دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ
تغییری عظیم در من رخ داده است، بدون اینکه متوجه اش باشم! "خونسردی و بی خیالی" ...

هزار سال هم میگذشت فکر نمیکردم وقتی قوری فینگیلی سبز رنگ محبوبم رو که برای دم کردن زعفران استفاده میکردم، از دستم بیافتد و بشکند ... من فقط چند لحظه نگاهش کنم و بدون اینکه از دست خودم عصبانی شوم و یا نگران از دست دادن شی گرانبهایی شده باشم، انگار که واقعا" مهم نباشد، جمع اش کنم و بندازم داخل سطل آشپزخانه!

یا اینکه وقتی برادر پرتقال فروش که خانه اش را فروخته بود و خانه جدیدش را هنوز تحویل نگرفته بود، قرار ده روزه اش شد دو ماه و ما دو ماه میزبانش بودیم، انقدر راحت (به نسبت قبل) بگذرد و میزان حرص خوردن های به واقع الکی ام کم شده باشد و خودم از خونسردی ام متعجب شوم، وقتی بارها و بارها غذا آماده کردیم و برادر پرتقالی که به رسم زندگی مجردی عادت نداشت چیزی را با کسی هماهنگ کند، شام را با جاری بالقوه بیرون خورد!

یا همین بی خیالی زالوهای سرکار ... وقتی میبینم نامه ای که در کارتابل ام است، نامه ایه که دو ماه قبل به آنها ارجاع شده است و آنها نادیده اش گرفته اند، مثل قبل عصبانی نمیشوم! فکر میکنم من نباید مثل آن ها بشوم ... بگذار مفید باشم ... و سعی میکنم خوش رو تر از قبل باشم.

دیگر کمتر، از مدل رانندگی ملت حرص میخورم ... این را از اینکه کمتر عبارت "گوساله " را بکار میبرم می گویم! :))

- یعنی میشه این حس و حال همینطوری بمونه؟! آمین!

*

دیروز که از سرکار برگشتم خونه، قندون توی تختش بود و مدیتیشن قبل از خوابش را انجام میداد – بماند که این پروسه یک ساعتی طول کشید – وقتی بوسیدمش همینطوری که چشمهاش بسته و پستونکش تو دهنش بود ، بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه از آن خنده های بی صدا کرد و پستونک از دهنش افتاد ... کرم از خودم بود که انقدر بوسیدمش تا خواب از سرش پرید ...

بعد وقتی داشتم با شیشه شیر بهش شیر میدادم، با اون انگشت های کپلی ِ کوچک ِ نرم ِ مردانه اش انگشتم را گرفت ... چیزی مثل خوشبختی تو قلبم تکان خورد!

*

دیشب پرتقالی میگفت: اگه ما بخاطر جواب ژنتیک تو فکر نمیکردیم وقت کم داریم، شاید حالا حالا ها بچه دار نمیشدیم ... الان خوشحالم که به موقع تصمیم گرفتیم.

گرچه اون لحظه منکرش شدم، ولی راست میگفت.

*

در بین این تعارفات مرسوم در زمان احوالپرسی ِ قندون ، هر وقت هرکی میگفت ببوستش، در جواب میگفتم : روتون رو میبوسم ... حالا که برگشتم سرکار همش استرس گرفتم این جواب رو به آقایون نگم!

*

تو دوران مرخصی زایمان، وسواس عجیبی در جوشاندن و استریل کردن وسایل در آب جوش پیدا کرده بودم ... و خب منطقا" تلفات مالی هم زیاد بود ... هر از گاهی پرتقالی میامد خانه و میدید مثلا" جعبه قرص قندون نیست شده است! یکماه بعد گندش در میامد البته :))

البته در قسمت رنگ رزی هم حسابی فعال بودم و با هوشمندی تمام ، لباس هایی با تم آبی و یا صورتی از لباسشویی بیرون میکشیدم!

و بخاطر بیکاری هم خیمه زده بودم رو دی جی کالا و پرتقالی باورش نمیشد این جعبه ی بزرگ ِ سیصد هزارتومانی، حاوی ِ پوشک باشد! :) اصلا" وقتی میدید اپلیکیشن دی جی روی گوشی ام بازه، تند و تند صلوات میفرستد که چیزی به چشمم نیاید :))

دیشب که داشتم برایش تعریف میکردم که برگشتنم به سرکار، باعث شده در کنار خستگی ها ، حال بهتری داشته باشم و اینکه آنقدر ها هم که فکرش را میکردم سخت نیست، میگه : هیشکی به اندازه من از اینکه برگشتی سرکار خوشحال نیست ... عصر که میومدم خونه همش فکر میکردم امروز چه سوپرایزی در انتظارمه!

*

چشم چرونی قندون به خودم رفته! چند روز قبل داشتم بهش فرنی میدادم و قندون هم با صدای سنجد "هاممم" میکرد و قاشق رو میبلعید .... بعد دختر عمه ام اومد خونمون،و ایشون تمام مدت، همینطور که تو روروئکش نشسته بود همزمان که لبخند میزد، با دهانی باز بدون اینکه پلک بزنه زل زده بود به دختر عمه ام! یعنی به قدری محو ایشون شده بود که وقتی قاشق میزاشتم تو دهنش متوجه نمیشد باید دهنش رو ببنده :)))

هفته قبل هم رفته بودیم مهمونی، همچین زل وار به دختر صاحبخونه نگاه میکرد و میخندید میترسیدم بچه ام آرتروز گردن بگیره ! دختره هم که عادت نداشت اینجوری تو نخش باشن هول شده بود و موقع پذیرایی هی وسایل از دستش میافتاد.

اونوخ شما بگو یک دهم این عکس العمل رو برای آقایون انجام بده!

*

آیا ما واقعا" تو کتابای مدرسه امون شاعر و موسیقیدان بنام جامی، داشتیم ... یا این رفیقم منو اوسکل کرده؟؟؟

*

واقعا" هیچ جای خوبی رو برای انتقال از بلاگفا نمیشناسین بهم معرفی کنین خسیس هااا؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 2:52 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • قندون ما شش ماهه شد و مرخصی ما هم تموم شد!

    این مدت که خونه بودم هم خوب بود و هم بد، از این نظر که تمام مدت با قندون بودم و عشق تو دلم میریخت خیلی خوب بود ، از این نظر که زندگیم کلا" نظم نداشت و اینکه به نظر خودم تنبل شده بودم و زیادی میخوابیدم هم خیلی بد بود! فکر میکنم وقتی سرکار میرم زندگیم نظم بهتری داره.

    قندون خیلی خیلی پسر خوب و خوش اخلاقیه ... حتی در اوج خواب که کلافه شده هم تا باهاش حرف میزنیم میخنده، هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر دوستش داشته باشم ...

    همیشه از اینکه پرتقال فروش انقدر باهام همراهه و تو نگهداری قندون کمک میکنه خدا رو شکر میکنم.

    تو این مدت هم چهار بار رفتیم سفر، دوبار به دیار پرتقال فروش و یک بار هم رفتیم سنندج و یه بار هم شمال کشور ... در تمام این مدت مثل یک عدد آقا روی صندلیش مینشست و همسفر خوش اخلاق و خوش خواب ِ ما بود ... و حسابی با خنده های ِ بی صداش که فقط دهنش بازه و صدایی هم در نمیاره دلبری میکنه :)

    یه رگ تنبلانه قوی هم داره که میگه وقتی میشه به حالت خوابیده باشم، چرا بشینم؟؟ یا اصلا" وقتی منو بغل میکنن چرا کالری بسوزونم و با "تا – تی – تا – تی" کردن ها خودمو خسته کنم!!

    ماهی یه غلت هم میزنه که بگه بلدم ولی نمیزنم :))))

    *

    یه بار هم بخاطر استفراغ های شدیدش بردیمش دکتر و دکتر براش آزمایش خون نوشت ... بمیرم بچه ام خیلی ترسید ... جواب آزمایش که اومد همه ی ما رو به قبله شده بودیم ... جواب آزمایش خیلی افتضاح بود، عکس رو برای اطرافیان میفرستادم و جواب ها حالمو بدتر میکرد ... طبق این آزمایش ها کبد و کلیه اش مشکل داشت و ما باید بچه رو بستری میکردیم ... به گفته دکتر بردم آزمایش ادرار هم دادم و متوجه شدیم عفونت ادراری هم گرفته! ... فرداش بردیم پیش یک پزشک متابولیسم و گفت احتمالا" زمان خونگیری طولانی بوده و بخاطر همین هورمون های بچه بهم ریخته و نتیجه رو خراب کرده ... قرار شد یه آزمایش دیگه بدیم و نمونه رو بفرستن خارج از کشور که خیالمون راحت شه ... تا جواب آزمایش بیاد داشتیم جون میدادیم ... که خدارو شکر جواب آزمایش بعدی نشون میداد حدس دکتر درست بوده و بخاطر مدل خونگیری بوده.

    *

    حدودا" دو ماه قبل هم یه مجلس ختمی میخواستیم بریم نزدیک خونمون، اومدم متمدن بازی در بیارم به پرتقال فروش گفتم مسجد که نزدیکه، نوبتی بریم که بچه اذیت نشه ... تو اول برو بعد من میرم که هم تو پذیرایی کمک کنم هم بیشتر پیششون باشم ... قندون هم حسابی کلافه بود و از اون گریه ها میکرد که آدم هول میشه ... یه لحظه فکر کردم نکنه بچه دوباره عفونت ادراری گرفته و موقع دستشویی اذیت میشه ... گذاشتمش رو تشک تعویض و پوشکش رو باز کردم و چشمام از ترس داشت از حدقه میزد بیرون! دیدم نصف ِ آلتش نیست ، تو  پوشکش رو نگاه کردم که ببینم کجا افتاده که نبود ... شکلش اش مثل دکمه ی آیفونی بود که گیر کرده باشه شده ... از ترس گریه ام گرفته بود! خب ما که پسر بچه اطرافمون نداشتیم از این چیزا دیده باشم و بلد باشم ... اومدم قندون رو بزنم زیر بغلم و ببرم پیش همسایه امون که فقط در حد سلام و علیک هستیم و یه پسر هجده ساله داره که دیدم دکمه ی آیفون اومد بیرون و برگشت سر جاش ... بعد از اون همزمان با گریه ی قندون منم گریه میکردم ... پرتقالی که از ختم اومد وقتی قیافه منو دید و ماجرا رو براش تعریف کردم هی به عکس العملم میخندید و من بدتر عصبانی میشدم!

    به دکترش هم که گفتم ترسیدم آلتش کنده شده باشه و تو پوشکش رو نگاه کردم، نمیتونست جلوی خنده اشو بگیره ...

    اینارو گفتم که اگه شماهم مثل من دور و برتون پسر بچه نداشتین و یهو با دکمه ی آیفون ِ گیر کرده مواجهه شدین نترسین! گویا عادیه :))))

    *

    اخیرا" پشت بازو هم درآوردم! یعنی وقتی میخوام تو سینک دست شویی بشورمش رسما" باهم جنگ قدرت داریم!

    اولا" که تازگیا یاد گرفته و زانوهاشو خم نمیکنه که کامل بشینه تو سینک تا بشورمش، همینطوری صاف وایمسیته  زل میزنه تو چشمای التماس آمیز من، یا خودشو تو آینه میبینه و میخنده :) بعد که با سر سختی آقا رو برای شست و شو مینشونم ، یهو حوله رو میگیره و خب اگه همونطوری بکشمش، حوله میافته تو سینک و کثیف میشه ، همینطوری که رو یه دستم نگهش داشتم تند تند دست آزادمو میشورم و حوله رو ازش میگیرم، راند سوم وقتیه که رو به شیر آب میشه و دوتا پاهاشو میزاره دو طرف شیر آب و محکم نگه میداره و باز هم باید تلاش کنم زانوهاشو خم کنم که بشورمش ( این شیرآب های کوتاه خیلی مسخره و بد میباشند! ) یعنی وقتی از سرویس بهداشتی میایم بیرون انگار از جنگ برگشتم :))

    *

    طبیعتا" این مدت زیاد میرفتیم خونه ی مامان اینا ...  منم حسابی با دست و دلبازی از عطر و لباس های خواهرکوچیکه استفاده میکردم ... مثلا" میرفتم دوش بگیرم، میدیدم یه شامپوی خفن خارجی ِ گرون داره برای شوره ی سر ... خب درسته که سرم شوره نمیزد، ولی بازم از اون شامپوئه میزدم! تازه برای محکم کاری دو دست هم میزدم :)))

    بعد از حمام هم میرفتم سراغ لوسیون و کرم های مو و یه اسپری خوشگل بود بود که خواهر کوچیکه یه بار گفته بود برای نرمی مو و ضد ِ وز شدن هست ... آقا من به مدت شش ماه اینو هی پیس پیس خالی میکردم روی موهام! ... بعد خیلی اتفاقی، یه بار که داشتیم میرفتیم استخر متوجه شدم اونی که به سر مبارکم میزدم، اسپری بدن برای برنزه شدن در مقابل آفتاب بوده است، یعنی قیافه ام دیدن داشت هااااا ... یعنی قدرتی خدا یه بار به نوشته روی اسپری نگاه نکرده بودم! طفلکی موهای نازنینم ...

    آخ آخ از استخر بگم، یه دختر حدودا هفت ساله ی کپلی تو استخر داشت شنا یاد میگرفت و بدتر از من خیلی چشماش میچرخید :)) یعنی مربیه خودشو میکشت که این درست شنا یاد بگیره، بعد این کپلی، با دهن باز محو دخترای کنار استخر میشد و نه تنها شنا یادش میرفت بلکه کجکی به سمت اونا هم شنا میکرد! بخدا با این شرایط من جای ِ مامان دختره بودم از آموزش شنای بچه ام صرفنظر میکردم ، اصلا" محیط استخرهای روباز تو تابستون مثبت صد ساله، چه برسه به هفت سال!

    *

    همین آخرین هفته ی مرخصی، قندونمون بیرون روی شدید گرفته بود و باید واکسن شش ماهگیش رو هم میزدیم ... همینجا بگم که از جنبه ی کولی گری در معقوله درد ، قندون به مامانش رفته :)) واکسنش رو خانم دکتر زد داشت میخندید، بعد که سوزن رو از پاش کشید بیرون یهو زد زیر گریه، هی بهش میگفتم مادر جان اون اولش باید گریه میکردی نه الان که تموم شده ... عین این شخصیت های کارتونی که چشماشونو میبندن و گریه میکنن کولی وارانه گریه میکنه و انقدرم هوچی گری در میاره صدای اطراف رو نمیشنوه، مجبورم یا تو صورتش فوت کنم که ساکت بشه و به حرفام گوش بده یا بلند بلند دست بزنم که از صدای دست زدن من ساکت شه :)

    همون شب بخاطر خونی که تو پوشکش دیدیم بردیمش بیمارستان عرفان، بچه تب هم کرده بود و گفتن فقط یه تخت خالی داریم و بستریش کنین ... منم با مشورت پرتقال فروش و مامانم بردمش بیمارستان دی که اونجا تحت نظر دکتر خودش باشه  و اونجا بستریش کنن ... رفتیم اونجا گفتن تخت خالی نداریم، زنگ زدم عرفان گفتن تختمون پر شده ... بعد رفتم بیمارستان آتیه و لاله و بهمن اونا هم تخت خالی نداشتن دیگه به غلط کردم افتاده بودیم ... آخرسر رفتیم پارسیان که گفتن دکترمون اتاق عمله اگه اون دستور بستریشو بده تو بخش بزرگسالان یه تخت برا بچه میزاریم ... که همونجا تا دکتر از اتاق عمل بیاد بردیمش یه آزمایش از بچه ام گرفتن که صدای گریه اش رو از یک طبقه پایین تر میشنیدم! خدارو شکر تا دکتر بیاد هم تبش اومده بود پایین و هم جواب آزمایش نشون میداد نیاز به بستری شدن نداره ...  این پروسه نزدیک چهار ساعت طول کشید ... و تنها چیزی که حواس قندون رو از ناله کردن پرت میکرد و باعث میشد بخوابه، آواز خوندن ِ ریتمیک من بود ... خب من چهار ساعت چی بخونم آخه؟!!! تا ساکت میشدم دوباره از درد و تب ناله میکرد و پرتقال فروش میگفت: بخون فنجون ... بخون :))) دیگه ساعت یک شب خل شده بودیم و حرف هامون رو با پرتقالی بصورت ریتمیک میزدیم که بچه آروم بگیره و بخوابه ...

    به مدد همین روش تبحر خاصی در ساختن شعر های ِ من دراوردی پیدا کردم که قافیه هاشون بهم بخوره :)

    اینم بگم و بروم: وقتی قندون نا آرومه و گریه میکنه، عینهو این پروفسور های خبره میام یه نیگا به قندون میکنم و بر اثر شواهد یا بعضا" شانسی میگم : دلش درد میکنه ، باد گلو داره ، حوصله اش سر رفته ، یا خوابش میاد ... البته تجربه نشون داده جوابای : باد گلو و اینکه گرسنه هست بیشتر وقتا درسته و منم هی از اینا تجویز میکنم! بعد که شانسی جواب میده ملت فکر میکنن من چقده خوب بلدم مادری کنم :)) حالا نمیدونم با این تفاسیر هنوز بهشت زیر پای ِ من هست یا بعلت تقلب در مادری کردن مشمول بهشت نمیشم :))

    نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 2:52 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • آه کدومتون منو گرفت که فیلتر شدم، ها؟؟؟؟

     

    بعد شش ماه برگشتم سرکار، اومدم کرکره های وبلاگ رو بدم بالا که دیدم بعله! فیلتر شده ام ... یعنی ترسیدمااااا ، اصلا" این عنوان مصادیق مجرمانه یه جوریه آدم هرچقدرم به خودش مطمئن باشه بازم به خودش شک میکنه!


    یه نصف روز رو به ترس و اضطراب سپری کردم ... بعد گفتم خب تا قبل اینکه بیان منو دستگیر کنن خودم برم خودمو معرفی کنم! :))) یعنی اونایی که پیج های ناجور دارن هم انقده به خودشون مشکوک نیستن که من به خودم شک کردم!

    بعد قدم به قدم رفتیم برای احراز هویت و ثبت و تایید فنی وبلاگ که خودش داستانی بود، مثلا" یه جا نوشته بودن برای تایید فنی "به نحوی" عنوان بلاگ رو به یه متنی تغییر بدین در حالیکه اصلا" امکان تغییر تو سایت موجود نبود، با نا امیدی تمام، به قسمت پشتیبانی شون پیام دادم و در کمال تعجب خیلی سریع کارم انجام شد!!

     

    بعد رفتم تو سایت دوم که باید بعنوان یک عدد فیلتر شده خودمو معرفی میکردم ... آدرس رو زدم، دیدم نوشته شما فیلتر نیستی و اگر صفحه فیلترینگ رو میبینی به  پشتیبانی پیام بزن ... شماره پیگیری هم خیلی طولانی و عجق وجق بود البته .... یک روز صبر کردم دیدم خبری نشد ... یه شماره تلفن اونجا بود که مطمئن بودم یا حسابی اشغاله یا اگرم اشغال نباشه کسی پاسخگو نیست ... دیگه دل رو به دریا زدم و تماس گرفتم، مسئول مربوطه مشخصاتم رو گرفت و در کمال ادب و احترام برام پیگیری کرد و برای اینکه منتظر نشم شماره امو گرفت که خودش تماس بگیره ... یک ربع بعد زنگ زد و گفت سه تا پست دارم که باید بازنگری بشه و دستوری برای فیلتر کل ِ وبلاگم داده نشده و این یه اشتباه از سمت بلاگفا هست و با بلاگفا تماس بگیرم و اگر گفتن این دستور مراجع قضاییه ، نامه اشو براشون بفرستن چون اینا همچین نامه ای نزدن ... بعد ایمیلم رو گرفت و آدرس اون پست ها رو هم با نگارش محترمانه ای برام ایمیل کرد ... خوشبختانه آرامش بهم برگشت و حالا باید برم سروقت بلاگفا.

     

    خب اینجا من یه پیش داوری کرده بودم که حسابی بابتش شرمنده شده بودم ... اصلا" انتظار این روند سریع و پاسخگویی مودبانه رو نداشتم ...و الان با اینکه فیلترم ولی احساس بدی ندارم!

     

    بلاگفا هم که چی بگم! هیچ مسیر پیگیری نداره و فقط یه ایمیل که تا امروز نشده من ایمیلی بهشون بزنم و جوابی از سمتشون بگیرم ... حداقل یه تلفن یا آدرس داشتن میتونستم یه کاری انجام بدم ... و چون دسترسی منو گرفتن حتی نمیتونم ببینم اون پست هایی که باید اصلاح بشن چی هستن! ... راستش دلم نمیخواد از بلاگفا بیام بیرون، حتی اون موقع که دو ماه دسترسی نداشتیم و آرشیوهامون هم پرید گفتم پیش میاد و صبوری کردم ولی این دفعه یکم از دستشون حرصی ام!

    * بعدا" نوشت:

    خدا میدونه چه تلاشی کردم تا تونستم دسترسی به وبلاگم رو پس بگیرم ... پشتیبانی همونطور که فکر میکردم هیچ پاسخی نداد ... از هو ایز های دامنه آی آر (خودمم دقیقا" نمیدونم چیه ولی سرچ کردم بهش رسیدم:)) شماره تلفن ادمین بلاگفا تو خارجه رو پیدا کردم و بهشون مسیج دادم و خدارو شکر خیلی سریع جواب دادن و گفتن تو سابجکت ایمیل پشتیبانی بنویسم درخواست رفع فیلتر بدون هیچ اتچمنتی و ادرس وبلاگم رو بنویسم ... همزمان با سرچ های متوالی تو گروه ها، ایمیل شخصی آقای شیرازی مدیر بلاگفا رو هم پیدا کردم با کلی خجالت و شرمندگی به ایشون هم ایمیل زدم و در نهایت ایشون دسترسی منو درست کردند و گفتن صفحه ای که باعث فیلتر شدنم هست رو حذف کنم، در حالیکه خود بلاگفا کل پست های اون ماه منو "حذف" کرده بود، در حالیکه فقط یکیش باید درست میشد!!!

    رفتم از آرشیوهای سیو شده اون ماه رو پیدا کردم و دیدم پست مربوطه اصلا" عنوانش چی بوده که لااقل متوجه بشم و باعث فیلتر مجددم نشه!

    خولاصه بگم که من برگشتم ! :)

    آها بعدشم به دادرسی ایمیل زدم که من نوشته امو درست کردم و در صورت امکان چک کنن که اگه امکانش هست اون ماه مذکور رو از فیلتر خارج کنن.

    الانم دنبال کوچ هستم ... گرچه خیلی خیلی سختمه! با تمام این تفاسیر بلاگفا رو دوست دارم ولی خب نوشته هام رو هم بیشتر تر دوست دارم :) به جز پرشین بلاگ ، کجا رو بهم معرفی میکنین؟ الان برام مهمه که قسمت پشتیبانی درستی داشته باشن و ترجیحا" بشه ارشیوم رو کامل منتقل کنم اونجا.

    نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 8:29 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []