دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

مثل رهایی از زندان گوانتانامو میماند ... تمام شدن درس و امتحان را میگویم.

حالا برفرض که درس هم نخوانم و تکالیفم را آقای پرتقال فروش انجام دهد ... استرسش که پدر آدم را در میاورد! همین که بدانم تکلیفی هست و مشقی مانده است و امتحانی در پیش رو به تنهایی برای خراب کردن روز و گرفتن انرژی نیمه تمامم کافیست !

از قضا در ترم اخیر پا روی پا انداخته و تنها ایمیل شرح تکالیف را فوروارد نموده و تکلیف تکمیل شده را نیز برای استاد فرستاده ایم و خیلی هم خوش گذشته است ... اما لامصب استرسش!

امتحانات را هم به حول و قوه الهی و به مددد امدادهای غیبی و تقلب پشت سر نهادیم و حالا باید ببینیم اساتید محترم در تصیح برگه امتحانی چقدر شعور خرج مینمایند ... هرچه از درس گریزان بودیم این اساتید مسخره دانشگاه هم مارا بیشتر از درس و مشق رم دادند! اصلا" من نمیدانم چطور میشود که من به کسی جواب سوالات را بگویم، آنهم بصورت خلاصه! بعد نمره ی ایشان از من حداقل چهار نمره بیشتر شود؟!!!

دو شنبه پانزدهم دی ماه که از قضا هم تولد بابا بود و هم شب ِ اخرین امتحان از شدت ذوق رهایی تمام بدنم از شوق نبض میزد و جون کندم تا خلاصه ی جزوه ی خلاصه شده رو بخونم!

و بالاخره سه شنبه شانزدهم دی ماه، تمام شد!

دلم میخواست از خوشحالی تک تک بچه ها رو بغل کنم! چند تایی جلوی ساختمان عکس انداختیم و به استرس مسئول آشپزخانه دانشگاه که از تجمع ما در مقابل آشپزخانه استرس داشت و میترسید دیگ نهار را بدزدیم خندیدیم.

با دوستان ِ درسخوان ِ متقلب نما هم یک عکس انداختیم و با سوال ِ تکراری ِ همکلاسی ها که" آخه شما چرا انقدر بعد از امتحانا میخندید؟ " هم دوباره ریسه رفتیم.

زنگ زدم به بابا و مامان و خواهر کوچیکه و پرتقال فروش و اعلام کردم که تمام شده است بحمدالله، و تا بابا جان حرف از دکترا آورد، تاکید کردم که کتک هم بخورم امکان ندارد حتی به دکتری فکر کنم و بروید آرزوهای ناتمام ِ خودتان را، خودتان به سرانجام برسانید! و به قول خواهر کوچیکه یک فامیل از تمام شدن درسم خوشحال شدند.

با یک بی وزنی خوشی برگشتم سرکار و هنوز انگار بدنم عادت نداشت به آرامش ... و هی فکر میکردم باید یک درسی، مشقی چیزی داشته باشم و یادم رفته است!

به خانه که رسیدم در حالیکه از خوشحالی یک متر بالاتر از سطح زمین قدم میزدم، تمام جزوات و مشق ها و خلاصه ها را روانه ی زباله دانی بازیافتی ها کردم و اتاق مطالعه را از وجود هر گونه یادداشت ِ درسی پاکسازی نمودم و پای روی پای انداخته و چای نوشیدیم و لبخندهای گشاد تحویل خودمان دادیم از این فتح عظیم!

و آن شب تا ساعت پنج و نیم صبح کاملا" هوشیار بیدار بودیم و نمیدانستیم از خوشحالی زیاد است؟  از نگرانی جواب امتحانات است ؟ از استرس جلسه ی فردا است و یا از آن ردبولی که کله سحر بر بدن زده ایم؟ و یا اصلا" چرا خوابمان نمیرود؟ در این پنج ، شش ساعت ِ بیخوابی هم یک دو باری خیلی اتفاقی و از روی ِ "غیر ِ عمد" مثلا" در عالم خواب با آقای پرتقالی تصادف کردیم و ایشان هی مارا بغل کردند و ما بازهم خوابمان نگرفت!

روز بعدش جلسه ارتقای شغلی ام بود و من خوشحال رفتم برای جلسه و محکم زدم روی دستم که چرا سوالات جلسه را از افراد قبلی نپرسیده ام که الان اینطور خجل نشوم؟! بعله جوابهایم طوری نبود که حتی خودم را راضی کند ولی بخت یارم بود و قبول شدم منوط به دادن یک گزارش کامل در باره موضوعی که لابد میبایست بلد میبودم و این که اصلا" مرتبط با حوزه کاری ِ من نیست هم جواب قانع کننده ای نیست ... از ارتقایم خیلی خوشحال نبودم، اصلا" همینکه قبولم کرده بودند بیشتر خجالت زده شده بودم و همانجا بود که فهمیدم درس تمامی ندارد و من باید همچنان مطالعه کنم و بخوانم و بخوانم ...

تازه شانس آوردم که آقای مصاحبه کننده نمیدانست من حتی اسمش را هم نمیدانم و تا همین امروز فکر میکردم ایشان آقای ِ فلانی هستند و این را وقتی متوجه شدم که همکاران از خنده روی زمین ولو شدند و فهمیدم آقای ِ فلانی چند سال است که از اداره رفته اند!

پنج شنبه هم برای بابا جان در یک جمع دوستانه  تولدانه گرفتیم و شش شمع به نیت شش دهه برایش روشن کردم ...  

صبح پنج شنبه هم رفتم آرایشگاه و سر راه برای بابا جان کیک تولد و شش شمع به نیت شش دهه زندگی برایش خرید و وقتی رسیدم خانه دیدم پرتقالی جان،نه تنها استامبولی درست کرده اند بلکه دیگر از من نمیترسند! *

* از غضنفر میپرسن تو از زنت میترسی؟

میگه: چرا باید بترسم؟ لباسا رو شستم، اتومو کردم، غذامو پختم، ظرفامو شستم، شیشه ها رو تمیز کردم، سرویس ها رو شستم، زیر بچه رو هم عوض کردم، اونی که کارهاش مونده باید بترسه!

نوشته شده در شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ ساعت 5:57 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []