دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ

الوعده وفا !

گفته اند که بگوییم کدام کتاب "گل" کتاب هایمان بوده است ؟

 

اولندش که این سوال به خودی خود خیلی سوال داغانی است ...  خب گروه سنی رو که نگفته ؟ یعنی من الان میتونم بگم کتاب ماهیگیر یکی از به ترین کتاب های منه .. چون هم عکس های قشنگی داشت ، هم اولین کتابی بود که تونستم از رو و نه از حفظ بخونم و اینکه کلمه " بالاخره" توش داشت که مدت ها سر کارم گذاشت!

 

 و مزخرف ترین کتابی که خوندم همان کتاب " آلیس در سرزمین عجایب" بود ، بطوری که با وجود سن کم مجبور شدم خیلی فوش بدم به نویسنده اش ! فوش های بد بد ! و بازم فوش دادم چون عادت نداشتم کتابی رو نصفه بخونم و تمام کردنش عذابی بود الیم !

 

و در دوران 10-14 سالگی علاقه ای خفن به داستان های " دانیل استیل" داشتم. که چیزی بود تو مایه های فهیمه رحیمی خودتان البته کمی باکلاس تر ، چون نویسنده اش خارجی بود.

وبعدها فکر میکردم " بامداد خمار" و " دالان بهشت "یه شاهکار به تمام معناست ...

 

کمی که بزرگتر شدم عاشق قلم " کریستین بوبن" با جمله های کوتاهش شدم .

 

و کتاب " درخت زیبای من " از اون کتاباییه که ارزش کتابخونه رو داره ! داستان از زبان یه پسر بچه شیش ساله است که کمی زیادی میفهمه هرچند آدم حسابش نمیکنند.

 

" توتوکا ، گذشته از این که آواز میخواند ، کار دیگری هم بلد بود، میتوانست سوت بزند.اما من هرچقدر هم که تقلید میکردم ، نمیتوانستم صدایی درآورم .انگار دهان من برای سوت زدن مناسب نبود. وچون خیلی بلند نمیتوانستم بخوانم ، توی دلم میخواندم. مضحک بود اما میتوانست خیلی دلپذیر باشد."

 

" دایی ادموندو از زنش جدا شده بود ، پنج فرزند داشت... خیلی تنها بود و آهسته راه میرفت ... شاید برای این آهسته راه میرفت که دلش برای بچه هایش تنگ میشد.... و آن ها هم هیچ وقت به دیدنش نمی آمدند."

 

وقتی برای هدیه نوئل کفش هایش را پشت در گذاشت و صبح دید هیچ اتفاقی نیافتاده ، فهمید که مسیح کوچک فقط آدم های پولدار رو دوست دارد و با کینه فریاد زد :

" چه مصیبتی است که آدم پدر فقیری داشته باشد...

از کفش های تنیسم چشم برداشتم و گالش هایی را که در برابرم توقف کرده بود دیدم. پدرم ایستاده بود و مارا نگاه میکرد.چشمهایش از فرط اندوه کاملا" باز شده بودند، به قدری که میتوانستندتمام پرده سینما بانگو را بپوشانند. چنان اندوهی در چشم هایش بود که اگر میخواست گریه کند نمیتوانست. لحظه ای که پایانی نداشت ایستاد و نگاهمان کرد ، بعد بی آنکه چیزی بگوید از مقابلمان گذشت. ما از پا درآمده بودیم ، نمیتوانستیم چیزی بگوییم."

اندوه پدر انقدر آزارش میداد که یک روز تمام با جعبه واکس تو خیابان پرسه زد تا براش هدیه نوئل " سیگار" بخرد.

شب وقتی روی پای پدرش نشسته بود و سیگار کشیدنش را تماشا میکرد :

"آهسته انگشت هایم را روی چشم هایش کشیدم که آن ها را به جای خودشان برگردانم تا دیگر انقدر بزرگ نباشند. میترسیدم که اگر این کار را نکنم این چشم ها در تمام مدت عمر دنبالم بیایند."

 

راستش با خوندن این کتاب خیلی گریه کردم ...

 

همونطور که با کتاب های " نیکولا کوچولو " کلی خندیدم و بچگی کردم.

 

و بعدش کتاب " زندگی در پیش رو" ، زندگی چندتا بچه ی روسپی زاده است که یه روسپی از دور خارج شده ازشون نگهداری میکنه .

 

و اولین نمایشنامه ای که خوندم ... بی شک یکی از بهترین کتاب های زندگی ام هست.

همونطور که قبلا" گفتم : نوای اسرار آمیز اثر اریک امانوئل اشمیت.

 "- میخواهید باز هم دروغ ببافید؟

* دلم که میخواست.

- ار کجا بدونم که راست میگید ؟

* از بی قوارگیش ! دروغ ظرافت داره ، هنرمندانه است. اون چیزی رو بیان میکنه که باید می بود ، درحالیکه حقیقت محدود میشه به چیزی که هست.

---

یک دیوونگی کوچک رو به یک حماقت طولانی ترجیح میدم ! میدونم که در عشق و عاشقی های آتشین همه به هم قول ابدیت میدن ، اما این ابدیت خیلی زود میگذره.

هیچ وقت بیرحمی رو که در پس یک نوازش نهفته است حس کردید ؟ نوازش کلافه میکنه ، اعصاب خوردکنه.فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود میآد. در پس هر نوازشی دردی هست ، درد اینکه نمیشه واقعا" بهم رسید.نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که میخواد خودشو نزدیک کنه و تنهایی که میخواد بهش نزدیک شن ..

لذت چیزی نیست مگر نوعی احساس شکست در تنهایی."

 و در پایان اعتراف میکنم که من انقدر کتاب شازده کوچولو رو نخوندم و در مقابل نگاه های متعجب مردم لبخندای گشاد گشاد زدم تا بالاخره یکی از همکارا CD صوتیشو بهم داد !

همه از طرف من دعوتین به این بازی ، هرکی شرکت کرد بگه من لینکشو اضافه میکنم اینجا.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 11:22 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •  

     

                                   

    یادته اون جامدادی آهنربایی دکمه ای ها؟ تازه بچه پولدارا جامدادیشون خارجی بود و یه عالمه دکمه داشت  اما مشکلش این بود که جای مداداش کوچیک بود. پاک کن های دورنگ پلیکان و اون جوهر پاک کن مزخرفش که خودکار رو پاک نمیکرد و اگه بیشتر فشار میدادی کاغذ رو سوراخ میکرد.تراش گردای شمشیر نشان که خیلی بد بود اما اون تراش فلزی ها محشر بودن. چقدر کل کل داشتیم برای کلکسیون پاک کن. خصوصا پاک کن های میوه ای بودار!!! اون پاک کن که شکل قلم مو بود و سطل رنگش تراش بود یادته؟ سطل و دسته قلم موی مال من قرمز بود!!!!  چقدر دوستش داشتم.

     

    امان از اول سال و جلد کردن دفتر. بخصوص دفترهای ۴۰  و ۶۰ برگ مرکز تهیه و توزیع کالا !!!! که باید با خودکار قرمز هم خط کشی میکردیم و اسممون رو روش میچسبوندیم و مینوشتیم دفتر دیکته!!! تازه من برای اسمم مهر داشتم و روی برچسبام مهر میزدم .... بعدا که دفتر خط کشی شده اومد خیلی خوب بود. تازه دفتر جلد سفتا مال درسای مهم بود. مثل ریاضی و علوم. اما باید مواظب میبودیم که وقتی میخوایم کاغذ بکنیم از اونجایی که نخهای دوختش پیدا بود بکنیم. گرچه نخها زود شل میشدن. اما از دفتر منگنه ای ها راحت میشد کاغذ کند. مداد معمولی ها یادته که تهش پاک کن داشت؟ پاک کنش هم سیاه میکرد. چرا میگفتن اگه با اتود بنویسین بدخط میشین؟ این تمرین های خوش نویسی توی کتاب به چه درد میخورد؟ ما که همه رو رج میزدیم!

     

     

    امان از امتحان نقاشی! من که همه ش از روی جلد دفترام عکس میکی موس و دانلداک رو کپی میکردم و با مداد رنگی ۲۴ رنگ لیرا رنگ میکردم و ۲۰ میشدم. مداد رنگی ۶۴ رنگ که خدااااا بود.  من هیچوقت نداشتم. مدادرنگی مقوایی ها یادته که کشویی بود؟؟؟ یه نخ هم داشت که راحت بکشی بیرون. این تراش بزرگا خیلی خوبه که وصل میشدن به میز  و خودش جای آشغال تراش داره. من هنوزم دارم و هروقت تا حالا کنکور داشتم مداد سیاه نرم پررنگم رو با اون تراشیدم. پاک کن از همه بهتر پاک کن های میلان بود که هنوزم هست. همونا که زود نصف میشه و تیکه تیکه میشه. خودکار که همیشه خودکار بیک بود تا وقتی که استدلر اومد. وقتی استدلر اومد دیدیم که واااااااااای. چقدر قرمزش خوش رنگه!!! مثل اون مداد قرمزها که صورتی بود و بالاش یه خط سفید داشت و خیلی خوش رنگ تر از مدادهای سوسماری بود اما راحت پاک نمیشد. و خودکار استدلر خودکار سبز را هم به ما معرفی کرد!!!! اختراع خودکار چهاررنگ هم جزو اختراعات جالب بشر بود و احتمالا نسل ما اولین نسل مشتریان آن!

     

    خط کش بیست سانتی های نارنجی که شکل دایره و مربع داشت و بعد هم خط کشهایی که یه عالمه شکل داشتن زیاد شد. یادمه وقتی پلی کپی های ریاضی رو توی دفترم مینوشتم (در حالیکه شماره سوال با خودکار قرمز بود و صورت سوال با خودکار آبی و جواب رو هم با مداد مینوشتم)  جاخالی های توی مسئله هایی که باید علامت بزرگتر و کوچیکتر میذاشتیم که معمولا مربع و دایره بودن رو همه رو با شابلون میکشیدم که دفترم قشنگ باشه!!! تازه زیر مطلبهای مهم کتاب رو هم با خط کش خط میکشیدم !

     

    خط کش تاشو یادته؟ میزدیم رو دستمون و عین دستبند میشد؟؟؟ کیف کوله پشتی ها چی؟ اونایی که یه ساعت گنده روش داشت؟ پودرای رنگی که بچه میاوردن و کف دسته بقیه میریختن و وقتی همه لیس میزدن زبونشون رنگی میشد؟ آلاسکا ها و یخمکها (که بعدا نوشمک اومد) و بستنی های کیم دستفروش های دم مدرسه که معلم بهداشتها همیشه میگفتن اینا کثیفه!

     

    می بینی؟ چقدر زیادن این خاطرات مشترک ما!!! مایی که زمانمون تنها بیسکویت موجود بیسکویت مادر بود و بعدا پتی بور بهش اضافه شد! شکلات خمیر دندونیهای باربی جزو آرزوهامون بود و آدامس جرقه ای جایزه یه نمره خوب توی امتحانات!!!

     

    تو چی یادته؟ تو هم بگو....

     

    راستی

     

    یادته اون موقع ها بزرگترین دغدغه فکریمون چی بود؟ سوالی که اگه جوابش رو پیدا میکردیم انگار دنیار رو بهمون داده بودن.....

     

    یه کم فکر کن

     

    اسم کوچیک خانوم معلممون!

    پ.ن : اینم با میل گرفتمش !  

     پ.ن : جسارتا" ایمیلمو هم گذاشتم .. فقط مشکل اینجاست که خودم تو صفحه وبلاگ پیداش نمیکنم ! اگه شوما دیدین چشمو دلتون روشن !

    پ.ن : آخ جونمیییی جوووووووون ! بالاخره تموم شد و عید شد ! دیشب به مناسبت رویت ماه به مدت نیم ساعت مراسم پایکوبی به سبک ترکی و شمالی و عربی و کردی و خردادیانی بطور افتخاری در حضور مامان و بابا داشتم ، مجانی !

    خواهر کوچیکه شانس بزرگی رو از دست دادی که نبودی خونه !

    پ.ن : حالا که خوردن آزاده اصن گشنه ام نمیشه ، انگار نه انگار که دیروز ده دقیقه تمام زل زده بودم به یه عکس کیک شوکلاتی !

    پ.ن : اصن خوشم میاد هی بعدا" نبشت بذارم !

    پ.ن : کسی اعتراض داره ؟

    پ.ن : به خودم ...حالا که بعد نود و بوغی یکی مارو به بازی وبلاگی دعوت کرد انقد جواب نده تا دیگه حتی نخودی هم بازیت ندن ! آدم باش ! ... به خودم : چشم !  به بهزاد : به اجدادم قسم هی یادم میره ! :)

    پ.ن : اینم یه پ.ن دیگه چون دلم میخواد زور بگم  ... هر چند دور بازوم بیست سانته !

    پ.ن : بیست سانت هم برا خودش عددیه ها !

    پ.ن : کی بود کفش پرت کرد تو مانیتور ؟

    پ.ن : اعتراض کنی بازم مینویسما !

    پ.ن: آقا مدیر این بلاگفا کیه ؟ من اعصاب مصاب ندارماااا ؟ بابا چرا دق میدین جوون مردمو ؟ اصن میدونی این وقتی که هی باید صفحه رو رفرش میکردم تا شاید بیاد بالا ، میشد چقد برای وطنم مفید باشم ؟؟ هان این چه وضعشه ؟ میزنم وبلاگمو میپوکونما !

    پ.ن : ۱۳ تا بعدا" نبشت شگون نداشت ، یه وخ دیدی این آقا مدیره زد وبلاگمو هیتلر کرد ! شانس نداریم که !  آقا مدیر عید شومام مبارک ! عیدی ما یادت نره !

     

    نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 1:40 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • دیگه همینو کم داشتیم که تعمیرگاه ماشین جنسیتمون رو ببره زیر سوال !

     

    این اواخر دیگه رو اعصابمون پاتیناژ میرفت ... اینجوری بگم که تا استارت میزدی انگاری که در و دیفال و پنجره ماشین همصدا برات آواز میخوندن انگاری که سوار تریلی یا کامیون شدی بس که توش صدا میداد ... اصن آدم خجالت میکشید به آشنا رو سوار ماشین کنه ... بابا دیگه کم مونده بود صندلی های ماشینو بعنوان وسایل اضافی بندازه بیرون ! یعنی دیگه حتی طوری شده بود که همش رادیو گوش میدادیم چون بابا هرچی نوار بود رو گذاشته بود تو خونه...

    هیچی دیگه شده بود ماشین عذاب ، دیگه گریه امون گرفته بود که دیگه دیروز بابا بردتش دکتر ( تعمیرگاه)... دکی هم دو عدد ناقابل نوار از گلوش ( پشت داشبورد) کشید بیرون ! بعدشم در مقابل چشای گرد شده ی بابا که نمیدونست اینا چطوری رفته بودن اونجا ازش پرسیده بود : شوما پسر دارین ؟!! ( بس که این پسرا شتله شلختن :))) )

    ....

     شوما که غریبه نیستین ، من از گربه عینهو سگ میترسم !!! اصن حاضرم تو جیبم چارتا سوسک بندازم و ببرمشون گردش اما تو شعاع ده متری ام گربه نباشه . چن وقتی هم بود که وحشت این اومده بود سراغم که وقتی دارم سوار ماشین میشم یه گربه بیاد دم ماشین و بگه میوووووو و من از ترسم سریع درو ببندم و کله ی گربه هه بمونه تو ماشین و بدنش بیرون ! قدرت تخیل رو که داری ؟
    هیچی دیگه انقده به این جریانات بال و پر داده بودم که الان جا به جای دست و پام  کبود شده ! یعنی تا میام تو ماشین انقد سریع درو میبندم که دست و پام هنوز سوار ماشین نشدن !! آخه اعضای بدن من نوبتی سوار ماشین میشین !
    هیچی دیگه چن وقت پیشا با بروبچ اداره کلاس آموزشی داشتیم ... واااای که من چقد این استاده رو دوس دارم ! یعنی فک کن یه درسی مزخرف تر و خشک تر از تعلیمات دینی رو یه جوری به خوردمون میده که به شخصه دلم میخواد بعد کلاس برا خسته نباشید برم ماچش کنم ! واقعنی هنره ها ! فک کن سی چهل تا کارمند کارمند زاده رو بعد ساعت کاری سر کلاس نگه داشتن کار هر کسی نیستاا اونم من که به شخصه تقریبا" سر همه کلاسای درسی یه چرتی میزدم !
    داشتم اینو میگفتم که با چن تا از همکارا رفتیم کلاس ... بعد اینکه با سلام و صلوات جای پارک پیدا کردم ، همینکه اومدم پیاده شم ... وییییییییییییییییییییی نـــــــــــــــــــــــــــــــــه! دیدم یه موش کوچولو تو رکاب ماشین نشسته ! همچین با وحشت از ماشین پریدم بیرون که اگه جلومو نمیگرفتن با دماغ رفته بودم تو دیوار اون دست خیابون ! موش مفلوک هم قاط زده بود و پریده بود تو جوب پر از آب و هی شنا میکرد!
    فک کن چار پنج نفر از ترس هی دور ماشین میدون و رقص افریقایی انجام میدادن ... خدا رحم کرد تو فرعی پارک کرده بودم وگرنه نیمچه آبرومون هم جلو بقیه همکارا رفته بود.
    خدایی شانس آوردم هین رارندگی نرفته بوده تو پر و پاچمون ! اصن نمیدونم از کجا رفته بوده اونجا !!! سر کلاس هم هی بچه ها هیستیریک شده بودن ییهو محکم میزدن رو پاشون یا بازوشون ، توهم زده بودن که موش رفته تو لباسشون!:))

    بعد کلاس که داشتم میرفتم خونه هم ماجرایی بود ! دربه در دمبال جوراب می گشتم که پاچه هامو کنم تو جورابا ... بعدش مثلا" برا اینکه گوش به زنگ باشم ضبط رو هم روشن نکردم که اگه یه وقتی هنوز جونوری تو ماشین بود بفهمم ... حالا اصولا" از بین دخترا من ترسو به حساب نمیام ولی کلا" حس خیلی شخمی ای بود اون لحطه ...

    ....

    امروز به این نتیجه رسیدم که اینا که میگن ، اوضاع فکریم خرابه ، سرم شلوغه و هزارتا کار سرم ریخته یه جورایی نظر کرده ی اون بالا ها هستن ... بعد شیش هفت سال امروز اولین جمبه ای بود که نه کاری برا انجام دادن داشتم ، نه نگران چیزی بودم ، نه موردی بود که بخوام بهش فکر کنم ،نه کتاب نیمه کاره ای ، نه درسی ...، بعد چون هیچ کدوم اینا نبود ، خوابمم نمیبرد که حداقل یه کم وقت بگذره ! خواهر کوچیکه هم که رفته بود شمال و هیچ سوژه ای برا کرم ریختن و کل کل نداشتم.
    ولو شده بودم جلو تلویزیون و پشت سر هم دی وی دی های بابا لنگ درازو نیگا میکردم ... آخرشم کلی حالم گرفته شد ، اون موقع ها که کانال دو این کارتونه رو میداد نه اینکه بچه بودیم و کلهم گیج میزدیم حالیمون نبود اما این دفه که با دقت نیگا کردم دیدم هیییی زندگی ، کارتونامونم سانسور شده بودن ! فک کن تابلو ! مثلا" یه قسمتش جودی از بالای یه صخره پرت میشه پایین و مثلا" لباسش هم پاره میشه و هی داد میزد که پسره بره نجاتش بده ، بعد ییهو صبح میشه پسره داره خدافظی میکنه و انگار نه انگار ، انقده از این موردا زیاد بوده که نگو... اصن الان که نیگا میکنم و میبینم سانسور به این تابلویی رو نفهمیدم یه کم به ذکاوتم شک میکنم !  یعنی اگه راه داشت میرفتم تو این کلوپای مجاز میگفتم بابا لنگ دراز بدون سانسور بده بهم !

    نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 12:51 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •  

    دیشب که فیلم حنا مخملباف رو دیدم یه جورایی به هم ریختم ... میدونی مثل اینه که بشینی عکسای دوران دانشگاا یا مدرسه اتو نیگا کنی که مثلا" با چند تا از بروبچس از پنکه سقفی آویزون شدی و نیشتم تا پشت گوشت بازه و جوری به دوربین نیگاا کردی انگاری که مثلا" هسته اتم ساختی ! 

    بعد خودتو نیگا کنی که هیییی زندگی تف تو روت که چه هلویی بودم و الان چه سیب زمینی ای شدم !

    نمیدونم شاید یه روزی ... یه جوری ... یه جایی .... یه کسی ... یه چیزی ... 

                                   صبر داشته باش ... صبر داشته باش.

    و اما ... اگه جمبه قرار شد مثلا" برا پیک نیک و خرید میوه و قدم زنی و چه میدونم ورزش رفتی بیرون و ییهو سر از جایی درآوردی که ملت دستاشونو مشت کردن که بزنن تو دهن اسرائیل بی تربیت .... کاره دیگه! ییهو دیدی خرتو الاغ شد و اونموقع است که تجربیات یه سابقه دارممکنه خیلی به دردت بخوره!

    "بیست‌وهفت شهریور در راهه و لابد تاحالا کلاهتونو با خودتون قاضی‌کردین که بناست تو برنامه‌های پیش ِ رو شرکت‌کنید، یاکه نه.

    اگه اهلش هستید و رفتنی‌ائید، شاید بد نباشه اشتباهات ِ من که باعث دستگیریم شد رو یه مروری بکنیم تا بلکم شما دچارش نشید.

    ببینید رفقا، هرجا جمعیت هست و تراکم ِ مردم بالاست امنیت هم با تقریب خوبی بالاست. که من و هم‌سلولیام همگی تو مناطق خلوت گیر افتاده بودیم.

    همینطور خیابونای اصلی نسبت به فرعی‌ها و کوچه‌ها امن‌ترند.

    بعد اینکه رخت و لباستون معمولی باشه. یعنی جوری نباشه که از دیگران متمایز کندتون. به این صورت که کسی نتونه با بی‌سیم ظاهرتونو توصیف کنه و دست رو نکته‌ی خاصی بذاره. مثلا نتونه بگه “اون دختر روسری خال‌خال زرد و قرمزه” یا “اون پسر شلوار صورتیه”. این دقیقا چیزی بود که باعث دستگیری من شد. یعنی قیافه‌ی تابلویی به‌هم زده بودم و بعدا متوجه شدم که از سر خیابون بی‌سیم زدند که “اون دختر فلان ریختیه‌رو بگیرین”.

    دیگه این که خیلی موضوع رو کش‌ندین و قبل ازین‌که به خلوتی بکشه برگردین منزل. دقایق آغازین و دقایق پایانی تجمعات ریسک بالاتری دارند کلا.

    اِم. دیگه جونم براتون بگه که موبایل‌ نبرید یا اگه بردید خط و گوشی باشه که نیست و نابود شدندش از لحاظ مادی و معنوی براتون مهم نباشه. تو محدوده‌ی تجمع ترجیحا با موبایل صحبت نکنید. که یکی از خانومارو بابت گزارشی که به‌صورت هم‌زمان از گوشیش به دوستش در اون‌طرف خط می‌داده گرفته‌بودند.

    با تموم این‌ها، رو پیشونیش ننوشته چی پیش میاد. یعنی نهایتا اگه گرفتندتون هم روحیتونو نبازید و دنیارو تموم‌شده ندونید. از همون لحظه‌ی دستگیری تموم انرژیتونو رو خوش‌رفتاری و متانت و این‌ها بذارید و با کسی دهن به دهن نشید. جواب‌های دندان‌شکن و بحث و مجادله‌ رو بذارید برای زمون آزادی. الان هیچ نیازی نیست راستشو بگید یا از عقایدتون دفاع کنید. به‌نظر من زیر همه‌چیز بزنید و با قاطعیت اتهامات رو انکار کنید. انکار، انکار و انکار. توی زندون اونقدری سناریوی انکار و تکذیب‌رو با خودتون تکرار کنید که ملکه‌ی ذهنتون بشه. اخلاقیات و قهرمان‌بازی‌رو برای بعد بذارید. شما احتمالا نه معروفید نه چهره‌ی شناخته‌شده‌ایی هستید، پس فیلم بازی‌کنید و باکیتون نباشه. که اون بیرون شمارو بیشتر احتیاج دارند و بایس تموم تمرکزتون روی بیرون اومدن باشه.

    خوب اگه غرورتون جریحه‌دار نمیشه بایس بگم که گریه زاری‌کردن و ننه‌من‌غریبم بازی در اوردن جلوی بازجو، قاضی و این‌جور موجودات درکل کمک‌کنندست براتون.  

    درعین حال نیازی نیست برای زندان‌بان یا مامورین گریه کنید، چون قدرتی ندارند و عملا گریتون هرز میره.

    برای تلفن‌زدن هم به همین‌صورت. بیخود به زندان‌بان گیرندید و به در و دیوار چنگ نندازید. که اجازه‌ی تلفن در انحصار بازجو و قاضی پروندتونه فقط.

    اِمم. او‌ن‌تو بعد از ساعت‌ها بلاتکلیفی و معلق‌بودن میان سراغتون و میبرندتون پیش بازجو. در اون لحظات شما اونقدری تو سلول با خودتون حرف‌زدین و مکالمات‌رو تو ذهنتون مرور کردین که احتمالا رو دنده‌ی وراجی و پرحرفی افتادین و تشنه‌ی حرف‌زدنید. یعنی تا بازجو دهنشو بازکنه شروع می‌کنید سرگذشتتونو از توی رحم مادر تا امروز که توی زندانید تعریف می‌کنید. توصیه‌ی من اینه که خودتونو کنترل کنید. حرف اضافه و پرت و پلا نزنید و در همون حیطه‌ای که سوال می‌پرسه با مکث و طمانینه یه جواب کوتاه و واضح بدید. این‌جوری کنترل بهتری رو حرفاتون دارید و مورد بیخودی از دهنتون در نمی‌ره. صغری کبری نچینید به‌عبارتی. خود ِ من برگه‌ی بازجوئی رو با پست بلاگ لنگدراز اشتباه گرفته‌بودم و بازجوئه بهم توپید که داستان ننویس.

    دیگه این‌که تو زندون حوصلتون دائم سر می‌ره و برای فرار از فکر و خیال به‌طرز وحشتناکی هوس آواز‌خوندن می‌کنید. من آدمیم که به‌یاد ندارم تو حموم با اون موقعیت و صدابندی و آکوستیک مساعدش آواز خونده‌باشم حتا. اما اون‌جا وقتایی که هوا بهم می‌رسید و در‌حال خفگی نبودم آواز می‌خوندم معمولا. مخصوصا اشعاری که من‌بابِ اسیری و جدایی سروده‌ شدند فاز بیشتری بهتون می‌دند. من “ای وای بر اسیری کز یاد رفته‌باشد، در دام مانده‌باشد و صیاد رفته‌باشد” رو می‌خوندم و ترانه‌ی زندونی از آقامون، داریوش.

    منتها از هر کدوم یکی دو بیتشو بیشتر تو خاطرم نبود و زجر می‌کشیدم. شما از شب قبل یکی‌دوتا ترانه‌ی جون‌دار پرسوز و گداز -همین ژانر داریوش، حمیرا، هایده- رو حفظ کنید که بعدا به مشکل نخورید، امید به خدا.

    دیگه یادگاری نوشتن‌رو در و دیفال سلول هم خالی از لطف نیست و به‌خوبی اوقاتتون‌رو پر می‌کنه. منتها خودکار و مداد بهتون نمی‌دند معمولا. اگه زرنگ باشید می‌تونین خودکار بازجورو بپیچونید بذارید تو لباستون و به‌ سلول منتقل کنید.

    همینا دیگه. آهان مطالعه هم خوب واضحه که خیلی می‌چسبه تو بی‌کاری. البته توقع نداشته باشید که چخوف بدند بخونید. ما یه نصفه مجله‌ی خانواده داشتیم که شب اول به عنوان زیر قابلمه‌ای بهمون دادن. همونو من چندبار تورق کردم و لذت بردم. علاوه بر اون خوندن یادگاری‌هایی که نفرات قبلی رو دیوار نوشته‌بودند هم به تلطیف‌کردن فضا کمک می‌کرد. به هر‌حال اگه رو در سلولتون یه وزغ ِ چاق کشیده ‌شده‌بود، بدونین این همون سلولیه که من چندوخ پیش درش خوابیدم.

    و اما غذا. من اون‌جا رسما جز نون و آب چیزی نخوردم از بس گرم و حال به‌هم زن بود شرایط. اما چندتا از هم‌سلولیام غذارو می‌خوردند و شکایتی هم نداشتند.

    کلا اگه پاستوریزه و بهداشتی و اهل اَخ و پیف کردن هستید سخت‌تر می‌گذره بهتون. که ما لیوان به تعداد نداشتیم و صابون برای دست‌شستن هم. مخصوصا من دستام هم زخمی بود و مطمئن‌بودم که کزاز، قانقاریا یا ایدز می‌گیرم و راه نجاتی هم نداشتم.

    اگه موهاتون بلنده کلیپس همراهتون باشه. چون کش‌سر رو برای اینکه باهاش خودکشی نکنید ازتون می‌گیرند. اینه که موهای من همین‌جوری باز و پخش و پلا مونده‌بود، تو اون گرما. حالا خدارو شکر کچل هم هستم و موهام پرپشت و خرمن‌خرمن و کمند و این‌ها نیست. فقط چون فرفریه گردنمو می‌خورد و اعصابمو به‌هم می‌ریخت.

    دیگه واضحه که پول و اشیای قیمتی هم نمی‌باس همراهتون باشه. من‌که چیزی همراهم نبود به اون‌صورت. یعنی یه کیف‌کاغذی داشتم که یه روسری، یه ماسک، یه شیشه آب، دو عدد سیب‌گلاب و دسته‌کلیدم توش بود. علاوه بر این‌ها هزار و سیصد تومن وجه رایج مملکت هم بود که فقط اونقدری بود که کرایه‌ی تاکسیم باشه برای برگشت به‌خونه. پولی که هیچ‌وخ بهش احتیاج پیدا نکردم.

    بعد یاروهه در حین دستگیری کیفمو کشید و شروع‌کرد دونه‌دونه وسایلو از توش در اوردن. با یه حالت خاصی که انتظار داشت هفت‌تیر یا دست‌کم قمه تو کیفم پیدا کنه. خلاصه هی کشید دید شیشه‌آب در میاد. بعد کشید دسته‌کلید به‌اتفاق جاکلیدی‌ مضحکش درومد. بعد کشید کیسه‌ی حاوی دوعدد سیب‌گلاب درومد. بعد ته کیفمو که تکوند دو-سه تا اسکناس لوله‌شده‌ افتاد بیرون. می‌خوام بگم واقعا کیف محقرانه‌ای بود و تعجب می‌کنم چطور یارو دچار رقت قلبی نشد.

    خلاصه ‌این‌که اون هزار و سیصد تومن پول نقد و اقلامی که نام بردمو هم هیچ‌وخ بهم پس‌ندادند.

    حالا چیز قابل داری هم نبود البته. به‌رسم یادگار باشه خدمتشون.

    همینا دیگه.

    به‌خدا سپردمتون درکل.

    پی‌نوشت ِ لوسانه: بی‌زحمت از لینک دادن به این نوشته تو بالاترین بپرهیزید. اگه دلتون خواست میتونین قسمت‌های کاربردیشو تو بلاگ خودتون کپی کنید -بی‌ذکر منبع- بعد لینک بدین. این نوشته برای بلاگستانه صرفا."

    این روزا دارم فکر میکنم که خیلی از این آقا لره که وقتی تو تلفیزیون حرف میزد باید یه لگن میزاشتی زیر تلفیزیون بس که تف میکرد موقع حرف زدن خوشم میاد...

    بازم این روزا دارم فکر میکنم که چقدر جای شادی خالیه اینجا ... الان ... و چقد دوس داشتم موقعی رو که وبلاگ مردمو شخم میزدیم تو اداره و چقدر وقتی مسنجر رو فیل طر کردن گشتیم تا یه چیزی تو مایه های میبو پیدا کردیم که حتی اسمایل هم نداشت بس که گوشکوب بود ولی ما بازم دوسش داشتیم و نمیدونم از کجا حدس زده بود من وبلاگ دارم و مثلا" قول دادم که آدرس اینجا رو بهش بدم و الان یه چیزی هی قلقلکم میده !

    و اینکه الان انقده حرف دارم برای گقتن ....

    و اینکه من فردا امتحان دارم و اینجا دارم چه غلطی میکنم ؟؟؟

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 8:3 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •  

    ۱. حالم گرفته بود. نپرسید خودمم نمیدونم ...

    دوراهی هایی که خودشونو به رخم میکشیدن و ترس ها و جاهای خالی ... انگاری ییهو اومده باشن بالا.

    اما بعضی وقتا یه روزی ،  یه جایی یه چیزی میخونی که خلقت و میاره سر جاش.

    و إذ قال ربک للملائکة إنی جاعل فی الأرض خلیفة، قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک، قال إنی أعلم ما لا تعلمون» ( سوره بقره / آیه 30)

    و حالا من به پای این درد، صبر میکنم تا تو سرت پیش تمام ملائکه ای که بر خلقت انسان خرده می گرفتند، بلند باشد...

    ۲. برای جوجه و قلب بزرگش دعا کنید. خرجی هم نداره.

    باباش میگه :

    جوجه یک رگ باز در کنار آئورت دارد که باید بسته شود. در این هم تردیدی نیست و نهایتا تا 40 روز دیگر این اتفاق باید بی افتد... اما مشکل آن است که برخی معتقدند این رگ را باید با جراحی قلب باز مسدود کرد، برخی دیگر هم می گویند به آنژیو قابل درمان است (من و مهربان ( مادر  این کوچولو)به نظر گروه دوم بیشتر باور داریم)... از سمت دیگر هم، برخی قائل به فوریت در عمل هستند، برخی دیگر هم همان نظر تا 50 روز دیگر را دارند... خودم هم اصرار دارم که شبهای قدر را سپری کنیم و بعد اقدام کنند...

    در میان ما... تنها کسی که روحیه اش همانی است که بود... خود جوجه است... شیطان و خندان... کاش خودش زبان داشت ... دلم به بی زبانی اش میسوزد...

    ۳. زیاد پیش میاد که به این فکر کنم که چه خوب بود که اینجا ایران نبود و و اگرم بود این همه اتیکت دم دست ملت نبود تا به پیشونیت بچسبونن و تو میتونستی به جای اینکه زورچپون شی تو چاردیواری فرهنگ و مردم چی میگن و... خودت باشی. بدون هیچ نقابی و اونوقت مبتونستم دیروز سر یکی از کلاسای اداره برم به اون استاد گامبالو بگم که من خیلی دوسش دارم و کیف میکنم از مدل درس دادنش . مخصوصا" که جلسه اول گفت همه تو امتحان هفده رو میگیریم و سوال ها رو با جواب بهمون میده و این میتونست یه دلیل محکم باشه برا چلوندنش !

    ۴. تازگیا غر نمیزنم ،  چون حتما" بعدش مامان اینا میگن واسه اینه که ایمانم نم کشیده و بدبختی اینجاست که فکر میکنم راست میگن.

    ۵. هیچ چیز به اندازه ی بوی عطر و ادکلن آدما تو صبح نمیتونه منو سرحال بیاره .

    ۶. روزها تند تند میگذرن و این منو میترسونه.

    ۷. بعضی وقتا زیاد میترسم ... اون موقع هست که وقتی همه خوابن میرم تو اتاق مامان – بابا و خواهر کوچیکه و چند دقیقه ای با دقت نگاشون میکنم تا مطمئن شم دارن نفس میکشن ... مثل دیشب که بابا زود خوابید ، و من چقدر خوشحال بودم که بابا داره خروپف میکنه.

    یه جورایی دارم آرشیو وبلاگ این دلقک رو شخم میزنم ... تنها تعریفی که الان میشه ازش داشت اینه که خوب مینویسه و قابل اعتماد.

    یه موقع ای که شاید دپ زده بود یه چیزی نوشت که انقدر تو فکرم حک شد که با دوتا سرچ تونستم از تو گوگل پیداش کنم.

    زندگی به من یاد می دهد ٬ کما اینکه تا الان هم خیلی چزها یاد داده ٬ یاد داده چطور بترسم ٬ چطور از این اینده کوفتی بترسم ٬ یاد خواهد داد که چطور مثل بدبخت ها به دیوار بچسبم ٬ یاد خواهد داد که چطور به پای کسی بیفتم و کمی محبت گدائی کنم ٬ یاد می دهد که التماس کنم ٬ التماس کنم که قبولم داشته باشند ٬ مجبورم می کند مثل همه با جنس مخالف رفتار کنم ٬ با چاق ها یا لاغرها ٬ جوان ها ٬ زشت ها یا زیبا ها ٬ با همه شان ٬ التماس برای کمی ترحم ٬ التماس برای چند دقیقه ٬ چند دقیقه ...یا شاید فقط یک لحظه ٬ یک لبخند ...

     گاهی به خودم می گویم هنوز خیلی مانده ٬ اتفاقات خوب در راهند ٬ آدمهای جدید ٬ کمی پول ٬ خنده ها ٬ و چند تا بحث بی سر و ته که بتوانی در آنها ثابت کنی حق با تو است . و چند تا چیز دیگر که اکنون یادم نیست .

    حس و حال این روز های من است ، شاید.

    ۸. یادتون میمونه برا منم دعا کنین؟

    نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 2:12 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •  ۱.مامان به بابا : اگه صلاح میدونی از این مغازه آدرسو بپرسیم !

    دوعدد بی جمبه : هاهاهاهاها .... مامان چرچیل خیلی باحالی !

    مامان : هروقت عرضه داشتین بدون جنگ اعصاب  زندگی کنین اونوقت در افشانی کنین!

    بدین ترتیب طرحی تنظیم و ارائه شد  و درخواست دو عدد شوور نموده شد تا ما عرضه مان را مورد بررسی قرار دهیم.

    طرح همین پیشنهاد خیلی فوریتی همان بس که پدر گرام در نقش رارنده از فرط ذوق مرگی چنین دخترکان سربه زیر و محجوب و خجالتی داشت میرفت قاطی باقالی ها !

     

    ۲.مامان و بابا به تعداد دفعاتی که میان تو اتاقم میگن" باز که در کمدت بازه! "

    داشتم فکر میکردم که اگه به جای اینکه فکر کنن من نامرتب و شتله شلخته ام یه کوچولو بیشتر فکر میکرن، خودشون به این نتیجه میرسیدن که اتاقم "جن" داره... یه جن که میشینه روی کشو ها و هویجوری که داره خودشو تاب میده ، دلش میخواد بیرونو نگاه کنه شاید ... وگرنه من که همیشه در کمدو قفل میکنم ! سحر داشتم کتاب میخوندم که بابا اومد تو اتاق و من این کشف رو بهش گفتم ، نتیجه عالی بود ! سرشو تکون داد ، تحسین وار نگام کرد و هویجوری که از اتاق میرفت بیرون چراغو خاموش کرد و گفت :تو زیاد فکر نکن ، بخواب !

     ۳.هفته پیش خواهر کوچیکه مریض شد ییهو ، اونقدری که وقتی بابا بهم گفت و رفتم تو اتاقش نفهمیدم  خوابیده یا داره کم کم از حال میره ... خولاصه بسیج به راه افتاد و یه سری قرص و جوشونده و اینا چپوندیم تو معده اش تا صبح ببریمش دکتر.

    هویجوری که به زور خودمو کنارش تو تخت جا داده بودم ، یه دستمم گذاشتم رو شکمش که براش فرا درمانی کنم. سه چهار بار که طی پروسه فرادرمانی رفت دستشویی و برگشت ... انگار که کلافه شده باشه گفت : فنجون ، پس این انرژی ها داره کجا میره ؟

    - چاه توالت.

     

    ۴.خواهر کوچیکه کلاس زبان میره ، اتفاقا" خیلی هم سطحش بالاس ... اونقدری که در بحث های آزاد شرکت میکنه و حتی ضرب المثل هم میگه :

    !The head of the man and the end of the man are ye karbas

     

    البته شاید بعضی وقتا چند تا کلمه یادش نباشه :

    - راه به اینگیلیسی چی میشه ؟

    - Way

    - ر ِی ؟

    نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 10:48 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • میگم به نظر شومام امسال ماه رمضونش یه جوری نیست ؟ یا نمیدونم شایدم چون دیگه ولو شدن جلو سریالای تفکی تلویزیون بعد افطار کنسله اینجوریه ... اصن مهمون بازی و فرنی خورون اینا هم خبری نیس دیگه ...  خولاصه که برا من عینهو اینه که مثلا" بگن الان عید نوروزه .. یعنی همه جارو هم چراغونی کنن و هی تو رادیو و تلویزیون به همدیگه تبریک بگن بازم یه جوریه !

    والا هرچی تا پارسال چارخط قرآن میخوندیم و صبا نماز قضای دیشبشو میخوندیم و ربنا گوش میدادیم و اصن یه حالت روحانی ای مارو میگرفت که یعنی آخرشیم و اینا امسال همش هوتوتو ! یعنی به جان شوما اصن حال نمیده ... اداره که فک کنم از چهل تایی که تو طبقه ما هستن شاید شاید پنج شیش نفر روزه باشن ...تو شرکت هم که هنوز ماه رمضون رویت نشده .. اصن اینا به کنار دیروز رفته بودیم میلاد نور ، سه ساعت مونده به ساعت افطار ملت جلوی این ذرت مکزیکیه صف بسته بودن و آی میخوردنا ! بعد همونا موقع افطار جلو جلو هرچی حلیم و آش بود یک ... دو ... سه رفتن بالا ! خب البته نوش جونشون .

    یادتونه تا پارسال هی میومدن القا میکردن که ملت تو این ماه همه مهربون و  گوگولی و اینا هستن و اصلن به خاطر همین ماه مهمانی و اینا همه با حاله هاشون تو خیابون قدم میزنن و یه پا پترس شدن ؟ آقا این هفته پیش پرنده خوشبختی هی میومد رو شونه راستمون و یه خرابکاری میکرد و میرفت ...  یه روز گفتم خیر سرمون بریم تو خونه مثلا" افطار کنیم و جلو اهالی خونه خودمونو بزنیم به غش و ضعف و خولاصه حالی به حولی ... بعله نیم ساعت به افطار راه افتادم همچین که قشنگ افتادم تو اتوبان بیـــــــــــــب چراغ قرمز ماشین روشن شد ،من روزه گرفته بودم اونوقت ماشین جوش آورده بود... بابا اینا هم دلشون خوش بود که الانه یه صف پنجاه متری تشکیل میشه و ملت میان کمک ... یعنی تو بگو یکی حتی سرعتشو کم کنه ، چراغ و بوق که پیشکش ... هیچی دیگه آستینارو بالا زدم و شلبارمو کردم تو جورابم و خودم دست به کار شدم ... خب یه خورده این کاپوت ماشین سنگینه ... تویه فاصله خاصی که میرسید نمیدونم چرا دستام رعشه میگرفت  ... دیگه آخرش که میخواستم در کاپوتو ببندم همون بالا تالاپی ولش کردم ...نه خدایی حال کردی ؟ شانس آوردم تاب برنداشت ... هیچی دیگه ساعت نه به حالت سینه خیز رسیدم خونه و افطار نمودیم .

    این پرنده خوشبختی هم انگاری که ببخشید اسهال گرفته باشه ، فرداش که داشتم میرفتم خونه در ماشینو که باز کردم دیدم بعله ... چراغ خطر داره خودنمایی میکنه ، هویجوری الکیا ! دیگه استارت هم نمیخورد ، از اونورشهر مامان اینا رو کشوندم اینجا تا ماشین راه افتاد حالا چراغ جلو که یک در میون روشن میشد ... قفل مرکزی هم که دیگه کار نمیکرد ... یه خانوم فوضولی هم هی الکی میگفت درب خودرو باز است ... یه چارصدباری که پیاده شدم و چک کردم دیگه مطمئن شدم فک کرده من خرم !

    انگاری همین دیروز بود که میخواستیم برم عروسی و اینجوری شد که اونجوری شد !

     

    بعدن نبشت : نمیدونم چرا الان فک میکنم "فنجون" رو بیشتر از "باقالی" دوس دارم ... هر چی هست فعلا" با این اسم نمیتونم ارتباط برقرار کنم.

    نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 7:21 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • اگر به خانه ی من آمدی

    برایم مداد بیاور مداد سیاه

    می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

    تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

    یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

    یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

    نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

    یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

    شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

    یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

    و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

    نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

    می‌خواهم ... بدوزمش به سق

    ... اینگونه فریادم بی صداتر است!

    قیچی یادت نرود،

    می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!

    پودر رختشویی هم لازم دارم

    برای شستشوی مغزی!

    مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

    تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

    می دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

    صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

    می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

    برچسب فاحشه می‌زنندم

    بغضم را در گلو خفه کنم!

    یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

    برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

    فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

    به یاد بیاورم که کیستم!

    ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

    برایم بخر ... تا در غذا بریزم

    ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

    سر آخر اگر پولی برایت ماند

    برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

    بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

    من یک انسانم

    من هنوز یک انسانم

    من هر روز یک انسانم!

     

    * با ایمیل گرفتمش ... شعر از غاده السمان

    نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 11:31 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •  

    دیگه خودمو که گول نمیزنم ... من یه دزدم !

    و حس گند کسیو دارم که رفته سراغ چیزی که مال خودش نیست، یواشکی !  ... حس وحشیانه غارت رو ... حالا شاید میتونم درک کنم دزدای دریایی چرا دزد شدن !

     نگاه من ، الان از نظر خودم جاییه که نا محرم حساب میشه !

    شایدم بغض و خواب رفتن دستامم به خاطر همینه ... دارم فکر میکنم شاید ارزششو داره !

    چقدر خوشحالم که اجازه ی حرف زدن ندارم تا اقرار کنم ...

    دزد * ( این شاید تعریف شرافتمندانه ی کاریه که من انجام میدم)

    نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 3:51 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •   دلم میخواست قسمت سوم و شایدم آخر من او را دوست داشتم رو مینبشتم و بعدش میرفتم سر کارای دیگه ، ولی فعلا" هم حوصله اشو ندارم ، هم وقتشو ندارم هم "لیست" م تکمیل نشده ، یعنی هویجوری یه لیست دارما اما دیگه ضایع میشه هی بیام بعدا" نبشت اضافه کنم که آقا این جا مونده ! اینم اضافه کنین ! اینو هم دوست داشتم و ... حالا نه اینکه هی بکوبی پشت دستت و لپتو گاز بگیری و کله تو تکون بدی که مرگ بر امریکا و آخر زمون شده که دختره ی پر رو داره لیست تهیه میکنه و عوض اینکه بره تو پستو داره شیرین کاریاشو تو نت پخش میکنه ها ! نه به جان تو !

    وگرنه شوما که منو میشناسین ، سر به زیر ، آروم ، محجوب ، بی زبون ، خیلی خجالتی ، آفتاب مهتاب ندیده ،... حالا اگه ابر و باد و ماه و فلک یاری کردن تا عید فطر مینویسم !

     

    امممم اولین روز ماه رمضون اونقدرا هم که فکرشو میکردم سخت نبود ، یعنی تشنه ام نشد ، فقط ساعت نهار یه کمی حالت غش بهم دست داد ... افطار هم که انقدر عینهو قحطی زده ها هول هولکی خوردم کل بدنم خیس عرق شده بود ! والا از اونجا که ما شب سحری میخوریم ، دوباره شب افطار میکنیم دیگه ایم مخ در حال هنگ دائم میباشد و یادمون میره برا خودمون هم دعا کنیم ... امسال التماس دعا و محتاجیم به دعا و از اینا نداریم ... هرکی اگه یادش موند برا خودش دعا کنه !

    آخی یادتونه مدرسه میرفتیم زبونمون رو بهم نشون میدادیم که یعنی من روزه ام ؟ بسی مونگل بودیما !

    از اونجا که معمولا" کارت ورودم تو اداره تو لحظه های آخر زده میشه برا همین همش آخرین جای پارک نصیبم میشه ، اما دیروز درست جلو در اداره پارک کردم ... نه اینکه سحر خیز شده باشما ... فقط یه ساعت زودتر رفته بودم !

    شب داریم با خواهر کوچیکه میریم خونه وکرمکمان گرفته است که از همه ی آهنگ ها چهار ثانیه اولش رو گوش کنیم و نتیجه هم که معلومه ! در طول یک ساعتی که طی طریق میکردیم نه من تونستم شهرام شب پره گوش کنم ، نه اون ساسی مانکن و تتلو و اینا ... از اونجا هم که کلا" مرض داریم با اینکه آهنگ ساربان نامجو رو هردو دوست داشتم هم نشد که بشه گوش بدیم !

    بعد تو خیابون دستاشو گذاشته کنار شیشه و تا گردن از پنجره اومده بیرون و هی کلشو میچرخونه به چپ و راست ... بعد چند دقیقه کله شو اورده تو و با یکی از اون لبخندای گشاد میگه : میگم این سگا چه کیفی میکنن  وقتی سرشونو از ماشین میارن بیرونا !!!!! البته یه جاهایی صدای پارس هم به گوشمان خورد!!!! لازمه بگم خواهر کوچیکه خیلی هم تحصیل کرده است و دانشجوی مملکته اسلامیه ها ! خدایا شفای عاجل بفرما ... آمیــــــــــن!

    دیشب آخرین نفر خودم زحمت کشیدم و در شرکتو قفل کردم ... بعد نمیدونم چرا امروز همه ی بچه ها تا ساعت نه و نیم تو کوچه مونده بودن و آخرشم جوشکار اومده قفل و درو شیکونده تا بچه ها بتونن برن تو ! کلی هم تو کوچه بهشون خوش گذشته هااا فقط نمیدونم چرا هی تو چت برام خط و نشون میکشن .

    امروز شنیدم برای راهپیمایی روز قدس قراره همه برن ... میترسم باز ...

    راستی لنگ دراز هم برگشته ... روحیه اشو یه جورایی پوکونده بودن اون تو !

    نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 12:55 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []