هفته قبل طوفان شدیدی شده بود، تازه از حمام بیرون اومده بودم، حوله رو مثل عمامه بالای سرم پیچیده بودم و در حالیکه مثلا" درس میخوندم و بستنی دبل چاکلت ام را میخوردم طوفان شروع شد ...
صدا انقدر زیاد بود که حس میکردم اگه از خونه بیرون برم حتما" باد میبردتم ... به لوستر خونه نگاه کردم، گوی هایی که آهسته تکون میخوردند !!
با ترس به پرتقال فروش میگم: زلزله اس؟؟؟
یه نگاه به لوستر میکنه و میگه: نه بابا! تازه اگرم زلزله باشه، نمی ارزه ده طبقه رو پیاده بریم پایین ... و به من ِ جون دوست، چشمک میزنه!
میرم موهامو سشوار میکشم، رژ لب میزنم و پیراهن تابستانی ام را میپوشم و خرامان کارهامو انجام میدم ...
از بالای عینک نگاهم میکنه و با خنده میگه: همین لباسها رو میپوشین که زلزله میاد هاااا ...
میگم: مخصوصا" پوشیدم، که اگه زلزله اومد، اول منو نجات بدن :دی ... اونوقت منم بعدا" میام تورو نجات میدم :))))
*
صبح تو وایبر برام یه عکس فرستاده که: قرمزی ِ روی لپ اینجانب، بخاطر گازِ جنابعالی میباشد!!!
طفلکی مرد ها ... پنکیک هم ندارند برای پوشش این بی حیایی ها :))))
میگه: هی ریشم رو اصلاح میکردم میدیدم این قرمزه نمیره ... فکر کردم جای رژ لبه ... بعد دیدم خیر! نشانه فوران محبت شماست!! امروزم با فلانی برای تزم قرار دارم که اصلا" روم نمیشه با این صورت برم پیشش!!!
- زن هم زنهای ِ قدیم!
*
حموم رفتن دهه شصتی ها ...
اولش میرفتیم تو حمومی که نه آب سردش معلوم بود و نه گرمش ... یهو آب میشد 20 درجه زیر صفر ، یه وقتا هم 60 درجه بالای صفر
بعد مادرِ گرامی با شامپوی ِ پاوه چنان میوفتاد رو سرمون به طوری که تموم سلول های مغزمون نیم متر جابجا میشد ، هر چقدر هم جیغ و داد میکردیم انگار نه انگار ...
بدترین مرحله وقتی بود که با کیسه سفت و ضخیم با روشور میوفتادن به جونمون، خدا شاهده دو لایه از پوستمون کنده میشد، مامانمون فکر میکرد چرکه بیشتر ادامه میداد.
بماند که اون وسطا یه کتکی هم میخوردیم ... وقتی که حموم تموم میشد کلی لباس تنمون میکردن یه یقه اسکی هم روش، بعد از شدت درد و خستگی خوابمون میبرد، همه میگفتن: آخــــی! ببین چه راحت خوابیده ...
