دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

 

۱. حالم گرفته بود. نپرسید خودمم نمیدونم ...

دوراهی هایی که خودشونو به رخم میکشیدن و ترس ها و جاهای خالی ... انگاری ییهو اومده باشن بالا.

اما بعضی وقتا یه روزی ،  یه جایی یه چیزی میخونی که خلقت و میاره سر جاش.

و إذ قال ربک للملائکة إنی جاعل فی الأرض خلیفة، قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک، قال إنی أعلم ما لا تعلمون» ( سوره بقره / آیه 30)

و حالا من به پای این درد، صبر میکنم تا تو سرت پیش تمام ملائکه ای که بر خلقت انسان خرده می گرفتند، بلند باشد...

۲. برای جوجه و قلب بزرگش دعا کنید. خرجی هم نداره.

باباش میگه :

جوجه یک رگ باز در کنار آئورت دارد که باید بسته شود. در این هم تردیدی نیست و نهایتا تا 40 روز دیگر این اتفاق باید بی افتد... اما مشکل آن است که برخی معتقدند این رگ را باید با جراحی قلب باز مسدود کرد، برخی دیگر هم می گویند به آنژیو قابل درمان است (من و مهربان ( مادر  این کوچولو)به نظر گروه دوم بیشتر باور داریم)... از سمت دیگر هم، برخی قائل به فوریت در عمل هستند، برخی دیگر هم همان نظر تا 50 روز دیگر را دارند... خودم هم اصرار دارم که شبهای قدر را سپری کنیم و بعد اقدام کنند...

در میان ما... تنها کسی که روحیه اش همانی است که بود... خود جوجه است... شیطان و خندان... کاش خودش زبان داشت ... دلم به بی زبانی اش میسوزد...

۳. زیاد پیش میاد که به این فکر کنم که چه خوب بود که اینجا ایران نبود و و اگرم بود این همه اتیکت دم دست ملت نبود تا به پیشونیت بچسبونن و تو میتونستی به جای اینکه زورچپون شی تو چاردیواری فرهنگ و مردم چی میگن و... خودت باشی. بدون هیچ نقابی و اونوقت مبتونستم دیروز سر یکی از کلاسای اداره برم به اون استاد گامبالو بگم که من خیلی دوسش دارم و کیف میکنم از مدل درس دادنش . مخصوصا" که جلسه اول گفت همه تو امتحان هفده رو میگیریم و سوال ها رو با جواب بهمون میده و این میتونست یه دلیل محکم باشه برا چلوندنش !

۴. تازگیا غر نمیزنم ،  چون حتما" بعدش مامان اینا میگن واسه اینه که ایمانم نم کشیده و بدبختی اینجاست که فکر میکنم راست میگن.

۵. هیچ چیز به اندازه ی بوی عطر و ادکلن آدما تو صبح نمیتونه منو سرحال بیاره .

۶. روزها تند تند میگذرن و این منو میترسونه.

۷. بعضی وقتا زیاد میترسم ... اون موقع هست که وقتی همه خوابن میرم تو اتاق مامان – بابا و خواهر کوچیکه و چند دقیقه ای با دقت نگاشون میکنم تا مطمئن شم دارن نفس میکشن ... مثل دیشب که بابا زود خوابید ، و من چقدر خوشحال بودم که بابا داره خروپف میکنه.

یه جورایی دارم آرشیو وبلاگ این دلقک رو شخم میزنم ... تنها تعریفی که الان میشه ازش داشت اینه که خوب مینویسه و قابل اعتماد.

یه موقع ای که شاید دپ زده بود یه چیزی نوشت که انقدر تو فکرم حک شد که با دوتا سرچ تونستم از تو گوگل پیداش کنم.

زندگی به من یاد می دهد ٬ کما اینکه تا الان هم خیلی چزها یاد داده ٬ یاد داده چطور بترسم ٬ چطور از این اینده کوفتی بترسم ٬ یاد خواهد داد که چطور مثل بدبخت ها به دیوار بچسبم ٬ یاد خواهد داد که چطور به پای کسی بیفتم و کمی محبت گدائی کنم ٬ یاد می دهد که التماس کنم ٬ التماس کنم که قبولم داشته باشند ٬ مجبورم می کند مثل همه با جنس مخالف رفتار کنم ٬ با چاق ها یا لاغرها ٬ جوان ها ٬ زشت ها یا زیبا ها ٬ با همه شان ٬ التماس برای کمی ترحم ٬ التماس برای چند دقیقه ٬ چند دقیقه ...یا شاید فقط یک لحظه ٬ یک لبخند ...

 گاهی به خودم می گویم هنوز خیلی مانده ٬ اتفاقات خوب در راهند ٬ آدمهای جدید ٬ کمی پول ٬ خنده ها ٬ و چند تا بحث بی سر و ته که بتوانی در آنها ثابت کنی حق با تو است . و چند تا چیز دیگر که اکنون یادم نیست .

حس و حال این روز های من است ، شاید.

۸. یادتون میمونه برا منم دعا کنین؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 2:12 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []