دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ
خدای عزیزم بابت این شیرینی اول هفته تو را سپاس ... 

خداجان از اینکه خواستی تا بذر امید همچنان در دلمان زنده بماند تو را سپاس...

امیدوارم جواب سه ساعت منتظر ماندن قندون زیر آفتاب، با خستگی و گرسنگی اش ، آرامش کشورش باشد ... 

خداجان، از اینکه رئیس جمهور منتخبمون ، واقعا" محبوب  ِ من است تو را سپاس.

کمکش کن تا بتواند بهترین نتیجه را بگیرد ... ما صبوری را تمرین کرده ایم.

*

شیرینی این پیروزی یه طرف ، دیدن ِ چهره ی عصبانی ِ آقای همکار که تمام این یک ماه با تند ترین الفاظ خاص ِ خوی ِ تندروی اش روحمان را آزرد و حتی یک کلمه! هم جوابش را ندادیم و در سکوت حرص خوردیم یک طرف ... 

گرچه که از صبح اسپند روی آتش است و با دعوا میخواهد به ما ثابت کند که همه ی ما احمقیم و فقط ایشان تحلیل درستی از شرایط دارند ... البته که باز هم سکوت کرده ایم و این بار با لبخندی بر گوشه ی لب.

دلم میخواست بگویم نظر شما هم محترم، ولی آرا نشان میدهند نظرات مخالف شما بیشتر است ... اما اولا" بی ادب است (فارغ از نوع تفکر فکری اش) ، ثانیا" میترسم از شدت ناراحتی بهم حمله کنه :))

*

انتظار بچه گانه ای است اگر میخواستیم هر دو گروه برنده شوند ... اما حالا که پیروز شدیم اخلاق را رعایت کنیم و با آنها که رای نیاوردند مهربان باشیم، به نظراتشان احترام بگذاریم (حتی اگر قبول نداریم) و در محیط های مجازی (اینترنت و سایت ها و اینستا) بد اخلاقی نکنیم لطفا"... 

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 3:0 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • یه مدتی بود مامان میگفت فصل تره فرنگی هست و هم خودتون بخورین و هم تو غذای قندون اضافه کن ...

    منم جوگیرطور رفتم تره بار ... روم هم نمیشد بپرسم تره فرنگی چه شکلیه اصلا! هی چرخیدم و چیزی پیدا نکردم و آخرش رفتم غرفه ی آخر و عینهو این آشپزهای قهار پرسیدم تره فرنگی دارین؟؟

    منو شوت کرد به غرفه کناری ... هی چشم چرخوندم و دیدم ای ول رو یه مقوا نوشته تره فرنگی!  اونجا تازه فهمیدم تره فرنگی دونه ای هست و مثلا" مثل ریحون کیلویی نمیخرن :))) بعد هی این تره هارو بالا و پایین کردم چون نمیدونستم قسمت برگش خوردنیه یا اون قسمت سفید پایینش :) خولاصه یه بزرگش رو انتخاب کردم که دیگه هر کدومش خوردنی باشه ضرر نکرده باشم ... خداروشکر قندون سوپش رو دوست داشت و خوب خورد.

    *

    از شدت استرس اخبارهای انتخاباتی دست راستم به شدت گرفته ... هم دلم میخواد شنبه آتی زودتر بیاد ... هم ازترس آنچه نباید بشود، میخواهم زمان متوقف شود.

    *

    دَمِ یکی از گارسون های آشپزخانه را دیده ایم و وقت نهار برایمان از اتاق ِ مدیران ظرف ِ سالاد میاورد و این در حدِ شیشلیک بهمون میچسبه.

    *

    مادر که میشوی، دیدگاهت فرق میکند ... الان  تمام آرزویم این است که این دوران رشد ِ قندون تو صلح و ثبات و آرامش بگذرد ... که قدرت خریدمان مثل این چهارسال حفظ شود و بتوانم از پس ِ هزینه کلاسهای آموزشی اش به راحتی بر بیام و فرزند دانا و شادی رو تربیت کنم.

    من رای میدهم.

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 3:21 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • رفقا، من مدتی مدید دنبال این قاب عکس ها هستم ... متاسفانه دیگه پیدا نمیکنم .... میشه لطفا" اگه جایی دیدین آدرس و تلفن و یا اگه سایتی دارن بهم بدین؟ 

    سایز 13*18 و 18*24 - مال آیکیا هست ، بسته هاش دوتاییه و جنسش مثل ام دی اف هست (فلزی نیست) ...  

    من رنگهای سفید و آبی و بنفشش رو دارم و ترجیحم اینه از همین رنگ ها باشه ولی اگه رنگ دیگه ای هم دیدین دیگه چاره ای نیست . ممنون میشم اگه جایی پیدا کردین بهم اطلاع بدین. 

    http://ikala-jam.ir/product/%D9%82%D8%A7%D8%A82-nyttja

    سپاس

    نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 11:16 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • بعد از سه ماه دست دست کردن، برای امروز وقت ام آر آی گرفتم ...

    دیشب که رفتم داروخانه آمپول تزریقش رو بگیرم با شنیدن اسم آنژیوکت دوباره حالم دگرگون شد ...

    امروز هم که شیفتم و مدارک پزشکی رو زدم زیر بغلم و اومدم اداره ... از ساعت ده و نیم هم باید ناشتا بمونم و تمام مدت چشمم به قرص دیازپامم هست و هی با خودم صحبت میکنم که الان بخورم .... یا الان :))) گاهی هم وسوسه میشم دو تا بخورم! حالا بخاطر ی چک آپ ، دچار مسمومیت دارویی نشم صلوات!

    http://embrasser.blogfa.com/post/603

    به جان ِ خودم به ساعت دو که فکر میکنم پشت ِ دستم تیر میکشه.

    صبح که میومدم اداره ، پرتقال فروش و قندون خواب بودن ... داشتم فکر میکردم برای صبحانه ام چی بخورم که دیدم ای جااااان! ساعت شیش و نیم که قندون از گشنگی بیدار شده، پرتقال فروش هم شیر ِ قندون رو داده و هم برای ِ من لقمه محبت گرفته و گذاشته رو اپن.

    *

    دست و جیغ و هورااااا .... قندون بالاخره نوزدهم اردی بهشت، مصادف با سالگرد بله برونمون دندون دار شد! والا مردم تو این سن دارن به بچه هاشون آموزش مسواک زدن میدن، فینگول ِما تازه دندون دار شده :))) چقدرم تیزه!!

    عینهو ندید بدید ها دیروز به جای قاشق خودش با قاشق چایخوری غذا میدادم و هربار دهنش رو باز میکرد یه بار تق! میزدم رو لثه اش صدای دندونش رو بشنوم :)

    *

    صبح که اومدم اداره دیدم یکی از همکارا یه ماسک سفید گذاشته رو صورتش و همینطوری نشسته پشت مانیتور!!! محض فوضولی گفتم عه! خانم فلانی چیزی شده؟ گفت برای جای جوش رفتم دکتر، بهم گفته تا دو روز کرم بزن ...

    والا این همچین هر نیم ساعت تمدید میکنه  انگار میخواد بره اسکی! بعد سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا دور چشم و لب و ابرو هم جوش میزنه مگه؟؟؟

    خدا منو ببخشه انگار با صورت رفته تو سطل آرد ...

    *

    یه همکار ِ آقا داریم که البته تو یه مدیریت دیگه اس، ولی کارش کاملا" با مدیریت ِ ما مرتبطه  ...  همچین خوشحال و خجسته اس که بهش حسودیم میشه ... چون کارش کاملا" تخصصیه و مجموعه بهش نیاز داره خیالش راحته و کلا" تو قید و بند حراست و مراودات کاری نیست ...البته که دیگه همه میدونن منظوردار حرف نمیزنه و کسی ازش ناراحت نمیشه ، اما خب با چهارچوب های اداری ِ ایران سازگار نیست ...  تو یه بازه کاری با هشت تا دختر خانم تو یه اتاق همکار بود، بعد مدیر اون موقع بهش گفته بود تو یکی میزت رو بزار رو به دیوار :)))

    از اونجا که کشمش دم نداره، یادم نمیاد منو به اسم فامیل صدا زده باشه حالا تو جلسات یکی در میون یه خانم به اسم کوچیک متسعارم اضافه میکنه ... بماند که موقع پرزنت کردن تو جلسه مدیرعامل، اونو هم به اسم کوچیک و بعضا" "تو" صدا زده!

    یه بار که حرف از قندون بود گفت: من خیلی دلم میخواد دوتا بچه داشم که دخترم هم تنها نباشه، خانمم (به اسم کوچیک صداش میزنه) ولی گول نمیخوره! فعلا برای دخترم سگ گرفتیم :)))

    تو یه جلسه از نوع حال بهم زن بودیم،یهو دیدم ما داریم مسئول پروژه بابت موضوعی تو جلسه بازخواست و جریمه میکنیم که ایشون اصلا" نامه رو بعد یکماه ارجاع نزده به اون واحد ... آروم بهش میگم: خب اینا وقتی نامه رو ندیدن چطوری من انتظار داشته باشم کارم انجام شده باشه؟؟ ...  میگه : اوا یادم رفت!  امروز پسورد خودمو میدم بهت، هر نامه ای که زدی خودت برو ببین وضعیت اش چطوریه، صداشم در نیار ... ( حالا اگه ما بودیم خاک بر سر زنان میدوئیدیم کارو درست کنیم، به معنای واقعی حسودیم شد به ریلکس بودنش!)

    تو همون جلسه بحث سر ِ انتخاب نیروهای جدید استخدام شده بود، رو به مدیر میگه: چند تا از اون خوشگلاشون رو استخدام کن! حالا این مدیرش هی زل وار نگاش میکنه که یعنی این حرفا رو تو جلسات نزن، این انگار نه انگار.

    چند روز قبل میگه: ی پنج شنبه، قندونو بیار من خودم نگهش میدارم ... پوشکش رو هم بلدم عوض کنم. آخ آخ اگه دیر بیاریش مجبور میشم یه گازی ازش بگیرم ... این جمله هه رو یه جوری گفت فکر کردم میگه: منو گاز بگیره! ... بهش که گفتم میگه: بدمم نمیادا! سریع تلفن رو قطع کردم، والا با این آشغال های کودن فکر که تو اتاقمونن یهو الکی الکی یه پرونده برامون میسازن و اخراج میشیم!

    اونروز داشتیم از یکی از همکاران رو مخی حرف میزدیم میگه: دیدم جلوی ِ در ِ اتاقه ، میدونستم درخواستش باز غیر اصولیه ... حوصله حرف زدن نداشتم، رفتم زیرمیز قایم شدم! والا این سنش چهل و اندی هست، ولی روحیه اش شونزده ساله اس ... دیگه هر بار تلفن ماروجواب نمیده زنگ میزنیم به همکار کناریش که ببین فلانی زیر میز نیست؟! :)

    *

    من یه دیازپام انداختم بابا ولی هنوز پشت دستم یه حالیه انگار بهش آنژیوکت وصله!

    *********************

    بعدا" نوشت: 

    برای ام آر آی که رفتم هنوز استرس زیادی داشتم، نیم ساعت مونده به وقتم هم دومین آرامبخش رو خوردم که باعث شد تا دو روز رو هوا باشم :)))

    نکته خوب اینجا بود که بر خلاف مرکز قبلی، آنژیوکت رو قبل از اینکه برم تو اتاق برام زدن و پشت دستم هم انجام ندادن، روی ساق دستم زدن که خب درد کمتری داشت. دیگه تا نوبتم بشه اون اضطراب رفته بود و  با وجود اون سر و صدای دستگاه، یه چرتی هم تو دستگاه زدم :)))

    خولاصه که این قورباغه رو قورت دادم و بعدی انشالا فیلم عروسیه که تا تولد شش سالگی قندون حتما" تموم میشه.

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 11:50 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • خودمون رو در مسیر وزش لطف الهی قرار بدیم.

    هر جا آرام نبودیم ... هرجا بهم ریخته ایم یعنی مسیرمون درست نیست ...  انگار که یه پنجره بازه و ازش نسیم بهاری میاد، باید خودمونو هرجور شده بکشونیم جلوی پنجره تا نسیم بهاری بخوره به صورتمون و بره لای موهامون و حالمون به بشه! ... اون نسیم بهاری همون بغل خداست، بپریم بغلش.

    حالا یکی با دائم المحزون بودن حس میکنه تو بغل خداست و اینجوری حالش خوب میشه، یکی با امامزاده رفتن، یکی با صدقه دادن، احسان کردن، مهربونی کردن و روی خوش و .... هزار تا راه هست برای این مورد ... اون چیزی که حالتون رو خوب میکنه و حس میکنین کسی که بهش اعتقاد دارین از این کار بهتون میخنده، اون کار رو انجام بدین.

    *

    اداره ما نهار میده ، منطقا" حجم نهاری که منو سیر میکنه،  با حجم نهار یک آقا متفاوته ...  یه بسته ظرف یکبار مصرف گرفتیم و بعضی روزها که از خونه غذا آوردیم یا اشتها نداریم قبل از نهار خوردن حجم اضافه غذا رو میریزیم توش و یکی از همکارها میبره میده به افراد گرسنه ای که سرراه ِ خونه رفتن میبینه. الان اینو ننوشتم که بگم ما خیلی نیکوکاریم (البته بدمم نمیاد شماها همچین نظری در موردم داشته باشینا :)))  ) خواستم بگم شاید شماها هم بتونین همین کار رو انجام بدین.

    *

    چقدر از نتیجه انتخابات میترسم ...  اسم انتخابات که میاد قلبم تیر میکشه.

    چقدر از یکی از کاندید ها حرصم میگیره از بس که پرروئه و برای گرفتن صندلی ریاست جمهوری هر چی دلش میخواد میگه و بعد هم که ادعاهاش رد میشه ، با وقاحت تمام به روی خودش نمیاره.

    چقدر از اون یکی کاندیدا میترسم ... حس میکنم اگه بیاد میشیم عین طالبان! این همکار ِ تو مخی ِ اداره هم حسابی طرفدارشه و هر روز هی زر میزنه که این "باید" بیاد تا جلوی ِ مانور خانم ها تو جامعه رو بگیره و مطیعشون کنه!  جامعه خراب شده!

    دیروز برای شوخی به پرتقال فروش میگم بیا برای روز انتخابات بریم شهرتون، مامان و بابا و بقیه فامیل رو مجاب کنیم برن رای بدن به آقای روحانی! اینجوری حداقل رای ِ نصف شهر رو میگیریم :))) میگه تو مامان رو نمیشناسی؟ میگه من به اونی که دلم میخواد رای میدم ، میخنده و میگه یه بار به علی زاده رای داد اصرار هم داشت که این بهترینه! تو لیست آخرین شد. همین الان هم اگه فلانی تایید صلاحیت میشد بهش رای میداد میگفت این برای جوونا خونه میسازه ...

    میگم بریم بگیم اگه فلانی بیاد، هممون بیکار میشیم، از نقطه ضعفش استفاده کنیم ... دو تایی میخندیم و یاد ِ حرف ِ مامانش میافتم که میگه وقتی تو نماز جماعت شعار میدن ، منم شعار میدم ولی زود تو دلم میگم: به جز بچه های ِ خودم! :))) امان از دست ِ مامان ها.

    *

    امروز قرار شد کارگر بیاد خونمون، برای همین دیشب اومدیم خونه و مامان هم صبح اومد خونمون که مواظب قندون باشه و اینکه کارگر تو خونه تنها نباشه .... از صبح شونصد بار زنگ زدم که مامان خواهش میکنم، خواهش میکنم شما کاری انجام ندین! وقتی زنگ زد که شماره تهیه غذای نزدیک خونه رو ازم بگیره فهمیدم طوری افتاده به جون خونه که فرصت نکرده برای خودش غذا درست کنه ... هی میپرسم توروخدا کاری که انجام نمیدی؟ میگه نه خانم فلانی هست داره زحمت میکشه .... دوباره زنگ زده که این پتوی قندون و رو تختی هاشو بشورم؟ میگم جمعه شستم و" دیشب" انداختم رو تختش همه تمیزن ، یهو از دهنش در میاد که پرده پذیرایی رو شسته ، یعنی عصبانی هستماااا ... بابا من نمیخواستم بشورین! من ترجیح میدادم دو هفته دیگه که میهمان هام از شهرستان میان بشورمش تا بوی خوش توی خونه بپیچه ... میگم مرسی که شستی، الان اتو کاریش با تو نیست؟؟ میگه میدم کارگر اتو کنه! (که عمرا" بده!) گفتم نمیخوام هیچ کاری انجام بدین لطفا" ، این کارگر قراره هر دو هفته بیاد خونمون، خونه هم که تمیزه پس خودش انجام میده، باز میگه: مگه نگفتی راهروی ورودی رو تمیز کنه؟؟

    عصبانی ام ... عصبانی و ناراحت ... هم پول کارگر دارم میدم، هم مامان کلی راه اومده که خونمون مراقب قندون باشه، هم داره قندون رو نگه میداره و هم خونه ی منو تمیز میکنه.

    یه حس بی دست و پایی ِ خیلی بدی دارم! مامان عزیزم! الهی که سایه ات سالها بالای سرم باشه، اینطوری من خوشحال نمیشم ...  از خودمم ناراضیم که به جای اینکه از مامان حس ِ تشکر کردن داشته باشم، بیشتر شاکی ام! این کمک کردن این حس رو بهم میده که از پس ِ مدیریت زندگیم بر نمیام و همه باید کمکم کنن ....

    -          این متن بالا رو دیروز نوشتم و از شدت ناراحتی، نتونستم ادیت اش کنم و بزارم تو وبلاگ ... وقتی رفتم خونه دیدم داره برای شام ما غذا درست میکنه ... واقع بینانه که باشم باید بگم رفتارم اصلا" درست نبود، برای اینکه مامان به ترافیک نخوره و ارتباط بیشتر باعث نشه حرف اضافه ای بزنم مکررا" گفتم حاضر شو که به ترافیک نخوری ... منطقیه که مامان وقت رفتن خستگی تو تنش بود و حتی باهام خداحافظی هم نکرد.

    بعد رفتنش حالم خیلی بد بود، کارگر هم حاضر شد بره و گفت مامانتون از صبح سرپا بوده و همش کار انجام داده ... بدتر شدم.

    من واقعا" فکر میکنم حرفی که میزنم منطقیه، من دلم نمیخواد مامان وقتی تو خونه خودمون این همه کار داره و تازه زحمت قندون هم به دوشش هست، وقتی میاد خونه ی ما، باز هم کار کنه ... دلم میخواد استراحت کنه ... قدر ِ خودش رو بدونه و مخصوصا" وقتی تو خونه کارگر هست این یعنی اگه یکم صبر کنه خونه تمیز میشه .... من میدونم که مامان فقط و فقط بخاطر من این همه به خودش سختی میده که من آرامش داشته باشم، متوجه ام که بخاطر کمک به من داره زحمت میکشه، اما وقتی میبینم این همه کار کرده وجدان درد بدی میگیرم که یعنی من باعث شدم مامان انقده خسته بشه و بدتر از اون هم بخاطر ناراحتی که برام پیش میاد نمیتونم درست و حسابی ازش تشکر کنم.

    هی میگه :من دوست دارم کار کنم، من اگه کار نکنم مریض میشم .... بعد میبنیم شبها از خستگی روی پا بند نیست ...

    چی بگم والا ...

    دیروز با اینکه خونه مرتب بود، شام داشتیم، هوا عالی بود و کلی کار ِ معوق داشتیم، اما حس ِ درونیم اونقدر منفی بود که هیچ لذتی نبردم و دائما" با خودم منولوگ داشتم ... 

    الان هم زنگ زدم به مامان، گفتم شما کار خونه ی منو انجام میدی من این احساس رو دارم و میفهمم لطف میکنی ولی ناراحت میشم ... ته همه این حرف ها شد که من: حرف رو خیلی کش میدم! و مامان از این به بعد یه جوری میاد خونمون که انگار روی سنگ نشسته!

    باید این جریان رو فراموش کنم تا حالم بهتر بشه و حواسم باشه دیگه نزارم همچین شرایطی تکرار بشه.

    تمام! پرونده اش رو بستم.

    خدایا شکرت که مامان و بابایی دارم که انقدر آسایش من براشون مهمه که بخاطر من، خودشون رو به زحمت میندازن ... خداجان، خودت مراقبشون باش و کمکمون کن که همیشه خوشحالشون کنیم و باعث افتخارشون باشیم.

    غروب که پرتقال فروش اومد خونه، جریان رو براش گفتم ... داشت طبق برداشت ِ خودش بهم راهکار میداد که پریدم سمتش که: من راهکار نمیخوام! الان فقط هی آه بکش و بگو" آره، حق میدم بهت" ... :)))

    *

    بعد از اینکه از سنایی ناکام شدیم، دیروز رفتیم میلاد نور برای قندون کفش بخریم ... همینجور پیش بریم،آقای ِ کپل پا،  روز عروسی ِ عموش پا برهنه میمونه ... یا کفش تو پاش نمیره، یا اگرم بره حداقل دو بند انگشت جلوی پاش خالیه!

    به مرور فهمیدیم با یکی از آهنگ های برنامه های ِ کودک حسابی واکنش نشون میده و براش جذابه ...  یهو دیدیم همزمان با رقصیدن دستش رو هم میاره بالا و مچش رو تکون میده !! از کجا یاد گرفته، الله اعلم!

    روز جمعه که جلوم نشسته بود و این آهنگ برای بار صدم داشت تو خونه پخش میشد، اومد جلو و دست ِ منو گرفت بالا که یالا تکون بده ! :))))

    نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 2:34 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • خب همیشه هم اینطور نیست که همه چی عالی باشه ، ولی تمام تلاشمون رو میکنیم که سطح کیفی زندگیمون رو حفظ کنیم ...

    امروز صبح ولی بیدار شدم و بعد وقتی تند و تند داشتم آماده میشدم برای یه روز جدید ... حس کردم چقدر خسته ام!

    نیمه خالی لیوان: میدونم که بعد از پیاده روی خبری از استراحت نیست و کارهای شخصی و خونه پیش رومونه.

    نیمه پر لیوان : این روزها تقریبا" هر روز شده برای یه پیاده روی حتی نیم ساعته، قندون رو بیرون میبریم ... اگرم پرتقالی نباشه یا سرکار باشه خودم میبرمش ... هوا خوبه و این روزها دیگه برنمیگرده.

    قندون حدود ده صبح بیدار میشه و بعد از صبحانه و یکم بازی، ساعت دوازده میره برای قیلوله و تقریبا" یک ساعت تا دو ساعت میخوابه و بعد نهار و بازی و ...

    اینه که وقتی من از سرکار میام خونه، کلی از دیدنم هیجان زده میشه و میخواد تمام مدت باهم باشیم و بازی کنیم ... دو سه ساعتی باهم هستیم تا پرتقال فروش برسه.

    نیمه خالی لیوان: بدم نمیاد بعد از سرکار یکم ریلکس کنم و بعد به بقیه کارها برسم.

    نیمه پر لیوان: وقتی سرکار هستم، به قندون حسابی خوش میگذره و وقتی میام خونه با شادمانی و هیجان به اومدنم  واکنش نشون میده.

    پرتقال فروش میرسه و  با وجود خستگی سعی میکنه با قندون وقت بگذرونه تا من به کارهای خونه برسم ... گاهی هم خوابش میاد و این باعث میشه زمان انجام کار خونه و پختن شام به هفت و هشت شب بکشه ... من خسته ، میرم آشپزخونه و تمام مدتی که بابت خستگی و نگذروندن وقت از درون ناراحتم، کارهامو انجام میدم ...  هر از گاهی نگاهم به قندون و پرتقال فروشه که دارن باهم بازی میکنن و پرتقال فروش داره کارهای قندون رو انجام میده ...

    نیمه خالی لیوان: پرتقال فروش اگه خسته باشه، راحت میره میخوابه ... اگرم نخوابه من بدون وقفه باید برم سراغ تمیزکاری خونه و  سایر کارها

    نیمه پر لیوان: زندگیمون نظم داره، خونمون مرتبه ... پرتقال فروش تقریبا" همه کارهای قندون رو انجام میده و من به کارها میرسم.

    ساعت ده از آشپزخونه میام بیرون، شام خوردیم و پرتقال فروش هم آشپزخونه رو جمع کرده و ظرف ها رو شسته ... غذای قندون رو آماده کردم و پرتقال فروش همه رو له کرده و تو ظرف های مخصوصش ریخته.

    نیمه خالی لیوان : کارهای نیمه تمومی که باید خودم حتما" انجام بدم، جلوی چشمم رژه میرن ... دلم میخواد یکم با پرتقال فروش معاشرت کنم ولی انرژی ندارم ... جفتمون جلوی تلویزیون موبایل بازی میکنیم و قندون هم همچنان مشغول بازیه و گاهی یه اعتراضی میکنه که بغلش کنیم. گفتن اینکه چند ساعت تو آشپزخونه بودم، برای مامان بیشتر شبیه یه جوکه! ولی من سعی دارم با سرعت تمام کارهامو انجام بدم و با تعجب مامان حس چلمنگی بهم دست میده.

    نیمه پر لیوان :خوشحالم از این برنامه غذایی که تنظیم کردم، چقدر به آرامش فکریم کمک کرده و هی یادم میاد غذاهای بیشتری میشه بپزم و لیستم برای انتخاب اول هفته بیشتر میشه. کارها تموم شدن و هیچ کاری برای فردا نمونده، شام قندون رو دادیم ، پرتقال فروش ظرف ها رو که کم نبودن رو شسته.

    ساعت یازده شب میریم که قندون رو بخوابونیم ... پرتقال فروش پوشکش رو تعویض میکنه و آماده اش میکنه برای خواب، این پروسه یک ساعتی طول میکشه ... هی شیفتمون رو عوض میکنیم تا بالاخره میخوابه.

    نیمه خالی لیوان: خسته ام ... دلم میخواد با پرتقال فروش یکم حرف بزنیم،سر به سر هم بزاریم ... برای آینده امون رویا پردازی کنیم ... انگار فاصله افتاده بینمون ... دلم میخواست قبل خواب با قندون بیشتر بازی کنم ... خسته تر از همیشه میرم تو رختخواب ...  امروز هم فرصت نشد لباسهای زمستانی و تابستانی رو جابجا کنم، امروز هم نرسیدم فیلم عروسیمون رو ادیت کنم، امروز هم گذشت و من  نتونستم دفتر خاطرات قندون رو بنویسم ...

    نیمه پر لیوان: بچه سالمی دارم ، خدارو شکر که قندون خوش خوراکه ... همسر همراهی دارم که به نسبت بقیه خیلی بیشتر کمکم میکنه ... زندگیمون آرامش داره.

    خدایا شکرت

    • اول که این پست رو نوشتم، محض دردودل متن رو نوشتم و هی یواشکی اشک ریختم ... بعد گفتم بزار رو داشته هام تمرکز کنم و اون قسمت نیمه پر لیوان رو بهش اضافه کردم، حالم بهتر شد ... گرچه که باید یه فکری برای وقت کمی که دارم بکنم و اجازه ندم سه نفره شدنمون، باعث شه من و پرتقال فروش کمتر باهم حرف بزنیم.
    •  گاهی به اینکه پرتقالی روی مبل دراز میکشه و موبایل بازی میکنه اعتراض میکنم، اما واقعیت اینه که این اعتراض به خودمه که وقتی برای استراحت ندارم و شاید استراحت شده اولویت آخرم.
    نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 2:57 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • یکسال از روزی که یه بستنی قیفی دادن بغلمون گذشت  ... و چقدر حیف که زود گذشت ...  امسال یه سال ویژه بود برای ما، همه چیزش نو بود! یه بچه ی نو، تجربه های ِ نو، دعواهای ِ نو، هیجان های ِ نو، خستگی های نو، مسئولیت های نو و دغدغه های ِ نو ...

    قندون انقده بچه خوبی بود که بدون نگرانی به بچه دوم فکر کنم! حالا نه همین الان، کلا" گفتم :)))

    تو ماه های اول قندون نگرانی های زیادی داشتم که شاید برای کسی که این دوران رو نگذرونده خنده دار باشه ولی اون موقع خیلی برام جدی بود: یه روز که بادکنک هلیومی تو خونه ترکید و همه از جا پریدیم، از اینکه قندون حتی چشمش رو باز نکرد وحشت کرده بودم که نکنه از نظر شنوایی مشکل داره!  تا چندین ماه فکر میکردم نکنه مشکل استخوانبندی داره، چون اصلا" گردن نداشت! یه روزایی که چشم تو چشم میشدیم نگران بودم که چشم هاش چپ هستند چون دقیق نگاهم نمیکرد ، مدتهای مدید هم هی چک میکردم که چرا مو نداره و به جای اینکه موهاش روی سرش در بیان، خط ریش داره و عین پیرمردا پشت گوشش مو داره :)

    تو این مدت کم کم یاد گرفتیم که بچه امون هر چقدر روابط عمومی بالایی داره،  در معقوله گرسنگی و خواب یک کولی تمام عیاره که خب به من رفته  ... برای درد هم که کپی ِ منه، یعنی چنان چشم هاشو میبنده و صداشو میبره بالا که یا ابالفضل... یعنی مدلش یه طوریه که گاهی یادش میره علت گریه اش چی بوده، ولی چون تا وسط راه اومده، همچنان ادامه میده :)))

    یاد گرفتیم که هر کدوم از این گریه ها یعنی چی و موفقیتمون وقتی بود که تفاوت گریه های راستکی با الکی رو کشف کریم ...  

    مدتها شاهد این بودیم که قندون پستونک رو از دهنش در میاورد و چون نمیتونست دوباره بزاره دهنش به روش خودش صدامون میکرد و هفته قبل دیدیم که قندون برای بیدار کردن پرتقال فروش، پستونکش رو از بندش گرفته و سعی داره با تکون دادنش بزنه به صورت پرتقال فروش :))

    وقتایی که یاد گرفته بود از لبه ها دستش رو بگیره و بایسته و بعد نمیتونست بشینه... و حالا یاد گرفته کاملا" با احتیاط پاهاشو خم کنه و بشینه و البته که گاهی پاهاش 180 درجه باز میشه و معادله ها بهم میریزه !

    شوق شنیدن اولین کلمه ها ... بابا ، ددر، به به ، عمه، اسم خواهر کوچیکه (دیشب وقت خوابش هی صداش میکرد که یعنی بیا نجاتم بده!! ) ، مامان و اسم خودم ... تلاشش برای تقلید صداها، مثل صدای عطسه.

    یه روزهایی وقتی چیزی میخواست، حواسش به راحتی پرت میشد و کم کم متوجه شکل گرفتن حافظه بلند مدتش شدیم که تا مثلا" کنترل تلویزیون رو از پشتمون پیدا نمیکرد بیخیال نمیشد.

    لذت بردن از دیدن تلاشش برای تغییر وضعیت از حالت خوابیده به نشسته، سینه خیز رفتن، چهار دست و پا رفتن و حالا هم که از مبل ها میره بالا مثل بنز!

    تاثیر موسیقی شاد رو تو بچه ای که هیچ پیش زمینه ای نداره رو به عینه دیدیم و رقص قندون برام قشنگ ترین و حرفه ای ترین رقص دنیا شد ... قندون با خودش شادی آورده و از اونجا که با موزیک یا لحن یکم غمگین به شدت، غمگین میشه هیچ ریتم غمگینی اطرافمون وجود نداره، شنیدن روضه و اینا که دیگه اصلا"!

    وقتی قندون هنوز به دنیا نیومده بود، یه روز بابا گفت: ایشالا بچه ی متدینی به دنیا میارین ! حالا چی در من و پرتقالی دیدده بود که همچین درخواستی داشت خودش جای سواله، ولی آخر هفته که داشتیم میرفتیم شهر پرتقال فروش، وسط راه ایستاده بودیم که صبحانه بخوریم و قندون هم تو صندلی خودش خوابیده بود ... یک لحظه برگشتیم که نگاهش کنیم دیدیم بیدار شده و همونجور که تو صندلیش ساکت نشسته، داره با موزیک یه امشب شب عشقه ی هایده برای خودش سینه هاشو میندازه بالا و میرقصه :))) یکم که جوگیرش کردیم دستاشم آورده بود بالا و مثلا" بشکن میزد ، حسابی سوپرایز شدیم ... پرتقال فروش میگه: این تاثیر ژن ِ شماهاست ها! ... قرار بود متدین به جامعه تحویل بدیم، نمیدونم چرا نتیجه تلاشهامون خردادیان شد! :) اونوقت دختر عموی قندون که دو ماه ازش بزرگتره، نه تنها ادای نماز خوندن در میاره، بلکه الکی لب هاشو بهم میزنه که یعنی دارم صلوات میفرستم!

    تازگیا که میخواد توجه جلب کنه یا مثلا" قهر کنه، اول دو قدم چهار دست و پا میره اونور بعد صدای گریه درمیاره و خودشو میندازه رو زمین!

    بازی این روزهامون قایم باشک و دنبال بازیه و شنیدن تق تق دست هاش وقتی داره روی سنگ ها چهار دست و پا میره برام از همه موزیک های ِ دنیا شیرین تره.

    یه روز قبل از تولدش رفتیم آتلیه عکس گرفتیم و شبش هم مامان اینا اومدن خونمون به صرف ِ دلبری های قندون ... روز تولدش هم رفتیم برای خونه ی جدید ِ عموی قندون کادو گرفتیم و فرداش رفتیم شهر پرتقالی ها و همون شب هم براش تولد گرفتند و کلی بهمون خوش گذشت.

    خدایا برای تمام مهربانی هایت، شکر ... خدا جان هممون رو تو بغلت محکم بفشار ...

    الهی که تجربه این روزها، نصیب تک تک کسانی که آرزوش رو دارند بشه.

    نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 10:3 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • برای خرید سیسمونی منم مثل اکثز آدمها اول رفتم سراغ اینترنت و یه لیست و بلند بالا تحویل گرفتم! بعد نشستم سر جام و بر حسب حدسیات خودم و استعلام از بچه دار ها مواردی که به کار نمیومد رو خط زدم ...

    سیسمونی هم مثل جهیزیه اس، یه عده ترجیح میدن خرید هایی بکنن که تا ده سال دیگه خرید نداشته باشن ، یه عده که رسومات سیسمونی دیدن دارن خیلی درگیر خرید وسایل چشم پر کنی و بستن دهان فامیل رو دارند و یه عده هم ترجیح میدن خریدهای ضروری رو داشته باشن که هم دور و برشون رو الکی شلوغ نکنن و هم اینکه هزینه بیجا ندن و بعدا" به فراخور نیازشون لذت خرید با نی نی رو تجربه کنن.

    من مثل جهیزیه ام، برای سیسمونی فقط وسایل ضروری رو گرفتم و خدارو شکر چیزی نگرفتم که بکارم نیاد ، مینویسم که شاید به کار مامانای بالقوه بیاد و اگه یه روزی قرار بود خاله شم از این لیست کمک بگیریم. اگه دنبال درآوردن چشم دیگران هستین، این پست خیلی به کارتون نمیاد.

    • وسایل چوبی: که ترجیحا" تا سنگین نشدین برید بخرین چون خریدش انرژی زیادی میگیره

    من با اینکه خیلی مصمم بودم که تخت کودک بگیرم ، اما نمیدونم چرا خطا کردم و تخت کودک و نوجوان گرفتم! تخت کودک رو بخاطر اندازه اش خیلی راحت میشه دکور اتاق رو تغییر داد و معمولا" تا شش سالگی بچه ها رو جواب میده ... من یهو رگ اقتصادیم زد بالا که نهههه الکی هزینه نکنیم و من یه تخت میخرم تا بیست سالگی قندون استفاده میکنم :)))

    تخت قندون یه دراور داره که اگه نوجوان شد از روی تخت برداشته میشه و یه کمد دو در هم داره ...  ولی اگر جا نداشتین همون دراور جواب میده چون اولا" لباس بچه کوچیک میشه و با لباسهای بزرگ جایگزین میشه، دوما" لباسهای بچه خیلی نیاز به آویزون کردن ندارن و اگه با سلیقه تا بشن مشکلی از بابت اتو نخواهند داشت.

    نکته! من از یکی تخت پارک قرض گرفتم و اوایل هم خیلی با اکراه استفاده کردم چون باعث میشد در اتاق خوابمون بسته نشه و خیلی هم خوشگل نبود :) اماااااا به جرات میتونم بگم از تخت بیشتر استفاده ام شد به چند دلیل: اولا" کفه اش برای زمان نوزادی تا شش ماهگی بالاتر از حد معمول هست و این  کمک میکرد بدون نیاز به خم شدن زیاد بچه رو بردارم ... دوما" بدنه اش تور مانند هست و باعث میشد از روی تخت خودمو راحت ببینمش ... سوما" باعث میشد که از همون اول جای خوابمون جدا باشه و برای همین وقتی گذاشتمش تو اتاق خودش اذیت نشد ... چهارما" چون سبک هست به راحتی میشد تکونش بدم و الان هم تخت پارک رو گذاشتم خونه مامانم و یه تشک هم براش دادم درست کردن که روزهایی که اونجا هستیم قندون اونجا میخوابه  و تو همون هم بازی میکنه و از پنجره بیرون رو نگاه میکنه ...

    اگر خونتون خیلی بزرگ نیست به خرید تخت پارک به جای تخت فکر کنین.

    • وسایل خواب

    -          یه تشک و پتوی کوچیک که وقتی خودمون تو پذیرایی بودیم قندون رو روی اون میزاشتم

    -          یه پتوی سبک مثل پتوی سفری ، بدون کرک

    -          اگر تخت مورد استفاده اتون هست از ماه هشتم به بعد بامپر تخت هم لازمتون میشه چون بچه ها میشینن و غلت میزنن و هی کله اشون میخوره به لبه های تخت ...

    -          یک عدد چراغ خواب (من از این ساده ها که به پریز میزنیم گرفتم که سنسور دارن و اتاق که تاریک میشه چراغش روشن میشه) بچه باید تفاوت روز و شب رو درک کنه و اتاق هم موقع خواب خیلی تاریک نباشه که هم برای دیدن بچه و تعویض و شیر دادنش دید کافی داشته باشین.

    -          یه بالشت سبک برای وقتایی که مجبور میشین بچه رو بدین بغل افراد ناشی، بچه رو میزارین رو بالشت و بهشون میدین که اینجوری گردن و کمر بچه درد نمیگیره.

     

    •  کالسکه!

    من کریر رو بسیار استفاده کردم و تا ده ماهگی هم به عنوان صندلی ماشین استفاده میکردم و چون از اول تو همون میزاشتمش کلا" یاد گرفته بود که تو ماشین باید تو کریر خودش بشینه و برای همین میتونستیم دوتایی بیرون بریم.

    کالسکه قندون کریر هم داشت که روی بدنه اش سوار میشد اون بدنه پارچه ای برای زمان بعد کریرش هم جدا میشد که کالسکه سبک باشه ... برای خرید کالسکه این موارد رو در نظر داشته باشین:

    یک: سبک باشه ... چون شما وقتی بچه اتون مثلا" ده یا پانزده کیلو هست، ممکنه مجبور شین با کالسکه بلندش کنین و ببرین اونور جوب! یا از چاله چوله ها ردش کنین. راستی: سلام آقای قالیباف با این مدیریتت!

    دو: من دنبال کالسکه دسته عصایی بودم چون از همه سبک تر هستند ولی فروشنده گفت دسته عصایی رو نمیشه با یک دست تو خیابون ببری و مثلا" اگه بچه بغلت باشه این کالسکه هی اینور و اونور میره و ما هم کمی امتحان کردیم دیدم راست میگه و دسته مبله خریدیم. مبله ها به نسبت راحت تر هستند ولی جاگیرتر هستند. و البته اکثر دسته عصایی ها طوری هستند که کریر روشون نصب نمیشه و باید قطعات اضافی بخرین.

    سه: وقتی فروشنده کالسکه رو جمع میکنه که بهتون نشون بده چقدر راحته، این نکته رو مد نظر داشته باشین که شما وقتی بچه بغلتون هست میخواین این کالسکه رو باز یا بسته کنین و در واقع یک دست آزاد بیشتر ندارین!

    چهار: ابعاد کالسکه طوری باشه که تو صندوق ماشینتون جا بشه و خیلی حجیم نباشه.

    پنج: جلوی کالسکه گارد باشه که اگه بر فرض محال!! یادتون رفت کمربند رو ببندین یا زورتون به بچه نرسید اگه تو چاله چوله افتادین یا بچه خوابید از کالسکه نیافته بیرون. اما اگه از اول بعنوان قانون عادت بدین که کمربند کالسکه باید بسته باشه تا کالسکه حرکت کنه ... بچه ها هم اینو یاد میگیرن.

    پنج: کالسکه حالت خوابیده داشته باشه چون اکثر مواقع بچه ها تو کالسکه میخوابن و اگه فقط حالت نشسته داشته باشه گردنشون درد میگیره و بی قراری میکنن.

    اگه کوچولوتون تو پاییز و زمستون به دنیا میاد که بخاطر سرما خیلی بیرون نمیرید یا کلا" اهل پیاده روی نیستین، میتونین خرید این مورد رو موکول کنین به بعد.

    • ساک بچه

    این مورد خیلی مهمه چون شما تا مدت ها بهش نیاز دارین :

    1-      به جای اینکه بزرگ و گود باشه، ساک پهن بگیرین که برای برداشتن وسایل زیرین به مشکل نخورین.

    2-      جیب های جانبی داشته باشه که وسایل دم دستی رو توش بزارین ... من دیگه لوازم آرایش و کیف پول خودمو هم توش میزارم و کیف بیرون نمیبرم.

    3-      سبک و خوش دست باشه.

    4-      من یه کیف بزرنتی کج و یه کیف کولی برزنتی کوچیک سبک هم دارم که برای زمانهایی که کوتاه مدت میریم بیرون اونا رو پر میکنم. برای این میگم برزنتی چون کیف خالیش "اصلا" وزنی نداره. کیف کولی این محدودیت رو داره که اگه بچه تو بغلتون خواب باشه نمیتونین به راحتی از کولی استفاده کنین ولی کیف کج این مزیت رو داشت که همزمان که بچه بغلم بود مثلا" دست مینداختم کلید یا پستونکش رو برمیداشتم.

     

    • صندلی ماشین

    این مورد اگر کریر داشته باشین تقریبا" بعد از یکسالگی به کارتون میاد و بنظر من خیلی مهمه که بچه رو عادت بدین تو صندلی خودش بشینه نه تو بغل شماها ... من صندلی ماشین یکی از دوستامو قرض گرفتم و اگه بخوام صندلی ماشین بخرم مدلی میگیرم که به سمت در بچرخه ، این مورد برای زمانی که یکم بزرگ میشن و میخواین کمربندش رو ببندین یا از صندلی بلندش کنین مهمه.

    در مورد صندلی ماشین هم حالت نیمه خوابیده برای مسافرت ها که بچه میخوابه مهمه، چون گردنش نمیافته و تو صندلیش راحته و نق نق نمیکنه که ازش بیاد بیرون :)) بعضی صندلی ها این حالت نیمه خوابیده رو فقط برای تا یکسالگی بچه دارند و نه بعد از اون که باید حواستون جمع باشه و حتما" از فروشنده بپرسین.

    • بهداشتی

    -        پوشک : یک بسته بگیرین تا وقتی بچه به دنیا اومد اگه بهش حساسیت نداد بعدا" بسته های بیشترش رو بگیرین.

    -        یکی از دوستانم بهم گفته بود که پوشک پمپرز با اینکه خیلی عالیه ولی اگه از اول بچه رو به اون عادت بدین بعد به هر دلیلی نتونین براش بگیرین پای بچه سریع حساسیت میده. منم از ایرانی ها شروع کردم ... به تجربه خودتون مارک های مناسب رو پیدا میکنین ... من یه مدت از مولفیکس استفاده میکردم که دیدم خیلی حجیم هست و بین پاهای قندون فاصله میندازه ، بارلی با اینکه قشنگ تر هست بخاطر لایه تنفسی که داره سطح بیرونی پوشک معمولا" رطوبت داره که من دیگه استفاده نکردم، مای بی بی فعلا" تنها پوشک ایرانی هست که از لطافت و کیفیتش راضی هستم.

    -        پوشک پمپرز (تو سایتای ایرانی نوشته بودن پوشک سبز) هم که چندی قبل تو یه شرکت دوستدار محیط زیست بررسی شد و وقتی خودم سرچ کردم نوشته بودن یه موادی دارن که باعث انواع سرطان برای بچه میشه. (خودتون تو رفرنس های انگلیسی میتونین بخونین) من پوشک لهستانیش رو ولی برای شب ها استفاده میکنم چون دیگه زمان خواب قندون رو برای تعویض پوشک بیدار نمیکنم و خودشم براش شیر بیدار نمیشه.

    -        یه پوشک هاگیز هم هست که منو واقعا" نجات داد! چون قندون گودی کمر داره و خیلی مواقع از قسمت کمر پس میداد به لباساش و این پوشک طراحی شده برای این موضوع و زمانهایی که معمولا" دستشویی میکنه یا بیرون میریم این پوشک رو استفاده میکنم.

    -        دوتا پوشک خارجی رو از سایت babypro.ir  میخرم.

     

    -        پماد سوختگی: من یه سودوکرم خریدم از همون سایتی که گفتم و یه پماد ایرانی هم گرفتم که روتین ایرانیه رو میزنم و اگه حس کنم پوستش داره ملتهب میشه ، سودوکرم رو میزنم.

    -        یه زیر انداز سبک تعویض برای وقتایی که میریم بیرون یا مهمونی  * از دی جی کالا خریدم.

    -        یه بسته زیر انداز یکبار مصرف برای وقتایی که تو جاهای عمومی باید عوضش کنم .

    -        یک بسته دستمال مرطوب

    -        یک عدد دورپیچ برای زمانهایی که میشورینش که خشکش کنین. از دیجی کالا یه دونه بزرگش رو گرفتم که طرح راه راهه ... این مدلای کارترز کوچیک هستن به نسبت و به کار من نمیان.

    -        و اماااا ابزار دست ِ من، یه تشک تعویض ابری هست که هم نرمه، هم روش پلاستیک داره و میشه براحتی شستش و زمستون هم که زمین سرده خیلی بکار من اومده و میاد! بعضی وقتا من روش یه ملحفه مینداختم و حتی بعنوان تشک هم استفاده میکردم و اگه بچه اتون دختر باشه میتونین تا وقتی که نمیتونه غلت بزنه گاهی پوشکش رو باز بزارین و نگران نباشین که خونتون جیشی بشه! از اونجا که پسرا بعد ختنه فواره ای جیش میکنن، من جرات نمیکردم بازش کنم و یکی دو بار که رفته بود شهر پرتقال فروش، تشک رو بردم رو پشت بوم و اونجا آقا حسابی صفا کرد :))) آها تو فصل سرما وقتی قندون رو میبردیم حمام، همونجا روی این تشک میخوابوندمش و لباس هاشو تنش میکردم. تو بهار حدودا" صد و بیست تا صد و پنجاه بود ولی من از دیجی کالا به یک سوم قیمت گرفتم.

    -        یه شامپو که هم برای سر و هم برای بدن استفاده بشه، من ماستلا گرفتم و چندین ماه استفاده ام شد.

    -        یه کرم مرطوب کننده

     

    • خوردنی ها!

    اول همه پستونک! نظرات متفاوته ولی من پستونک خیلی به کارم اومد چون بچه ها گاهی اصلا" گرسنه نیستن و برای آرامش خودشون می می میخوان ، الان هم قندون وقت خواب پستونک میخوره و اینکه چون به مرحله ای رسیده که همه چی رو میزاره دهنش، من زمان هایی که داره در محیط های غیر بهداشتی اکتشاف میکنه، پستونک رو میزارم دهنش که اونا رو نخوره. پستونک رو از روزهای اول به بچه ندادین دیگه تلاش نکین، چون سرتق میشن و دیگه نمیگیرنش ;) بعلاوه بند پستونک که باعث میشه پستونک رو زمین نیافته.

    شیشه شیر، اونت گرفتم و یکی از دوستانمون هم دکتر براون برام هدیه آورد ... من با اونت راحت تر بودم ولی تو دوران دلدرد قندون فقط با دکتر براون شیر میدادم که سیستمش نمیزاشت با شیر، هوا بره تو دهن بچه و کمتر دلدرد میگرفت. هم پستونک و هم شیشه شیر رو از روز اول بهش دادم و البته برای روزهای اول شیر خشک رو رقیق بهش میدادم. * شیر خشک رو من استفاده کردم و از بابت اینکه میتونستم بدون نگرانی قندون رو پیش باباش یا مامانم بزارم و بیرون برم خیلی راحت بودم، ضمن اینکه خواب شبم هم بهم نمیریخت و نوبتی بهش شیر میدادیم و برای زمانی که رفتم سرکار به نسبت مستقل تر بود و وابستگی بدنی زیادی بهم نداشت.

    قطره شیر خشت از داروخانه(برای دو هفته اول که زردی نگیره) و ترنجبین که باعث میشه دلدردشون خوب شه و شیرین هست و بچه ها دوست دارن و من تا مدت ها بهش میدادم.

    فلاکس برای آب جوش ِ شیر خشک.

     

    • لباس

    این فینگولیا چون همش باید بزنیم پشتشون تا باد گلوشون رو بگیریم و تند هم میشوریم لباسهاشون خیلی زود دون دون میشه ... از بین تمام لباسهای ایرانی و خارجی فقط یه مدل لباس بود که کیفیتش بسیار عالی بود و نه دون دون شد و نه تغیر رنگ داد ... یه برند ترکیه ای به اسم ارگانیکس که مدلی که من گرفتم روش سه تا برگ سبز داشت. لباسهای ال سی وایکیکی هم خوبن خیلی.

    شما صد دست هم لباس بگیرین بازم لباسهای خوشگل تو بازار زیاده که چشمتون رو میگیره ، ضمن اینکه معمولا" برای بچه ها لباس زیاد میگیرن ، ترجیحا" اساسی ها رو فقط بگیرین .با اینکه من خیلی جلوی خودمو گرفتم که لباس کم بخرم ولی بازهم با کادوهایی که براش اوردن خیلی لباس موند که یا اصلا" استفاده نشد یا نهایتا" یک الی دو بار پوشندم که دلم نسوزه فقط.

     

    -          سه چهار تا بادی آستین کوتاه و بلند ( یه مدل بادی هست که مثل کیمونو از کنارش دکمه داره و برای افرادی مثل من که هی فکر میکردم الانه که دست بچه در بیاد، خیلی مناسب بود، پوشوندنشون بسیار راحت بود) مارک غنچه رو پیشنهاد نمیدم چون کش نمیاد و پوشوندشون خیلی راحت نیست.

    -          دو تا شلوار * شلوار مارک ایرانی غنچه هم کشش خوب بود و هم گرم بود.

    -          پیش بند * مارک ایرانی نیلی خیلی خوب بود.

    -          یک عدد مانتو ( که چون جلوش بازه میتونین بسته به دمای هوا به راحتی لباس رو تنش کنید یا از تنش در بیارین.)

    -          جوراب

    -          یه دونه کلاه

    -          یه روسری!! از این پارچه های سبک سه گوش هستند که برای بعد از حمام نهایتا" پنج دقیقه میزاری رو سر بچه و از پشت گردن میاری جلوی گردنش گره میزنی که هم گوش هاشو میپوشونه هم سرش رو و هم گردنش رو ...

    -          یک الی دو عدد سرهمی

    -          یک دست هم لباس مهمونی و پلوخوری

    -          شورت عینکی هم خریدم ولی اصلا" استفاده ام نشد.

    -          یه دورپیچ نازک که تو ماه اول زمان بی قراری بچه، شل قنداقش میکنین و زود آروم میشه.

    -          حوله کلاه دار برای حمام

     

    • روروئک، با اینکه تو کانادا ممنوع شده ولی برای من مثل یک پرستار بود ... از وقتی که کمر گرفت ودیگه لق نمیزد، گذاشتمش تو روروئک  ... روزهایی که بی قراری میکرد و میخواست فقط بغل باشه و مثلا" من باید آشپزی میکردم یا انرژی نداشتم میزاشتمش تو روروئک و دیگه برای خودش جولان میداد و تو خونه میچرخید و اکتشافات انجام میداد و حسابی کیف میکرد. این روروئک نهایتا" هفت ماه استفاده داره و میتونین نو نخرید و لزومی هم نداره از روز اول بخرید بزارین گوشه اتاق! ... از نرم بودن صندلی، روان بودن چرخ ها و اینکه چپه نمیشه مطمئن شین. مارک روروئک قندون مامالاو بود که تا یکی دو ماه قبل من سینی جلوش رو برمیداشتم و ازش بعنوان صندلی غذا هم استفاده میکردم.

     

    • یه صندلی پلاستیکی کوچولو که زمان تعویض خیلی به کمرتون فشار نیاد و زمان حمام هم روش میشینم و بچه رو میشورم که در این حالت موقعیت با ثبات تری داریم.

     

    • من برای قندون یک آسان شور مارک سامر گرفتم که تا شش ماهگی تو اون میخوابوندمش و میشستمش و از وقتی که میتونه بشینه و بایسته هم بین پاهام نگهش میدارم و همزمان که با آب بازی میکنه و زود ، تند ، سریع میشورمش. الان تو فکر خرید یه وان بادی هستم.

     

    • اوجب واجبات! بیمه عمر.
    برچسب‌ها: سیسمونی
    نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 11:12 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []