دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

محیط کارم را دوست ندارم و قبل از همه ی اینها همکارانم را دوست ندارم ...

جوگیر بودنشان رو اعصابم است ... مدتیه دارم تمرین میکنم برایم مهم نباشند، خب در واقع اصلا" مهم نیستند!

اما رفتارشان  روی مخم پاتیناژ میرود.... این خیلی ستم است که بیشترین وقت زندگی ات را جایی باشی که تعلق خاطری به آدمهایش نداری.

دلم به گلدانهای کوچک و بزرگم خوش است و مهربانی هایی که هنوز تخمشان را ملخ نخورده!

پرتقال فروش میگوید: (یکی) از رفتارهای خوبم این است که چیزی را کش نمیدهم ... وقتی ناراحتم، کمی ناراحتی میکنم و بعضا" نق میزنم و بعد "یادم" میرود ... یا حداقل هی مرورش نمیکنم ... آنروز خوشحال شدم از شنیدن این حرف و صادقانه فکر میکنم همین رفتار مرا سرپا نگه میدارد.

- آن یکی داخل پرانتز را خودم اضافه کردم ... بالاخره این حق شما است که باید بدانید که با چه دختر با کمالاتی طرف حساب هستید! ;)

*

مامان!

وقتی تو عروسی ِ من دستش شکست، از دست دیگرش بیش از حد کار کشیده و حالا، تاندون دست راستش پاره شده، درد دارد ، آمپول زده و دستش هم بسته است ... غصه دارم!

قسم ام میدهد که بیش از اندازه از خودم کار نکشم و بی جهت مهمون بازی نکنم و یک مدل غذا برای میهمان کافی است و ... هر آنچه که خودش انجام داده است را میگوید که من نکنم!

بابا!

این ماه رمضون خیلی کفرم رو درآورد با روزه گرفتنش ... کم کم داشتیم صداشو میشنیدیم که روزه های طولانی مدت، صدایش را قطع کرد .. هرچقدرم که براش روضه خوندیم که برات ضرر داره توجهی نکرد، با اعتقادات دیگران نمیتوان مبارزه کرد ... گاهی حس میکنم وقتی میگفتم روزه نگیر بدتر لج میکرد و اگه جا داشت دو ساعت وقت اضافه هم به روزه هایش اضافه میکرد.

خواهر کوچیکه!

سر شلوغیان ... خیلی کم میبینمش .... درگیر پایان نامه و کلاس و کار  ... با یه عالمه دغدغه ی فکری ... همچنان صبور و آرام!

*

برای خودم ماست پرچرب میخرم با نوشابه ... برای پرتقال فروش ماست پروماس کم چرب با دوغ ... به این میگویند تبعیض وزنی!

میگوید: دلم درد میکنه، احساس مسمومیت دارم...

میگویم: برنج و ماست بخور با نوشابه سیاه!

چشمهاش پرق میزنه و سریع نوشابه رو میریزه توی لیوان....

میگه: من همیــــــشه احساس مسمومیت دارم!

*

الان بزرگترین کنجکاوی پرتقال فروش اینه که بدونه من چقدر تو حساب پس انداز ذخیره کردم! هرچی هم میگم هیچی ازش نمونده، باورش نمیشه و میخواد که حتما" خودش مسیج مانده حساب رو ببینه ...

:)))

*

تولد هفته ی پیش خاله کوچیکه رو بهونه کردم و برای امشب فک و فامیل رو برای قابلمه پارتی جمع کردم پارک ... خیلی وقت بود گروهی پیک نیک نرفته بودیم ... بزنم به تخته کسی هم بهانه نیاورد :)

الان که شمردم تقریبا" بیست نفر شدیم!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 5:25 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []