** صرفا" برای ِ اینکه افکارم رو جمع بندی کنم!
تو پست های گولو، یه مبحثی بود تحت عنوان نظرسرنجی از خانمهای تحصیلکرده ی خانه دار .... +
پاسخهای دوستان خیلی برام جالب بود، اینکه اکثر افراد تو ذهنشون بود که بعد ازدواج و یا نهایتا" بعد از بچه دار شدن، بشینن تو خونه! خب دیدگاه و نظرات هیچ وقت یکی نیست و از همین جامعه آماری بسیار کوچک، متوجه شدم که چرا اخیرا" اکثر ادارات خوب، فقط آقا استخدام میکنند و در شرایط مساوی آقایون پیشرفت ِ خیلی بیشتری به نسبت همکارهای خانم دارند، مبحث برابری حقوق خانمها و آقایون تو جامعه هم با این اوصاف توجیه پیدا میکنه.
این وسط دوستانی هم بودند که یا کار بیرون از منزل خسته اشون میکنه و یا منتظرِ یک شغل ِ خوب، با درآمد ِ عالی هستند که نظرشون محترمه.
از روی کامنت ها رفتم وبلاگ یه خانمی رو خوندم که دیدگاهش با تفکرات من همخوانی نداره، ولی همونطور که اطمینانی به درست بودن ِ نظر خودم نیست،نمیشه نظرات دیگران رو هم الکی رد کرد. ++
یکی دو روزی به نوشته هاش فکر کردم، اینکه خانم ِخونه، خونه بمونه تا همیشه جلوی همسرش سرحال و شاداب باشه و همه چی باب میل ایشون فراهم بشه و چهار چشمی مواظب باشی همسرت نپره و به گناه نیافته و .... از نظرِ من، یعنی عدم اهمیت به خود و تلاش نکردن برای رشد، یعنی نگاه اعرابِ هزار سال ِ قبل به یک خانم که اصلا" حضورِ خانم تنها برای ِ این بوده که در خدمت ِ آقای خونه باشه و بچه بزاد و بریز و بپاش افراد منزل رو جمع کنه.
تازه اینا در شرایطی هست که فرض کنیم، روابط خانم و آقا همیشه گل و بلبله ... اگه خدایی نکرده، زندگیشون از لحاظ احساسی به مشکل بخوره، اونوقت خانم ِ خونه همیشه متکی و وابسته به آقا خواهد موند.
میانگین ِ خانمهای خانه دارِاطرافم، اگه خیلی اکتیو باشن، یه کلاس ورزش یا هنری میرن و مابقی زمانشون درگیر کارهای خونه و تلفن و مهمون بازی و تعویض وسایل خونه هستند که بنظرم ارزششون خیلی بیشتر از این حرفهاست ...
خیلی ها که اتفاقا" تحصیلکرده هم هستند منتظرن پیشنهاد های کاری بیاد دم خونشون، ولی حاضر نیستن حداقل برای اینکه شانس خودشون رو امتحان کنن و تجربه جدیدی کسب کنن، برای کارآموزی – بدون حقوق – برن جایی کار کنن ... بیشتر هم دنبال کار ِ دولتی هستند که کارش کم باشه ... بعضا" بهانه حقوق کم و محیط کارِ نا مناسب رو میارن که وقتی واقع بینانه فکر میکنم، میبینم خیلی از خانمهای شاغل لزوما" محیط کاری و درآمدشون باب میلشون نیست ولی دست از تلاش بر نداشتن ... اینجا فقط حقوق (پول) مهم نیست، اون حس ِ ارزشمندی ِ فرد هست که باعث میشه سختی ها رو تحمل کنه و برای کار بهتر تلاش کنه و اگر غیر از این بود خیلیها که حقوقشون حتی کفاف رفت و آمدشون رو نمیده، دست از کار برداشته بودن.
همسر یکی از دوستانم که از قضا تو فیلد مشابه کار میکنیم، به شدت مخالف کار کردنِ خانمهاست ... میگه وقتی بحث ارتقا و تشویق میشه خانمها سینه سپر میکنن و حرف از حقوق برابر میشه ... بعد تا حجم کاری سنگین میشه و اضافه کاری ِ اجباری ... همه یا مهمون دارن، یا خسته اند و سردرد دارن، یا وقت آرایشگاه و اپیلاسیون دارن :)) و یا بچه دارن و یا یادشون میافته مسیر خونشون خیلی دوره ... ( جلوی خودش نگفتم ولی از نظرِ من حرفش درست بود.)
خانم ِ سین، الان حدودا" شصت ساله اس ... سه بچه داره و بچه آخری الان دانشجوی ِ سال ِ آخرِ دندانپزشکیه ... با اینکه تفاوت سنی مون خیلی زیاده، ولی باهاش راحتم ... گاهی باهم دردودل میکردیم و یه بار گفت: بزرگترین اشتباه ِ زندگی ِ من، این بود که بعد از بدنیا اومدن ِ بچه ی دوم کارم رو رها کردم و الان برام سخته که برای چیزهایی که میخوام بخرم و ایشون راضی نیست، خرجی بگیرم.
مامان ِ من پرستار بود، صبح ها دوتایی میرفتیم اداره و من میرفتم مهد کودکی که تو حیاط با صفای اونجا برای کارمندها ساخته شده بود ... ظهر ها هم باهم برمیگشتیم خونه.
مدرسه که رفتم، قانون کمی تغییر کرد، از مدرسه میومدم، ناهارم رو از فلاکس مشکی ام برمیداشتم و میخوردم تا مامان بیاد.
یاد گرفتم خودمو با شرایط تطبیق بدم، مثلا" وقتی قرار بود دیکته بنویسم، روی نوار کاست صدای خودمو ضبط میکردم و بعد گوش میدادم و از روش مینوشتم ... وسطهای دیکته هم به خودم تقلب میرسوندم که مثلا" صابون با سین نوشته نمیشه هاااا! :))
از سال اول راهنمایی هم یاد گرفتم با اتوبوس برم خیابون وصال، کلاس زبان ... مامان و بابا در کنار اینکه حواسشون بهم بود، بهم القا کرده بودن که من میتونم از پس خودم بربیام و این خیلی بهم اعتماد بنفس میداد.پیش اومده که مثلا" از دم ِ مدرسه تعقیبم کردن که ببینن مستقیم میرم خونه یا نه، یا شیطنت خارج از عرفی انجام میدم یا نه.
برای همین وقتی که دانشگاه اسمم برای شهرستان دراومد، حتی به اینکه تنها زندگی کردن سخته یا از پسش برمیام یا نه، فکر نکردم ... واقعا" هم سخت نبود. بعد تر که با چهارنفر از هم خوابگاهی ها رفتیم خونه گرفتیم، تازه تفاوت ها خودشو نشون داد، خنده ام میگرفت وقتی میدیدم بچه ها حاضر نیستن شب تنها تو خونه بمونن، یا یکیشون وقتی برقها میرفت، از ترس میومد تو راهرو مینشست!
تنها بودنم توی خونه باعث شده بود متکی به خودم بار بیام ... برای همین تنهایی سفر رفتن برای من ترسناک نبود و اجازه اش رو داشتم، شاخ غول هم وقتی ماموریت و مسافرتهای خارجه رفتم شکسته شد ... درحالیکه تا همین اواخر خیلی از دوستانم جسارت تنها سفر کردن رو نداشتن.
با اینکه با خواهر کوچیکه تفاوتهای شخصیتی زیادی داریم، اون هم به نسبت هم سن و سال هاش خیلی مستقل بار اومده و به وضوح یه قدم از همدوره ای هاش پخته تر عمل میکنه.
نمیگم شاغل بودن ِ مامان، در کنار ِ کارهای ِ خونه براش راحت بوده ... من از مامان یاد گرفتم که اگه میخوام چند کار رو باهم انجام بدم (کار خونه و بیرون خونه)، باید برنامه ریزی داشته باشم .... پیشرفت زندگی ِ ما در مقایسه با دیگران واقعا" به چشم میاد ... همین به قول خودمون، دو موتوره بودن اجازه ریسک کردن رو به مامان و بابا میداد، گرچه هرگز بابام در مورد درآمد مامانم سوالی نکرده ولی خیلی جاها پس اندازِ مامان باعث شده یه حرکت مثبتی تو زندگی داشته باشن ... مامانم بخاطر حضورش تو اجتماع و تعامل با افراد، به نسبت ِ مثلا" خاله ی خودم – خانم تاشکیران، روابط اجتماعی قوی تر و پخته تری داره ... تو دوران کاریش بارها دیدم که خیلی خسته بوده و تنها چیزی که میگه اینه که فکر میکنه کارمند بودنش باعث شده در حق ِ ما کوتاهی کنه، که راستکی ِ راستکی من فکر میکنم کارمند بودن ِ مامان هیچ کمبودی برای ِ ما نداشته و باعث شده خیلی بهتر رشد کنیم و مستقل باشیم.
الان جامعه فرق کرده، و وقتی میبینم همکارم اجازه نمیده بچه اش که ده دوازده ساله اس، تو خونه تنها بمونه رو اصلا" درک نمیکنم... نمیفهمم پس کی میخوان اجازه بدن بچه ها در حدِ خودشون مستقل بشن و با مشکلات ِ خودشون کنار بیان؟
این روزها خیلی زیاد سرم شلوغه، و بخاطر دوری ِ مسیر خیلی خسته میرسم خونه ... گاهی حتی نا ندارم شام رو آماده کنم، چه برسه به درس خوندن! کار ِ شرکت هم هست البته .... دلم نمیخواد انقدر سرم شلوغ باشه و درگیرِ کار باشم ... دلم حسابی برای خانواده ی پرتقالی تنگ شده و فرصت نیست که بریم دیدنشون .... اما اینکه دستم تو جیب خودمه، بهم حس خوبی میده ... اینکه هی باید فکر کنم و راهکارهای جدید برای پروژه های کارم پیدا کنم از لحاظ روانی منو ارضا میکنه که میتونم فرد مفیدی باشم و از تجربیاتم استفاده کنم ... در حالیکه خونه دار بودن هیچ کدوم اینا رو برای ِ من نداره ... هیچ گنجی بدون ِ رنج بدست نمیاد، من اگه میخوام پیشرفت کنم، تو اجتماع قرار بگیرم و جایگاهم به رسمیت شناخته بشه ، اگه استقلال و درآمد ِ مالی ام برای خودم و زندگیمون مهمه و دلم میخواد از درسی که خوندم استفاده کنم، باید باید و باید دست از نق نق کردن بردارم و خستگی ها و مشکلاتش رو هم بپذیرم ...