دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

پذیرایی ازمیهمان های ویژه هم به خوبی – البته در سطح توان- برگزار شد ... صلوااااات

آغو ، ما نه اینکه مال پرست باشیم و نه اینکه چون جاهازمونو خیلی دوست میداریم، صرفا" و صرفا" فقط بخاطر اینکه روم نمیشد به میهمان بگم که با سطح نرم ِ اسکاچ ظرف ها رو بشوره، چنان پذیرایی ای کردم که به معنای واقعی دست به سیاه و سفید نزدن ... البته که از چشمان ِ مهربون ِ پرتقال فروش ِ ساده دور نماند و هر شب بخاطر زحماتی که کشیدم و عزت واحترامی که گذاشته ام کلی مورد تقدیر و تشکر و ماچ مالی قرار میگرفتم ... هاهاهاها

شب اول ماهی داشتیم ، پنج شنبه هم دو ساعتی مرخصی گرفتم و بدو رفتم خونه و بساط زرشک پلو بار گذاشتم ... تازگی ها یاد گرفتم برنج آبکشی کنم و ته دیگ سیب زمینی بزارم که تجربه نشون داده، حواس میزبان رو کاملا" پرت میکنه و خیلی به جزئیات توجه نمیکنه ... بخصوص اگه قابلمه رو برگردونم و همونطوری بیارم سر میز ... بعد دقت کردم همه هول میزنن زودتر بشقابشونو خالی کنن و بقیه ی سیب زمینی ها رو بخورن :)

ناهار پنج شنبه، هم خیلی اتفاقی ساعت سه ظهر آماده شد که میهمان ها حسابی گشنه شوند و ته قابلمه درآمد.

سر ناهار، حرف همکاری تو کارهای خونه شد که گفتم: من روزی هزار بار دعاتون میکنم که همچین پسری تربیت کردین، اگه پرتقالی نبود من از پس ِ کارهای زندگی برنمیومدم و خیلی به من کمک میکنه ...

پرتقالی که رو فضا بود ، مادر جون هم خیلی جدی گفت: باید کار بکنه ... باید کمک کنه، وظیفه اشه ...

در این لحظه من از خود خارج شده، ریسک بزرگی کرده و پس از تعارفات آبکی، دستکش های ظرفشویی را دست پرتقال فروش کرده و  شستن کلیه ظروف ناهار و مخلفاتش را به ایشان سپردم !!!! البته با مقدمه چینی ای که کرده بودم فکر کنم اثر شوک وارده کمی قابل تحمل بود ...

خواهر پرتقالی که رسما" از دیدن این صحنه خل شده بود ... هی میومد تاپ تاپ میزد پشتم که من تا حالا یادم نمیاد ما دخترا جایی باشیم و پسرامون کار کرده باشن :))))

پنج شنبه شب، مامان همه مون رو دعوت کرد ... مادر جون به جز هدیه هایی که برامون آورده بود، یه ظرف بزرگ ترشی برای مامان آورده بود، که پیچوندمش :))

بعد چون اولین باری بود که بعد عروسیمون میرفتن خونه مامانم اینا، توی ماشین یه مسیج به پرتقال فروش دادم که، میخوای از طرفشون گل بگیریم؟

سر کوچمون رفتیم گل فروشی، پرتقالی رفت تو مغازه و منم رفتم فقط گل ها رو انتخاب کردم و اومدم تو ماشین، بعد خیلی ریلکس تعارف کردم که بابا این همه هدیه و کادو آوردین، دیگه گل لازم نبود و  زحمت کشیدین و .... (تخدا منو ببخشه که بازی کثیفی رو راه انداخته بودم! بعد خواهر کوچیکه پرتقالی یهو چشاش گرد شد و گفت نه بابا وظیفه امونه و از وقتی راه افتادیم دنبال گل فروشی بودیم و خوب شد که شما یادتون بود! – شب که برای پرتقالی که تعریف کردم کبود شده بود از خنده و اعتقاد داشت من خیلی بدجنسی کردم که تو همچین شرایطی، بدون حضور خودش، خفت اشون کردم ) پشت در خونه که رسیدیم، یه لحظه خاطرات خواستگاری و بله برون برام زنده شده بود – با این تفاوت که عروس هم پشت در مونده بود ! – دسته گل و شیرینی و هدیه و ...

مادرجون در ِ گوشم میگه، من انقده ناهار خوردم که نمیتونم نفس بکشم ...

آقاجون میگه: منم دارم میترکم ... ناهارت خیلی خوشمزه بود.

نیش منم که باااااااااااااااااااااز

موقع سلام و علیک ، پرتقالی که دید همه دستشون پره  ... میگه: دیدم همه یه هدیه ای آوردن، منم ظرف غذای ِ شنبه ام رو آوردم :)))

جمعه صبح، برادر پرتقالی با نون سنگک اومد خونمون و صبحانه مفصلی خوردیم ... بعد من داشتم برنامه میچیدم که کجا بریم و کجا نریم که دیدم اوا !! همگی آماده ی رفتن شدن ... آقاجون که دیگه خنده اش گرفته بود از بس که هی کت اش رو میپوشید و مانتوی مادر جون رو بهش میداد، دوباره ما چونه میزدیم و برشون میگردوند روی چوب لباسی :)

خولاصه که آسوده باشید، که فعلا" این خان را ظاهرا" با موفقیت پشت سر گذاشتیم

نوشته شده در شنبه دهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 2:43 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []