منت خدای را عزوجل که خانه ی ما گنجایش بیش از ده نفر را ندارد ... والا من ِ ریقو، با این عقل نخودی و این جوزدگی تا الان مرحوم شده بودم ...
گفته بودم برای جوجه تیغی تولد سوپرایزی گرفتیم ... پنج شنبه ساعت چهار از خونه اومدیم بیرون و بعد از کمی گشت و گذار و خرید مایحتاج تولد، ساعت ده شب برگشتیم خونه ... یعنی له له بودیماااا ... در این حد که برای اولین بار قید شام رو زدیم !!
و اما جمعه ... ساعت ده صبح، مشغول به کار شدیم تااااااا شیش عصر! من تو آشپزخونه و پرتقال فروش هم مشغول تمیز کردن ِ خونه و مرتب کردن بالکن و واکس زدن کفش ها ...
اول اینکه من حالا حالا ها باید مهمون داشته باشم، که هی تیکه تیکه تجربه بیاندوزم ... مثلا" اینکه: درست کردن ِ دسر تو مراسم تولد کار ِ بیهوده ای میباشد، چون مراسم کیک و کادو رو به تاخیر میاندازد ... یا اینکه تهیه پیراشکی گوشت بسیاز زمان بر میباشد!
حالا نمیدونم چه مرضی بود که حتما" باید ژله هایی که تاحالا درست نکردم رو هم امتحان میکردم، مثلا" ژله ی فرفره ای - یا رولی ... که از مزه اش راضی نبودم چون به جای بستنی، با خامه قنادی درستش کردم ... اما خوبیش این بود که با راهنمایی دوستان و اینترنت بالاخره یاد گرفتم چطوری درستش کنم - نه اینکه خیلی وقت داشتم ، از اون لحاظ - داستان به همین جا ختم نشد و بنده دوباره دست بکار شدم و یه ژله توپ درست کردم که هم مزه خوبی داشت و هم قیافه خوبی : تو این لیوان شیشه ای یه بار مصرف ها، تا نصفه ژله تمشک ریختم و بعد که ژله کمی خودشو گرفت ، روش ژله ی بلو بری خورد شده ریختم و موقع سرو هم روشون خامه ریختم ... عااالی شده بود.
قرار گذاشته بودیم مهمون ها ساعت شیش و نیم بیان و من ساعت ِ هفت برم دنبال جوجه تیغی ...
رفتم کیک گرفتم و بعد جوجه تیغی رو سوار کردم و توی راه هم در مورد مسائل روزمره صوبت کردیم و دم آسانسور من یه زنگی به پرتقال فروش زدم که مثلا" اولتیماتوم میدم که من دارم میام و خونه مرتب باشه :))) پشت در هم برای جوجه تیغی کلی جیغ جیغ کردم که امروز خونه رو تمیز کردم و تورو جون ِعمه ات کفش هاتو بیرون دربیار ...
جوجه تیغی که اومد تو خونه بچه ها کمی عقب وایستاده بودن و تو دید نبودن ... بعد یهو وسط خونه خشک اش زد و کلی سوپرایز شد ...
خدارو شکر جو خوبی بود و خیلی خندیدیم ... کلی از این دور هم بودن ها انرژی گرفتم ...
یکی از مهمون هامون یه زوج بودند که آقاهه اهل شمال بود ... بعد تا من شام رو چیدم روی اپن، صندلی ِ اپن رو گذاشت پشت کانتر و تا لحظه ی آخر از اونجا تکون نخورد! هی گفتم ماست ؟ سالاد؟ ... اونم با خنده گفت: من اهل ِ شمالم ... همه ی اینارو بردار بده به بقیه، فقط برنج رو برای من بزار :))))
اونوقت من اینا رو دفه ی اول بود که میدیدم و خیلی خونگرم و مهربون بودند ... موقع جمع کردن ِ ظرفا هم همون آقاهه خیلی جدی اومد پای سینک وایستاد که ظرف ها رو بشوره ... حتی شروع کرد به شستن ِ ظرف ها که قانع اش کردم من بعدا" ظرف ها رو میشورم و ترجیح میدم الان دور هم بشینیم و خالی بستم که پرتقال فروش فردا خونه اس که راضی شد ... این کارش خیلی برام جالب بود، تو خانواده ی ما مردها کار میکنند ولی تا دیروز ندیده بودم تو همچین مهمونی ای که همسرهاشون هم هستن، بیان برای شستن ظرف!!!
مهمان ها که رفتن، یه سری از ظرف های حجیم و کریستال ها رو شستم که حداقل آشپزخونه نظم داشته باشه و بشقاب ها و قاشق چنگال ها موند برای آقای آقا ها :)
موقع خواب که روی تخت دراز کشیدم ، تازه فهمیدم که چه کرده ام با خودم!!!! از شدت کمر درد نمیتونستم تکون بخورم و پرتقال فروش که داشت کمرم رو ماساژ میداد فهمیدم تعدادی از مهره های ستون فقراتم شدید درد میکنند و قلمبه شدن!
تا خود صبح هم یا از کمردرد بیدار شدم، یا کابوس دیدم و یا بخاطر اینکه بلد نیستم موقع سرماخوردگی با دهن نفس بکشم به سقف زل زدم.
اینا رو داشته باشید ...
دیروز باید میرفتم شرکت ، امروز باید تا قبل از ساعت سه، پروژه دانشگاهم رو تحویل بدم،فردا قراره با جوجه تیغی بریم کنسرت، سه شنبه هم دوباره باید شرکت برم ...
اونوقت، مادر جون زنگ زده که هر موقع وقتتون آزاده و برنامه ای ندارید، بگو ما بیایم دیدنتون و البته از زمان عروسیمون، این اولین باره که مادر جون میخواد بیاد خونمون ... اینکه قبلش تماس گرفته و برنامه ی مارو میپرسه رو خیلی خوشم اومد و خدارو هزار بار شکر کردم که انقده با ملاحظه هستن ... دیشب زنگ زدم رسما" برای آخر هفته دعوتشون کردم ...
پیش به سوی ِ شیرین عسل شدن! ![]()
میگم ما میرفتیم خونشون، دست به سیاه و سفید نمیزدم، با سوتی هام سوژه شده بودم .... خدا این دفعه رو رحم کنه که گیج خان، میزبان هم میشود :)))
