قبل ماه رمضون یکی از دوستان خیلی خوبم زنگ زد که: فنجون فلان روز من
سفره امام حسن دارم و توام دعوتی.
اونوقت من اصلا" یادم نمیومد آخرین باری که همچین مراسمی رفتم کی
بوده و پروسه اش چطوریه! ولی بخاطر اینکه این دوست جان خیلی عزیز بود گفتم میرم.
از سرکار مرخصی گرفتم و رفتم خونه که دوش بگیرم و آماده بشم ... رفتم
سروقت کمد لباسها و از اونجا به بعد هی به خودم بد و بیراه میگفتم چون نمیدونستم
تو این مراسم چی باید پوشید، فقط میدونستم مراسم زنونه اس.
اول یه پیراهن آستین حقله ای پوشیدم ... بعد گفتم نکنه خانوم جلسه ای
بهم تذکر بده و منم بپرم بهش که مگه اینجا آقا هست؟؟
بعد یه بلوز خنک سفید که آستین سه ربع داشت با یه شلوار سرمه ای ست
کردم که اگه حرفی از روسری و احترام به مجلس اینا شد بگم همینی که هست! :))) یه
خورده نگران بودم بگن چرا سفید پوشیدی که دیگه لباس پوشیده تر نداشتم.
بعد رفتم سراغ کفش روفرشی ... یه کفش پاشنه دار انتخاب کرده بودم که
گفتم: اگه سفره رو رو زمین بندازن که خیلی اذیت میشم! و یه کفش تخت هم برداشتم.
(وقتی پرتقال فروش
موقع آرایش کردن که شد، روی آرایش چشم یه کمی مردد بودم ... و پیش
بینی کردم یه موقع روضه موزه میخونه و
اشکم در میاد و برا همین ریمل ضد آبم رو استفاده کردم!
به خونه دوستم که رسیدم دیدم یا خداااااا .... نه تنها سفره ای رو
زمین پهن نیست، بلکه مثل مهمونی ها شیک و مجلسی صندلی چیدن و همه خانوما نه تنها
مشکی نپوشیدن، بلکه رنگی پنگی و خیلی شیک هم هستند ... بعد نیازی به کفش روفرشی هم
نبود و چون فرشها رو جمع کرده بودن همه با کفش رفتیم داخل.
دو خانوم تپلی با مزه هم نشسته بودن که یکیشون دف دستش بودو وقتی
مراسم شروع شد تازه فهمیدم عزاداری نیست و جشن هست :))) البته دقیقش رو بخوام بگم،
بعد از دعای توسل و وقتی که خانم دف رو نواخت و بقیه دست زدند متوجه شدم!
در کل بد نبود و از تصوری که داشتم خیلی بهتر بود، گرچه به نظرم این
مدل مراسم که فرق عزا و مولودیشون خیلی مشخص نیست و بیشتر به نظرم مسخره میاد و
اینکه مراسم از نظر شادی اصلا" شاد نبود (عینهو جشن تکلیف مدارس)، راستش بعد
از مراسم هم احساس نکردم چیزی یاد گرفتم یا از لحاظ معنوی تاثیری روم داشته باشه.
دوست جان میز خیلی زیبا و با سلیقه ای چیده بود و من چشمم دنبال اون
بسته های سبز آجیل مشکل گشا بود که وقتی رفتم طرفش تموم شده بود! دلم میخواست برای
مامان ببرم که نبود.
آما موقع خدافظی دوستم چندتا آجیل مشکل گشا ریخت تو یک کیسه و کلی خوراکی
هم گذاشت کنارش و یه عالمه ذوق کردم.
رسیدم خونه، پرتقالی میگه: برای من آش نیاوردی؟؟؟ میگم نع!
بچه پر روی آش نخورده، زود
مراتب اعتراض ِ آشی خود را توسط مسیج اعلام کردند :)))
گویا پیگیر هم هست ، چون نمیدونم چی بهش گفته که دوستم زنگ زده میگه:
تورو خدا یه شب بیاین خونمون من آش براتون بپزم،وسط هفته هم شد اشکالی نداره، ما
هستیم! والا آبرو برا من نزاشتین شماها بخاطر یه کاسه آش!
*
عمل خانم تاشکیران گرچه مثل عمل مامان بود، ولی ناز خانم تاشکیران
خیلیییییی بیشتر از مامان بود ... مامان با اینکه هنوز بیست روز از عملش نگذشته
بود، راضی نشد خانم تاشکیران بره خونشون (که البته نزدیک خونه ما هست) بنابراین
خانم تاشکیران از بیمارستان مستقیم اومد خونه ما و روزهایی که ما سرکار بودیم،
مامان از خاله پرستاری میکرد .... خب یه قسمتی اش هم بر میگرده به اینکه مامان حکم
مادر رو برای خواهر و برادرهاش داره.
نمیدونم بخاطر عدم استراحت بعد از عمل هست یا شانس شخمی ما که بدن مامان
به چسب های جراحی که روی سوزن درن بوده حساسیت شدید داده و مثل زخم سوختگی شده ...و
به جز اونم یک زخم باز که از فروردین هنوز بسته نشده و باوجود اینکه آنتی بیوتیک
های سنگین همچنان هست .... این مورد انقدر نادر هست که دکتر ازش عکس گرفته و برای
استادهاش تو فرانسه فرستاده که اونا هم نظرشون رو بگن ... حالا یک پماد دادن که تو ایران نیست!
نزدیک سه هفته همه جا دنبال دارو بودیم. خانم یکی از دوستام تو
اداره دارو بود که فاکتورهای دارویی از اونجا تایید میشه و وارد ایران میشه (حالا
یا خودش بود یا آشنا داشت رو دقیق نمیدونم) مثلا" میتونن ببینن کدوم داروخانه
چند تا دارند و قیمتش چند هست و ...
وقتی بهم گفت آخرین بار که این دارو وارد کشور شده مهر پارسال بوده و
با تماسی که با شرکت واردکننده گرفته فهمیدن همون ماه تموم شده و دیگه وارد نشده ،
انگار آب سرد ریختن روم. بعد اسم یه داروی مشابه رو داد که اونم دیگه وارد نمیشه
ولی شرکت وارد کننده گفته سمپل هایی که برای اداره دارو (جهت تایید اصالت دارو)
نگه داشتن رو دارند و میتونن بفروشن.
خواهر کوچیکه هم که اون مدت رفته بود مسافرت اروپا، ولی کسی اسم دارو
رو نمیشناخت و نتونست بگیره ...
وقتی مامان زنگ زد که ممکنه تو دبی دارو پیدا شه ، تعجب کردم که چطور
به فکر خودم نرسیده بود...
مامان تاکید کرد که به رئیس جون نگم چون اون پولشو از ما نمیگیره! اونوقت
همون موقع که داشتیم تلفنی حرف میزدیم بابا به موبایلم مسیج داد که به حرف مامان
گوش نده، دیر میشه ، به رئیس جون بگو پیدا کنه :))) چون مشتری اصلی یکی از شرکتهای فرانسوی هستیم و احتمال میدادیم راحت
تر بشه پیداش کرد.
تقریبا به تمام دوستان خارج از کشورم سپردم و هر کدوم داروهای مشابه
رو که داروخانه ها گفته بودند رو بهم معرفی کردند.
تا اینکه هفته قبل دوست رئیس جون از فرانسه اعلام کرد که دارو از سال
2013 دیگه تولید نمیشه!
بالاخره دکتر دارویی که همسر
دوستم معرفی کرده بود رو تایید کرد و خیلی اتفاقی بابا سر راهش یه داروخانه دیده
بود که اونو داره و تونست بخره.
با پیدا شدن پماد، انگاربار سنگینی از رو دوش هممون برداشته شد.
این مدت همش فکر میکردم به کسانی که داروهاشون پیدا نمیشه و حکم مرگ و
زندگی براشون داره ، مثل بیمار های سرطانی ... برای شفای همه بیمارها دعا کنیم.
از دورانی که خانم تاشکیران خونه ما بود، چیز زیادی یادم نیست به جز
سوسه های زیر پوستی که میومدیم و هی دور و بر مامان و خاله میچرخیدیم و بهشون
رسیدگی میکردیم، بعد خانم تاشکیران هی مارو با پسرش مقایسه میکرد و چون پسرخاله ی
جوان به گرد ِ پای ِ ما نمیرسید، دعواشون میشد :)))
مامان میگفت داشتم نماز میخوندم یهو دیدم خاله تو اتاق هی داره میگه: تو
نمیدونی ... تو نمیدوووونی
طفلک سریع نمازش رو خونده که ببینه چی شده میبینه، خاله خانم هدفون
گذاشته تو گوشش و داره از این آهنگ های رپ زیر زمینی گوش میده و رفته تو فضا و
داره باهاش میخونه :)))