دیشب که فیلم حنا مخملباف رو دیدم یه جورایی به هم ریختم ... میدونی مثل اینه که بشینی عکسای دوران دانشگاا یا مدرسه اتو نیگا کنی که مثلا" با چند تا از بروبچس از پنکه سقفی آویزون شدی و نیشتم تا پشت گوشت بازه و جوری به دوربین نیگاا کردی انگاری که مثلا" هسته اتم ساختی !
بعد خودتو نیگا کنی که هیییی زندگی تف تو روت که چه هلویی بودم و الان چه سیب زمینی ای شدم !
نمیدونم شاید یه روزی ... یه جوری ... یه جایی .... یه کسی ... یه چیزی ...
صبر داشته باش ... صبر داشته باش.
و اما ... اگه جمبه قرار شد مثلا" برا پیک نیک و خرید میوه و قدم زنی و چه میدونم ورزش رفتی بیرون و ییهو سر از جایی درآوردی که ملت دستاشونو مشت کردن که بزنن تو دهن اسرائیل بی تربیت .... کاره دیگه! ییهو دیدی خرتو الاغ شد و اونموقع است که تجربیات یه سابقه دارممکنه خیلی به دردت بخوره!
"بیستوهفت شهریور در راهه و لابد تاحالا کلاهتونو با خودتون قاضیکردین که بناست تو برنامههای پیش ِ رو شرکتکنید، یاکه نه.
اگه اهلش هستید و رفتنیائید، شاید بد نباشه اشتباهات ِ من که باعث دستگیریم شد رو یه مروری بکنیم تا بلکم شما دچارش نشید.
ببینید رفقا، هرجا جمعیت هست و تراکم ِ مردم بالاست امنیت هم با تقریب خوبی بالاست. که من و همسلولیام همگی تو مناطق خلوت گیر افتاده بودیم.
همینطور خیابونای اصلی نسبت به فرعیها و کوچهها امنترند.
بعد اینکه رخت و لباستون معمولی باشه. یعنی جوری نباشه که از دیگران متمایز کندتون. به این صورت که کسی نتونه با بیسیم ظاهرتونو توصیف کنه و دست رو نکتهی خاصی بذاره. مثلا نتونه بگه “اون دختر روسری خالخال زرد و قرمزه” یا “اون پسر شلوار صورتیه”. این دقیقا چیزی بود که باعث دستگیری من شد. یعنی قیافهی تابلویی بههم زده بودم و بعدا متوجه شدم که از سر خیابون بیسیم زدند که “اون دختر فلان ریختیهرو بگیرین”.
دیگه این که خیلی موضوع رو کشندین و قبل ازینکه به خلوتی بکشه برگردین منزل. دقایق آغازین و دقایق پایانی تجمعات ریسک بالاتری دارند کلا.
اِم. دیگه جونم براتون بگه که موبایل نبرید یا اگه بردید خط و گوشی باشه که نیست و نابود شدندش از لحاظ مادی و معنوی براتون مهم نباشه. تو محدودهی تجمع ترجیحا با موبایل صحبت نکنید. که یکی از خانومارو بابت گزارشی که بهصورت همزمان از گوشیش به دوستش در اونطرف خط میداده گرفتهبودند.
با تموم اینها، رو پیشونیش ننوشته چی پیش میاد. یعنی نهایتا اگه گرفتندتون هم روحیتونو نبازید و دنیارو تمومشده ندونید. از همون لحظهی دستگیری تموم انرژیتونو رو خوشرفتاری و متانت و اینها بذارید و با کسی دهن به دهن نشید. جوابهای دندانشکن و بحث و مجادله رو بذارید برای زمون آزادی. الان هیچ نیازی نیست راستشو بگید یا از عقایدتون دفاع کنید. بهنظر من زیر همهچیز بزنید و با قاطعیت اتهامات رو انکار کنید. انکار، انکار و انکار. توی زندون اونقدری سناریوی انکار و تکذیبرو با خودتون تکرار کنید که ملکهی ذهنتون بشه. اخلاقیات و قهرمانبازیرو برای بعد بذارید. شما احتمالا نه معروفید نه چهرهی شناختهشدهایی هستید، پس فیلم بازیکنید و باکیتون نباشه. که اون بیرون شمارو بیشتر احتیاج دارند و بایس تموم تمرکزتون روی بیرون اومدن باشه.
خوب اگه غرورتون جریحهدار نمیشه بایس بگم که گریه زاریکردن و ننهمنغریبم بازی در اوردن جلوی بازجو، قاضی و اینجور موجودات درکل کمککنندست براتون.
درعین حال نیازی نیست برای زندانبان یا مامورین گریه کنید، چون قدرتی ندارند و عملا گریتون هرز میره.
برای تلفنزدن هم به همینصورت. بیخود به زندانبان گیرندید و به در و دیوار چنگ نندازید. که اجازهی تلفن در انحصار بازجو و قاضی پروندتونه فقط.
اِمم. اونتو بعد از ساعتها بلاتکلیفی و معلقبودن میان سراغتون و میبرندتون پیش بازجو. در اون لحظات شما اونقدری تو سلول با خودتون حرفزدین و مکالماترو تو ذهنتون مرور کردین که احتمالا رو دندهی وراجی و پرحرفی افتادین و تشنهی حرفزدنید. یعنی تا بازجو دهنشو بازکنه شروع میکنید سرگذشتتونو از توی رحم مادر تا امروز که توی زندانید تعریف میکنید. توصیهی من اینه که خودتونو کنترل کنید. حرف اضافه و پرت و پلا نزنید و در همون حیطهای که سوال میپرسه با مکث و طمانینه یه جواب کوتاه و واضح بدید. اینجوری کنترل بهتری رو حرفاتون دارید و مورد بیخودی از دهنتون در نمیره. صغری کبری نچینید بهعبارتی. خود ِ من برگهی بازجوئی رو با پست بلاگ لنگدراز اشتباه گرفتهبودم و بازجوئه بهم توپید که داستان ننویس.
دیگه اینکه تو زندون حوصلتون دائم سر میره و برای فرار از فکر و خیال بهطرز وحشتناکی هوس آوازخوندن میکنید. من آدمیم که بهیاد ندارم تو حموم با اون موقعیت و صدابندی و آکوستیک مساعدش آواز خوندهباشم حتا. اما اونجا وقتایی که هوا بهم میرسید و درحال خفگی نبودم آواز میخوندم معمولا. مخصوصا اشعاری که منبابِ اسیری و جدایی سروده شدند فاز بیشتری بهتون میدند. من “ای وای بر اسیری کز یاد رفتهباشد، در دام ماندهباشد و صیاد رفتهباشد” رو میخوندم و ترانهی زندونی از آقامون، داریوش.
منتها از هر کدوم یکی دو بیتشو بیشتر تو خاطرم نبود و زجر میکشیدم. شما از شب قبل یکیدوتا ترانهی جوندار پرسوز و گداز -همین ژانر داریوش، حمیرا، هایده- رو حفظ کنید که بعدا به مشکل نخورید، امید به خدا.
دیگه یادگاری نوشتنرو در و دیفال سلول هم خالی از لطف نیست و بهخوبی اوقاتتونرو پر میکنه. منتها خودکار و مداد بهتون نمیدند معمولا. اگه زرنگ باشید میتونین خودکار بازجورو بپیچونید بذارید تو لباستون و به سلول منتقل کنید.
همینا دیگه. آهان مطالعه هم خوب واضحه که خیلی میچسبه تو بیکاری. البته توقع نداشته باشید که چخوف بدند بخونید. ما یه نصفه مجلهی خانواده داشتیم که شب اول به عنوان زیر قابلمهای بهمون دادن. همونو من چندبار تورق کردم و لذت بردم. علاوه بر اون خوندن یادگاریهایی که نفرات قبلی رو دیوار نوشتهبودند هم به تلطیفکردن فضا کمک میکرد. به هرحال اگه رو در سلولتون یه وزغ ِ چاق کشیده شدهبود، بدونین این همون سلولیه که من چندوخ پیش درش خوابیدم.
و اما غذا. من اونجا رسما جز نون و آب چیزی نخوردم از بس گرم و حال بههم زن بود شرایط. اما چندتا از همسلولیام غذارو میخوردند و شکایتی هم نداشتند.
کلا اگه پاستوریزه و بهداشتی و اهل اَخ و پیف کردن هستید سختتر میگذره بهتون. که ما لیوان به تعداد نداشتیم و صابون برای دستشستن هم. مخصوصا من دستام هم زخمی بود و مطمئنبودم که کزاز، قانقاریا یا ایدز میگیرم و راه نجاتی هم نداشتم.
اگه موهاتون بلنده کلیپس همراهتون باشه. چون کشسر رو برای اینکه باهاش خودکشی نکنید ازتون میگیرند. اینه که موهای من همینجوری باز و پخش و پلا موندهبود، تو اون گرما. حالا خدارو شکر کچل هم هستم و موهام پرپشت و خرمنخرمن و کمند و اینها نیست. فقط چون فرفریه گردنمو میخورد و اعصابمو بههم میریخت.
دیگه واضحه که پول و اشیای قیمتی هم نمیباس همراهتون باشه. منکه چیزی همراهم نبود به اونصورت. یعنی یه کیفکاغذی داشتم که یه روسری، یه ماسک، یه شیشه آب، دو عدد سیبگلاب و دستهکلیدم توش بود. علاوه بر اینها هزار و سیصد تومن وجه رایج مملکت هم بود که فقط اونقدری بود که کرایهی تاکسیم باشه برای برگشت بهخونه. پولی که هیچوخ بهش احتیاج پیدا نکردم.
بعد یاروهه در حین دستگیری کیفمو کشید و شروعکرد دونهدونه وسایلو از توش در اوردن. با یه حالت خاصی که انتظار داشت هفتتیر یا دستکم قمه تو کیفم پیدا کنه. خلاصه هی کشید دید شیشهآب در میاد. بعد کشید دستهکلید بهاتفاق جاکلیدی مضحکش درومد. بعد کشید کیسهی حاوی دوعدد سیبگلاب درومد. بعد ته کیفمو که تکوند دو-سه تا اسکناس لولهشده افتاد بیرون. میخوام بگم واقعا کیف محقرانهای بود و تعجب میکنم چطور یارو دچار رقت قلبی نشد.
خلاصه اینکه اون هزار و سیصد تومن پول نقد و اقلامی که نام بردمو هم هیچوخ بهم پسندادند.
حالا چیز قابل داری هم نبود البته. بهرسم یادگار باشه خدمتشون.
همینا دیگه.
بهخدا سپردمتون درکل.
پینوشت ِ لوسانه: بیزحمت از لینک دادن به این نوشته تو بالاترین بپرهیزید. اگه دلتون خواست میتونین قسمتهای کاربردیشو تو بلاگ خودتون کپی کنید -بیذکر منبع- بعد لینک بدین. این نوشته برای بلاگستانه صرفا."
این روزا دارم فکر میکنم که خیلی از این آقا لره که وقتی تو تلفیزیون حرف میزد باید یه لگن میزاشتی زیر تلفیزیون بس که تف میکرد موقع حرف زدن خوشم میاد...
بازم این روزا دارم فکر میکنم که چقدر جای شادی خالیه اینجا ... الان ... و چقد دوس داشتم موقعی رو که وبلاگ مردمو شخم میزدیم تو اداره و چقدر وقتی مسنجر رو فیل طر کردن گشتیم تا یه چیزی تو مایه های میبو پیدا کردیم که حتی اسمایل هم نداشت بس که گوشکوب بود ولی ما بازم دوسش داشتیم و نمیدونم از کجا حدس زده بود من وبلاگ دارم و مثلا" قول دادم که آدرس اینجا رو بهش بدم و الان یه چیزی هی قلقلکم میده !
و اینکه الان انقده حرف دارم برای گقتن ....
و اینکه من فردا امتحان دارم و اینجا دارم چه غلطی میکنم ؟؟؟