دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

قرار بود بریم مهمونی ...

تا کمر تو کمد بودم و داشتم لباسهامو انتخاب میکردم، یهو سرمو برگردوندم دیدم یکی روی تخت دراز کشیده ، دستاشو زده زیر چونه اش و داره منو دید میزنه ... برق از چشام پرید، فلج شده بودم  و طوری با وحشت جیغ میزدم که اون زبون کوچیکه ام هم معلوم بود ...

پرتقالی که اصلا" انتظار نداشت یه شیطنت کوچیک به اینجا برسه، هی میخواست بیاد طرفم و منو بغل کنه و من که تو اون لحظه از شدت ترس آدرنالین خونم به شدت بالا بود، از پرتقال فروش هم میترسیدم!

بعد چند دقیقه که آروم شدم، اومد بغلم گرفت و همینطور که عذر خواهی مکیرد گفت:

خوب شد من اینجا بودمااا ... داشتی سکته میکردی!

میگم منشا همه ی اینا خود تویی! اونوقت داری از خودت تشکر میکنی که خوب شد اینجا بودی؟؟؟

*

در خواب نازی به سر میبردم که پرتقال فروش از اون عطسه های هیولایی کرد ...

(من نمیدونم بعضی از این آقاها چرا موقع عطسه انگار دارن داد میکشن؟ والا ما عطسه میکنیم هیشکی هم نمیفهمه ... )

با اون صدای بلند و ترس ِ زیاد از خواب پریدم ...

میگه: ببخشید عزیزم، چیزی نیست، بخواب .

میگم: خوب شد تو اینجا بودیا ... خیلی ترسیدم!

نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 3:35 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []