دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ
مامان رفته بود از دکتر ژنتیک نامه گرفته بود که  پزشک زنان منو بین مریض ببینه و قربونش برم نزدیک چهار ساعت تو مطب نشسته بود تا من برسم ...

 

مطب توی طرح بود و مجبور شدم با تاکسی برم و برای منی که از راننده تاکسی ها دل خوشی ندارم خیلی سخت بود ... تاکسی رفت که گرفتم یه آقای چاق ِ خوشحااااااال راننده اش بود، یه سلکت فوق ِ شاد گذاشته بود تو ماشین و خیلی نامحسوس شونه هاشو میلرزوند و بی صدا بشکن میزد و کلا" دنیای شادی داشت ... یه لحظه حس ماشین عروس بهم دست داده بود و کلا" نیش همه مسافرا باز بود ، خدا خیرش بده ...  

تا نشستم تو تاکسی گفت: سمفونی چخوفه ؟؟ اصلا" فکر نکردم با منه و جوابی ندادم، بعد دوباره گفت: کتابتو میگم، سمفونی چخوفه؟؟؟
کتابم رو نشون دادم و گفتم نه: سمفونی مردگان، نوشته عباس معروفی ... با اعتماد بنفس هزار گفت: نه خیر مال چخوفه، این ترجمه اشه که دست شماست و به بشکن زدنش ادامه داد .... بعد من هی فکر میکردم چخوف چطوری تونسته داستان درمورد اردبیل بنویسه ؟؟
بعد هی این کش ِ نیش ِ ما در میرفت و سکوت اختیار کردیم!

 

این دکتر زنان که از گفتن نامش معذورم، دکتر خیلی خوبی هست و جراحی اخیر مامان رو هم ایشون انجام داده، بعد درست قبل عمل چهار میلیون زیر میزی گرفته ... تو مدت زمانی که مامان تو مطب منتظر من بود، متوجه شد که از همه زیر میزی نگرفته و احتمالا" معیار به محل سکونت و شغل همسر و خود فرد ربط داره ... عاقو ما این فرم رو طوری پر کردیم که اگه کمی انصاف داشتند حتی ازمون ویزیت هم نمیگرفتن :)))) 

 

خانم دکتر هم بعد معاینه گفت: بخاطر جواب ژنتیک هم من و هم خواهر کوچیکه بایدبیشتر تحت نظر باشیم و هر شیش ماه، سونو گرافی، آزمایش خون و ام آر آی بدیم .... با شنیدن اسم ام آر آی لبخندی خفیف بر لبانمان نقش بست :))))   

توراه برگشت هم سوار یه تاکسی با راننده خانم شدم و داشتم از خوشی میمردم که مسیرش تا دم ماشین من میخوره ! نشستم تو ماشین دیدم اوووف از این سی دی های ناله گذاشته که شبیه روضه هستن ... ( با توجه به ماشین عروسی که باهاش اومده بودم، تفاوت جو ماشین حسابی تو چشمم میزد:))))  هی میخواساتم بگم شهرام شب پره ای، سلکت شنگولی ای چیزی نداری؟ پوسیدیم تو این ماشین ! دیدم طفلک حسابی رفته تو حس ِ دکلمه های شاعر و دلم نیومد چیزی بهش بگم و ماشالا چه دست به فرمون خوبی هم داشت ... یه نموره به شعر گوش دادم و البته که قشنگ بودن ولی خب غمگین بودن خیلی.

 

شب همینطوری یه نگاهی به مدارک ژنتیک  انداختم و دیدم خدا رو شکر خواهر کوچیکه این جهش ژنی رو نداشت، تو دلم ذوق کردم که یهو دیدم جلوی اسم ِ خواهر کوچیکه، سن ِ من رو نوشتن و جلوی اسم ِ من، سن ِ خواهر کوچیکه رو ...

 

به خواهر کوچیکه که گفتم، گفت: منم اول دیدم و بعد که پرسیدم گفتن سن ها رو اشتباه نوشتن و کلش درسته.

همین جابجایی کوچک باعث شد خدارو شکر کنم که این جواب مال ِ خود ِ خودمه و از سر ِ شوق، گریه کنم ...

روزی هم که رفتیم پیش دکتر دوباره ازش پرسیدم و اونم گفت که معیار همون اسمی هست که روی شیشه میزنن و البته که نباید تو تاپی سن اشتباه میکردن ولی میتونم مطمئن باشم که این برگه جواب تست خودمه.

دکتر گفت: سی ساله شما هستین؟ گفتم وقتی جواب آزمایش یک سال طول میکشه، من الان سی و یک ساله بحساب میام و کلی خندیدیم.

 

وقتی پرسیدم یعنی من 100% سرطان میگیرم گفت : نه! ولی احتمالش بالای پنجاه تا هشتاد درصده. تشکر میکنیم از اون بیست درصد باقیمانده :) گفت اگه این احتمال برای بقیه مثلا"15 باشه، برای ِ من 40 هست (بعدا" که به عمق مطلب فکر کردم دیدم منظورش این بوده از دو برابر کمی بیشتر :))) )  

 

چون با آمادگی کامل رفته بودم پیشش خیلی راحت صحبت کردیم و همون بحث بچه دار شدن ِ سریع و برداشتن تشکیلات رو گفت. و اینکه معمولا" برای نسل ِ بعدی تقریبا" چهار سال قبل خطر جدی بوجود میاد و چون مامانم تو چهل و چهار سالگی سرطان داشته من دیگه حداکثر تا سی هفت ، سی و هشت باید بچه دار شده باشم و اقدام کنم برای برداشتن رحم و تخمدان که همین تقریبا" چهل تا شصت درصد ریسک رو میاره پایین.

میگفت خانمها برای برداشتن سینه معمولا" گارد ذهنی دارن و ما بهشون زمان میدیم ولی برای رحم و تخمدان حتی اگر نخوان باید بپذیرن و از نظر پزشکی مدارایی درکار نیست. 

پزشک زنانی که پیشش رفته بودم گفته بوداز پزشک ژنتیک بپرسم که اگه صلاح دونست، میشه از طریق (اسمشو نمیدونم همونی که تخمک رو میزارن تو رحم :))) ) باردار بشم و قبلش اون تخمک ها رو تست کنن که جهش ژنی نداشته باشن، اما دکتر ژنتیک گفت اون آزمایش برای موارد خیلی خاص انجام میشه و خطرش بیشتر از منافعش هست ...   

حالا ماسر همین حرف پزشک کلی با پرتقالی کرکر خنده داشتیم، پرتقالی میگفت: اونجوری ممکنه بچه ها دوقلو یا چند قلو بشن و بنظرم بچه های دوقلو خوشگل نیستن! آی خدا جان چه صبری داری تو از دست ما بندگانت :))))))) 

دیشب به نازی جواب آزمایش رو گفتم نه برداشت و نه گذاشت، گفت: تو همچین سن ات کم نیست که بخوای حالا حالا ها وقت داشته باشیا! نرم رو هم نگاه کنی همون میشه که دکترا گفتن، میگم آخه من میخوام برم سفر، بگردم ... بچه امو چکار کنم؟ میگه: تو پنجاه سالت هم بشه، همچنان فکر میکنی سفر و گردش های زیادی رو گردنت مونده و باید حتما" انجام بدی ... :))))  

خب گاهی وجود دوستانی که آدمو لوس نمیکنن و مستقیم میزنن تو برجک طرف، گویا لازمه :)!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 12:0 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []