، خسته و کوفته باید میرفت خونه ی مادر خانومش چون همسرش اونجا بود ، بالاخره آدم خونه کسی نمیتونه مثل خونه ی خودش ولو بشه و اصلا" دیگه فضای دونفره ای نیست که باهم گپ بزنن و تفریحات دونفره داشته باشن.
حالا بعد شش هفت سال، دیگه کاسه صبر داماد لبریز شده و متاسفانه کارشون به جدایی کشیده ...
با اینکه ما از طریق خانواده عروس با داماد آشنا شدیم ولی منصفانه که نگاه میکنم خانواده عروس با محبت زیادیشون باعث این جدایی شدن ... اینکه دلشون میخواست همیشه دخترشون پیششون باشه و خب این وسط هم اگه احیانا" اختلافی بین عروس و داماد بود چون تو زمین حریف بودن، داماد حیا میکرد و کوتاه میومده و ناخودآگاه دخالت مستقیم و غیر مستقیم خانواده تو زندگیشون بوجود میومد و فرصتی نبود که خودشون تو سروکله ی هم بزنن تا بالاخره یه راهی برای مشکلاتشون پیدا کنن ...
وقتی جریان اینا رو شنیدم به این فکر کردم که مامان تمام این مدت سعی میکرده بند ناف ِ منو به خونه ی پدری قطع کنه و غیر مستقیم بهم بگه که من مسئول خونه و زندگی خودمم ...
