دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

سلام! برگشتم سر خونه اول

خوب شد عقل کردم و وبلاگ بلاگفا رو حذف نکردم...

اینترنت وصل شد و گویا بلاگ اسکای غیب شده و ده سال خاطره ام هم پریده! اول فکر کردم فقط برای من اینطور شده و زبون درازم کار دستم داده ولی دیدم هیچ کدوم از وبلاگهایی که میخوندم باز نمیشه و دروغ چرا یکم خوشحال شدم که در این از دست دادنها، تنها نیستم.

دوران جنگ یه مدت رفتیم دیار پرتقالی و بعد از رفت و آمدهای اجباری به تهران ، قندون رو از اونجا برداشتیم و رفتیم لاهیجان و تقریبا یکماه اونجا بودیم ، گاهی دوتایی ... گاهی مامان و بابا هم پیشمون بودن و گاهی هم پرتقالی بهمون ملحق میشد.

همه با مامان پرتقالی تفاوت دیدگاه داشتیم ، تک افتاده بود و این شکاف خیلی به چشم میومد ... از دیار پرتقالی که رفتیم لاهیجان، دیگران دیگه سکوت نکردن و این برای مادر خیلی سنگین بود که تک افتاده جلوی کل خانواده، انتظار داشت حداقل بچه هاش مثل خودش فکر کنن ... نتیجه؟ خونه ای که همیشه پر رفت و آمد و شلوغ بود، خالی شده بود ... بعد یکی دو هفته اخبارش به گوشمون رسید. اواخر اردیبهشت که رفتیم، مادر کمی تعدیل شده بود و آرامش برقرار بود.

لاهیجان نبض زندگی داشت ... از معاشرت با سبزی فروش ، گل فروش و مغازه دارها لذت میبردم و البته که هربار که پیاده میرفتم مرکز شهر، جهت هارو گم میکردم و باید میرفتم میدون اصلی تا بتونم برگردم خونه:))

تقریبا هر روز با قندون و یا اگر بابا بود پیاده روی های طولانی میرفتیم و قندون تا ده کلیومتر هم همراهی میکرد. میرفتیم از بستنی صدرا بستنی میخریدیم و گند میزدم به پیاده روی های چند ساعته:))

یه هفته که دوتایی تنها بودیم قندون ویروس گوارشی گرفت و من پوستم کنده شد ... بچه بالا میاورد و میترسید، شستن فرش تو فسقل جای حموم، خیلی سخت بود و زورم نمیرسید فرش رو تکون بدم ... این وسط هم آب قطع میشد... بردمش درمانگاه که گفتن باید نوبت بگیرم و اولین نوبتشون برای دو روز بعده! بهم آدرس یه درمانگاه نزدیک رو دادن ... تا رفتیم تو قندون با صدای بلند گفت مامان زده رعایت حجاب الزامی است! :)) رفتم تو دیدم اوه! دوتا خانم چادری با لباس سبز مسئول پذیرش هستن! همینطور که اطرافو نگاه میکردم پرسیدم تو ساختمونتون نیرو هست؟ من با بچه ام از تهران نیومدم که سپر انسانی شماها شم ... اگه نیرو اینجا دارین بگو برم یه جای دیگه، گفت نه خانم این فرم کاری ما هست ... مطب پزشک ها هم تو زیرزمینه! به جوری خوف کردم که خودش اومد بیرون و آدرس یه درمانگاه دیگه رو داد و من و قندون با دو از اونجا دور شدیم. رفتیم دکتر و اونم کلی دارو نوشت، به داروخانه گفتم اسم داروهارو‌بگو که اگر خونه داشتم نخرم ... دیدم با اینکه گفته بود ویروسه ولی کلی آنتی بیوتیک داده! ... اونایی که بنظرم لازم بود رو گرفتم و روز بعد دکتر نوزادی قندون آنلاین ویزیت کرد و گفت اصلا آنتی بیوتیک لازم نبوده و با سه تا دارو، قندون سریع خوب شد.

شیفت بندی شده بودیم و میرفتم یکی از نمایندگی های لاهیجان و چرخ مملکت رو میچرخوندم ... از پنجره مردم رو نگاه میکردم که اکثرا گروهی یا با پت هاشون پیاده روی میکردن، خوش رو و سرزنده باهم معاشرت میکردن و ریتم زندگی بر مدار بود ... از شادی همکارها شاد میشدم و گرچه وقتی تند حرف میزدن متوجه حرف هاشون نمیشدم ولی خنده هاشون، مسری بود :)

یه روز یه خانم اومد داخل و با شرمندگی عذرخواهی کرد که آخرتایم اومده، ساعتو نگاه کردم و گفتم هنوز یکساعت مونده تا آخر وقت ... بعد مقایسه کردم با تهران، که چقدر برخوردها متفاوته! ... کیفیت تایم تو شهرهای کوچک یه جور دیگه اس! اول ها تعجب میکردم که چه با حوصله جواب ارباب و رجوع رو میدن، بنظرم رسید درسته حجم کارشون کم هست ولی فرهنگ ارتباط با مشتری بالاتر از تهرانه.

یه روز هم تو‌دیار پرتقالی رفتم سرکار، ظهر که خواهر پرتقالی اومد دنبالم گفت همش برات آیت الکرسی میخوندیم چون سر میدون یه ساختمون هست که خطرناکه ولی نگفتیم که نترسی.

یه بارهم که تهران بودم، رفتم به ساختمونی که برای ما آواره ها،در نظر گرفته بودن ... بعد فهمیدم اونجا جزو مناطق پرخطر هست که چندبار اخطار تخلیه گرفته :)) سری بعد به خیال خودم رفتم یه جا که امن تر بود ... همکارها تعجب کرده بودن که چرا رفتم اونجا! گفتم چون اینجا نزدیکه و از نظر موقعیت ساختمون، ریسکش پایینه، یهو همکارم زد زیر خنده و گفت رفتارت مثل شخصیت اصلی فیلم لیلی با من است، شده! فهمیدم این ساختمون وابسته به جاییه که تپ و تپ بهشون حمله میشه و من نمیدونستم :))) نشون به اون نشون که وقتی سرکار بودم یهو دیدم تمام شیشه ها میلرزه و نمیفهمیدم طبقات بالا رو زدن یاچی که همه از ساختمون خارج شدیم و دیدم جنگنده ها از رو سرمون رد شدن و یه ساختمون انتهای خیابون رو زدن! پاهام میلرزید ... زنگ زدم مدیرم که این اتفاق افتاده و من اشتباهی اومدم اینجا ، پرسید ساختمون شما که آسیب ندیده؟ گفتم نه، نزدیک اینجا رو زدن ... گفت اگر ساختمون شما رو زدن، میتونی بری خونه! احتمالا منظورش خونه ی آخرت بود:))

تو ایام جنگ که حسابی بیکار بودیم چندتا کتاب خوندم،

اولیش 1984 که خیلی همزمانی خوندنش با شرایط ایران عجیب بود،

روزهای بی آینه که رسما هدر دادن وقت بود و داستان یه خانومه اس که شوهرش اسیر بوده و از بی عرضگی خانومه حرصم درمیومد

عصیان که داستان یه ارزشی بود که میفهمه مسیرش اشتباهه و جالب بود

جز از کل که به زور تمومش کردم.

هزاران فرسنگ تا آزادی، داستان فرار از کره شمالی ..، از بین چندین کتابی که در این مورد خوندم کماکان روح سرگردان من از همه بهتر بود.

و بعد سالها رفتم مجدد کتاب زندگی در پیش رو را خوندم و بعضی از قسمتها رو تو نوت گوشیم نوشتم:

زندگی در پیش رو‌: مادرهایی که جور زندگیشان را میکشند

آنقدر غمگین بود که حتی نمیشد حس کرد که زشت است.

آنقدر دوستش داشتم که حتی بخشیدمش!

آنها به بچه هایشان نیاز دارند تا دلیلی برای زندگی کردن داشته باشند.

وقتی در اطرافتان کسی نیست که دوستتان بدارد چربی پیدا میشود.

میل چندانی به خوشبختی نداشتم، زندگی را دوست داشتم!

وقتی بچه هستیم برای اینکه کسی باشیم مجبوریم چند نفر بشویم.

هیچ جایم درد نمیکرد و دلیلی برای بدحالی ام نداشتم، درحالیکه تمام چیزهایی را که میتوانستند بدحالم کنند را داشتم.

به او گفتم که مثل همیشه از مومو از همه بزرگتر است چون هرگز به قدر کافی بچه نبوده ام که از گندکاری ها دور باشم.

طوری نگاهم کرد که وقتی بخواهند ناراحتتان کند ، نگاهتان میکنند.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 12:39 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []