دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

خب شایدم قسمت این بود که بعد از سالها انتظار دومادی آقای کروکدیل رو نبینیم ! چهار شنبه تصمیم داشتم شب برم خونه سیمین جونمیناااااا اما هرچی میزنگیدم هیشکی خونه نبود ! ساعت 8 شب سر کار دوم بودم که مامان گفت حالا یه روز دیگه برو ، امشب بیا خونه . بابا بزرگ رفته کما . دیگه منم با آی کیوی فندقیم فهمیدم این یهنی چی !

بابا بزرگ یک سالی بود که بدجور مریض بود و چون به قول خودمون راحت شد و بیشتر عذاب نکشید اونقدر ها هم ناراحت نبودند.

شب که رسیدم خونه، بابا رفته بود خونه ی بابا بزرگ اینا تا مقدمات مراسم فردارو آماده کنه ! منم که شکر خدا اصلن یه لباس مشکی نداشتم ، عینهو بدبختا نشستم جلوی تلویزیون و فشن خواهر کوچیکه رو با لباسای مشکی دیدیدم!

حالا هی به خودم فوش میدادم که من چرا گریه ام نمیاد ؟ من چرا قیافه ام مثل پدربزرگ از دست داده ها نیست ؟ همینطوری که خودمو شرمنده میکردم ، ییهو یادم افتاد ای وااااااای ما که فردا عروسی دعوت بودیم ! چرا بابا بزرگ یه روز دیر تر نمرد ؟دیگه قیافه ام رسما" ماتم شد ...

صبح پنج شنبه رفتیم خونه بابابزرگ اینا ، دیدم همه یه دستمال گرفتن دستشون و دماغا قرمز کز کردن یه گوشه ، آی وجدان درد گرفتم که چرا این اشک من که همیشه دم مشکم بود نمیاد ؟؟ حالا خاک تو سرت اشکت نمیاد ، دیگه چرا  قیافه مردمو میبینی هی خندت میگیره ؟!

خولاصه با کلی شرمندگی این مرض و نقص اشک رو به دختر عمه و عروس عمه گفتم ... نامردا هم هی ادا در میاوردند و این کش نیش من هی در میرفت ! تو دلم گفتم خدا جونم ، ما در حسرت کمی اشک چشم در راهیم و هی صلوات میفرستادم آبروم نره .

تو اتوبوس که نشستیم زود عینک آفتابیمو زدم و سرمو تکیه دادم که یه کمی بخوابم تا برای مراسم کوزت شدن آماده بشم ! حالا همش حواسم به این خواهر کوچیکه اس که سیم هدفون MP3 از زیر شالش نزنه بیرون! دو تا خواهر خوب به هم میاییم !  ییهو  دیدم یکی داره تو گوشم میگه ببخشید این اتوبوس به مقصد نمک آبرود میره ؟ برگشتم میبینم عروس فامیل که تا نیم ساعت پیش با قیافه ماتم داشت پذیرایی میکردو من با دیدن اون وجدان درد میگرفتم ، دستمال رو گذاشته جلو دهنش و دو ردیف نوه های عزیر از خنده رفتن رو ویبره !

دیگه از مراسم بهشت زهرا نمیگم چون خیلی بد بود و فقط خوشحال بودم که گریم گرفته و الان میتونم نقش یک نوه نمونه رو بازی کنم ! بعد از مراسمم هم تا میدیدم چشمها منو زیر نظر دارن یاد عروسی از دست رفته شب میافتادم و یه چند دقیقه ای پلک نمیزدم تا اشکم در میومد ... ببین آدمو به چه کارها که مجبور نمیکنن !!!! خولاصه از اونجا که من کلی سیاست دارم ، همه فهمیده بودن که این اشک تمساح از کجا میاد و  نمیدونم چرا تا بغض میکردم عمه ام خندش میگرفت و  صورتشو میپوشوند !

 سه روز تمام شصت تا زن یا اشک میریختند ، یا با روضه هایی که خودشون میخوندند آه جانسوز میکشیدند  و هر جاشم که کم میاوردند مثل پاندول ساعت چپ و راست میشدند ...

برای شام شیش تا مونگل در حال شمارش اعضای ثابت و مهمان بودیم که درست وقت شام عده کثیری شرفیاب شدند ! خیلی غصه خوردم ، مخصوصا" من که نهار هم نخورده بودم ! یه کمی بیشتر هم غصه خوردیم چون ظرف های شام زیادتر میشد و دیگه کلی غصه خوردیم وقتی فهمیدیم سفره شام هم باید دو تا بندازیم ، خانومها طبقه بالا و آقایون طبقه پایین ...من نمیفهمم دیگه الان دانشگاه های اسلامی هم قاطی شده دیگه چرا مراسم ختمو زنانه-مردانه کردند و سه طبقه پلّه رو دقیقه ای شونصد بار باید میرفتیم بالا و پایین !  

روز سوم مراسم تو مسجد بود و  دلم خوش بود کارگر هست و یه کمی میشینیم و به غزاداریمون میرسیم ! خب کارگر هم بود اما جامون عوض شده بود و  اوشون دستور میفرمودندو واسه خودشون قاطی مهمونا نشسته بودند !

 اولش راحت بودا  اما یه کمی که مهمونا زیادتر شدند دیگه قاط زده بودیم چون یادمون میرفت کی کجا نشسته تا ازشون پذیرایی کنیم ! برای ماست مالی کردن این افتضاح مجبور شدیم چند سری از اول از همه پذیرایی کنیم که کسی جا نمونه ! مامان هم که به عنوان فرمانده تو ردیف درجه یکا نشسته بود و تا یه اشاره چشم و ابرو میومد ماها میرفتیم تو دیوار !

 اگه شنبه دیدید یه وانت که پشتش پر گل های ختمه و دارن از همون بالا به اصرار به ملت خیرات میدند اونا نوه های گل بابا بزرگ مرحوم بودند که نظر کرده بودند( خودم بلتم نذر اینطوری هم داریم ، این از اون نظر ها بود ) فقط به بانوان خیرات بدن و معتقدند همیشه حق با ضعیفه اس !

 بعد از مسجد مثل سوسکی که با دمپایی زده باشن تو سرش دمر افتاده بودیم تو اتاق و  از خستگی حس غرغر کردنم نداشتیم !

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 1:35 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []