دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

نامه شماره ۱+۱۲

عاشق شدن در یک سوت

برایت گفتم زن‌دایی هفدهمین دخترش را زاییده بود اما نگفتم تخت روبه‌رویش در بخش زایمان یک پسر جوان بود! از وقتی که آمدیم زن‌دایی که دیگر زاییدن برایش مثل غذا خوردن یک کار روزانه حساب می‌شد، سر زایمان خیار پوست می‌کند و دهن دایی منوچ می‌گذاشت که بی‌هوا بچه را زایید. اما من شیفته مرد تخت روبه‌رویی شده بودم! زیر چشم‌هایش به اندازه طول نوک انگشتان تا آرنجم گود رفته بود و موهای وزوزی‌اش شبیه کلاه روسی روی سرش را گرفته بود و روی تخت روبه‌روی زن‌دایی خوابیده بود و به من خیره شده بود. به اندازه کافی دیدن یک مرد در بخش زنان و زایمان عجیب بود که من هم خیره‌اش شوم. زن‌دایی که

 بیست دقیقه بعد از زایمانش حرکات کششی تاچی چوان را خیلی عمیق وسط اتاق انجام می‌داد تا بدنش بعد از زایمان نریزد، گفت آمارش را درآورده که پسرک بدبخت یک چیزی زاییده! یعنی یک انگلی چیزی در بدنش گیر کرده بوده و آن‌قدر مانده و دم و دستگاه در شکمش راه انداخته که باید سزارینش می‌کردند و حالا افسردگی پس از زایمان گرفته. قبل از این‌که آن شانزده دختر قبلی دایی منوچ بریزند در بیمارستان و دکترها و بیمارها را درو کنند و ته‌مانده‌ای از شوهر هم برایم نگذارند، کمپوت گیلاس را برداشتم و رفتم کنار تختش.

 لباسش را از روی شکمش کنار زده بود و بخیه‌هایش را هوا می‌داد. کمپوت گیلاس را جلویش گرفتم و یک سوت بلبلی زدم. یعنی یکی از دخترهای دایی منوچ گفته بود به جای آن‌که این‌قدر انرژی صرف مباحث ازدواج کنی با سوت بلبلی خودش می‌فهمد تمایل به شوهر داری! می‌گفت این نشانه‌ای بین پسرهاست، آنها خودشان می‌دانند! نگاهم کرد و بعد از سوتم با صدایی که از ته گلویش توام با یک بغض نهفته‌ای بود، گفت: «با من ازدواج می‌کنی؟»

سوت بلبلی فراتر از یک نخ بود! سیم بُکسل بود! معجزه بود! کمپوت گیلاس را دادم دستش و گفتم: «دهنتو شیرین کن!» چشم‌هایش را قلمبه‌تر کرد و گفت: «دکتر واسه افسردگیم ازدواج تجویز کرده. نمی‌دونستم این‌قدر زود یکی سوت بلبلی می‌زنه! کی ازدواج کنیم؟!»

بعد از ۱٢ تجربه ناکام در ازدواج، مغز و بدنم عادت نداشت یکی این‌قدر سریع بخواهد من را بگیرد و از شدت هیجان شوهر پیدا کردن دندان‌هایم روی هم می‌لرزید! از جایش بلند شد و زیر بخیه‌اش را گرفت که دایی منوچ با یک پاتیل کاچی وارد اتاق شد! با آن پاتیل کاچی آن‌شب زن‌دایی اوردوز می‌کرد! من را که دید کنار تخت شماره ۲ ایستادم، پاتیل کاچی را کوبید روی میز و آمد طرف‌مان. زن‌دایی منوچ دهن‌لق که‌ ای کاش سر زا می‌رفت، داد زد: «منوچ این سوت بلبلی زد، اونم گفت زنم شو!»

دایی منوچ قفل کرد و با شکم گنده‌اش نفس می‌کشید که بعد از پنج دقیقه خیره شدن به ما و خیس شدن چشم‌هایش گفت: «نامرد چرا صبر نکردی دخترای منم بیان بعد ببینی کی قشنگ‌تر سوت میزنه؟!»

دایی منوچ در خانواده ما آخر غیرتی بازی بود، اما خب اوضاع شوهر هم خوب نبود. شوهر آینده‌ام که داشت روی شلوار بیمارستان شلوار دیگری می‌پوشید زیر لب چیزی غر زد که من به انتخاب خودم برای دایی ترجمه کردم می‌گوید «من را با دنیا عوض نمی‌کند!» اما وقتی از اتاق بیرون آمدیم گفت که به دایی گفته «دیگه این زودتر اومد!»

اسمش بهرام بود. رسما قصد ازدواج کرده بود و نقشه‌ای وسط نبود! می‌گفت بعد از یک شکم زاییدن این‌قدر جا افتاده هست که بتواند زن بگیرد، اما احتیاط شرط عقل است. مشاور را گذاشتند برای این وقت‌ها. این‌که آدمی که با یک سوت بلبلی من را انتخاب کرده حالا شرط عقل نصفه نیمه‌اش احتیاط است خنده‌ام می‌انداخت. قرار شد ۱۵ جلسه‌ برویم پیش مشاور تا به قول خودش لایه‌های زیرین ما را در بیاورد تا ببیند به درد هم می‌خوریم یا نه که بعد از جلسه دوم گند لایه‌هایمان درآمد! آقای روانشناس اعلام کردند بهرام مفت هم نمی‌ارزد برای شوهر بودن و حیف من است به پای یک افسرده که لای موهایش پرورش پشه راه انداخته بسوزم و لیاقت‌هایم را لگد‌مال کنم! هرچند من‌ که نمی‌فهمیدم منظورش از لیاقت‌هایم دقیقا چیست، اما مجاب شدم من سرتر هستم و به درد همدیگر نمی‌خوریم. با این تفاوت که من آفتابه جهیزیه‌ام را هم خریده بودم! بهرام رفت روی لایه‌هایش کار کند و دکتر به من پیشنهاد داد تا ۱۵ جلسه دیگر وقت بگیرم برای مبحث حالا چگونه با این جدایی کنار بیایم! اما انگار این ۱۵ جلسه و آقای دکتر قصه‌های بیشتر هم داشتند....!

می‌بوسمت – مادرت

*

شوهر مشاور

نامه شماره ۱۴

پاندول ساعت خانه‌شان را انگار کنده بود گرفته بود جلوی چشمم اینور و آنورش می‌کرد! طبیعتا مثل فیلم‌ها باید چشم‌هایم چپ و راست می‌شد و بعد از ١٠ دقیقه هیپنوتیزم می‌شدم اما من به خودش خیره‌شده بودم! داشتم به این فکر می‌کردم که ریش بزی، از اینهایی که فقط زیر چانه درمی‌آید چقدر در قالتاق نشان دادن مردها نقش بسزایی دارد. مخصوصا اگر مثل دکتر فرداد کت چرم درجه سه شتری رنگ هم بپوشند احساس می‌کنی جز اینکه در سرشان است مال و ارث و ناموست را بالا بکشند کار دیگری در زندگی بلد نیستند! اما همین دکتر از روز اول مشاوره گفت لیاقتم بیشتر از اینهاست که با دیوانه‌هایی مثل بهرام ازدواج کنم. جلسه‌های لیاقت‌یابی‌ داشت زیاد طول می‌کشید. جلسه ۷۵ بود که آن پاندول مسخره را جلویم تکان می‌داد و می‌گفت حالا همه لیاقت‌ها را که پیدا کردیم باید دفنش کنیم تا وارد فاز سوم درمان شویم! این را که گفت دستم را زدم زیر بساط هیپنوتیزمش و از جایم بلند شدم. دکتر قضیه را زیادی پیچیده کرده بود. من فقط یک عدد شوهر می‌خواستم که عصرها از سرکار بیاید خانه، جورابش را گوله کند، نشانه بگیرد توی ماشین لباسشویی و اشتباهی بیفتد توی سینک روی ظرف‌های شسته و دعوایمان شود که زندگی‌ام بوی پوشک بچه و یکنواختی گرفته و چه غلطی کردم شوهر کردم! دقیقا همین حال چه غلطی کردم شوهر کردم را می‌خواستم. همین حال عجیب دست‌نیافتنی از شوهر زده شدن! تا از جایم بلند شدم با پیشانی افتاد روی زمین و صدای خر و پفش بلند شد. انگار کسی به دکتر فرداد یاد نداده بود وقتی آن ماسماسک را نیم ساعت جلوی مشتری تکان می‌دهد خودش باید یک جای دیگر را نگاه کند و در برابر هر چپ و راست شدنی زرتی زودتر از مشتری بیهوش نشود. صورتش روی زمین مالیده شده بود و دهانش باز مانده بود و از دماغ یا دهنش صدای گربه پا به ماه درمی‌آمد! کیفم را برداشتم تا از اتاقش بیرون بروم که با صدای خواب‌آلودش گفت: «وایسا! جلسه بعدی کی میای؟» ریش بزی‌ کم پشتش را که می‌دیدم به دلم می‌افتاد دیگر سر و کله‌ام در مطبش پیدا نشود که روی زمین نشست و شروع کرد به تکان دادن خاک لباس‌هایش و گفت: «نمیشه که نیای عزیزم! حیف نیست نیای با این‌همه مشکل روانی؟» بعضی‌ها روانی صدایم می‌کردند اما من فکر می‌کردم روانی یعنی همان بانمک و اگر دوبار باعث طلاق مامان و بابا شدم تا خانه هیجان بگیرد، نمک ریخته‌ام. دوباره روی صندلی‌ام نشستم. خیز برداشت سمت میزش و ادامه داد: «جلسه بعدی فردا، اما در کافی‌شاپ!» از خوشحالی مثل غنچه ‌شکفتم. کافی‌شاپ یعنی شوهر. یعنی در فرهنگ خانوادگی ما اگر می‌گفتند برویم کافی‌شاپ فردایش می‌رفتیم خرید آینه‌شمعدان. تا این حد جدی! حتی عمه زهره همین‌طوری با شوهرش ازدواج کرد. شوهرش الواط سر کوچه بود و یکبار به عمه تیکه انداخت «خانمی ببرمت کافی‌شاف!» و خب الان با چه فضاحتی شوهر عمه ماست.

دکتر کمی گره کراواتش را شل کرد و زیر چشمی نگاهم کرد. آویزک هیپنوتیزمش را در جیبم گذاشتم و بلند شدم و روبه‌رویش ایستادم و گفتم: ‌«یعنی ازدواج دیگه؟»

چانه‌اش را خاراند و دهنش را کج و کوله کرد.

سرم را جلوتر بردم و دوباره پرسیدم: « ازدواج دیگه؟!»

«به شرط ۱۲۶ جلسه دیگه! اجاره مطب در بیاد بعد!»

آخرین کلمه‌اش بیرون نیامده بود که ماسماسک هیپنوتیزمش را از جیبم بیرون آوردم و جلویش چپ و راست و محض اطمینان بالا و پایین هم می‌کردم که سرش داد کشیدم: «همین الان ازدواج کنیم؟»

عین خرس سنگین شده بود و زیر لب گفت: «آره!»

نیشم تا بناگوش باز شده بود اما یک مشکلی بود. تا آویزک را پایین می‌آوردم یاد درمان و ۱۲۶ جلسه می‌افتاد و زیر بار ازدواج نمی‌رفت. این‌که مجبور بودم کل زندگی آن وسیله را چپ و راست کنم تا شوهر داشته باشم سخت بود مگر این‌که از پشت گوشش به جلوی پیشانی‌اش وصلش می‌کردم که کردم! یعنی تا روز خواستگاری توانستم هیپنوتیزمش را نگه دارم اما روز خواستگاری دکتر تنگش گرفت و خواست برود دستشویی! صدبار بزرگترهایمان گفته‌اند وقت قضای حاجت پایین را نگاه نکنید، دیدن ندارد، اما دکتر فرداد با آن‌همه دک و‌پز ناغافل کله‌اش را پایین گرفت و آویزک هیپنوتیزم از کله‌اش به سیستم فاضلاب پیوست و بعد یک ساعتی فهمیدیم از پنجره دستشویی فرار کرده است. همان شب چشمم دوباره به آن تکه کت کنده شده لای در تاکسی افتاد و فردایش یک مرد معمولی در خانه را زد...

قربانت – مادرت

*

عشق یا آدامس نعنا

 نامه شماره ۱۵

دیگر شوهر نمی‌خواستم. بابا هم برای حفظ آبرویش یک جعبه آدامس نعنایی خریده بود تا بخورم. می‌گفت یک جایی خوانده است، نعنا در خود موادی دارد که تمایل به ازدواج را کمتر می‌کند! راستش را بخواهی نعنا فقط برای این خلق شده که به نفخ بشریت کمک کند و آن یک هفته جز این‌که شبیه لاستیک پنچر شده باشم و هر چه هوا در خودم داشتم، نابود کند کارایی دیگری نداشت. اما انگار می‌خواستم زندگی جدیدی را شروع کنم. بالشتم را از سر تخت گذاشتم ته تخت، جای ادکلن‌ها را عوض کردم و پوست تخمه‌های ته کیفم را خالی کردم و زندگی جدید شروع شد. از میان آشغال‌های ته کیفم تکه‌پارچه‌ای از کت پدرت که لای در تاکسی مانده بود، روی زمین افتاد. داشتم پارچه را وارسی می‌کردم که مامان از ترس شفته شدن برنجش دوید به سمت آشپزخانه و پارچه را از دستم قاپید و دور در قابلمه‌اش پیچید و به همین سرعت تکه کت آقای سیندرلا را تبدیل به دم‌کنی کرد! بیخیالش شدم و یک آدامس نعنایی انداختم بالا که زنگ خانه را زدند.

«درو باز کنید. اومدم کنتور آبو چک کنم!» در را باز کردم. دیدمش. در را بستم و آدامس را تف کردم گوشه حیاط و در را دوباره باز کردم. یک لباس سرهمی آبی رنگ تنش کرده بود و موهای طلایی‌ موج‌دارش را انداخته بود گوشه پیشانی‌اش! باورت می‌شود مامور کنتور آب موهایش طلایی باشد و دماغش قوز نداشته باشد؟! از آنهایی بود که یک نقطه‌ای را نگاه می‌کند که انگار یکی پشت سرت است. وارد حیاط شد و گفت: «کنتور کجاست؟» بدبختی تازه آن‌موقع شروع شد که دیدم چشم‌هایش هم بین آبی و سبز موج می‌زند، اما انگار آدامس نعنایی اثر کرده بود! ناخواسته تمایلی به ازدواج نداشتم! دلم می‌خواست انگشت بیندازم ته حلقم و هر چه اثر از نعنا در دهنم مانده بالا بیاورم. بوی سوختگی برنج مامان داشت به مشامم می‌رسید که مامور آب کاغذهایش را جمع کرد و از خانه بیرون رفت. داشتم لعنت می‌فرستادم به هرچه آدامس نعنایی که وارد خانه شدم و دیدم مامان دارد خودش را کتک می‌زند و بابا جفت پا پریده روی همان تکه کت که حالا دم‌کنی شده بود و سعی می‌کرد با پاهایش دم‌کنی آتش گرفته را خاموش کند! حق داشتم باعث طلاق‌های پی‌درپی‌شان شوم! تصمیم گرفتم به زندگی قبلی‌ام برگردم. بالشتم را دوباره گذاشتم سر تخت، ادکلن‌ها را سرجایش گذاشتم و پوست تخمه‌ها را دوباره برگرداندم در کیفم که نسیم خنکی به صورتم خورد و دوباره دلم شوهر خواست! با عزمی که نمی‌دانستم از کجاست، به حیاط رفتم و کنتور آب را از جا کندم و همانجا زنگ زدم آب و فاضلاب. تلفنم را قطع نکرده بودم که پشت در بود و بی‌مقدمه گفتم: «اِوا باز که شمایید!» چشم‌غره‌ای رفت و زیر لب گفت: «تا ٢ دقیقه پیش سالم بود که.» کنتور آب را انداخت سر جایش و دوباره رفت. هر روز یک گندی به کنتور آب می‌زدم و می‌آمد در خانه و انگار فقط یک پیچ سفت می‌کرد و همه چیز درست می‌شد! نمی‌دانم چرا کسی که کنتور آب را اختراع کرده آن‌قدر سرش وقت نگذاشته که یک پیچیدگی‌هایی داشته باشد که تعمیرکارش حداقل یک وعده ناهار میهمان آدم بماند! پس از مدتی فهمیدم از این قرارها ازدواجی پا نمی‌گیرد، مگر به لطف یک قرار کافی‌شاپی! می‌دانی، پیدا کردن کنتور آب کافی‌شاپ و از جا کندنش کار سختی بود، اما عزم من راسخ‌تر بود. پشت میزی منتظرش نشستم و به ساعتم نگاه کردم که نره‌غولی با لباس مامور آب کله‌اش کوبیده‌ شد به زنگولک جلوی در و وارد کافی‌شاپ شد. گوشه دهانم کش آمده بود که این دیگر از کجا آمده است که صدای نره‌غول بلند شد که کدام بی‌همه چیزی این کنتور را کنده است. از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم: «مامور قبلیتون ٢ دقیقه‌ای درستش می‌کرد!» کله‌اش هنوز توی کنتور بود که گفت: « اون ترفیع گرفت!» زانوهایم شل شد و روی زمین نشستم. «رئیس آب و فاضلاب یعنی شده؟» بالاخره نره‌غول سرش را بیرون آورد و با آستینش عرقش را پاک کرد و گفت: «نه، فرار مغزا کرد. خواستنش. الان کنتور آب ملکه انگلیسو چک می‌کنه.» مادرت در آن برهه زمانی شانس نداشت! تا خانه گریه کرده بودم و دماغم تا چانه‌ام آویزان شده بود که دم در، تکه کت پدرت را که دورش توردوزی شده بود، با یک گل پارچه‌ای نصب شده رویش روی در خانه دیدم! اما فهمیدم مردی هر روز در انتظارم است...

فعلا – مادرت

*

شوهر گویا!

نامه شماره ۱۶

«از تماس شما خرسند‌‌یم. شما با سامانه ارتباط مرد‌‌م با شهرد‌‌اری تهران تماس گرفته‌اید‌‌. د‌‌ر صورت ارتباط با مد‌‌یریت عد‌‌د‌‌ ۱، انتقاد‌‌ات و پیشنهاد‌‌ات عد‌‌‌د‌‌ ۲، امور عوارض عد‌‌د‌‌ ۳، گزارش شهری عد‌‌د‌‌ ۴ و نیز ارتباط با اپراتور د‌‌کمه ستاره را فشار د‌‌هید‌‌. با تشکر از تماس شما.»

تا آن روز هیچ‌کس نبود‌‌ که از تماس من با خود‌‌ش خرسند‌‌ شود‌‌! یکجوری گفت خرسند‌‌یم که د‌‌فعه اول گوشی را قطع کرد‌‌م. اینها همیشه زن‌هایی بود‌‌ند‌‌ که «ش‌»هایشان می‌زد‌‌. این د‌‌یگر از کجا پید‌‌ایش شد‌‌ه بود‌‌! از پشت تلفن هم می‌شد‌‌ فهمید‌‌ که موهایش را فرق کج شانه کرد‌‌ه و آستین‌های پیراهن مرد‌‌انه‌اش را تا زد‌‌ه و وقتی می‌گوید‌‌ خرسند‌‌یم ابروی چپش را بالا می‌اند‌‌ازد‌‌ و د‌‌ند‌‌ان نیشش برق می‌زند‌‌. شهرد‌‌اری نیمه شب آمد‌‌ه بود‌‌ و د‌‌وباره جلوی خانه‌ د‌‌ایی منوچ که خانه روبرویی ما بود‌‌ یک برآمد‌‌ی د‌‌ست‌اند‌‌از ساخته بود‌‌. هر بار هم زنگ می‌زد‌‌یم د‌‌لیلش را می‌پرسید‌‌یم می‌گفت به خاطر مهد‌‌کود‌‌ک روبرویی‌تان است و هر بار هم د‌‌ایی منوچ باید‌‌ شناسنامه‌اش را بلند‌‌ می‌کرد‌‌ می‌برد‌‌ شهرد‌‌اری که ثابت کند‌‌ خانه‌اش مهد‌‌کود‌‌ک نیست و آنها بچه‌های ناخواسته خود‌‌ش هستند‌‌ که سرعت تولید‌‌شان از باکتری هم بیشتر است. این‌بار هم قرار بود‌‌ من زنگ بزنم و شکایت کنم بیایند‌‌ که تلفن را برد‌‌اشت. «از تماس شما خرسند‌‌یم!..» یاد‌‌م است هیچ‌وقت این را نمی‌گفتند‌‌. تلفن را از جا د‌‌رآورد‌‌م و به آشپزخانه برد‌‌م تا مامان را هم مطمئن کنم یک مرد‌‌ این‌چنین منتظر تماس‌های من است. جلوی گاز ایستاد‌‌ه بود‌‌ و طوطی‌اش را روی شانه‌اش گذاشته بود‌‌. کنارش ایستاد‌‌م و د‌‌وباره تلفن شهرد‌‌اری را گرفتم و گوشی را گذاشتم بغل گوش مامان و اشاره د‌‌اد‌‌م خوب گوش کند‌‌. د‌‌اشت غذایش را هم می‌زد‌‌ و طوطی‌اش موهایش را می‌جوید‌‌. گوشش را چسباند‌‌ه بود‌‌ به تلفن و د‌‌اشتم فکر می‌کرد‌‌م چند‌‌ وقتی هست از بابا طلاق نگرفته تا سر حضانتم عزیز خانه شوم که گوشش را از گوشی تلفن کنار کشید‌‌ و گفت: «که چی؟»

عجیب بود‌‌ پرند‌‌ه تربیت می‌کرد‌‌ اما امر به این بد‌‌یهی را نمی‌گرفت. تلفن را قطع کرد‌‌م و گفتم «صد‌‌اشو می‌شنوی؟ شوقی که د‌‌اره؟‌ خرسند‌‌ه!»

مامان سرتاپایم را نگاه کرد‌‌ و طوطی‌اش را بلند‌‌ کرد‌‌ و گذاشت روی شانه‌ام و گفت: «نچ، نمیگه خرسند‌‌یم! میگه با سامانه تماس گرفتید‌‌. برو د‌‌یوونه!» د‌‌یگر مطمئن شد‌‌ه بود‌‌م تلفن گویا به من نظر شخصی د‌‌ارد‌‌. تلفن را روی زن‌د‌‌ایی هم امتحان کرد‌‌م اما به هیچ‌کد‌‌ام نمی‌گفت از تماس شما خرسند‌‌یم!

هر شب تلفن را بر‌می‌د‌‌اشتم تا امتحانش کنم، اما خسته‌ام کرد‌‌ه بود‌‌. تا کجای زند‌‌گیمان قرار بود‌‌ فقط بگوید‌‌ شماره ۲ را بگیر برای پیشنهاد‌‌ات. این‌بار تا آمد‌‌ جمله‌های همیشگی‌اش را بگوید‌‌ شروع کرد‌‌م حرف زد‌‌ن. برایش از سلایقم گفتم و این‌که عاد‌‌ت د‌‌ارم سمت چپ آد‌‌م‌ها راه بروم و اگر خانه‌ مشترکمان چند‌‌ پله بخورد‌‌ برود‌‌ پایین رمانتیک‌تر است ولی او همچنان فقط می‌گفت: «برای ارتباط با اپراتور ستاره را فشار د‌‌هید‌‌!» د‌‌وباره اد‌‌امه می‌د‌‌اد‌‌م د‌‌وست ند‌‌ارم اول زند‌‌گی پای اپراتور را وسط زند‌‌گیمان باز کند‌‌ که تلفن بوق آزاد‌‌ می‌خورد‌‌. لجم گرفت. د‌‌وباره تلفن را گرفتم. «از تماس شما خرسند‌‌یم..» توجهی نکرد‌‌م و گفتم تا به حال ۴ بار باعث طلاق پد‌‌ر و ماد‌‌رم شد‌‌م و اگر با هم ازد‌‌واج کنیم باید‌‌ یک اتاق از خانه‌مان را بد‌‌هیم به بابا چون خوش ند‌‌ارد‌‌ د‌‌خترش با یک مرد‌‌ تنها د‌‌ر خانه بماند‌‌ و ازد‌‌واجمان هم برایش د‌‌لیل قانع‌کنند‌‌ه‌ای نیست.‌ «برای تماس با گزارش شهری عد‌‌د‌‌ ۴، واقعا؟!»

زبانم بند‌‌ آمد‌‌ و گوشی را پرت کرد‌‌م گوشه اتاق. د‌‌وباره گوشی را برد‌‌اشتم و آرام گذاشتم د‌‌ر گوشم و گفتم: «بله؟» تلفن گویا صد‌‌ایش را صاف کرد‌‌ و گفت: «واقعا ۴ بار باعث طلاق مامان بابات شد‌‌ی؟!» من فکر می‌کرد‌‌م یک صد‌‌ای ضبط شد‌‌ه قرار نیست جوابم را د‌‌هد‌‌. موهایم را لای انگشتانم می‌چرخاند‌‌م و گفتم: «شما مگه صد‌‌ای ضبط شد‌‌ه نیستی؟!»بله! ولی شمام گیر د‌‌اد‌‌ی خب!» خود‌‌م را کوباند‌‌م به د‌‌یوار اتاق که به نتیجه رسید‌‌ه‌ام و اد‌‌امه د‌‌اد‌‌م: «اونوقت ازد‌‌واجم می‌کنید‌‌؟»

لحظه‌ای مکث کرد‌‌ و گفت: «با یه صد‌‌ا آخه؟!»

تابه‌حال به این شد‌‌ت د‌‌لم قنچ نرفته بود‌‌! حس و حالی نزد‌‌یک به حالت تهوعی که محتویاتش شیرین باشد‌‌! زد‌‌م زیر خند‌‌ه که تلفن قطع شد‌‌. طوطی مامان کابل را جوید‌‌ه بود‌‌. بعد‌‌ از آن هرچه زنگ می‌زد‌‌م تلفن گویا کسی جوابگو نبود‌‌ تا این‌که بعد‌‌ از یک هفته خانمی با «ش»‌های فاجعه‌اش تلفنم را جواب د‌‌اد‌‌. شما با سامانه ارتباط مرد‌‌م با شهرد‌‌اری تماس گرفته‌اید‌‌» هیچ‌وقت نفهمید‌‌م کجا رفت اما صد‌‌ایش پاک شد‌‌ه بود‌‌. هرچند‌‌ فرد‌‌ای آن روز د‌‌ید‌‌یم یک نفر آن تکه کت پد‌‌رت را از روی د‌‌ر برد‌‌اشته و...

*

نامه شماره ۱۷

استانبول، شهر عشق!

رفته بودیم ماه عسل! خانه ما برعکس بود. یعنی پنجمین طلاق مامان و بابا را که رقم زدم، طبق معمول بابا چمدانش را می‌بست و می‌رفت خانه مادرش و مامان هم می‌رفت توی تراس و چای می‌خورد. دو روز بعد مامان رفت دنبالش و آمدند خانه و حالا داریم می‌رویم ماه عسل. یعنی هربار بعد از هر طلاق و قهرشان منطقشان این است که باید بروند ماه عسل تا زندگی را از نو آغاز کنند!

سیزدهمین ماه عسل هم مثل دوازده‌تای قبل رفتیم ترکیه. ترکیه خوبی‌اش این است تعداد شهروندان ترکیه‌ای ‌اش از ایرانی‌هایش کمتر است و غربتی در کار نیست. اما انگار اهالی ترکیه چیزی به اسم ماه عسل سه نفره سرشان نمی‌شود و هر چه برایشان توضیح می‌دادم اینها پایه‌های زندگی‌شان این‌قدر شل و وارفته هست که یک تشک هم بدهید من در اتاقشان بخوابم فرقی از لحاظ استحکام نمی‌کند. اما صاحب هتل کلید یک اتاق دیگر را داد دستم و گفت: «نایس تو می‌تی یو لیدی.»

آمدم در اتاق را باز کنم که از حال رفتم. «لیدی» را دیگر از کجایش پیدا کرده بود نمی‌دانم، اما فشارم را انداخته بود. تا جایی که یادم است لیدی را به دخترهای زیبای دامن پفی که غروری در چشم‌هایشان موج می‌زند، می‌گفتند، نه من! خودم را به دستگیره در گرفتم تا از روی زمین بلند شوم که دوباره از انتهای راهروی هتل دوید سمتم و داد زد: «اوه لیدی!» دوباره کوبیده شدم زمین. نمی‌فهمیدم این دیگر چه مرضی است که این حجم از احترام این شکلی حالم را بد می‌کرد. یعنی این خارجی‌ها خوب بلد بودند سرت احترام بگذارند که همان فردایش بخواهی در غربت تشکیل زندگی بدهی. کوزی هم با همین مختصات بود. اندام ریزه میزه با موهای قهوه‌ای روشن و سیبیلی که جلای مردانگی خاصی به صورتش بخشیده بود! یک روز آمد و یک چیزهایی گفت که من این شکلی شنیدم «لیدی! ینی بوروم بویروک ایدانا یوروم!» خودم را به دستگیره در گرفته بودم که دوباره از حال نروم و تلاش کردم دهان وا مانده‌ام را ببندم و بگویم «ok».

تا انتهای قضیه را خواندم. خواستگاری به روش ترک‌ها! استانبول پر است از رستوران‌هایی که همه دو نفره درحال خواستگاری و حتی گاهی بزن و بکوب بعدش هستند! ساعت ۵ بود که ما هم توی یکی از آنها بودیم و کوزی یک مشت لغات یوروم بویروم بلغور می‌کرد و من هم با سر تایید می‌کردم که مرد دیگری از میز بغلی، کنار دختری با لباس مختصر زرد رنگی توی چشمم می‌زدند. از میان اشاره‌های کوزی فهمیدم باید برود دستشویی. هنوز کاملا هیکل کوزی وارد در توالت نشده بود که مرد میز بغلی آمد روبه‌رویم نشست و یقه کتش را صاف کرد و خودش را معرفی کرد. تارکان برعکس کوزی موهای طلایی خوش‌حالتی داشت و وقتی حرف می‌زد گوشه دهانش کج می‌شد. احساس می‌کردم وسط یک سریال اصیل ترکی چمباتمه زده‌ام و هر نیم‌ساعت می‌توانم شوهرم را عوض کنم. دخترک زردپوش غیبش زده بود. تارکان لیوان روی میز را پر از آب کرد و به سمتم گرفت و گفت: «لیدی!». غذایم در گلویم افتاد و سرفه‌ای کردم. نگران بودم هر لحظه کوزی از راه برسد و خیانت ما را ببیند که دختر زردپوش و کوزی هرهرکنان و خاک بر سرطور دست در دست هم از کنار میزمان رد شدند. من هم که اصالت فضا روی کمرم سنگینی می‌کرد و داشت جو پاچه‌ام را می‌گرفت، لیوان تارکان را از دستش گرفتم و خنده‌ای تحویلش دادم. اصلا تارکان بهتر هم بود ولی گارسونی که برایم غذا آورد و زیر بشقاب شماره و اسمش را نوشته بود، دوباره حواسم را پرت کرد! نوشته بود «عدنان هستم، عاشق شما». تا به حال این همه عاشق یک جا نداشتم. بین خلوص عشق عدنان و جذابیت تارکان گیر کرده بودم که تارکان از جیبش حلقه‌ای درآورد. سرعت انتخاب زنشان قابل ستایش بود! خواستم با شکم سیر جواب مثبت را بدهم و همان‌طور که به حلقه‌اش خیره شده بودم یک لقمه غذا در دهانم گذاشتم که چیزی مچ پایم را چنگ زد و هیکلش میز را برگرداند. زنی با نوزادی در بغل از زیرش بیرون آمد و یقه تارکان را گرفت! راستش را بخواهی عدنان هم پسر بدی نبود اما حیف که تا آمدم با عدنان بیشتر آشنا شوم بوی سوختگی آمد و دیدیم پشت سرمان کوزی دارد خودسوزی می‌کند! انگار که دختر زردپوش خواهرش از آب درآمده بود! همین شد که تصمیم گرفتم در همان وطنم شوهرم را پیدا کنم تا گندش بیشتر درنیامده. راستی یادت هست که گفتم تکه کت جا مانده از پدرت گم شده بود؟ در نامه برایت می‌گویم باقی ماجرا را. منتظر نامه بمان.

فعلا – مادرت 

خانه وفایی

نامه شماره ۱۸

آدمیزاد اگر قیافه معشوقش را هم از پشت چشمی در خانه ببیند، جرأتش را پیدا می‌کند در را باز نکرده با او به هم بزند. خانم وفایی همسایه روبه‌رویی هم آن‌قدر زندگی‌اش از پشت چشمی می‌گذشت که وقتی خود واقعی‌مان را می‌دید، تشخیص نمی‌داد ما همان دماغ‌گنده‌های شلغم‌شکلی هستیم که هر روز رفت‌وآمدشان را چک می‌کند. آخرین‌بار وقتی‌که در خانه‌شان را زدم تا 3 عدد پیاز بگیرم صدای افتادنش از پشت در آمد. یعنی آن‌قدر همه چیز را از پشت در می‌دید که دیگر وجود یک در بین خودش و بیرون، در حوزه درکش نبود و وقتی به درشان نزدیک می‌شدیم، خیال برش می‌داشت قرار است به خودش حمله‌ور شویم. در را باز کرد و درحالی‌که داشت موهای فرفری دو رنگش را از روی صورتش کنار می‌زد، خمیازه‌ای کشید و گفت: «جونم؟»

داشتم به این فکر می‌کردم وقاحت بی‌احترامی به والدین نیست، وقاحت این است که این زن گنده ادا درمی‌آورد از رختخواب بیرون آمده که گفتم: «۳ تا پیاز دارید؟»

به داخل خانه رفت و اشاره داد همراهش بروم. خانه‌اش ترکیبی از بوی تخم‌مرغ و زیرشلواری یک ماه شسته نشده می‌داد. سعی می‌کردم وسط آت و آشغال‌های خانه مبل را تشخیص بدهم و رویش بنشینم تا پیازها را بیاورد. باورم نمی‌شد. کت قهوه‌ای رنگ پاره شده آشنایی از زیر مبل بیرون زده بود. دستم را زیر مبل بردم تا کت را بیرون بکشم که یک جسم پشمالو افتاد روی گردنم! یک لحظه عرق سردی کردم که چطور آبرومندانه سکته کنم و از حال رفتم. پسر لاغر عینکی که سنجاب پشمالویی در دستش گرفته بود بالای سرم ایستاده بود. سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت: «سنجابم بود! مامانم رفت قند بگیره برات.» از جایم بلند شدم و با انگشتم اشاره دادم سنجابش را عقب بگیرد. عجیب بود که تا آن روز نفهمیده بودم پسری در فاصله نیم‌متری خانه‌مان زندگی می‌کند، آن هم آن‌قدر آدم حسابی. پسری که موهایش را از این طرف سرش به آن طرف شانه کند یعنی کارش درست است. هنوز کت قهوه‌ای که جیبش کنده شده بود را چنگ زده بودم. سنجابش را روی شانه‌اش گذاشت و درحالی‌که دمپایی‌اش را روی زمین می‌کشید گفت: «من امینم. داروسازم. چایی نبات می‌خوری؟»

تکه‌ای نبات روبه‌رویم گرفت تا چایی را بریزد و گفت: « فعلا اینو بذار زیر زبونت. فقط فوتش کن خاکش بره.»کبره روی نبات با وایتکس هم نمی‌رفت اما شک نداشتم این مادر و پسر خودشان را هم با فوت تمیز می‌کردند. قلبم تندتر داشت می‌زد و منتظر بودم حرفی از کت پاره شده بزند که راه افتاد طرف اتاقش. دنبالش راه افتادم.

شعفی که در وجودم بود داشت از حلقم بیرون می‌زد. اتاقش پر بود از شیشه‌های آزمایشگاهی و صدای قل قل آب جوش. کت را جلویش تکانی دادم و گفتم: «واقعا نیاز بود به این مسخره بازیا؟ خب از اولش میومدی خواستگاری!»

لحظه‌ای ایستاد و خیره‌ام شد. چانه‌اش را خاراند و گفت: «از این دارو جدیدام خوردی؟ توهم اشیا می‌ده. یه هفته فکر می‌کردم پادری جلوی در حمومم!»

یک تکه از نبات را زیر دندانم شکاندم و کت را محکم‌تر در دستم گرفتم و گفتم: «میشه با کلمات حاشیه‌ای ازم خواستگاری نکنی؟»

ماسکی روی دهانش گذاشت و نزدیک‌تر شد و گفت: «یادم نمیاد قرص توهم خواستگار ساخته باشم! کی بهت داده؟»

آب گلویم را قورت دادم. فکر می‌کردم داروسازها فقط بلدند محلول ضد قارچ پوستی سر هم کنند و پشت استامینوفن بنویسند هر ۸ ساعت یک عدد! کارش بودار بود. شیشه‌ای را نشانم داد و دارویش را سر کشید. گفت به مادرش این را داده و زن بدبخت توهم می‌زند چشمی در است. دیگر داشتم ناامید می‌شدم که آقای سیندرلا درواقع یک ساقی تحصیلکرده است که خانم وفایی با لیوان آب قند رسید و خیره جفتمان شد و جیغ زد: «وای کت قهوه‌ایه کجا بود؟ بدبخت ۳هفته است داده رفو کنم واسش، دیگه نیمده.» نفس عمیقی کشیدم و یک قدم عقب رفتم که امین رفت روی میز نشست و خودش را گوله کرد و خانم وفایی زد زیر خنده و گفت: «بچه‌ام باز توهم زده قندونه!» یک قدم دیگر عقب‌تر رفتم که خانم وفایی هم رفت روی میز و کنار امین خودش را جمع کرد و زیر لب گفت: «نمی‌دونم چرا حس می‌کنم منم زیر لیوانی‌ام! بیا لیوانتو بذار روم! بیا» قطعا این‌که مادرشوهر آدم نیمی از ‌سال در توهم زیرلیوانی بودن روی میز خشکش بزند، امتیاز کمی نیست اما شوهر فرق داشت. پس فردایش اگر می‌خواست مسواک مردم بشود چه غلطی می‌کردیم؟! یادت باشد کت قهوه‌ای هنوز در آن خانه جا خوش کرده بود که...

تا بعد – مادرت

*

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ ساعت 5:37 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []