دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ
زنگ زدم خونمون و مامان با افتخار اعلام کرد که خانوم تاشکیران خونمونه و چهار شنبه شیمی درمانی داره ...
 
بعد که خواستم با خانوم تاشکیران صوبت کنم مامان یواشکی تو گوشم گفت: خاله خیلی داغونه ... پرسیدم: روحی یا جسمی؟ ... گفت: به خاطر عوارض داروها پوستش سیاهه سیاه شده.
 
مامان از اون ماماناست که هر وقت حالم بد میشد و رو به موت بودم، همچین باهام برخورد میکرد که مثلا" : حالا مگه چی شده؟ خودتو جمع کن ... و همچین با اطمینان این حرفارو میزنه که گاهی فکر میکردم نکنه واقعا" چیزیم نیست و دارم فیلم میام و همین تفکر باعث میشد زودتر به خودم مسلط شم.
 
مثلا" همین خانوم تاشکیران  خیلی ناز داره، بعد تو شیمی درمانی نمیدونم سوم بود یا چهارم که دهنش به قدری آفت زده بود که همسرش براش غذاهاشو میریخت تو میکسر و بصورت مایع بهش میداد بخوره ... بعد از یه طرف به ما میگفت: طفلک خیلی اذیت شده و احتمالا" یکی دو روز برم پیش خاله و بهش رسیدگی کنم ، بعد وقتی تلفنی با خاله حرف میزد هی تذکر میداد که مثل آدمای ناله حرف نزن و سفت صحبت کن! :)))
 
واسه همین وقتی که گفت خاله افتضاح شده ، فهمیدم اوضاع خیلی خفنه و زیرپوستی داره بهم ندا میده که آمادگیشو داشته باشم.
 
منم برای قایم کردن ترسم وقتی خاله که گوشی رو گرفت، زدم تو فاز لودگی و آهنگ سیاهی تورو نخوام ، سیاه سوخته تورو نخوام رو براش خوندم ... بعد همین دو خط شعر به خنده اش انداخت و گفت: اگه بدونی چقده سیاه شدم!! همین الان میتونم بعنوان حاجی فیروز خودمو جا بزنم ...
 
یه چند دقیقه ای فانتزی زدیم که مثلا" این مدت رفته هاوایی و از بس حمام آفتاب گرفته این شکلی سیاه شده و اصلا" الان سیاه مده و خیلی کلاس داره ... به قدری تو عمق ِ جزئیاتش رفته بودیم که حالا قراره برام عکس سفر ِ هاوایی اش رو هم بفرسته :)
 
 از شنبه سرماخوردگیمو بهونه کردم و نرفتم خونمون، دیدن ِ خانوم تاشکیران ... تا دیشب که پیرزنی سیاه و نجور رو دیدم که تمام پوست بدنش تاول زده بود و من با اینکه مسخره بازی درمیاورم، از درون خون گریه میکردم ...
 
دیروز که با مامان حرف میزدم بعد نه سال ازش عذر خواهی کردم که وقتی میبینم چطوری حواسش به خاله هست و کارهاشو به دقت پیگیری میکنه ، خجالت میکشم که وقتی نه سال ِ پیش سلول های سرطانی مهمونش شده بودن، من جز زر زر و ترسیدن، هیچ کاری براش انجام ندادم ... که اصلا" هیچ کسی بلد نبود این جور وقتا باید چکار کنه؟ ... که من حتی دل نداشتم ناخون ِ سیاه ِ مامان رو ببینم و شرمنده ام ...
این هفته هم بگذره، فقط یه شیمی درمانی دیگه میمونه و میافتیم تو سرازیری ِ درمان ...  
هی دلم میخواد برای ِ تنوع روحی یه کاری برای خودمون و خانوم تاشکیران انجام بدم ، فکرم به جایی قد نمیده ... اول خواهر کوچیکه گفت بریم از این نمایش های روحوضی وخنده دار ببینیم ... بعد فکرکردیم ممکنه از نگاه ِ خیره ی مردم اذیت شه ...
 
مامان رفته آزمایش ژنتیک داده که ببینه این مورد تو ژن ما هست یا اینکه از شانس شخمی ماس ...
 
توی راه برگشت فکر میکردم که برم و تا اتفاقی نیافتاده مثل آنجلینا جولی جراحی کنم و به جاش پروتز بزارم ...
 
*
میخوایم جمعه برای جوجه تیغی تولد سوپرایزی بگیریم ...
 
بعد یه روز تمام خیمه زده بودم رو فیض بوغش که اون دوستایی رو که اسمشونو زیاد شنیدیم رو  پیدا کنم و دعوتشون کنم ... بعد از روی عکس های فیض بوق و بعضا" کامنت ها شخصیتشون رو تجزیه تحلیل میکردم که آیا دعوتشون کنم یا نه :)))
 
 برای کادو هم یه پیراهن مردونه خریدیم بعلاوه بلیط تئاتر ِ روزهای آخرِ اسفند.
 
امروز براش ایمیل زدم و آخرش زیرآب پرتقال فروش رو زدم که:
تازه پرتقال فروش اصلا" درس نمیخونه و همش اینترنت بازی میکنه! گفتم که در جریان باشی ... 
 
پرتقالی پدر سوخته سریع جواب داده که :
 
دروغ میگه! از بس ظرف میشورم دیگه نمیرسم نه درس بخونم نه اینترنت بازی کنم. دستامو ببین ...
 
*
دیروز یکی از دوست جون هام رو که مجبور شده موقتا به ایران برگرده رو دیدم و به جای کافی شاپ آوردمش خونه و کمکی گپ زدیم ... پرتقال فروش هم دیرتر اومد خونه که مثلا" راحت باشیم ... داشتم دوش میگرفتم که دیدم اومده پشت در که: بابا تو دیگه کی هستی؟ مهمون آوردی خونه، اونوقت خودت رفتی حموم ؟؟؟
 
جواب میدم که: من باهاش راحتم ... اینجوری حس نمیکنه اومده مهمونی ، بگو برات چای بریزه تا من بیام ...
 
کرک و پر ِ پرتقال فروش رسما" از این میهمان نوازی ریخته بود :)))
 
*
کتاب مالیخولیای محبوب من رو خوندم این روزها ... عجیب کلماتش حس های عمیق ام را قلقلک میدهد ...
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ساعت 8:29 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • دوستان سلام

    مرکز تحقیقات سرطان دانشگاه شهید بهشتی،

    تاریخ هشتم اسفند ماه (پنج شنبه)، از ساعت هشت صبح تا دوازده،

    اقدام به برگزاری همایش رایگان 

    در خصوص سرطان، دارو ها و روش های درمانی و تغذیه در زمان درمان و بعد از اون کرده است.

    اطلاع از این شرایط کمکمون میکنه که در صورت بروز چنین اتفاقی بتونیم به خودمون و دیگران کمک کنیم، شاید سرطان اونقدر ها هم که ما میترسیم غول بیابونی نیست :)

    لطفا" کسانی که مایل هستند در این حوزه اطلاعات داشته باشند و یا خودشون یا نزدیکانشون درگیر سرطان هستند ، چنانچه حتما" و حتما" میتونند در این روز شرکت کنند اسامی و تعدادشون رو به همراه شماره تماس به من اعلام کنند تا به فرد هماهنگ کننده تحویل بدم.

    (چون ظرفیت اونجا محدود هست لطفا" اگه رفتنتون قطعی هست اعلام کنید که کسانی که واقعا" به این سمینار نیاز دارند پشت در نمونند)

    لطفا" اطلاع رسانی کنید.

    نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 9:10 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • مراسم هفت خیلی خصوصی برگزار شد و تمام هزینه ها رو دادن به خیریه ... تو رستوران به قدری خندیدیم و شوخی کردیم که گارسون ها شک کرده بودن که ما واقعا" از مراسم ختم اومدیم یا داریم ادا در میاریم :))))

    رئیس جون میگفت: اصلا" حس نمیکنم بابا نیست ... حتی امروز که رفته بودیم سرِ خاک ، انگار مثلا" ما دسته جمعی رفتیم جایی و بابا نیومده ...

    حس ِ منم دقیقا" همین بود ...

    *

    پرتقال فروش توی گوشم گفت: میخواستم فردا برای ولنتاین بیایم این رستوران، برنامه ریزی هام بهم ریخت !

    بعد من خیلی به روی خودم نیاوردم که هیچ برنامه ای برای ولنتاین ندارم ... یعنی برنامه داشتم اما بخاطر اتفاق های اخیر همش رو هوا موند، با خودم فکر کردم اگه پرتقال فروش برنامه ریزی کرد، دبه کنم که ما روز عشق ایرانی رو جشن میگیریم و چند روز فرصت برای خودم بخرم ...

    پنج شنبه که از رستوران برگشتیم ، خوابیدیم تــــــــــــــا هفت شب !!!

    بیدار که شدیم حال جفتمون خراب بود و از خواب ِ زیاد ، خسته بودیم و سردرد گرفته بودیم :))))

    کمی گپ زدیم ، میوه و خوراکی های خوشمزه خوردیم ،بازی کردیم و فیلم دیدیم  ... ساعت شد یک  و ما عینهو مرغ پر کنده تو خونه راه میرفتیم، نه خوابمون میومد و نه حال داشتیم کتاب بخونیم یا حتی تلویزیون ببینیم ...  قیافه همدیگه رو که میدیدیم خنده امون میگرفت...

    ساعت یک و نیم شب، پرتقال فروش کتابشو گرفت دستش و رفت تو اتاق خواب، بلکه چشماش خسته شن و خوابش ببره...

    اونوقت من عینهو جغد ، بیدار بودم و حتی فکر خواب هم حالمو بد میکرد ... با خواهر کوچیکه چت میکردم که این عکس رو برام فرستاد و ییهو یه فکری به ذهنم رسید ...

    عکس رو گذاشتم رو فیس بوک پرتقال فروش و رفتم مقوا های رنگی مو آوردم و  اینو درست کردم و گذاشتم روی میز.

    ساعت چهار صبح هم بخاطر اینکه موقع درست کردن کارت بد نشسته بودم،از کمر درد دولا دولا رفتم که بخوابم.

    پرتقال فروش که بیدار شد، صداها رو دنبال کردم ... 

    آشپزخونه ، صدای پر کردن ِ چای ساز و سکوت ... بعد چند دقیقه حس کردم اومد کنار ِ تخت نشست، بدون هیچ حرفی بغلم کرد، لپ و گردنم رو بوسید و رفت و من توی خواب بهش خندیدم.

    ساعت نه با صدای ِ کلید و بسته شدن در ِ خونه بیدار شدم ... بوی نون ِ تازه!

    تو چهارچوب در که دیدمش خندیدم و وقتی چشمم به میز ِ کنار ِ تخت افتاد چشمام برق زد.

    کارتم رو قاب کرده بود و کنارش هدیه اش رو گذشته بود:

     

    از ذوق مثل فنر از از رختخواب میپرم بیرون  ....

    میپرسم این متن ِ هدیه از کجا به ذهنت رسید؟

    میگه: این عکس ِ کلاه قرمزی ... اونجا که به آقای مجری میگه: کاشکی من دایناسورت بودم ...  محکم بغلم میکنه و میگه: دیدی آخرش دایناسورت شدم؟  (غلط املایی عمدی بوده است! )

    میخندم ... بازی های زندگی گاهی عجیب، به دلم مینشیند.

    میز صبحانه، با نون هایی داغ و برش خورده ... چای و نیمرو ...

    و پروانه هایی رنگی که تو دلم پر میزنن...

    نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 1:4 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • دلم میخواد برای ولنتاین ، یه کارت درست کنم ... کسی ایده ای داره ؟

    *

    پدر ِ رئیس ِ شرکت، عموم نبود ، ولی بیشتر از عموهام دوستش داشتم و روی حمایت اش حساب میکردم ... فوق العاده متشخص و بمب انرژی بود و همیشه حرف های شاد و خوب میزد ... سه هفته پیش سکته مغزی کرد و دیروز فوت شد.

    خواهر کوچیکه از صبح رفت خونشون و کنارِ همسرش که ما بهش میگیم خاله بود و تو پذیرایی کمک میکرد ... منم ظهر رفتم کمی گل و حلوا و خرما خریدم رفتم اونجا ...

    راستش چون هیچ کسی راضی نبود عمو ویلچری بشه و یا برای کارهای روزمره اش محتاج کسی باشه، تو خونه خبری از گریه و زاری نبود ... و اون سه هفته ای که تو کما بود، همه رو کمی آماده کرده بود برای این اتفاق.

    تو آشپزخونه نشسته بودیم و ناهار میخوردیم و یکی از پسر عمه های ِ رئیس جون از خاطراتش میگفت و صدای ِ خنده هامون هوا بود ... زنگ آیفون رو که زدن، خاله با خنده میگه: در ِ آشپزخونه رو ببند، مهمون الان میگه اینا چقدر از فوت ِ باباشون خوشحالن :)))

    میوه فروش ِ محل مثلا" اومده سنگ تموم گذاشته و بهترین میوه هاشو فرستاده خونه ... اونوقت اندازه ی موز ها به طرز خیلی ضابع و خنده داری بزرگه ... فکر کنم قدش سه برابرِ موز های معموله ، هر وقت نگاش میکردیم خندمون میگرفت و اصلا" تو بشقاب جا نمیشد و خیلی وصله ی ناجوری بود ، با اون قیافه ی ضایع اش :)))

    با خواهر کوچیکه داریم میوه میزاریم برای مهمون ها و هر بار نگاهمون به موز میافته میخندیم، یکی از بچه ها هم که قیافه ی ماتم به خودش گرفته اشاره میکنه که: منو نگاه کنید ، میخوام ازتون عکس بگیرم بزارم ایستاگرام !!!! والبته ما بصورت نامحسوس فیگور هم گرفتیم

    یه خانومی اومد و همه هول شدیم برای پذیرایی ... از ما عزت و احترام و اصراررر که بشین تو پذیرایی و خوش آمدین و بفرمایید حلوا ... خاله میگه: بابا!!! این قرار بود ساعت یازده بیاد برای ِ نظافت ِ خونه ، تازه الان (ساعت 5) رسیده بزارید کارشو انجام بده.

    یه آقای خیلی محترمی با جعبه شیرینی اومد و جعبه رو تحویل داد ... ماهم فکر کردیم میخواد کفش هاشو در بیاره و دم در ردیف شده بودیم که بیاد داخل ، یهو دیدم گفت خدافظ و از پله ها رفت پایین ...

    نفر بعدی یه آقایی بود که با یه بغل گل وارد شد ... گل ها رو داد دست ِ ما و گفت میرم بقیه گلها رو بیارم و رفت، منم به خیالم راننده آژانسه ، دیگه رودست نخوردیم و در خونه رو باز گذاشتم که گل ها رو آورد در بزنه بریم تحویل بگیریم ... شانس شخمی ِ ما رفیق رئیس جون از آب در اومد :))))

    روحش شاد، عمو خیلی هوای ِ خاله رو داشت و تقریبا" همه ی کارهای خونه رو خودش انجام میداد ... مثلا" کابینت ها رو به نسبت قد ِ خودش داده بود بسازن و بد جور کوتاهی ِ قدِ ما رو به رخ میکشید ...  یعنی اگه میخواستم استکان ها رو از کف سینک بردارم باید یه کمی رو پنجه وای میستادم .... بعد یه چهارپایه هم داده بود برای خاله ساخته بودن که اگه روزی ، روزگاری سر و کارش به آشپزخونه افتاد قدش به سینک برسه !!!

    بعد قربونش برم، خاله هم بخاطر تردد کمش به اشپزخونه و هم بخاطر ِ ناراحتی اصلا" جای ِ وسایل رو بلد نبود ... برای ِ یک قند ناقابل همه آویزون ِ کابینت ها شده بودیم :)))

    عمو اهل لاهیجان بود و بخاطر ِ برفی که اومده و جاده ها بسته شده، مراسم خاکسپاری رو انداختن برای جمعه ... بعد رئیس جون به یه عده که هی میپرسیدن چرا انقدر دیر مراسم خاکسپاری رو انجام میدین میگفت: فامیل های ِ پدریم آمریکا هستن ... نیویورک هم برف زیادی اومده و بلیط گیرشون نیومده!

    بابا که اومد خیلی ناراحت بود ... نشست کنار ِ مهمون ها و وسط صحبت ها نتونست جلوی خودش رو بگیره و یهو با صدای ِ بلند به هق هق افتاد و من و خواهر کوچیکه که تا دیروز گریه ی بابا رو ندیده بودیم ، از ناراحتی پودر شدیم.

    خاله داره تاکید میکنه که برای مسجد آخ.وند نیارید و به جای اینکه نماز و روزه اشو بخره، پولشو بده به فقرا ... بعد رو میکنه به من که: روزی که پدر ِ عمو رو خاک کرده بودن، غروبش همه دسته جمعی رفته بودیم قایق سواری رو مرداب انزلی ... بعد هرکی زنگ میزد تسلیت میگفت این صدای ِ قایق موتوری رو میشنید :) پسر عمه اش خیلی جدی میگه: آخه بابا بزرگ غواص بود،  میرفتیم تو آب بیشتر یادش میافتادیم ... حالا غواص هم نبود ، اما غواص ها رو دوست داشت ... ادامه میده، صبحش داریم میریم بهشت زهرا ، مامان بزرگ نگه داشته کنار جاده که ، به نظرم اون جارو ها جنسشون خوبه ... بریم یکی از اونا بخریم!

    همه موبایل بدست دنبال ِ پیدا کردن ِ اینترنت ِ خونه بودیم و کاغذ پسورد وای فای، دست بدست میچرخید ... رئیس جون میگه: قبلنا ملت تا میرفتن خونه ی یکی میپرسیدن قبله کدوم طرفه ... الان تا میریم جایی دنبال پسورد ِ وای فای هستیم :)))

    نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 9:44 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • اعتراف میکنم که اخیرا" خیلی مردم آزار شده ام و میل شدیدی به کرم ریختن پیدا کرده ام ... مثلا" همین که خواهر کوچیکه و پرتقال فروش رسما" برای هدیه تولدم به گریه افتاده بودن :)))

    تو خونه نشسته بودیم که یهو به پرتقال فروش میگم: تولدم نزدیکه، پس کی میخوای بری برام تخته نرد بخری؟ هی میگه، میگیرم نگران نباش ... بعد توضیح میدم نری الکی سفارش بدی و خداد تومن پول بدیما، از همین معمولی ها کارمو راه میندازه فقط دقت کن وقتی میبندیش درش رو هم کیپ باشه .... بعد اینطوری نگام میکنه:

    یه روز پرتقال فروش مرخصی گرفته بود که بره برای مراسم دفاع یکی از دوستاش و من ِ خوش باورِ ساده هم گفتم خــــــــــب! بعدشم میره برای ِ من کادو میخره!

    یه روز قرار بود من از اداره برم شرکت و منطقا" ساعت شیش و هفت میرسیدم خونه ، بعد جلسه امون کنسل شد و زود رفتم خونه ... یه نیم ساعتی گذشته بود که دیدم رفت لباس بیرونش رو پوشید، بعد اون قسمت پرشرارتم زد بالا که: کوجا میری؟ چرا الان داری میری بیرون؟ مگه تو صبح بیرون نبودی؟

    پرتقال فروش هم اول اومد موضوع رو عادی نشون بده و بدون اینکه تو چشام نگاا کنه گفت: میرم یکی از دوستامو ببینم زود میام ...

    -          عه! چه خوب ... پس واستا منم الان میام هم باهم میریم هم دیگه شام درست نمیکنم، میریم رستوران!

    -          عزیزم نمیشه تورو ببرم، جمع مردونه اس ... بعدشم من خسته ام، میخوام زود برم و بیام.

    منم سریع لباس پوشیدم و مثلا" که نفهمیدم میخواد بره واسه من کادو بگیره ، اصراااااااار که نه عزیزم خسته ای، من میبرمت، خودم میرم همون دور و برا میچرخم تا کارت تموم میشه. چشای پرتقال فروش هم هی گرد میشد و هی خنده اش میگرفت که یعنی الان باید چه عکس العملی نشون بده ، اونوقت هی به موبایلش اس ام اس میومد!

    تا مرز خل شدن رفتیم جولو و آخرش گفت: بابا! میخوام برم برات کادو بخرم، بشین خونه تا برگردم ...

    خواهر کوچیکه میگه: اصلا" میخوای ما بشینیم خونه، تو خودت برو واسه خودت کادو بگیر، هم ماراحت میشیم هم تو!

    :))))

    *

    داریم شام میخوریم که میگم: عزیزززززم ، برای تولدم بیا سوپرایزم کن!

    میگه: عزیززززززم ، تو اصلا" فضایی واسه سوپرایز کردن باقی گذاشتی؟؟؟

    خواهر کوچیکه میگه: بعله ، میخوایم برات کادو نگیریم یه جوری سوپرایز شی که دیگه دست از این کولی گری ها ورداری!

    *

    خواهر کوچیکه زنگ میزنه که: این کیف خیلی سخته، چند روزه دارم میگردم، یه چیز دیگه بگو بعدن خودت برو به سلیقه خودت کیف بخر.

    با ذوق میگم: یعنی کیفو خریدی، الان میخوای از طرف ِ مامان و بابا یه چیزی بخری؟ پرتقال فروش کادوم خرید؟

    میگه نه خیر! هنوز هیچ کدوم برات کادو نگرفتیم ... خدا رحم کرد فقط سالی یه بار تولدته ، روانی شدیم از دست ِ تو!

    *

    رفتم پیش ِ مامان و بابا ، خواهر کوچیکه و پرتقال فروش هم دوتایی در به درِ کادو هستن :)))

    بابا با تعجب میپرسه : چرا چند روزه این دوتا، باهم میرن بیرون و تو نمیری؟؟؟

    یه لبخندِ گشاد تحویل بابا میدم که: آخه رفتن واسه من، کادوی تولد بخرن، شما چی؟ کادوتون رو خریدین؟؟؟

    طفلک به مدتی طولانی هنگ کرده بود :)))

    *

    پنج شنبه مامان اینا اومدن خونمون و تولد بازی کردیم ... بعد چون فرداش هم دوستام قرار بود بیان خونمون، نه کیک رو خوردیم و نه حتی اجازه دادن کادو هارو باز کنم و موندم تو خماری ِ کادو ها تا فردااااا.

    بعد داشتیم عکس میگرفتیم، من یه دامن خیلی کوتاه پام بود  ... بابا میخواست با موبایلش ازمون عکس بگیره میگه: بابا جون، همه ی پات معلومه، چکار کنم؟ منم خوشحاااال ، میگم عکس بگیر! :)))

     جمعه صبح با دوستان ِ شرکت رفتیم صبحانه و حسابی خوش گذشت ... بعد برگشتیم خونه و تند و تند بساط شام رو ردیف کردیم ... بعد با اعتماد به نفس فراوااان ، برای اولین بار تو زندگیم ، اونم وقتی که مهمون داشتم برنج رو آبکش کردم ، یعنی خدا سرمو بوسید که برنج خراب نشد  و ته دیگ سیب زمینی اش با آدم حرف میزد! (سجده واجب )

    نزدیک های اومدن مهمون ها من دیگه کم کم داشتم استرسی میشدم و گیر داده بودم به پرتقال فروش که : لپ تاپ رو خاموش کن! پرتقال فروش هم چسبیده بود به لپ تاپ و هی میگفت الان، دو دقیقه دیگه ...  داشت کارم به تهدید میکشید که واسه اینکه پوستم خراب نشه، رفتم تو اتاق آرایشی کردم و آماده شدم:))) فرداش که فیض بوق رو بعد نود و بوقی باز کردم دیدم، عزیز ِ دل اون موقع یکی از عکس های ِ تانگومون رو گذاشته رو پایینش هم یه شعری برایمان سروده اند! (یعنی وقتی یاد ِ کولی گری ِ خودم میافتم، دلم میخواد آب شم برم تو زمین! )

    خولاصه جمع دوستانه امون خیلی یه دست و خوب بود و حسابی خندیدیم و به من بی نهایت خوش گذشت. دلم میخواست اون شب رو خوش بگذرونم و تمام انرژی های مثبت دنیا اطرافم بود.

    شب پرتقال فروش میگه: عزیزم، تولدت مبارک .... ولی عجب تولد سختی بود ، پدر ِ ما رو درآوردی :))))

    مامان و بابا ، برام یه گوشواره خریدن که مثل قطره های ِ بارونه و با اون آویز ِ ابری که از خاله ام هدیه گرفتم ست شد.

    خواهر کوچیکه هم یک عدد کیف و پرتقال فروش هم یه سبد گل ِ خوشگل با یه متن ِ عشقولانه برام فرستاد اداره و یه پالتو هم برام هدیه گرفت بعلاوه ی ناهار ِ روز ِ پنج شنبه :)

    جوجه، بچه ی یکی از دوستامون کادوشون رو میده بهم و میگه: خاله جون، میخوای من کادوهات رو سریع باز کنم؟؟ من خیلی فرزم!  بعد نوبت به کادوی خودشون رسید،روش از این کفشدوزک ها چسبونده بودن، میگه: خاله، توی ِ کادو مال شما، این روی کادو هم ، مال ِ من ... سربه سرش میزارم که: نمیشه که، کادو رو که دادی یعنی همش مال ِ منه ...

    مامانش میگه: عزیزم من تو جیبم پره کفشدوزکه ، این همه کفش دوزک میخوای چکار ؟

    همینطور که کادو رو میزاره روی ِ پام، میگه: نخواستیم بابا ... اصلن همش واسه خودت ... ما خودمون کفشدوزک پرورش میدیم :)))

    اینجا +  و +

    نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:56 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • اصلا" فکرش رو نمیکردم که تولدم انقدر خوب و عالی برگزار بشه ... یه عالمه انرژی مثبت و تبریک های مبتکرانه ! و هدیه های رنگی و خانواده و دوستانم که کنارم بودند ... یکی از بهترین تولدانه ها رو داشتم :)

    دوستون دارم 

    *

    این متن رو از اینترنت خوندم و خیلی دوست دارم،گاهی حرف های پدرانه خیلی با نفوذ تر میره توی ِ مخ ِ دخترکان :)

     

    دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن...دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....دخترکم تو زیباترینی... .همیشه با این باور زندگی کن...خودت را فراموش نکن...

    شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....اما به یاد داشته باش....کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

    دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....اشتباه که کردی برخیز....اشکالی ندارد....بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد....

    زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!! به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..

    دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....برای پدرت تو ملکه هستی....گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد.... نگذار تکرار شود....گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!

    احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکنند از تمام مردان این شهر ممنون باش...ممنون باش که هر روز لطافت تو را،ظرافت تو را، زیبایت را یادآور میشوند... .تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند...آری .... ناتوانند دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی.

    هیچ گاه فراموش نکن.....

    نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 12:22 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • و الان که بیست و نه ساله  سی ساله ام فهمیده ام که ...

     از عوارض دوران بحرانی همان بس که طبق محاسبات شناسنامه ای سی سالمان تمام شده است و ماه همچنان از بیست و نه سالگی نوشته ایم! :))) خاک عالم ...

    نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 12:46 PM توسط : فنجون | دسته :
  • [ادامه مطلب]   []