دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

به میمنت و مبارکی تا الان دو تا امتحان را پشت سر گذاشته ایم ... خب فنجونه و تقلب و امتحان!  یعنی خدا شاهده مبحث رو بلد بودما، اما وقتی میبینم براش تقلب نوشتم، حسش نیست از مغزم کار بکشم ... دیگه از روی همون مینویسم :)))

تو این روزهای ِ شبِ امتحانی، این آقای پرتقال فروش هی میرود رو اعصاب ِ ما که :

فنجون، تو الان داری فیلم میبینی ، همزمان گوشی هم دستته، جزوه هم جلوت گذاشتی، اصلا" میفهمی چی میخونی؟

عزیزم، امتحانات ریاضی – آمار حفظ کردنی نیستند که از روی تمرینها روخوانی میکنی، باید حل کنی تا بره تو ذهنت!

و حداقل روزی چند بار این جمله را میشنوم که: خدایی این وضع درس خوندن نیست! :)

*

مریم از همکلاسی های مامان تو دوره پرستاری بود ... تا چهل و پنج سالگی ازدواج نکرده بود و بعد توسط یک معرف با یه آقایی که تو امریکا زندگی میکنه ازدواج کرد ...

شخصیت خوشحال  و خجسته ی مریم  اینجوریه که همینطور صاف صاف راه بره شما کلی سوژه خنده ازش پیدا میکنید ... چند هفته قبل برای مراسم ختم پدرش اومده بود ایران و از داستان هاش که تعریف میکرد ما از خنده نمیتونستیم نفس بکشیم ...یعنی حس میکردم کتاب عطرکاج و بوی سنبل داره برام میخونه :)))

مریم و همسرش حدود چهارماه تلفنی صحبت کردند و بعد برای سفارت رفتند ترکیه که درواقع اولین دیدارشون میشد ... مریم میگفت هر روز که میرفتیم بیرون به خودم میگفتم امروز دیگه ازم خواستگاری میکنه ... بعد خانواده و دوستانم هی از ایران زنگ میزدند که چی شد؟ خواستگاری کرد؟ منم هی میگفتم مرسی خیلی ممنون، هوا خوبه بله خیلی خوش میگذره :)))

دیگه یه روز که داشت از ایران میگفت و دلتنگی هاش و بغض کرده بود، همینطوری که مثلا" به حالت دلداری نگاهش میکردم گفتم: این الان احساساتی شده الان دیگه ازم خواستگاری میکنه :)!!!

وقتی همون موقع ازم پرسید: مریم خانم شما با من ازدواج میکنی؟  گفتم: آقای فلانی ما چند ماهه داریم صحبت میکنیم، الان یه هفته اس اینجاییم تازه الان میپرسی با من ازدواج میکنی؟ :))))

تو سفارت هم یه سری سوال میپرسن که مثلا" بفهمن افراد فرمالیته ازدواج نمیکنن، میگه از قبل شنیده بودم مثلا" غذای مورد علاقه رو میپرسن ... منم همینطوری گفتم شما قرمه سبزی دوست دارین دیگه؟ اونم گفت بله خیلی زیاد  ... بعد رفتیم سفارت و دقیقا" همین سوالو پرسیدن، من سرمو گرفتم بالا و تند و سریع گفتم: قرمه سبزی! همون موقع آقای همسر گفت: ماهی! J

بعد سفارت گفتم: آقای فلانی، مگه منوی ِ رستوران جلوتونه ... گفتم قرمه سبزی شما میگین ماهی! آقای خواستگار هم که دیگه امریکایی شده گفته:خب خواستم دروغ نگفته باشم!

و مریم به امریکا میرود!

زبان ِ مریم در حد ِ I am  a window هم نبود! وقتی رفتنش جدی شد، یه کلاس فشورده زبان برداشت که خب چون کوتاه بود خیلی کمکی بهش نکرد ...

یه روز تو خونشون کارگر اومده که مثلا" نظافت کنه، کارگر بالای نردبان، مریم هم یه سیب زده سر چنگال و هی بهش میگه: Please!   و به زور به یارو سیب و میوه میداده .... دیگه کارگر میبینه این انگلیسی حالیش نمیشه، زنگ میزنه به شوهرش که: آقای فلانی این خانوم چرا انقده زورکی به من میوه میده؟ با چنگال افتاده دنبال ِ من که میوه بخور! :)))

*

اون دوست آقای پرتقال فروش بود؟! همونکه میخواستیم زنش بدیم ... ده روزی اومده بود تهران که با یکی از دخترهایی که بهش معرفی کردن دیدار داشته باشه و قبلش هم دو هفته ای تلفنی صحبت کرده بودن ....

یعنی پدرِ ما رو درآورد ... میرفتن بیرون، میگفتم خب چند درصد اوکی شد؟ میگه: 44.78% مونده بودم این ریز درصد ها رو چطوری حساب میکنه ... نوسانش هم شدید بود لامصب ، امروز %74.22 ، فردا 40.12% و .... همزمان مشاوره هم میرفتن و به قول خودش باید هر شب مشق مینوشتن ...

میگفت از فکر و ایده هاش خیلی خوشم میاد ولی هنوز به دلم ننشسته .... دکتر شیری یه مثالی میزد و میگفت اون آدم رو تصور کنید و ببینید میتونید بغلش کنید یا نه؟!

بالاخره دیروز بعد از جلسات مشاوره، تو گروه سه نفره ی وایبریمون زده: 100% ... 100%

ایشالا آزمایش خونشون هم مشکلی نداشته باشه و مراسم خواستگاری انجام بشه.

  • خانواده ی این عروس خانم خیلی سنتی هستند و پدر مادر پیری داره ... بعد فکر کن با دوهفته تلفن و ده روز دیدار، به دخترخانم فشار آوردن که اینطوری درست نیست باهم در ارتباط هستین، تکلیفتون رو زودتر مشخص کنید ... البته دوست پرتقالی هم این مسائل رو خوب درک میکنه و پذیرفته .... ولی همش فکر میکنم اینطوری خیلی شان دخترشون رو میارن پایین،  مگه میخوان دختر ِ دسته گلشون رو به کسی بندازن که انقدر عجله دارن و فرصت برای تصمیم گیری بهش نمیدن؟

*

از وقتی اسم این گروه د ا ع ش و خشونت هاشون رو دیدم، هی میگم نکنه اصلا" اسلام واقعی اینی هست که اینا دارن؟ و ما اون قسمتی که دوست داشتیم رو انتخاب کردیم  ... بعد هی میترسم ... یه بار حتی خوف کردم که نکنه اگه امام زمان هم ظهور کنه همچین حکومتی داشته باشیم و هممون رو چون مسلمون واقعی نیستیم قتل عام کنن؟ خب دین اسلام ما هم که خیلی مهربانانه نیست ... بیشتر ترس و وحشتش بولد شده برام تا مهربانی و رئوفتش ... حق دارم به این چیزا فکر کنم ... مثلا" همین عفت کماندوهای سر چارراه ها یا تو دانشگاه ها، گاهی حس میکنم اگه قدرت کافی داشتن دست همین د ا ع ش ی ها رو از پشت میبستن ... نسبت مذهبی های خوش اخلاق و مهربان به افراد مذهبی های خشک و خشن و عبوس خیلی خیلی انگشت شماره (حداقل تو ایران که اینجوریه).

بعد بازم فکر کردم اصلا" اگه یه روزی امام زمان ظهور کرد و من زنده بودم، اصلا" از کجا میشه فهمید ایشون همونه که منتظرش بودیم؟ یه بار میگن وقتی میاد که دنیا رو گناه سیاه کرده ... یه بار میگن تا شرایط رو براش مهیا نکنیم و با ایمان نباشیم و ... نمیاد ... خب همین دو جمله کلی با هم منافات داره که! یا مثلا" تعداد یاران ایشون خیلی کمه، چطوری میتونن حکومت اسلامی بنا کنن؟ ممکنه مثل د ا ع ش باشه؟

** لطفا" منو موعظه مذهبی نکنید ... در مورد نوشته هام حرفی دارید در خدمتم، اگرم نصیحتی هست در قالب معلم های دینی نباشه لطفن ... من از معلم های مذهبی دوران مدرسه متنفرم، با همین غلظت.

*

مسئولمون تو محیط کار اذیتم میکنه ... ازش یه عالمه انرژی منفی میگیرم ... از لجبازی و برخوردهای تحکمی و تحقیر آمیزش عصبانی میشم ... از اینکه مساوات رو رعایت نمیکنه و حق و ناحق میکنه و ... اینکه همه چیو به همه چی ربط میده که حرف خودشو به کرسی بنشونه و بگه تو اشتباه میکنی ... و اینکه آدم کثیف و بی اخلاقی هست.

دیروز صبح سر یه چیز مسخره منو صدا کرد که مثلا" توبیخ J ... بعد مابین حرف هاش یه چیزی گفت که بهش فکر کردم: گفت تو منو بعنوان رئیس قبول نداری ... کاملا" متوجه شده بود که من براش ارزشی قائل نیستم و برام مهم نیست.

این حرفش کاملا" درست بود ... دیگه با خودم که تعارف ندارم ... بخاطر بک گراند بسیار بدی که ازش دارم، دوستش ندارم ... خب دل به دل راه داره و اونم منو دوست نداره J ... بعد که با خودم دو دو تا چهار تا کردم دیدم خب این هم از اون واقعیت های تلخ زندگیه که باید باهاش کنار بیام ....مثل خیلی از ناخوشایند های زندگی که مجبور به پذیرشش هستیم ...  از امروز مثلا" من ایشان را خیلی قبول دارم و اصلا" خیلی هم از نظر من آقاست.

پذیرش این موضوع  برای آرامشم خیلی مهمه و بزرگترین چلنج این روزهای ِ منه.

نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ ساعت 6:0 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []