دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

وقتی فهمیدم که مدیرم اسم منو به عنوان مسئول پروژه رد کرده خیلی عصبانی شدم، اول بخاطر اینکه از همکارهای ِ دوست نما رودست خورده بودم! دوم بخاطر ِ اینکه مدیرم انقدر از فقر شعور رنج میبرد! و سوم: تغییر مکانی! این یعنی باید حداقل چهل دقیقه زودتر بیدار شوم زودتر بیدار شوم و حدود نیم ساعت در ترافیک بمانم و پدر ِ زانوهایم با کلاج و ترمز در بیاید و بعد هی کوچه های باریک را برای جای پارک دور دور کنم و عصر ها هم حداقل یک ساعت دیرتر به خانه برسم ! حالا روزهایی که باید بعد از اداره برم شرکت (کار دوم) و ترافیک و خستگی و .... بماند.

 

اول سعی کردم حکم رو ندید بگیرم ... بعد هی این افکار ِ بالا میومد سراغم ... بعد رفتم با مسئولمون حرف زدم و با اینکه کاری برام نمیتونست انجام بده، حداقل فهمیدم مدیرم بدون مشورت با کسی اسم منو رد کرده ... بعد بغض کردم و اشک هام روان شد، اونوقت از اینکه حس کردم انقدر ضعیفم که دارم بخاطر این موضوع گریه میکنم، گریه ام شدیدتر شد! :))) ... بعد با بابا مشورت کردم و ازش کمک گرفتم ... تازه این وسط یادم افتاده بود که ممکنه بخاطر این حکم، با جابجایی من موافقت نکنن!

 

همینطور که داشتم آه میکشیدم و برای خودم دلسوزی میکردم، یهو گفتم: دیگه بسه! من این مود ِ غمگین رو دوست ندارم ... من نمیخوام منفی نگر باشم ... نق نق ها و گریه هامو کرده بودم، از کسانی که ممکن بود کمکم کنند هم کمک گرفته بودم و خدا رو شکر مخمصه غیر قابل تحملی نبود ...

 

به این فکر کردم که صبح ها، میتوانم تو ترافیک رادیو گوش کنم و این یکی از لذت های ِ زندگی ِ منه ... اینکه این حکم برای رزومه من خیلی هم خوبه! ... اینکه از اون کار ِ روتین خارج میشم و میتونم کارهای جدیدی یاد بگیرم و به نیابت اون حکم قدرت اجرایی بالاتری دارم، اصلا" این لفظ " نماینده تام الاختیار" خیلی کلاس داره – در اینجا مسئولیت های خفنش را ندید میگیریم! :)))  .... اینکه تنوعی تو زندگی ام بوجود میاد و اصلا" مگه وقتی سالها دو ساعت تو ترافیک میبودم، مرده ام؟ ... تازه این ماموریت برام درآمد مالی هم داره! و میتونم اصلا" ماشین نبرم و همه رو با آژانس برم ... خب پس نکات مثبت بیشتر از نکات منفیه و میشه باهاش کنار اومد!

 

دیروز رفتم ساختمانِ مورد نظر، از اینکه بعد از کلی چرخ چرخ زدن جای ِ پارک پیدا کردم، کلی خدا رو شکر کردم *... همکارهای جدید خوب هستند و وقتی فهمیدم خط ِ آخرِ حکم ام زده اند: "مامور ِ مستقر" شوک شدم که چرا تاحالا ندیده بودمش! این یعنی همینجا هستی تااااااا وقتی خدا بخواهد! ... همان لحظه فکر کردم خب الان که کاری نمیتوانم انجام دهم و بنابراین خندیدم به بی توجه بودنم و بچه ها رو شماتت کردم که لزومی نداشت این رو بهم بگویید .... میزم را طوری چیده اند که باید رو به دیوار بنشینیم ، خدا رو شکر کردم که نی قلیانی هستیم و کمی میز را جلو کشیدم و مانیتور را چرخاندم و بدون اینکه سد معبر شوم میزم هم مرتب شد :) ... تازه کلی هم بهمون میرسند و وسط روز بساط شیرکاکائو و میوه و بیسکوئیت به راه است و راستش انقدر ها هم شلوغ نیستم که نتوانم آنجا درس هایم را بخوانم!

به جان خودم الان که اینها رو نوشتم حس کردم عجب حالت اکازیونی دارم و نمیدانستم!

 

تصمیم گرفته ام برای ِ چیزی که نمیتوانم به این زودی ها تغییرش دهم، روزهایم را خراب نکنم.

به نظرِ من آدمهای خوشحال، خوشبختند ... زندگی قشنگ تری دارند و با رضایتمندی بیشتر روزهاشون رو میگذرونن.

 

شاید این یک تمرین باشد، باید تمرین کنیم که همیشه حال ِ خوب، انتخاب ما باشد ... سخت هست، گاهی حتی یادمان میرود، ولی میشود!

 

 

  • یه روز غضنفر تو خیابون کلی میچرخه و جای ِ پارک پیدا نمیکنه،دیگه خسته و له شده بود که میگه: خدایا خودت برام یه جای ِ پارک ِ خوب جور کن! کمی جلوتر یه جای ِ پارک خوب پیدا میکنه و همینطور که ماشینش رو پارک میکنه میگه خدا جان زحمت نکش، خودم پیدا کردم! :)))  ( هر وقت تو جاهای شلوغ جای پارک پیدا میکنم، یاد این جوک میافتم و میخندم)
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ ساعت 5:50 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []