حتی فکر کردن به این موضوع که سه هفته ی دیگه امتحاناتم شروع میشه برام استرس زا هست ... ترجیح میدم بیشتر به این فکر کنم که پنج هفته دیگه تموم میشن!
امتحانا نزدیکن و من کلی کار هیجان انگیز دارم که باید انجام بدم! مثلا" یکیش آشپزی :))))
هفته قبل دست بکار شدم و کوفته درست کردم .... اولش که همه چی خیلی خیلی خوب پیش میرفت، تا اینکه قسمت ورز دادن مایع شروع شد و دستم تا سه روز تمام بوی پیاز میداد! باید بویایی خیلی خاک بر سری ای داشته باشین که بوی پیاز رو بعد سه روز هم حس کنید ... این بوی دست ها، منو یاد مامان میندازه ، همیشه وقتی بچه بودم و موهامو کوتاه میکرد دستش که میومد جلوی صورتم و میرفت سروقت چتری ها، حالم بد میشد و با دهن نفس میکشیدم ... الان سه روزه که دستم این بو رو میداد و هیچ چاره ای جز تحملش نداشتم ...
بعد از ورز دادن مایع کوفته، مصیبت بعدی این بود که کوفته ها قل قلی نمیشدن ... به جای یه قاشق ، یه ملاقه آرد قاطیش کردم تا بالاخره بهم چسبیدن و خیلی مرتب توی قابلمه گذاشتمشون ... تو دلم امید داشتم که حداقل بعد پخت حالشون خوب میشه و میشه قلشون داد تو بشقاب ! برا محکم کاری الکی به پرتقال فروش گفتم یه سری به قابلمه بزنه که مثلا" ببینه کوفته هام چقده کوفته و قل قلی ان ... وقت شام که شد، کوفته ها شد، آش!! ... کلی حالم گرفته شد ... اما مزه اش معرکه شد و انگیزه پیدا کردم که باز هم درست کنم ... انقده درست کنم که بالاخره یاد بگیرم.
باید چند تا سوپ و درست کردن قلم رو هم تا قبل از عمل مامان یاد بگیرم ... دوباره یه عمل ِ دیگه ... باید رحم و تخمدانش رو دربیاره و شنیدم این عمل هم خیلی دردناکه و هم از نظر روحی خیلی رو خانوما تاثیر میزاره ... شوربختانه عمل مامان درست وسط امتحانات ما میافته ... به نظرتون خود خواهیه اگه بهش بگم عملش رو بندازه بعد امتحانات ما؟؟؟
آها ! پنج شنبه بابا و خواهر کوچیکه رو دعوت کردم خونمون و روشون پروژه ی ته چین رو بصورت آزمایشی اجرا کردم ... مشغول تیکه کردن مرغ ها بودم که یادم رفت برنج رو به موقع آبکش کنم و نیتجه هم که مشخصه ، ته چین شبیه کیک شد ... یعنی برنج هاش چسبید به همدیگه ...
اخیرا" یه املت ایتالیایی هم یاد گرفتم ، کدو و قارچ رو ورقه ای خورد میکنیم و جداگانه تفت میدیم بعد ذرت رو هم اضافه میکنیم و بعد همه رو با پیاز داغ تفت میدیم و تخم مرغ هم روش! البته میزان تخم مرغ باید کمتر از مواد باشه ، من وقتی خوردم میزان کدو و قارچ بیشتر به چشم میومد تا تخم مرغ ... وااای عالیه !
از امتحانات بگم که نتیجه اش دو حالت داره ، یا با نمرات بالا پاس میشم (مثل ترم دوم) یا مشروط میشم (مثل ترم اول) ، حد وسط وجود ندارد ...
یه پسره هست که یه ترم از من عقب تره و دوست ِ یکی از دوستای ِ خواهر کوچیکه اس ... ترم قبل ایشون دم امتحانات زنگ زدن که بپرسن مدل استادا و امتحاناتشون چطوره ... منم راست و حسینی براش گفتم ، اینم هی میپرسید خب اینو چند شدی؟ اونو چند شدی ... بعد اینکه دو تا درس رو گفتم، با یه لحن ناخوش آیندی گفت: خب دو تا درس رو که افتادی، ببینم بقیه رو چه کردی! بیشعووووررررر من دارم به تو لطف میکنم ، این چه وضع حرف زدنه؟؟
عاقو این موضوع عقده و کینه شد تو دل ِ من ِ بهمن ماهی و کینه ای به دل گرفتم تا همین ترم !
تا اینکه هفته پیش دوباره زنگ زد که آمار بگیره ... خنگ خدا هم نمیاد بعد ترم زنگ بزنه که من سوالا رو بهش بگم و یه رفرنسی داشته باشه ... البته سوالات ترم قبل رو داشتم، مخصوصا" ندادم بهش ... اصلن خوب کردم!
بعد دو تا درس رو پرسید و من با کمی ناراحتی گفتم این استاد خیلی بد نمره میده ... من بیست براش نوشت بودم و اینا ... پرسید چند شدی؟ گفتم هجده و نیم ، گفت هیجده شدی، میگی بد نمره میده! (راستکی گفتما! نمره ام همین شده بود) بعد لبخندی از خباثت زدم و گفتم بعله ، خیلی سخت گیره ...
به درس سوم که رسید، دوباره پرسید چند شدین؟ منم با آرامش تمام رفتم تو دلش که: ببخشید من نمیفهمم این نمرات ِ من به چه درد ِ شما میخوره ؟ مگه شما از میزان ِ درس خوندن و آی کیو ی من خبر دارین که میخواین بر مبنای اون خودتون رو بسنجین؟
آخ جانمی! طفلک خیلی ضایع شد ... بعد گفت ببخشید، میخواستم ببینم استادا چطور نمره میدن! منم ادامه دادم که من از این سوالات خوشم نمیاد و ناراحتم میکنه ، ابتدایی که نیستیم که! هی میپرسین چند شدی چند شدی؟ بعله من شدم هفده ... الان به چه درد شما میخوره ؟؟؟
بعد یه ترم، دلم خنک شد! تازشم، بهش نگفتم که استاد پژوهشمون اصلن برگه ها رو تصیح نمیکنه و فقط قیافه ای برگه رو نگاه میکنه و استاد ِ اقتصاد وجبی نمره میده .... لطف کردم و چند تا سوال از هر کدوم بهش گفتم و تمام! از سرش هم زیادیه !
بعد یک سال و تحمل کردن ِ تذکرات رئیس جون دارم دو شنبه میرم ماموریت ... اولین باره که پرتقالی برای دو روز تنها میمونه ... طفلکی پرتقالی ... پارسال هم روز ِ پدر دبی بودم! آدم وقتی ازدواج میکنه خیلی بیشتر تر دلش میخواد به مامان و باباش بچسبه .... پارسال خیلی بهم سخت نمیگذشت اما امسال با یه وجدان درد ِ شدیدی دارم میرم ماموریت ...
یه چیز دیگه هم مونده رو دلم که بایستی بگم، امارات سایت های بانکیش رو برای ایران بسته و الان بدون وی پی ان، نمیتونم حسابهای بانکی شرکت رو چک کنم، بس که آدمای بدبخت و تازه به دوران رسیده ای هستن! اولش خیلی زورم گرفت ... ولی بعد گفتم خب تا وقتی که ما داریم پز تاریخ و تمدنمون رو میدیم و از نظر فرهنگ داریم هی درجا میزنیم و پسرفت میکنیم ، این جور رفتار ها بد هم نیست ... شاید، کمی به خودمون اومدیم!
راستی! دیروز سالگرد نامزدیمون بود. ... یه سال ... خیلی عجیب ناک بود ... بعد دیروز بابا میگفت خدا رو شکر نه تو مراسم بعله برون و نامزدی و عروسی هیچ حرف و حدیث و اختلاف نظری پیش نیومد ... منم گفتم واسه اینکه شماها به نظرِ من احترام گذاشتین و خانواده ی پرتقال فروش هم حرف های اونو قبول کردن ... بابا میگه: پس بگو بزرگتر های فامیل فرمالیته دور ِ هم جمع شده بودن دیگه! همه چی از قبل تعیین شده بوده ![]()
