دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

آخر هفته ای رفتیم دیدن ِخانواده ی پرتقال فروش ...  توی راه چندیدن بار زنگ زدن که ببینن کی میرسیم و بعد با لبخند و اسپند اومدن استقبالمون ...

شکر خدا همه چی آروم و بدون سوتی بخیر گذشت ...

البته یه روز تو راه پله ی خونه ی برادر پرتقالی، به سبک دیوی ِ کلاه قرمزی هی پشت سرش راه میرفتم و یواش میگفتم: مااااچ ... مااااچ ... تا بالاخره طبقه دوم یه ماچکی ما رو نمودن .... بعد رسیدیم طبقه همکف، دیدم ددم وااای ، برادر پرتقالی پایین پله ها وایستاده که مثلا" اگه چراغ راه پله خاموش شد ما تو تاریکی نمونیم ... اونوقت سرشو انداخته پایین و اصلنم به ما نیگا نمیکنه!  

حالا نمیدونم چیزی دیده یا شنیده، یا کلا" اون لحظه دوست داشته کفش هاشو نگاه کنه! :))))

*

از دبی برای پرتقالی یه پیژامه گرفته بودم که یه خورده بلند بود ... پایینش رو تا میزدیم که نخوره به زمین ... رفتیم اونجا از خواهرش خواهش کردم برامون کوتاهش کنه ... بعد دیدیم اوا، اندازه شده چرا؟!!! دیگه گفتیم یه کوچولو کوتاهش کنه ... اونوقت شب دیدم با اینکه کوتاه کردیم بازم بلنده !

پرتقالی میگه، وقتایی که هی ازم تعریف میکنین و مرکز توجه ام، قدم بلند میشه و شلوار اندازمه ... وقتایی هم که تحویلم نمیگیرین و منو دست میندازین، آب میرم :)))))

*

روزهایی که میریم خونه ی مامان ِ پرتقالی همه ی خواهر برادر ها رو دعوت میکنه و وعده های غذایی همه دور هم هستیم و خیلی خوش میگذره، مخصوصا" فینگیلی فامیل هم که الان چهارماهش هست حسابی سر همه رو گرم میکنه ...

یه چیزهایی هم ازشون دارم یاد میگیرم ، مثلا" برای ِ من پرایوسی خیلی خیلی خیلی خیلی مهمه ... خونه ی پدری پرتقالی سه واحد هست ، یه طبقه مال ِ دختراست و یه طبقه خودشونن و واحد ِ روبرویی هم که کوچیک تره برای برادر ِ پرتقالی ... یه روز که داشتیم میرفتیم بیرون دیدم جاری جانم، در رو نیمه باز گذاشته و کلید رو هم گذاشته روی ِ در ، فکر کردم یادش رفته ... گفت: کلید رو گذاشتم برای ِ مامان اینا، یه وقتی چیزی لازم داشتن برن بردارن! میخوام بگم من اگه جای ِ اون بودم همش به این فکر میکردم که دوست ندارم وقتی من نیستم، کسی بره توی ِ خونم، اما اون به جای ِ اینا به این فکر کرده که ممکنه حتی یخ کم بیارن و بخوان از یخچالش بردارن ... (میخوام بگم که تفاوت نگاه ِ آدما باعث میشه از یه چیزی لذت ببرن یا اینکه هی فکرشون درگیر باشه)

*

آها اینم بگم که این دفه طفلکی ها خودشون ماشین رو از پارکینگ میارن بیرون و میبرن داخل، کل پارکینگ هم از وجود هر گونه گلدان و شکستنی پاکسازی شده :))))

روز آخر هم با اسپند و قرآن و آبی که پشت سرمون ریختن، برگشتیم سر ِ خونه و زندگیمون.

این رسم پیشواز و بدرقه کردنشون رو خیلی دوست میدارم.

نوشته شده در یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۳ ساعت 4:24 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []