دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ
تو مهمونی ِ پر مناسبت ِ مهر ماه (تولد خواهرکوچیکه، سالگرد آشنایی، عقد ، عروسی و تولد پرتقال فروش)  مخاطب خاص ِ خواهر کوچیکه به مناسبت تولد ایشان یه دسته گل خیلی بزرگ و خیلی خوشگل سفارش داده بود و وقتی ما مشغول چیدمان میز و هماهنگی ها بودیم آورد تو سالن و کارخونه ی شیرین عسل رو بنا کرد ... الحق که خیلی قشنگ بود.

آخر شب که همه از فعالیت زیاد رو به غش بودیم، همه کادوها و وسایل ها رو همونجا گذاشتیم و فقط مواد غذایی رو جاسازی کردیم تو یخچال و قرار شد فردا صبح بیایم برای تمیز کاری ...

خواهر کوچیکه هم فقط دسته گل ِ مخاطب خاص را که از این بعد چراغعلی نامیده میشود را برد خونه و کارت روش رو هم برای اینکه تابلو نشه برداشت و گذاشت تو یه جعبه اتاقش.یه دو سه هفته ای خواهر کوچیکه دنبال این کارت میگشت و پیدا نمیکرد و آخر سر رفت سراغ مامان که تو اون جعبه ی روی میز من یه سری وسیله گذاشته بودم که الان نیست و احیانا" شما موقع تمیزکاری جایی نذاشتی؟

مامان هم گفته: همون کارتی برای یه گل فروشی بود؟

خواهر کوچیکه: بله، همونو میگم.

-          که تو جعبه بود و روش نوشته بود تولدت مبارک، از طرف چراغعلی؟؟؟

خواهر کوچیکه هم که به سختی تلاش میکرده خونسرد باشه گفته بعله، همون، کجا گذاشتیش؟

مامان هم یهو زده زیر همه چی که : من نمیدونم، من اصلا" همچین چیزی ندیدم! اصلا" من موقع مرتب کردنها اون قسمت اتاق نرفتم تاحالا !!!

 

مامان:

خواهر کوچیکه:

چراغعلی:

ما:

 

قبلنا فکر میکردم این داستانها برای بقیه اس که ما بهشون بخندیم!

*

از وقتی تصمیم گرفتم رئیس واحد رو مثلا" بعنوان رئیس بپذیرم،  آرامش هردومون بیشتر شده ...

انگار منتظر این اتفاق بوده واقعا و الان به وضوح رفتارش بهتر شده ...

گرچه خیلی وقتا بر میگرده به اصل خودش و روزمو خراب میکنه، ولی درکل میبینم داره تلاش میکنه مثل آدم برخورد کنه و همین برای ِ من و آرامشم کافیه.

*

دیشب به پرتقال فروش میگم، مگه ما خودآزاری داریم، هرشب یه ساعت از دست کارولین (سریال روزی روزگاری) و یه ساعت از دست مقدس (فاطما گل) حرص میخوریم؟؟؟

بعد تو یه قسمت هیجان انگیز، چنان طپش قلب گرفته بودم که نگو و از استرس هی پرتقالی رو گاز میگرفتم ... :))

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 2:13 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []