چند روز قبل از رفتن هم خبر ِ نی نی گولو رو به جاری جان دادم که یه وقت هیجانی نشه و قول گرفتم پیش خودمون بمونه تا اون روز که خودمون بیایم.
ما چهار شنبه رفتیم و مامان، بابا و خواهر کوچیکه هم پنج شنبه صبح اومدند که هم تو جشن ما شریک باشن و هم خانواده پرتقالی رو ببینند.
ظهر پنج شنبه، پنج + 1 تایی
رفتیم یه جایی بیرون شهر و دیزی خوردیم باقلواااا .... داشتم میترکیدم ولی از بس بخاطر ویارهام گرسنگی کشیده بودم عینهو ایام الله رمضان خیمه زده بودم رو سفره و رضایت نمیدادم که بریم :))
بعدش هم مامان اینا رفتند هتلی که از قبل رزرو کرده بودند و نتیجه پرخوردی من هم این شد که به زور شربت آبلیمو و شک های خواهر پرتقالی که احتمال بارداری برام میداد! کمی خوابیدم که حالم جا بیاد :)))
تقریبا" از صبح همه مشغول تهیه غذا و دسر و پذیرایی ِ شب بودند ... مهربون ها انقدر با لطف و محبت برای شام تدارک میدیدند که من کلی خجالت کشیدم و هی هم نق میزدم که خب این شیرینی تموم شدن درس پرتقالیه بریم بیرون شام مهمونِ ما، ولی امان از دست ِ این مامان ها! فکر میکنند اگر مهمونشون رو تو رستوران دعوت کنند یعنی خیلی احترام نگذاشتند، مامان خودمم همینطوریه هاااا! پدر خودشون و مارو درمیارن از بس که هی مته به خشخاش میزارن.
تمام مدت بابت احترامی که برای من و خانواده ام قائل بودند که این همه با عشق خودشون رو به زحمت انداخته بودند ازشون تشکر میکردم و خدارو شکر.
شب دوتایی رفتیم یه کیک خوشمزه خریدیم و روش هم نوشتم: بابا پرتقالی تولدت مبارک.
مامان اینا که اومدند بعد سفره شام رنگارنگی که چیدند ... رفتم کیک رو آوردم و به جاری جان علامت دادم که فیلمبرداری کنه ...
حالا هی میگه: فنجون حالا نمیشه دو سه ماه دیرتر اعلام کنی، حیفه آخه! من تنهایی مرکز توجه بودم الان توجهات نصف میشه :))) بهش میگم دیگه تموم شد از امشب من میشینم روی اون مبل بالای خونه، تو هی میری برام شربت و ویارونه میاری!
کیک رو گذاشتم روی میز و همینطوری که پرتقالی رو میبوسیدم تو گوشش گفتم، تا چند دقیقه دیگه دوباره من میشم مرکز توجه ، یوهاهاهاها :))) 
حالا ملت ِ دانشگاه رفته همینطوری که دارن دست میزنن و تبریک میگن، متن ِ روی ِ کیک رو خوندن: بابا! پرتقالی تولدت مبارک!
بعد چند لحظه هنگ کردن و همدیگه رو نگاه کردن و تو چشمای ما زل زدن و یهو شهر بهم ریخت و صدای دست و خوشحالیها رفت بالا ...
مامان ِ پرتقالی بدو رفت برامون اسپند دود کرد و همه کلی بهم تبریک گفتند و خب اون وسطاهم یه کوچولو به پرتقالی توجه کردند :)))
شدت هیجان به حدی بود که مامان و پرتقال فروش گریه اشون گرفته بود
خب جمعیتمون هم زیاد بود و حسابی خوش میگذشت ... مخصوصا" به من :))) به اینصورت که مثل صاحب مجلسا وایستاده بودم کنار کیک، پرتقالی ها صففففففففف کشیده بودن برای ماچ و بغل و تبریک 


دیگه روز جمعه هم بعد صبحانه کم کم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و یه قابلمه هم کشک بادمجون از شام دیشب زدیم زیر بغلمون و سرجاده با بابا اینا قرار گذاشتیم برگشتیم تهران.
جاری جان هم خیلی قاچاقی رفت از کمد ِ مخفی جات برام چیپس و پفک آورد و چپوند تو کیفم :))
*
تو سونوگرافی غربالگری بهم گفتند جنسیت نی نی گولو پسره ، اما چون امید داشتم که اون بند ِ ناف باشه :))) صبر کردم تا غربالگری دوم رو هم انجام بدم و بعد خبررسانی کنم.
سونوگرافی آخر رو جایی انتخاب کردم که بتونم همراه ببرم وبا پرتقال فروش رفتم ... قیافه ی پرتقالی از دیدن مانیتور،شنیدن صدای قلب برای اولین بار و توجه به جزئیاتی که دکتر نشون میداد خیلی دیدنی بود .... یه جا دوتا بیضی کوچولو نشون داد و گفت این: کف پاهاشه
بعد یه تصویر خیلی واضح از یک دست مشت شده
بعد این دماغشه ، این ستون فقراتشه و ....
خیلی تجربه خوبی بود ... پرتقالی میگفت: من اون لحظه به هیچی فکر نمیکردم و اصلا" مشکلات و دردسرهاش برام مهم نبود
دکتر گفت جفت ام پایینه و بهتره مسافرت نرم و فعالیت زیاد نداشته باشم، بعد من گفتم: به جز فردا که دارم میرم کیش دیگه ؟ :)))
فرداش هم به مناسبت تولد مامان جان رفتیم کیش و ما هم به مناسبت اومدن نی نی گولو مهمون بابا شدیم و حسابی خوش گذشت .... سفر بی نظیری بود ... برای اولین بار تکون خوردن نی نی رو روز تولد مامان احساس کردم ، اولش فکر کردم ویبره ی موبایلمه و بعد که یادم اومد مانتوم اصلا جیب نداره قیافه ام این شکلی شد :


دومین بار هم وقتی بود که تو کیش داشتیم برای برنامه ی شب رای گیری میکردیم، که نی نی گولو هم با تکون خوردن یه رای داد 
به خانواده پرتقالی جنسیت نی نی رو اعلام کردیم و کمی هم برای نی نی گولو و نی نی جاری جان که هنوز هیچ کدوم اسم ندارن خرید کردیم ...
رفتیم یه پستونک خریدیم که مخصوص دارو بود ، پرتقالی خیلی جدی میگه: پس دماغ بچه برای چیه؟؟ دماغش رو میگیری... نفسش بند میاد دهنش رو که باز کرد دارو رو میریزیم تو حلقش 
*
برای بیست و هشت صفر رفتیم پیش خانواده پرتقال فروش که به نذری حلیم هم برسیم ... اولندش که خیلی مشکوک وار!! دیگ حلیم جا کم آورد و شد دو تا دیگ بزرگ ... (امان از دست این مامان ها!)
به پرتقالی میگم بعد اینکه نی نی گولو سر و کله اش پیدا شده این ششمین سفریه که میرم و تاحالا چهار تا مقصد بردیمش ... اونوقت چرا جاری جان یه سر نمیاد پیش ِ ما که بریم دوتایی خرید کنیم!
میگه: ببینم میتونی این بچه رو هم جهانگرد بار بیاری منو بیچاره کنی یا نه! بعدشم این آخرین سفریه که میریم، مگه دکتر نگفت جفت ات پایینه و باید استراحت کنی؟!
دیگه صداشو در نیاوردم که از حالا دارم برای تعطیلات دیماه نقشه میکشم.
*
اونوقت آقا رفته از تو اینترنت یه متن پیدا کرده که بابا ها هم بعد از بدنیا اومدن بچه اشون دچار افسردگی پس از زایمان میشن .... بعد برام نوشته: به نظرم من از الان افسردگی گرفتم ،باید برم سفر ... مواظب پسرم باش!
