پرتقال فروش انگار داره مارش نظامی راه میندازه
همچین با انرژی و امیدوارانه و گاها" دستوری ، پندهای کنکوری میده که خنده ام میگیره ...
گوشی رو ازش میگیرم،تند تند میگه: زن دایی! خیلی استرس دارم، اصلا" از زندگی افتادم ... هی میگم من باید یه دانشگاه خوب قبول شم، باید برم دانشگاه شریف ... درسها خیلی سخته... همه دارن تند و تند تست میزنن.
همچنان از شنیدن کلمه ی زندایی ، خنده ام میگیره ... راستش ارتباط با این کلمه مثل این میمونه که مثلا" بهم بگن از فردا اسم تو اصغره!![]()
میگم: اولا" با من با ناله حرف نزن! محکم صوبت کن ! همچین میگه انگار ما کنکور ندادیم ! دوما" نگران نباش، الان دیگه دانشگاه ها انقده خالی هستن که همه قبولن ...
مثلا" محکم صحبت میکنه که: من باید حتما" همون سال اول، قبول شم ... خسته شدم از این همه استرس ... تا به خودم میرسم برم بیرون، هی میپرسن درساتو خوندی؟ تست هاتو زدی؟ بابا من بزرگ شدم، سال دیگه هیجده سالم میشه!
(نمیگه الان هفده ساله ام! هی یاد ایام بخیر)
- تلاشت رو بکن، همه اطرافیانت این روزها رو پشت سر گذاشتن ... نترس، نمیمیری! نه سربازی داری، نه قراره به زور شوهرت بدن ... عجله که نداری ... هم زندگیتو بکن و هم درست رو بخون.
نمیفهمم از اون "نمیمیری" بیشتر خوشش اومده یا از "شوهر دادن" که میزنه زیر خنده، دوباره میگه:
مدرسه ام خیلی خوبه ، اما همکلاسی هام هم خیلی قوی هستن ... این مشاورا هم هی میان میگن، اگه یه ساعت بیشتر بخوابی، ده هزار نفر ازتون جلو میزنن و ... من میخوام حتما" برم یه دانشگاه خوب تو تهران، میخوام برم شریف ...من میخوام مثل شما موفق بشم.
تو دلم میخندم که ببین کار به کجا رسیده که من شدم الگوی ِ بقیه :))
میگم: مهم اینه که عرضه کار کردن داشته باشی، درسهارو بفهمی و بتونی بعد ازشون استفاده کنی. تو شهر خودتون که باشی، هم کنار خانواده ات هستی، هم انقده فک و فامیل درست و درمون داری که برات یه کار مناسب جور کنن. مدرک تنها به درد نمیخوره، باید ازش استفاده کنی.
به شوخی میگم: الکی هم شریف شریف نکن! لیسانس ِ من دانشگاه ِ آزاد (اون شهر کوفتی)، دایی جانتون تا دکتری دانشگاه تهران خیمه زده، آخرش هیچ فرقی هم باهم نداریم ... تازه به من بیشتر خوش گذشته، دایی ات هنوزم داره درس میخونه ... شهر خودتون هم قبولی ... درست رو بخون و زندگیتو کن.
میگه: آخیش! حالم خوب شد ... انرژی گرفتم.
*
به غروب فکر میکنم ، که رفتم دانشگاه ... که بگم نمره ی من، 17 نیست و من تمام جواب ها رو با کتاب چک کردم ... اهل این کارها نیستم، اما ترم پیش دقیقا" به همین دلیل مشروط شدم، درحالیکه حقم نبود ...
برگه امو میاره بیرون، میگم: من کامل نوشتم ... هیچی رو جا ننداختم و اطمینان ِ کامل دارم ...
یکی از بچه های ِ شیرین عسل هم اومده و هی وسط حرفای ِ من میپره و تمرکزم رو بهم میریزه ،دلم میخواد برگه امو بکنم تو حلقش ...
استاد میگه: ببین، این یه صفحه و نیم نوشته ، تو نصف صفحه ...
عصبانیتم رو پشت خنده ی حرصی ام پنهان میکنم : مگه کیلومتریه ؟ من همه اشو نوشتم ... هیچی رو جا نگذاشتم ...
حتی برگه رو نمیخونه، و میگه: اگه همه رو نوشته بودی، بیشتر میشد ...
برگه شیرین عسل رو نگاه میکنم، دقیقا" پنج خط اول، فقط صورت سوال رو نوشته و اینکه حال میخواهیم توضیح دهیم که چرا ، دوباره صورت سوال ...
میفهمم که ادامه ی بحث فایده ای نداره ... و فقط برای آروم شدنم مثلا" تو دلم میگم، اون دنیا خرت رو میگیرم... مهم نیست.
میگه: پروژه ات رو تحویل دادی؟ میگم بله ... میگه چند صفحه اس؟ ... سی صفحه.
- همینه دیگه، پروژه روی میز رو نگاه کن، صد و هفتاد صفحه اس ... میگم استاد شما دو تا کتاب، کل مباحث اقتصاد رو توضیح دادین، شده پونصد صفحه، چطوری ده تا سوال و پنج تا مسئله و یه مدل میشه صد و هفتاد صفحه؟ شیرین عسل باز میپره وسط که استاد من خیلی زحمت کشیدم، پروژه منو بخونید و بعدا" زنگ میزنم نظرتون رو میپرسم ...
میگه: تا کلاست شروع بشه پروژه ها رو دسته بندی کن، به سه قسمت: لاغر ، متوسط و حجیم
... کنار ِ اسمشون هم بنویس تو کدوم دسته هستن، من میخوام بعدا" بخونم ... ![]()
من میمانم و خدایی که انقدر دور شده است که دستم به یقه اش نمیرسد.
همکلاسیم یه آقای ِ جا افتاده اس، زنگ زدم و نمره اشو بهش گفتم ... شب به دکترجان، زنگ زده که استاد برگه ی من کامله، نمره ام اشتباه شده ... من خط ام ریزه ولی همه رو نوشتم ...
استاد گفته: من الان، تو گوشت فروشی ام، پولم کفاف خرید گوشت رو نمیده ...
همکلاسیم ازم میپرسه: این یعنی چی؟ پول میخواد؟؟ برای چیزی که نوشته ام، برگه ام رو هم پرکردم، باید پول هم بدم؟بابت چی؟
ما میمانیم و وجدانی که شاید نیست و یا زیر قرض و قوله و بدهی، گم شده است.
بهشتی اش هم، دیگر بهشت نیست....
امیدوارم تا زمان کنکورش ، حداقل شریف هایش، بی شرف نشده باشند.
