دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ
 

کاش بیاید روزی که من هم بتوانم بدون اینکه بغضم فرتی بترکد؛ حرف هایم را بزنم ... مثلا" مثل ِ مامان که تا حالا جز برای مراسم مذهبی و ختم گریه اش را ندیده ام ... ها! فقط یک بار که کوچک بودم و توی آشپزخانه نوار کاست حنابندانش را گذاشته بود و صدای مادرش را میشنید و اشک میریخت گفت: خیلی دلش برای مادرش تنگ شده است ... شاید یک روز داستان مامان رو نوشتم ... ظاهرش خیلی قوی و محکم است و همه میدانیم چقدر روح ظریف و شکننده ای دارد ... بگذریم.

ساعت شیش و نیم بود و تقریبا" کسی تو اداره نبود ... داشتم درس میخواندم که مدیر منفورم آمد و سراغ ِ رئیس اداره ی دست نشانده اش را گرفت ... با همان طعنه ی حال بهم زنش پرسید: شنیدم شما از اینکه نماینده ی اداره برای پروژه شده اید دلخورید؟

نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زورکی زدم تا خشمم را پنهان کنم و آن اتفاق طلایی افتاد!

گفتم تمام آن چیزی که در تمام این مدت قبلم را فشرده کرده بود ....

گفتم که وقتی حرف از پاداش و تقدیر فلان مرکز رو که میدادن، اسم من رو خط زدین و گفتین تو زمان مدیریت شما آنجا نبودم و دفعه ی بعد جبران میشود، در حالیکه روزهای اول ِ آن مرکز پر بود از مردهای عصبانی و فحش های رکیک ومعدود خانمی انجا اعزام میشد و من مدتی طولانی آنجا بودم!  دیگر نگفتم که وقتی دیدم بازار زیر میزی و سند ماشین و ویلا هم داغ شده است و دیگر به من هم پیشنهاد رشوه میدهند دیگر نرفتم و همین مردک رفت آنجا، بارش را بست و کسی نپرسید تو که نمیتوانستی اقساط وامهایت را بدهی، این ماشین و این پز عالی و جیب پر از کجا آمده است و به جایش حسابی تقدیر شد و البته رئیس!

گفتم که پاداش بستن تراز را که دادند، بازهم اسم من خط خورده است و حالا میخواهم شما بفرمایید که چرا ؟ گفت تعداد محدود بود و من از هر اتاق دو نفر انتخاب کردم و اصلا" حالا مگر چقدر هست؟؟!! جواب دادم: بستن حساب ها کار ِ مالی است، اسم ِ من نیست و کسی که بهمن ماه تازه آمده است به این اداره مشمول این پاداش شده است و اصلا" پولش مهم نیست و ای کاش حداقل قبلش میامدی میگفتی دستت بشکند و من میدانم شماها هم اینجا پوست میاندازید اما محدودیت دارم! همان موقع هم خواستم بیایم باشما صحبت کنم و علت را بپرسم و همکارها گفتند فایده ای نداره و به احتمال قوی شما خواهید گفت: صلاحدید من اینطور است!

این را که گفتم جا خورد، گفت بچه ها گفتند و شما هم باور کردید؟ و من صادقانه گفتم بله!

مثل یک احمق گفت اگه شما کنجکاوی نمیکردید، دلخوری پیش نمی آمد!!! گفتم: کنجکاوی در کار نبوده، بچه ها خودشون گفتن، گفت شما هم الکی میگفتید من هم پاداش گرفتم!!! انگار یادش نیست که واحد ِ ما مالی هست و همه به حسابهای دیگری دسترسی دارند، تاکید کردم، مالی اش مهم نیست، معنوی اش را میگویم!

گفت شما بد بین شده اید و الکی خودتان را آزده میکنید ، گفتم: الگی نیست، دومینویی هست که پشت سر هم اتفاق می افتد و همین آخری، حکم انتقالی ِ من را منوط به جانشین زده اید ، همزمان من را مسئول فلان پروژه اعلام کرده اید بدون اینکه بر خلاف دو نفر دیگر از من بپرسید که اصلا" وقتش را دارم یا نه، و آیا دوری ِ مسیر برایم مشکل ساز هست یا نه، تا اینکه یک نفر از یک اداره ی دیگر خبرم کرد که همچین نامه ای صادر شده است! باز حتی شما برایم حکم نمایندگی نزده اید و ساعات جلسات به من اعلام نمیشود و این را هم یک مدیریت دیگر برایم درخواست کرده است.

حرف هایم که تمام شد، او رفت ، نمیدانم از حرفهایم سنگین شد یا نه .... اما من سبک شدم ... حرف هایم را که زدم انگار دلخوری هایم هم رفت ...  حتی دیگه مثل قبل ازش نفرت ندارم، وظیفه ام بود بگویم در حق ِ من جفا کرده ای که گفتم ... باقی اش میماند بین او و وجدانش ... گاهی ته دلم قلقلک میرود که کمتر از یک ماه دیگه زمان ارتقایم هست و ممکن است همین آقا تو مصاحبه اذیتم کند اما مهم نیست ... مهم قلبم است که الان آرام و بدون حرص میتپد.

احساس میکنم چند سالی هست که نازک دل شده ام، حرف هایم را باید بزنم ... حتی اگر خیلی سخت باشند و احساس کنم روی لبه ی تیغ راه میروم ... قورباغه اش را پنج سالی است که قورت داده ام و حسابی زبان دراز شده ام :))

*

طبق قرارداد، هفته ی دیگه زمانِ تسویه خرید خانه است و به ازای هر روز دیرکرد باید جریمه بدهیم ... و هنوز وام ِ بانک مسکن ام اول ِ راه است و منتظر ارزیاب هستیم و بعدش هم کارهای ِ آقای اعتبارات شعبه  ...  انرژی های مثبت تان را بفرستید برای پرونده ام، که تند و تند کارها جلو بروند  .... جایی خواندم وقتی برای کسی خوبی میخواهیم، انرژی مثبت اش بیشتر به خودمان برمیگردد ...

دلتون قرص به معجزات خدا، نگاهتون پر از امید و قلبتون لبریز از مهر

نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ ساعت 5:48 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []