دو شنبه،
رفته بودیم تره بار و تا من قارچ و تخم مرغ بگیرم پرتقال فروش هم خریدهاشو کرد ... بعد میبینم این سبد خرید خیلی غیرعادی پر شده، هی پرسیدم نکنه باز زیادی خرید کردی؟ گفت نه! عین لیست خرید کردم ... آغو ما یکی یکی خرید ها رو از سبد خرید خارج کردیم و متوجه شدیم چهار کیلو بادمجان ته ِ سبد ِ خرید جاسازی شده است!!! ![]()
میگم: الان این بادمجون اینجا چیکار میکنه؟؟؟ من تو این امتحانا وقت بادمجون سرخ کردن دارم؟؟؟
قیافه ی مظلوم ِ فنجون کش به خودش میگیره که: خب وقتی دیدم یهو خیلی هوس کردم...
![]()
*
سه شنبه
میخواستم برای ِ مامان کمی سوپ و غذا ببرم،سرراه پرتقال گرفتم و براش آب پرتقال گرفتم و ریختمش تو یه شیشه و رفتیم پیش مامان اینا.
بعد فرداش که با مامان تلفنی حرف میزدم ، میگه از پرتقال فروش، برای آب پرتقال تشکر کن!!! ![]()
زنگ زدم به پرتقال فروش که توضیح بده در این شرایط تو دقیقا" چه نقشی داشتی؟؟؟ جز این بوده که وایستادی دم میدون و من سوارت کردم و رفتیم خونه ی مامان اینا؟؟؟ اصلا" تو رنگ پرتقال ها رو دیده بودی؟؟ ![]()
*
چهارشنبه
ساعت هشت و نیم شب به حالت خسته رفتم خونه و توی راه هی فکر میکردم حالا شام چی درست کنم که وقت زیادی ازم نگیره ... در رو که زدم با دستکش آشپزخونه و با یه اسکاچ کفی در رو باز کرد ... فکر میکنم که ما معمولا" ظرف کثیفی رو نمیزاریم بمونه، پس چی داره میشوره؟؟؟
دیدم دو تا قابلمه بزرگ روی گاز هست ، یکی حاوی خوراک بادمجون و دیگری شامل خوروشت قیمه! که برای اولین بار درست میکرد و دستورش رو از اینترنت خونده بود و در کنار رنگ ِ قرمزش، حسابی جا افتاده بود.![]()
و این یعنی ما برای چهار وعده غذا داریم .... هورااااا .... همینطور که رو ابرها سیر میکردم مامان زنگ زد و من همچین با آب و تاب توضیح دادم که پرتقال فروش چه قیمه ی خوشمززززه ای درست کرده ، اونوقت مامان میگه: دستش درد نکنه، حالا توام خوشت نیاد آشپزی رو بندازی گردنش هااا!
به نظرِ شما، ایشان مامان ِ من هستن یا مادر شوهر ِ من؟؟؟ ![]()
*
منم بدون اینکه صداشو در بیارم عکس ِ قیمه رو گذاشتم تو اینستاگرام و به جای ِ دستپخت ِ خودم جا زدم!
هرچی هم دوستان و اقوام که از رنگو روی ِ قیمه که با آدم حرف میزد تعریف کردن و به حالِِ پرتقال فروش غبطه خوردن که همچین بانوی کدبانویی نصیبش شده، سکوت کردم و بهشون لبخند زدم!
صبح میبینم خودشم رفته پای ِ عکس نوشته: واقعا" خوش بحال ِ آقاتون!! چه رنگی، چه عطری، معلومه که حسابی جا افتاده!
- بعله ، واقعا" بعضی ها تو ازدواج خیلی شانس آوردن! دیدم که میگم ...
*
پنج شنبه
هیچ بهانه ای برای فرار از درس موجود نبود ... به این فکر میکردم که درس خواندن پروژه عجیبی است ... در عین حال که دارم جون میکنم که درس بخونم اکتشافات جالبی هم دارم ... مثلا" بعد از هشت ماه، تازه فهمیدم از پنجره ی پذیرایی خونمون، کوه های دوست داشتنی هم مشخص هستند و من تاحالا ندیده بودمشون!
این در حالیه که همیشه میگفتم من دلم میخواد پنجره های خونمون رو به سمت کوه باشه! جلل خالق!
